تاریخ درج خبر : 1393/03/23
کد خبر : ۲۹۰۴۵۶
+ تغییر اندازه نوشته -

گو فِرْ تِنْگْ !

m.gh
سایت استان: دکتر مهدی غفاری
سالِ ١٣۶۴ بود.
دانش آموزِ مقطعِ راهنمایى بودیم.
در مدرسه اى درس مى خواندیم که تا پیش از انقلاب اسمش کورشِ کبیر بود، بعد شد آیت اله منتظرى، بعدتر هم شهید منتظرى.
ورودِ ما به مدرسه همزمان شده بود با طرحى به نامِ ” طرحِ تام! “
طرحى تازه براى یک اجراىِ سه ساله! تا اگر از آزمونِ ” خطا و تجربه ” سربلند از آب درآید، فراگیر شود و آموزش و پرورش را بر آن بنیان کنند. بر اساسِ این طرح، ،سالِ تحصیلى را قسمت کرده بودند به دو دوره یا تِرمِ شش ماهه. ما دانش آموزان یا ( به قولِ ناظمِ سر سختِ آن روزهایمان که براى برقرارىِ نظم، کارى به کارِ مهر و محبت نداشت و در شلنگى که هماره به دستش داشت، مفتولى از جنسِ فولاد کار گذاشته بود ) ما موش هاى آزمایشگاه! را هم قسمت کرده بودند به تیم هایى شش نفره با یک سر گروه در هر تیم!
و من یکى از شش سر گروهِ کلاسِ خودمان بودم که آن روز هم بى همهمه ىِ هر روزه و شلوغ کارى هاى معمول، همراهِ دیگر همشاگردى ها نشسته بودیم روى نیمکت که ناگهان آقاى راسخ، معلمِ علوم از در وارد شد.
آقاى راسخ، مردى بود با قدى کوتاه، سرى طاس و عینکِ درشتى بر چشم که پیراهن و شلوارى جور و خوشرنگ مى پوشید، کفشش را همیشه برق مى انداخت و صدایى بسیار گیرا داشت.
وقتى وارد شد، همه به پا خاستیم. اشاره کرد که بنشینیم. نشستیم. هنوز نرسیده بود به صندلى اش، پشت میزِ همیشگى که ما یعنى من و سعید و عنایت را خطاب کرد و گفت:
– برید دفتر. اونجا یک کارتنى هس آماده شده. بگید برا فلانى س. بردارید، بیارید.
رفتیم.
دقیقه اى دیگر، کشان کشان، سه گوشه از آن کارتنِ بزرگِ پر از وَکُ وسیله را گرفته و آورده، گذاشته بودیم وسطِ کلاس، بعد هم با اجازه ىِ معلم برگشته و نشسته بودیم پشتِ نیمکت هایمان.
نیمکتِ من یک جاى دِنجى بود در کنارِ پنجره ىِ کلاس که  رو به حیاتِ مدرسه باز مى شد و گاهى که خستگىِ کلاس از راه مى رسید، گریزگاهى بود براى پرواز دادنِ نگاه و خیال از بندِ کلاس به آزادىِ نیم بندِ حیات! امّا آن روز، روزِ دیگرى بود و حیات چنگى به دل نمى زد.
سکوتى سرد و سنگین بر همه جا، همه چیز و همه کس حکم مى راند.
کسى باید این سکوت را مى شکست.
مثلِ همیشه بیشترِ نگاه ها به من بود.
دست بالا بردم و نیم خیز شدم براى برخاستن و چیزى گفتن که آقاى راسخ اشاره اى کرد به این مفهوم که
– لازم نیس بلند شى یا چیزى بگى. همونجایى که هستى باش و خاموش بنشین!
پس در نیمه ىِ راه، بى خیال شدم و فرو آمدم بر گرده ىِ نیمکت و این بار قرص تر از همیشه نشستم.
همزمان با نشستنِ من، آقا معلم از جا بلند شد، عینکش را از چهره برداشت، نهاد سرِ برگه هایى که روى میز گذاشته بود، بعد آهى از سینه بیرون داد و در حالتى از ناشکیبایى و دلْ نگرانى، پا گذاشت روىِ آبگینه ىِ سکوت، آن را شکست و خود را با دو سه گامِ کوچک رساند پاىِ تخته سیاهْ کنارِ کارتن. رو کرد سمتِ ما و گفت:
– برگه ها رو تصحیح کردم.
و اشاره کرد سمتِ من و برگه ها هر دو که یعنى؛
– پا شو. برگه ىِ هر کسى رو بهِش بده.
من جاکَن شدم سمت میز و ورقه ها را قاپیدم. همزمان چشمَم افتاد به بالاى اولین ورقه و آن خطّ قرمز درشت که نمره ىِ نامبارکِ ” ٣/٧۵ ” را چون تابلوىِ زشت و حال به هم زنى فریاد مى زد.
دلم هرّى ریخت پایین.
نه براى خودم ( که خیالم از درس و نمره همیشه راحت بود )، بلکه به خاطرِ آن هم گروهىِ خوبم که دل به درس و مشق نمى داد و براى تکالیف، تره هم خورد نمى کرد و تردید نداشتم که لابد نمره اش یک چیزى شده در همین مایه ها و اگر اینطور شده بود یعنى یک سرافکندگىِ بزرگ براى من!
با این خیالاتِ درهم و برهم که اندک لرزه اى هم به صدا مى داد، نام هاى نوشته بر هر ورقه را مى خواندم، نیم نگاهى به نمره اش مى کردم و فارغ از هر حاشیه اى، آن را مى دادم به دست صاحبش.
” در آن کلاسِ ساکت و سرد
با آن حال و هواىِ دلهره آور و پر تشویش
گویى جهان، جهانى دیگر بود
روز، روزِ حساب و کتاب
و زمان، زمانِ قضاوت و داورى.
آموزگار در نقشِ خدایگان، با شکوه و پر هیبت، صاف و راست ایستاده در میانه ىِ کار، ناظر بر همه چیز و همه کس!
من؛ فرشته ىِ حدّ وسط، مأمور و معذور، رساننده ىِ کارنامه ىِ هر کس به دستش!
ورقه ىِ امتحان؛ کارنامه ىِ اعمال!
شاگردان؛ مردگانِ برانگیخته در روزِ داورى، نشسته پاىِ میزانِ بزرگ، چشم انتظارِ عدالتِ سَرمدى!
کلاس و نیمکت ها؛ گورهاى بى نشان در مزارِستان، دهان گشوده در برزخِ عظیم، چشم به راهِ بخشش یا عذابِ الیم!
و اینک در پایانِ پخشِ برگه ها؛
برخى شاد
برخى فرو رفته در حیرت و بُهت
برخى فتاده در سیلابِ غم و اندوه
برخى نیز بر لبِشان پوزخندِ محوى از زیرِ بار نرفتن و لا اُبالى بودن! “
و از این گروهِ آخر یکى هم ” جهانبخش ” بود. همان رفیقِ شفیقِ همگروهىِ من که ادب و غیرتش زبانزد بود امّا درس نمى خواند و حالا هم رکورد زده و شده بود ” ١/٢۵ “.
حالا من در کفِ دستانم تنها یک برگه ىِ امتحان، راهى شدم تا بنشینم. سعید ( از سرگروه ها و زرنگ هاى کلاس که با هم کُرکرى داشتیم ) وقتى از کنارش رد شدم، آرام و یواش پرسید:
– چَن شدى؟
گفتم:
– بیس. اما چه فایده!
این گفتم و رسیدم به نیمکتَم.
بر گوشه ىِ نیمکت، گویى که در گورِ خویش نشستم و چشم دوختم به زبانِ معلم.
معلمى که وقتى اوقاتَش از عملکردِ ما تلخ مى شد، دوست داشتم به جاى گره بر ابرو زدن، چین به غَبغب انداختن، نگاه کردنى سنگین تر از شماتت و سر تکان دادنى زهرآگین تر از ملامت، برود یا یکى از ما را بفرستد توى دفتر، سراغِ همان شلنگِ چند کاره ىِ جنابِ ناظم با همان مفتولِ سفت و سخت درونش، آن را بیاورد و بیفتد به جانِ ما دانش آموزانِ کارنابلدِ غیرِ متعهدِ قدر نشناس! که؛
– از اون سنگرِ لَکَنته ىِ درب و داغونت بیا بیرون، بایست این وسط، دستت رو بیار بالا، بالاتر. کف دستت رو بگیر جلو، جلوتر. بازم بالا، بالاتر. بازم جلو، جلوتر.
حالا شلیکِ شلنگِ مفتولْ بنیاد با همه ىِ زورِ معلم بر کف دست دانش آموز!
– آخ!
یعنى کاش معلمِ ما چنین بود و چنین مى کرد اما اینگونه تیرِ شماتت بر ما نمى بارید که دردِ لحظه اىِ آن شلنگ مفتول نهاد کجا و دردِ ماندگارِ این ملامتِ کشنده کجا؟
اما و هزار اما که آقاى راسخ چنین نبود.
به همین خاطر هم ایستاده بود پاى تخته سیاه، کنار آن کارتنِ پر اسباب و اثاث تا درباره ىِ ما داورى کند.
– همه، برگه هاشون رو گرفتن؟
این را گفت و بى آنکه منتظرِ جواب باشد، ادامه داد:
– نمره و عملکردتون رو هم دیدید؟!
بعد بى درنگ رو کرد سمتِ پنجره، جایى که من و گروهم نشسته بودیم، گفت:
– مهدى و جهانبخش! پا شین بیاین.
بلند شدیم و رفتیم پاى تخته کنارَش ایستادیم.
دو دانش آموز؛ هر دو کچل. هر دو سبزه رو. من کوتاه قد، جهانبخش وسط. با هم رفیق. لباس هامان، ساده و ارزان اما تمیز. من عینکى، او بى عینک. من درسخوان، او درس نخوان. بارِ دنیا روىِ دوش من، او سبک بار و بى خیال. هر دو سر به زیر ایستاده بودیم.
آقاى راسخ آمد بینِ ما، جدامان کرد. رو کرد به من، گفت:
– نمره تُ بگو بچه ها بدونن.
گفتم:
– بیس!
رو کرد به جهانبخش، گفت:
– تو چَن شدى؟
جواب نداد.
از او نومید شد و باز رو کرد به من، پرسید:
– بگو چَن شده؟
سرم را انداختم پایین و هیچى نگفتم.
در همان حال جهانبخش را زیر چشمى ورانداز کردم. دستانش را از پشت قفل کرده بود به هم، سرش را انداخته بود پایین، با پاهاش داشت وَر مى رفت به موزاییکِ کفِ کلاس.
معلم خودش دست به کار شد، رو به ما و بچه ها با صداى بلند گفت؛
– از آخر اول شده جهانبخش! ” ١/٢۵ “.
ناگهان همهمه ىِ پوزخندى در کلاس پیچید و ته زمینه ىِ آن سکوتِ سهمگین را لحظه اى از آن خود کرد اما دیرى نپایید که با سخنِ آقاى راسخ خفه شد؛
– مهدى! نا امیدم کردى.
من انگار تکه اى برف که آفتابِ ملامتِ آموزگار، ذره ذره آبم مى کرد و بر باد مى داد، جان مى کندم اما نمى مردم.
– مى دونى مشکل تو چیه؟
به زحمت سر بالا کردم تا چیزى بگویم در این مایه ها که؛ ( هم ها هم نه! ) اما او اجازه نداد و گفت:
– مشکل تو اینه که فقط به فکر خودتى. فکر مى کنى هنر کردى بیس شدى؟ مگه تو سر گروه نیسى؟ مگه تو دوست و رفیقِ جانبخش نیسى؟ فکر مى کنى فردا مى تونى توى جامعه اى زندگى کنى که بیشتریاش مشکل دارن اما تو خیالت راحته که تونستى گلیمت رو از آب بکشى بیرون؟! پس کو اون احساس مسئولیت اجتماعى که باید داشته باشى؟ ها؟ آره! مى دونم که بهترین نمره ى کلاس شدى، بهِت افتخار مى کنم اما فقط توىِ درسِ علوم نه توىِ زندگى؟! اگه اینجا بیس شدى، اونجا شدى صفر. این، خوشحالى که نداره هیچ! باید بشینیم و گریه کنیم. فهمیدید؟!
هیچ کس چیزى نگفت. این نخستین بار بود که یک معلم اینطور با ما سخن مى گفت و ما را اینچنین در حال و هوایى آکنده از ” شرم، بینش و حیرت ” به کاوش در خود و زندگىِ  خود فرا مى خواند.
– با شما بودم. فهمیدید؟
معلم این بار محکم تر از پیش همه را خطاب قرار داد و پرسید.
با همهمه اى گنگ و خفه جواب دادیم؛
– بعله.
بعد رو کرد به جهانبخش و گفت؛
– اما حکایت من و تو، حکایت جالبیه. در اولین امتحان شدى ٢/۵. به روت نیاوردم و گفتم بارِ اولشه، بهش یه فرصتى بدم و دادم. امتحان بعدى شدى ٨. یادته سرِ صف صبحگاه وقتى مى خواستم جایزه ىِ بهترین دانش آموز ماه رو بدم، هیشکى، از معلما گرفته تا دانش آموزا باور نمى کرد که اون جایزه یعنى همین ساعتى که الان دستته، مالِ تو باشه. اما اون جایزه مال تو بود. چرا؟ چون جهش کرده بودى اونم یه جهشِ سه برابرى و این عالى بود. خُب! بعدش چى شد؟ شدى عروسِ تعریفى! تعریف و تشویقت کردم، خراب شدى. جَوّ گیر شدى، فکر کردى دیگه بسه، زدى به بى خیالى، امتحان بعدى شدى ۶. یعنى دو نمره کمتر، یعنى اُفت! برا این کم کارى هر چه سرکوفت بود زدم به این سرگروت، مهدى!
( همزمان به من اشاره کرد و ادامه داد؛ )
– که از بى خیالى و بى تعهدى و وظیفه نشناسىِ تو هس که این آدم اینجورى خودش رو بالا مى کشه اما چون کسى نیس که دستشو بگیره، دوباره مى افته پایین و هیچى نمیشه. بعد هم قرار شد دو تایى با هم کار کنین، این بشه معلم، تو هم شاگرد، درسا رو با هم مرور کنین. این کارو هم کردین. تو خوب شدى. از همیشه بهتر. خودت رو کشوندى بالا حتى تا نمرىِ ١۴. اما
( یک آهى از سرِ افسوس و شاید هم تا حدى پذیرشِ شکست کشید و گفت: )
– اما زهى خیال باطل!
بعد رفت سراغ کارتن. خم شد درون آن. کمى کند و کاو کرد. آنگاه با دستِ پر برگشت، کمر راست کرد و ایستاد. حالا یک توپ فوتبالِ نو نوار توى دستانش بود. با یک گام خودش را رساند به جهانبخش که همانجور سر به زیر و خفه، دستها را از پشت قفل کرده بود به هم و ایستاده بود. توپ را آورد و نگاه داشت رو به سینه ىِ جهانبخش و گفت:
– سرت رو بالا بگیر. نمیخاد واسه چیزى که نیستى یا نمى تونى باشى، شرمنده بشى! حالا هم این توپ رو بگیر.
جهانبخش مانده بود چه کند؟ هر چند چاره اى نداشت. دستها را آرام جلو و بالا آورد و توپ را از دست معلم گرفت. آقاى راسخ دست گذاشت روى دوشَش، بعد با لحنى دلسوزانه گفت:
– جانبخش! من مى دونم عاشق فوتبالى. هر وقت فرصت شده از پنجره ىِ دفتر و کلاس بازیتُ دیدم. خوب مى دوى. خوب دریبل مى زنى. توى بازى حسابى جنگنده اى. به موقع حمله مى کنى. به موقع هم عقب مى کشى برا کمک به دفاع. گُل هاى محشرى هم مى زنى. هر قدر توى درس و مشق بى حال و بى انگیزه اى، توى فوتبال پر انرژى و کاربلدى! تعریفت رو هم از معلم ورزش حسابى شنیدم. مى دونى؟! تو ممکنه یه دانش آموز خوب نباشى اما اگه بجنبى و جون بکّنى یه فوتبالیست خوبى از آب در میاى. به همین خاطره که من فکر مى کنم جاى تو اینجا نیس، اونجاس!
با گفتن این جمله ى آخر، آقاى راسخ اشاره کرد به در، یعنى
– مى تونى از همین لحظه توپ رو بردارى، برى توى حیات، شروع کنى.
جهانبخش هم بى آنکه سر بلند کند، توپ به دست، راه افتاد سمت در. هنوز نرسیده بود به در که معلم او را صدا زد و گفت:
– اما اینو بدون؛ اگه بخاى واسه خودت و این مملکت توى فوتبال یه کسى بشى، هزار بار بیشتر از این درسى که نمى خونیش باید جون بکّنى و زحمت بکشى. حالا هم که دارى از اون در میرى بیرون بذار واست دعا کنم که امیدوارم یه روز اسمت رو از رادیو بشنوم که دارى واسه تیم ملىِ فوتبال بازى مى کنى؟
دعاى معلم تمام نشده بود که جهانبخش از در بیرون رفت. من هم با اجازه ىِ معلم رفتم و نشستم روى نیمکتم، کنار پنجره ىِ دلبازِ کلاس.
تا دقیقه اى دیگر؛
آقاى راسخ تک تک، بچه ها را صدا مى زد و با هر یک متناسب با اوضاع احوالشان سخن مى گفت.
من، خرسند از نمره ىِ امتحان اما پکر و دمغ از حال و هواى گروه، چشم دوختم به حیات.
پرنده در حیات پر نمى زد. آن رو به رو زیرِ میله ى بسکتبال، جهانبخش بر سکوى کوتاهى نشسته، توپ نو نوار میان پاهایش، خیره به پنجره ىِ کلاس مى نگریست.
در آن لحظاتِ سنگینى که انگار هیچ نمى گذشتند هرگز نمى توانستم دو سال بعد را تصور کنم؛
روزِ تلخِ مصیبت بارى را که هرگز از یاد نبردم و نبرده ام. خبر با همه ىِ کوتاهى، بالا بلندترین خبرِ زندگى ام تا آن روز بود؛
” جهانبخش در جنگ با عراقى هاى بعثى کشته شده بود. “
…………………………………………………….…
حالا سالهاى سال گذشته.
در این سالها فراز و نشیب هاى بسیارى را پشت سر نهاده و درگیر و دار زندگى به آستانه ى چهل سالگىِ خویش رسیده ام.
فارغ از هر چیز دیگر، این چهل سالگى مصادف شده با آغاز جام جهانى فوتبال،  این بار در برزیل.
یادش به خیر مادر بزرگِ فقیدم که به فوتبال مى گفت؛ ” گو فِرْ تِنْگْ ! “
( گو یعنى توپ!
فِر که از ” فر و بِجِک ” مى آید یعنى تند و تیز رفتن و دویدن.
تِنگ هم که برگرفته از ” تِنگیدن ” است به معناى جهیدن و پریدن.
حالا ” گو فر تنگ ” یعنى توپ را قاپیدن و به تندى گریختن و جهیدن. )
از زبانِ او اگر بخواهم  براى این جام نامى برگزینم، باید بگویم :
– جامِ جهانىِ ” گو فِرْ تِنْگْ ! “
امسال تیمِ ملى ایران هم در این جام حضور دارد. راستش به این تیم براى آنکه بتواند کارى کند کارستان، چندان امیدى ندارم اما خوب! ماییم و همین یک تیمِ ملى!
فراتر از همه ىِ اینها، تیم ملّى فوتبال همیشه و همه جا ( به ویژه در جام جهانى ) مرا یادِ آن رفیقِ عزیزِ سفر کرده مى اندازد؛ یادِ جهانبخشِ عزیز.
همشاگردىِ نازنینى که در زندگى اش آن کارِ سخت تر را بر همه ى آن کارهاى آسانى که ما انتخاب کردیم، ترجیح داد، انتخاب کرد و رفت؛ براى همیشه رفت!
یادش گرامى باد.

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • بهزاد کاظمی می‌گه:

    جناب دکتر حتا احسنت هم کم می آورد پیش قلم وزین جنابعالی.
    و اما کلامی با نکته گیران:
    خورد را که خود دکتر هم قبول کرده که اشتباه تایپی است
    می ماند حیات که گویی برخی گمان می کنند صاحب خط فارسی هستند و روایتشان هم وحی منزل.
    برادران عزیز و خواهران احتمالی امروزه روز حیات را بیشتر می پسندند اهل قلم برای هر دو معنایش همانطور که ما می نویسیم مثلن و شما می نویسید مثلا و قضاوت با اهل فن است و حتا بیش از آن با مخاطبان آینده نگارش فارسی که کدام یک از دوراهی های نگارشی را برگزینند که بسیاری از این دست محل جدل است بین مدعیان نگارش…
    و سرانجام داستان شهید و کشته شد که بهترین جواب همان مرثیه مشهور وای حسین(ع) کشته شد خواهد بود
    مگر کسی خود به دنبال چیز دیگری باشد در بازار قیطریه؟ مثلن دستمالی برای بهانه ای و شاید هم غرضی برای …

  • افشانی سید سپهدار می‌گه:

    آفرین به دکتر عزیز که با این نوشته اش ما را به یاد معلم عزیزمان آقای جانژاد انداخت که او هم مثل آقای راسخ بود وهم مارا به یادهمرزمان ودوستان شهیدمان انداخت.در ضمن بر خلاف نظر بعضی از دوستان بنظر بنده واژه کشته جایگاه شهید را هزاران مرتبه بالا برده.دکتر احسنت باز هم بنوس

  • بئاتریس می‌گه:

    مهدیا عمر دراز و قدحت پر می باد. مانند سایر نوشته هایت عمیق بود و لبریز از احساس و سر شار از ناگفته ها. دو تا اشتباه تایپی دارد.خورد و حیات .که معمول آن خرد و حیاط است . البته اهمیتی هم ندارد.اما در چنین متن بسیار زیبائی حیف است دیدنش. خلق میگفتند با یک گل نمی آید بهار. حالا میبینیم که نوشته های شما در هر سایتی خزانش را بهار میکند.بر خلاف نوشته هائی که فقط جمله سازی و عبارت پردازی اند،قلم شما از لونی دیگر است.من با اینکه ناظر ستایش قدرت بودن از هر ستایشی بیزارم کرده است وقتی نوشته های شما را میخوانم نمیتوانم از تحسین تان خود داری کنم.چون نمیتوان ستایشگر عقلانیت و اخلاق نشد.چهل سالگی تولد دوباره آدمی است. پرشی است رو به جلو ، ولی در خیلی ها جهشی است رو به عقب.امیدوارم چهل سال دوم عمرتان پر بارتر از اول باشد. تا چله سوم را چه رسد!

    • مهدی غفاری می‌گه:

      درود و سپاس.
      سپاس برای این اظهار لطف و بیش از آن برای نکته بینیِ شما برای تره ای که خرد نمی کنند نه خورد.
      یادِ آموزگارِ دوست داشتنی ام افتادم که در متن های ادبیِ ما معنا را بر شکل ترجیح می داد اما با چشمان تیزبینِ خود هیچ ریزه کاری یی را نادیده نمی گذاشت.

      با بهترین آرزوها برای شما.

  • سوقی می‌گه:

    حیات به معنی زندگی با حیاط به معنی سرای پیرامون خانه تفاوت داره … این اشتباه بارها تکرار شده

  • حبيب روزستان می‌گه:

    ارادت دکتر جون…
    یادش به خیر تلنگرى زدى به خاطراتم..
    پارسال تو روستاى سیلاب کلوار درس میدادم یه روز که ما (تو لهجه محلى خودشون مدیر) را دعوت کردن از در که وارد شدیم و سلام و احوالپرسى کردیم دانش اموز کلاس اول (اکبر درخشان) اومد جلو سلام کرد دست ما را گرفت بوسید رو دوتا چشمش رو سرش گذاشت رفت یه گوشه اى از اتاق نشست و اون لحظه بود که اکبر را معلم دیدم و خودم را شاگرد.
    به یاد همه ى آنانکه به ما سادگى و صداقت آموختند.

  • علی اصغر بهروزی می‌گه:

    صد بافه تو داییه زلفت
    پیچیدیه
    اما ونظر ساده زلفت (انصاری)
    بوسه باید زد بر قلمی که در خدمت فرهنگ مردم است

  • مهدی غفاری می‌گه:

    درود بر همه ی شما…
    دنیا به آن نیارزد که پریشان کنی دلی.

  • فرهنگی می‌گه:

    سلام دکتر خاطرات ارزشمندی بود.وقتی دخترم رو میخواستم برای ویزیت نزد شما بیارم از خاطرات قدیم گفتم از طرح تام گفتم و اینکه وقتی میخاستن این طرح رو به ما اموزش بدن معلمین مدرسه پسرانه به همراه دانش اموزان به مدرسه ما اومدن بین تمام دانش اموزان تنها مهدی غفاری بود که به همه سوالات پاسخ میگفت ونتیجه اون نمرات بیست واون درس خوندنا اینه که ما الان به شما افتخار میکنیم .بهانه ای شد برای تشکر مجدد

  • asefjah.behnam می‌گه:

    دکتر جان نوشته ی زیبایت را خواندم چون از دلت برآمده بود بر دلم نشست
    بدان:مداد العلما افضل من دماء الشهدا

  • محمد می‌گه:

    تشبیهات و جو کلاس رو قشنگ بیان کردین

  • محمد می‌گه:

    مطلب زیبایی بود و جوابی دادین که عین خبر ذکره شده نه نگاه ارزش داورانه بسیار زیبا و توجه به نوع نگارش یه مطلبو نشون میده. عالی بسیار عالی.
    در جواب اقای حسینی که ارزش یه انسان یا فردی که برای ادای احترام به مراسمش میرن به پول نیست-به پول نیست اگه به پول بود شهدا به جنگ نمیرفتن و شهید بشن به خاطر این نرفتن که بعد شهید شدنشون تو مراسم فاتحه خونیشون پول پرداخت بشه بلکه به خاطر این رفتن که راهشون سرمشق ما بشه و معنی هدفشون رو من و شما بفهمیم و در مراسمشون از راهشون درس بگیرم نه پول دادن به خاطر جان یک انسان که با پول مقایسه نمیشود و پس اون ادمی که ما میریم فاتحه خوانیش همون رفتن خودش احترام به روح همون فرده نه پول و مادیات که در واقع ارزش ها رو فراموش کردیم.(بیان ساده )

  • بویراحمدی می‌گه:

    آقای حسینی کاش ما هم تبار شما را می دانستیم۰ شاید فقط با دانستن ایل و تبار شماهم ما به آسانی بتوانیم شما را قضاوت کنیم۰
    یک سوال دیگر هم از شما دارم اینکه نام و تبار اولین شهید پاسدار بویراحمد کیست?
    پدر و مادر آن بزرگوار از کدام تبارند?

  • یک شهروند می‌گه:

    آقای دکتر!
    خیلی زود آن طرح تام به تمامی از میان برداشته شد. در عوض طرح دیگری در دبیرستان به اجرا درامد و موش های آزمایشگاهی بعدی در نظام ترمی واحدی درس خواندند. کمی بعد نظام سالی واحدی شد و بعد از آن سیستم دو دوره شش کلاسه جای تمام آن طرح ها را گرفت. موش ها هم برای خودشان آدم های بالغی شدند و حالا زندگی را خواهی نخواهی می گذرانند. گاهگاهی هم جدل و جدالی با هم و … ایام می گذرد!
    آن مدرسه را نیز کوفتند! زمینش متری خداتومن می ارزد! اگر مال من بود که همه اش را دوبله مغازه می کردم و با درامدش می رفتم جام جهانی و آن سواحل برزیل را ببینم.
    آن معلم هم اگر زنده باشد, برایش سلامتی آرزو می کنم. راستش آدم می ماند برای مردم آرزوی سلامت بکند یا نه, تازه کی گفته که گوش زمین به آروزهای ما بند است؟ یک همچو معلمی هم ما داشتیم. سیلی پر مهری که از او خوردم هنوز اثرش در جان و دلم از میان نرفته.
    و اما جهانخش گرامی. شهید جهانبخش. و این دوستان گله مند. و آن دوستان دلخور از دوستان گله مند. راستش در هیچ کامنتی نه از آنها و نه این گرامی دوستان ندیدم و نخواندم که کسی به جهانبخش بی احترامی کرده باشد و کمتر از گل گفته باشد… ما موش ها نباید با هم بد باشیم و با تلخی گپ بزنیم… خیلی ها رفته اند. خیلی ها پیر و فرتوت شده اند. تا فرصتی باقی ست به مهر و به نیکی باشد بهتر است.
    درود بر شما دکتر غفاری, بر آقای حسینی, امیر و دیگران.

  • ستار می‌گه:

    در پاسخ به(درود برشهامت شهید) استفاده ابزاری ورشد اسانسوری از نام و عنوان شهید گرچه ناپسند ومذموم است وهیچ کس نباید خود را مالک شهدا بداند بلکه همه ازادی خواهان واستقلال طلبان در هر کسوتی باید خود را مدیون خون شهدا بدانند ومصادره کردن حاصل جانفشانی شهدا به نفع ایل وطایفه وشهر واستان خود جفا به ارمان ورسالت انان است واز طرفی مجرم دانستن منسوبان شهدا و عدم تکریم شهدا ولو در لفظ و نوشتار هم جفای مضاعفی است که براین پاک باختگان و بیمه کنندگان ازادی و شرف وامنیت روا داشته میشود .شخصیت و مشرب فکری دکتر غفاری قابل احترام و از نوشتارهای ایشان هم روشن است که هم صاحب ذوق وافر است وهم احاطه بر معانی و مفاهیم وپیام کلمات را دارد …اما در این موقعیت که ادمهای مسخ شده ای چون داعش که در شهر اشغال شده ی موصل دا رند جوانانی را که در کافه به جرم تماشای بازی فوتبال و ریش دارهای کمتر از یک وجب را شلاق میزنند که اکثر این وحوش بقایای رژیم صدام یعنی همانانی که در سه دهه گذشته با تمامی حامیانشان برنامه اشغال ایران را داشتند واگر نبود مقاومت و از جان گذشتن جهان بخش ها الان نه از تاک نشانی بود و نه از تاک نشان .می طلبید که شان و صفت سزاوار و برازنده جهان بخش یعنی شهید را بکار می برد چون هر چه از زمان شهادت انان دورتر می شویم تابنگی و درخشش وشعاع نور انان بیشتر اشکار میشود ……

    • درود... می‌گه:

      ستار عزیز, موافقم با گفته هایت.
      به نظر من کلیت این بحث که باید برای مبارزان و قهرمانان میهن ارزش و احترام قایل بود قابل قبول است و کدام یک از ما حرفی جز این به زبان آورده؟ هیچکس!
      اما قبول داری که همیشه مرزی میان رفتار خالصانه و نمایش از روی سود و زیان وجود دارد؟ و ما همیشه خودمان آن تفاوت را در رفتار خودمان درک می کنیم. به هر حال امیدوارم این یک سو تفاهم بوده باشد. اما لازم نیست کسی در بویراحمد احترام به شهدا را به دیگری تذکر بدهد. جوری که تصور بشود مخاطب تذکر با سرزمین و وطن خود سر دشمنی دارد.

  • حسینی می‌گه:

    چه خوب وزیباست که انسان عقلانیت وخردورزی را بر احساساتش غالب کند
    اگر بشود که چه شود…………………

  • امیر می‌گه:

    با عرض سلام مجدد خدمت جناب حسینی عزیز.بنده افتخارم این است که یک بویر احمدی هستم.واما عکس العمل حضرتعالی در مورد کامنت اینجانب,عنوان اصلی حساسیتها به مقاله جناب دکتر غفاری روی فرق بین کلمه شهید وکشته شدن بود ور ربطی به دیگر مسائل مرسومات طایفه ایشان از قبیل فاتحه خوانی وغیره نبوده وبه نظر بنده کامنت فعلی شما توجیهی برای کامنت قبلیتان ندارد.ولی در حر حال اگر نوشته های من بکامتان خوش نیامده از شما غذر خواهی میکنم وآرزوی سلامتی برای همه آنانی که جزء به رضای خدا به چیز دیگر فکر نمی کنند را دارم./

  • علی می‌گه:

    درود دکتر مثل همیشه زیبا و دلنشین بود.
    احسنت به امیر . بسیار زیبا گفتی و نقدی به دوستان کردی کاملا درست و اخلاق محور ، نشون دهنده شخصیت بالای شما رو میرسونه

  • حسینی می‌گه:

    ودر ادامه یک مسیله ی مهم یادم رفت که:
    ضرب المثلی در بین قوم لر معروف ومشهوده به این عبارت
    (( کاسه بهره سیرم نیکنه اما مهر و دلم ایکنه)) پس شاید جاری کردن کلمه ی شهید از زبان ومجرای قلم شمای نویسنده چه بسا شاد کردن دل یا دلهای فرزند یا خواهر و برادر شهید خواننده ی این روایت میبود زیرا مرگ در تصادف رانندگی ویا دعوای عادی را کشته خطاب میکنند . تشکر

  • حسینی می‌گه:

    عرض سلام مجدد
    خدمت جناب امیر عارضم که به احتمال قوی شما بچه بویراحمد نیستید
    اگر هم باشید سن شما اقتضای شناخت زمان حال را دارد نه ادوار گذشته
    پس اگر بسیار مایلید که بدانید از ریش سپیدان جویا شوید
    وکامنت فوق بنده مغرضانه نبوده
    بل حقیقتیست که به تفکر من ریشه در فرهنگشان دارد وجاری کردن چنین کلماتی
    به مثابه رفتن به فاتحه خوانی وپرداخت نکردن وجه مرسوم
    وهمچنین دریافت نکردن همان وجه در مسند صاحب مراسم بودن زیرا این هم یکی از مرسومات این قومه
    پس توصیه میکنم در شناخت فرهنگ وآداب ورسوم اقوام بویراحمد کمی کنکاش بد نیست
    وامیدوارم این برداشت من نوعی انحصار طلبی در مقوله شهید وشهادت طلقی نشود.
    وباز درجایگاه یک منتقد مجازی توصیه ای دارم به جناب غفاری :
    یک ورزشکار/ نویسنده/شاعر/ نقاش/ تا موسمی میتواند خودش وفقط وفقط برای خودش باشد که هنوز دربدنه ی اصلی یک جامعه برایش جایی باز نشده باشد
    واصولا اگر جایی هم باشد متعلق به گروه یا طیف خاصی نیست
    پس زاییده افکارش هم جنبه عمومیت داشته باشد زیرا در جامعه کنونی ما از هر سه یا چهار خانواده ای عضوی از آ ن خانواده شهید شدن یا جانبازن ویا آزاده هستند
    در پایان باز معروضم که قصدم نه انحصار طلبی ونه تضییع ویا به چالش کشیدن زحمات حضرتعالی/
    چه بسا من اکثرا لحظه شماری میکنم که مکتوبات حضرتعالی رو در سایت بخوانم ولذت ببرم وباور کنید این سایت بیشتر شور وجذبه اش دستنوشته های شخص جنابعالیست / توفیقات روز افزونت برقرار با دوام و شور انگیز بادا

  • امیر می‌گه:

    با سلام خدمت کامنت گذار محترم جناب حسینی.نوشته اید که رفتن وکشته شدن در طایفه آقای غفاری با این ادبیات رسمیت دارد.اول خدمت همه عزیزانی که به تفاوت شهید وکشته شدن حساسیت بخرج دادند عرض کنم که شما از کجا فهمیدید که این تعویض کلمات مغرضانه هست نه مخلصانه وصادقانه؟دوم آنکه خدایش خودتان چقدر خودتان را در قبال خون چنین شهدای مسول میدانید؟سوم آنکه نمیدانم هر کدام چقدر سن دارید ؛اگر سن بالایید که چه بهتر واگر نیستید از بزرگانتان بپرسید آیا وقتی ماه محرم نوحه خوان نوحه میخواند اکثرآ نمگفتند وای حسین کشته شد؟آیا انجا هم کسی بود که به این ادبیات خورده بگیرد ومعترض باشد؟نه؟ پس قبول کنیم که همیشه جابجایی کلمات مقصود نیست و ما که ادعا داریم پیرو حسین هستیم اخلاقیاتنان هم باید حسینی باشد./باتشکر ومعذرت خواهی از همه عزیزان کامنت گذار

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    بسیاری از کنش ها چه سخت و چه شگفت به هم شبیه اند و چه بسا در یک این همانی درک و فهمیده شوند آیا کنش خود ویرانگر اما برسازنده و ترا فرا زنده و متعالی این جوان شهید با دانشجوی جوانی که سارتر از عنصر انتخاب و پذیرش مسعولیت انسانی در باب او سخن می گفت یکی نیست؟سارتر از دانشجوی جوانی حرف می زند که میان جنبش مقاومت ملی و بیماری هولناک مادرش می بایست یکی را برگزیند او باید برگزیند و بر این گزینش پای بفشارد و آزادی انتخاب را که همان حقیقت راستین زیست آدمی است هستی بخشد البته سارتر این آزادی را با عنصر آگاهی به تعریف می نشاند به نظر شما دانشجوی جوان کدام راه را برگزید ؟نمی دانم درست حدس زده اید یا خیر اما دانشجوی جوان مادر بیمارش را رها می کند تا به حنبش مقاومت ملی فرانسه بپیو ندد در آن لحظات گویی حقیقتی به نام آزادی اجتماعی و یا به زبان هگل روح جمعی در میان بود که نبودنش و یا از دست رفتنش واقعیتی چون ملت را مخدوش می کرد ترس و یا دلهره ی این مخدوش شدن جوان شهید همکلاسی و یا دانشجوی جوان را به پذیرش آزادی انتخاب و پذیرش همه ی پیامدهای آن واداشت . وطن و آزادی وطن و مهمتر زیستن در سایه ی انتخاب در نهایت آزادی برای آن دو مفهوم بی دریغ زندگی و زمانه بود بی شک این آزادی برگزیدن و عواقب آن را پذیرفتن خود همان امر والایی بود که کانت از او سخن می گفت درود به روح مقاوم جهانبخش و نیز جوان مبارز جنبش مقاومت ملی

  • سعیدبخشوده می‌گه:

    درود بر دکتر غفاری .زیبا و دلنشین بود مثل همیشه.درود بر روح شهید جهانبخش که با نثار جانش ما را تا پایان عمرش مدیون کرد

  • شهروند می‌گه:

    کشته شدن در راه خدا= کشته شدن در دفاع از میهن=کشته شدن در راه عقیده=
    شهید شدن =….
    شما تفاوتی می بینید

    • مهدى غفارى می‌گه:

      نه!
      تفاوتى نیست!
      اگر پیشداورى ها را کنار بگذاریم!
      ……
      گاهى نوشتن خیلى سخت میشه؛ حتى اگه بخواى از یه همشاگردى فداکار به همون سبک و سلیقه اى که مى شناختیش یاد کنى.
      ……
      درود.

  • حسینی می‌گه:

    به نظر بنده هرکس که در دفاع از خاک وناموس و ارزشهایش کشته شود با عنایت به کتاب اکمل ما مسلمانان(قرآن) شهید است و این موضوع هم رد خور ندارد
    پس خطاب کلمه کشته شدن و برای همیشه رفتن از تعبیر و ایده مجرای آن توسط فاعلش برمیگردد که در چنین طایفه ای رسمیت دارد و از جناب غفاری تنها نباید خرده گرفت

    • مهدى غفارى می‌گه:

      سلام.
      این قصه را به شما تقدیم مى کنم؛

      خبر آوردند که اسیراى عراقى را سوار بر یک اتوبوس از خیابانِ اصلىِ شهر عبور مى دهند. در مدرسه غلغله اى به پا شده بود براى رفتن و دیدنِ عراقى ها! ( بعثى هاى فلان فلان شده ى فلان! )
      یک همشاگردى داشتم به اسم محمد که پسر شهید و رفیقِ جِنگَم بود.
      تا شنید گفت؛
      – بیا ما هم بریم و ببینیم.
      مدرسه تعطیل شده بود. ما هم با هم زدیم بیرون. از توى حیاط هر کدوم دو تا سنگ برداشتیم و رفتیم. باید انتقامِ باباى محمد را از این نامردها مى گرفتیم.
      رفتیم تا رسیدیم به میدانِ هفتِ تیر! یک جایى را پیدا کردیم و جاگیر شدیم طورى که وقتى اسیرها را مى آورند، بتوانیم با سنگ هایى که در دستانمان ( پشت سرِمان ) قایم کرده بودیم، آنها را بزنیم.
      بالاخره انتظار ما به پایان رسید و عراقى ها را سوار بر اتوبوس آوردند.
      ما
      سنگها را محکم و سفت در دستهایمان فشرده بودیم.
      آماده ىِ پرتاب!
      اتوبوس به آرامى مى گذشت.
      در فرصتى که براى ورانداز کردن داشتیم، عراقى ها را دیدیم؛
      عجیب بود که آنها هم آدم بودند. مردانى با کله هاى تراشیده، اغلب سبزه رو با و بى سبیل! اما ما یک جورِ دیگرى تصورشان کرده بودیم.
      با این حال به خود آمدیم. باید سنگ ها را پرتاب مى کردیم. یک، دو، سه…
      که ناگهان یک نفر از پشت ما دو تا را گرفت؛
      – مى خواین چیکار کنین؟
      برگشتیم سمتِ صدا.
      یک پاسدارى بود که با لبخند از ما پرسید:
      – این سنگا چیه توى دستتون؟!
      محمد با بغض و اندوه گفت:
      – بابام رو اینا توى جنگ کشتن! مى خوایم با سنگ بزنیمشون.
      مرد پاسدار اول یکّه خورد اما خیلى زود گفت:
      – مى خواین انتقام بگیرین؟!
      گفتیم:
      – آره!
      گفت:
      – خوب درس بخونین! بهترین انتقامى که شما مى تونین بگیرین و باباتُ خوشحال کنین همینه. حالا هم اون سنگا رو بندازین و برین مدرسه!

      آن پاسدار هم بعداً شهید شد
      همو که پیش از اینکه به من چیزى بیاموزد از من نپرسید اهل کدام ایل و تبار و طایفه اى.
      که اگر مى پرسید هم با افتخار مى گفتم؛
      – از اولادِ میر حسین! روستاى موردراز.

  • درود بر شهامت شهید می‌گه:

    چقدر زشته این رابطه ای که بین رزق و روزی یک عده آدم فرصت طلب و روح و جان شهیدان بزرگ کشورمون درست شده. بعضی ها تو این مملکت اینطور جا انداخته اند که مالک شهدای عزیزمون هستند . آقایون لطفا دفاع از شهدا رو بذارید برای اون جاهایی که حق شهدا واقعا ضایع میشه و نه اینجا که به نیکی و درستی مثل یک قهرمان ازشون یاد شده. مگه غیر از اینه که می گردید ببینید کجاها دفاع از شهید ارزون و راحت و بی دردسره و همونجا همگی فریاد “یا شهید یاشهید” سر می دید؟ خداوکیلی اصلا موضوع ذاستان رو خوندید؟ اون عزیز نازنین اگر شهید نمی شد به خدا به هیچکدومتون یه پاس گل هم نمی داد. هزار بوسه بر روح نازنینش.

  • سعید حسینی می‌گه:

    سلام دکتر جان
    دو سه ساعتی است که به لطف نوشته زیبایت، زمان را در نوردیده و به سالها پیش از این سفر کرده ام. به روزگار پر شر و شور نوجوانی، با شما و سایر همکلاسی ها در کلاس درس نشستم. گاه از روی شعف لبخندی و گاه از یادآوری سختی ها زهرخندی بر لبانم نشست و در هردو حال ابر چشمانم مشتاق باریدن. چون برق و باد گذشت. بسیار پیام دیدم در آنچه نگاشته ای. احساس مقدست را به دوستی ها و دوست داشتن ها به زیبایی بیان کرده ای. واژه ها را انگونه که باید به رقص درآورده ای. دست مریزاد.
    تمام قد از جا بر میخیزم و برای ادای احترام به مقام همه عزیزانی که تیر کین و خصم دژخیان، قامت رعنایشان را نشانه گرفت و گل زیبای وجودشان پرپر گردید سر تعظیم فرود می آورم.
    دکتر جان
    خوب می دانم بیش از آنچه واژه ها برایت مقدس باشند، انسان و کرامت انسانی برایت مقدسند. می دانم آنچه نگاشته ای شمه ای از روزگاری است که بر نسل ما گذشته. نه سیاستی در آن نهفته است و نه آلوده به غرض می باشد. باز هم دست مریزاد.

    • مهدى غفارى می‌گه:

      « تمام قد از جا بر میخیزیم و برای ادای احترام به مقام همه ىِ عزیزانی که تیر کین و خصم دژخیمان، قامت رعنایشان را نشانه گرفت و گل زیبای وجودشان پرپر گردید سر تعظیم فرود می آوریم. »
      درود بر سعیدِ عزیز.
      گُل گفتى.
      برمى خیزیم.
      ( حتى اگر لازم باشد که طعنِ طلب کارانِ مادرزاد را به جان بخریم. )

  • نگهبان می‌گه:

    بی نظیر بود….واقعاً لذت بردم…
    بی شک قلمتون همانند علم و دانشتون مثال زدنی است…

  • دکتر محمد غلام نژاد می‌گه:

    با سلام بر دکتر عزیز.متن جالبی بود شما در این همهمه وشلوغی شهر و سهم خواهیهای برخی تلنگری به انهایی زده اید که فراموش کرده اند انهایی را که کار سخت تر را برگزیدند.باید گفت گرچه جهانبخش ها دیگر اینجا نیستند ولی بخاطر انهاست که ما اینجاییم.در حقیقت انها که رفتند چهر ه های ماندگار شدند.دکتر عزیز از سر ریای خالص می گویم که جدای از فهم ایدیولوژیک یا سیاسی جنگ که بنده تخصصی هم در ان ندارم جهانبخش ها برای دفاع از وطن ایثار کردند انهم بالاترین ایثار.یعنی از جان گذشتن….. اینان قهرمانان ملی هستند وکمتر از کلمه شهادت حقشان نیست.هر کس برای وطن کشته شود شهادت کمترین کلمه لایق اوست.مگر نه که در جنگ چالدران در نبرد با عثمانی چهل هزار ایرانی کشته شدند انان هم به نوعی شهید راه وطن هستند.لا اقل اینست که امروز جهانبخش ها در عرف ما پر معنا ترین واژگان ورودی شهرها هستند و نباید از یاد ببریم که مانند کشته شدگان جنگهای محلی و بی اساس از انها یاد کنیم.هر چند میدانم که غرضی در کار نبوده است.با ارزوی روزهای بهتر برای دکتر عزیز

    • مهدى غفارى می‌گه:

      سلام و درود بر دکتر عزیز.
      بهتر از من مى دانى آن حکایتِ معروف ” انگشت و ماه و اشاره ” را.
      و گرنه کیست که منکر زیبایى ماهِ شب چهارده در بیکرانِ آسمانِ میهن باشد؟!

  • ناشناس می‌گه:

    [جالب بود

  • ستار می‌گه:

    شما که به مناسبت فوتبال در برزیل به چند دهه قبل مرور خاطره کردید خوب بود که انفجارها کشتارها تجاوز به نوامیس و خودکشی زنان اخلاق مداری که از شدت بحران روحی ناشی از تجاوز یک مشت وحشی خودکشی کردند را هم یاد اور میشدی و همت جهانخش ها و غیرت انان و میهن و نوع دوستی انان را یاداور میشدی که اگر فداکاری جان بذل هایی چون جهانبخش نبودند ایا سر انجامی بهتر از همسایگان بیخ گوشمان داشتیم …. شما این با ر هم ممکن است در کلاس باز گویی قصه بصورت روزامد موفق بوده باشید. اما این بار نه در کلاس زندگی که در کلاس زندگی ساز شهادت توفیق نداشتید ….وگر نه اینگونه کلاماتی نا محترم چون کشته شدن و برای همیشه رفت را بکار نمی بردید……

    • مهدى غفارى می‌گه:

      سلام.
      شما را ارجاع مى دهم به نوشته ى پى نویس محترم با امضاى “درود بر شهامت شهید”.
      در هر حال با این فرض که صادقانه اظهار نظر کرده اید، ظاهراً ما دو نفر دو شیوه ىِ متفاوت براى یاد کردن از این جانباختگانِ شهید داریم.
      تا چه قبول آید و چه در نظر افتد.

  • ناشناس می‌گه:

    حیاط درسته نه حیات

    • مهدى غفارى می‌گه:

      تذکر به جایى ست.
      حیات یعنى زندگى!
      حیاط نیز بخشى از زمین محوطه ى یک بنا ست.
      البته من این رسم الخط را در نوشته اى از یکى دو نویسنده ى سرشناس ( علاقه مند به زبان شناسى ) دیده و خوانده بودم که به جاى ط عربى از ت فارسى براى حیاط ( ت ) و حیاط خلوت ( حیات خلوت ) استفاده کرده بودند.
      این بار به راه آن دو رفتم اما انگار شما را خوش نیامد.
      درود.

  • مهدی غفاری می‌گه:

    با سلام به همه یِ عزیزان.
    از توجه، اظهار لطف و نقدِ شما سپاسگزارم.

  • اميرحسين عزيزي می‌گه:

    جناب مرادی .تودروی همان عیب دیدی که هست زچندان ….
    آری دکترجون ماایرانیهاچون هنوزبه کارگروهی اعتقدنداریم چیزی که دغدغه آقای راسخ شمادرسالهاپیش بوده به همین خاطرهم توورزشهای تک نفرقهرمان ودرورزشهای گروهی هم که معلومه .قابل توجه مجالس تصمیم گیری کشور

    • مهدى غفارى می‌گه:

      درود بر جناب عزیزى.
      این هم از معضلات ماست.
      معضلى ملى که گریبانگیر همه ى ما ست.
      باشد که در آینده اى نزدیک از پس این معضل برآییم.

  • امیر می‌گه:

    با سلام خدمت دکترغفاری عزیز.اول از نوشته هایتان لذت می برم دستت درد نکنه.دوم آنکه بعضی از نوشته هایتان مثل فیلم مستند میمونه بعضی هاش مثل فیلمهای افسانه ای.در این نوشته تان قسمت غیر مستند را به شما یاداوری کنم که البته اگه ناراحت نشید .؟در زمانی که شما در مدرسه منتظری درس میخواندید خبری از پیشرفت فوتبالی که جنبه اقتصادی مثل حالا را داشته باشد نبود مخصوصا در استان ما ؛که شما نوشته اید معلم فلان دوستتان را به امید پیشرفت در فوتبال دعا میکرد به نظر من این یکم با واقعیت آن دوره تناقض دارد.بعد فرمودید که شما را مثل موش آزمایشگاهی به گروههای شش نفره تقسیم کرده بودند که به نظر می آید شما را برا ی راه حل بهتر آموش ورقابت سالم ومثبت تقسیم کرده بودند واین عمل را به موش آزمایشگاهی تشبیح نمیکنند البته باز هم ببخشید درسته که شما دکتر هستید وبهتر میدانید این ادبیات وعلم آزمایشی را.فقط چون دست نوشته هایتان را که اغلب آموزنده است دوست دارم این مطالب را جهت یاداوری عرض کردم.موفق باشید

    • مهدى غفارى می‌گه:

      سلام.
      سپاس از اظهار لطف تان.
      با وجودِ ایرادى که شما گرفته اید، هم آن قصه میانِ معلمِ خردمند و ما دانش آموزان اتفاق افتاد و هم ما را آن ناظمِ سخت گیر اما دلسوز، موش هاى آزمایشگاه نامید.
      جناب امیر!
      آن روزهاى دانش آموزى را با امروز مقایسه نباید کرد؛ آن روزها اقتصاد اصل نبود! مهم تر نفسِ کار بود! آن آموزگار روزگارِ نوجوانى هم نه از سرِ تفنن یا طعن یا دلخوشکنک این سخنان را بر زبان مى آورد؛ نه! ریا و تظاهر و تمسخر یا تحقیرى در کار نبود؛ این عینِ آنچه بود که آن معلم روا مى دانست و به صلاحِ کار نزدیک تر مى دانست؛ اینکه بهتر آن است که هر دانش آموز به جاى تلف شدن در زد و بندِ معمول نظام آموزشى، بتواند برود سراغِ به فرجام رساندن استعدادى که دارد.
      درود.

  • میر مصطفی عبدالهی می‌گه:

    زیبا و بدیع مطالب ساده را پیوند و بازسازی می نمایی. و هزار ماشالله به قوه حافظه و بیان جزییات.

  • محسن حسین زاده می‌گه:

    برادر غفاری
    اینهمه زحمت کشیدی دستت درد نکند اما شهید با کشته تفاوت بسیار دارد عزیز

    • مهدى غفارى می‌گه:

      سلام.
      زحمتى نبود.
      در فرهنگِ سرزمین هاى مختلف از کلماتِ متفاوتى ( متناسب با زبانِ آن سرزمین ) براى کسانى که جان خود را بر سرِ ارزش هاى والاى فرهنگى شان فدا مى کنند، استفاده مى کنند، مسلمانان نیز کلمه ىِ ” شهید ” را براى چنین کسانى به کار مى برند.
      نقطه ى مشترک در فرهنگِ عمومىِ بشر، برخوردارى این ” کشته شدگان در راه آرمان هاى ملى، مذهبى، فرهنگى ” از جایگاهى در خور، سزاوار و بلند مرتبه است که جایگاهى ست کم نظیر و مقدس!
      در همه ىِ این سرزمین ها
      کشته ىِ راهِ میهن
      کشته ىِ راهِ باورهاى ملى
      کشته ىِ راهِ ارزش هاى والاى فرهنگى
      سزاوار تکریم، بزرگداشت، یادآورى و احترام است.
      ……

  • سید یوسف مرادی می‌گه:

    جناب آقای غفاری
    تشکر به خاطر نگارش این مطلب که با ذکر جزئیات و توصیف مناسب وقایع و اشخاص به خوبی از پس آن بر آمده اید.
    نقدی هم بر نوشته تان دارم. شما بهتر از من می دانی که حتی کمونیستها هم جانبازان و فداکاران ملی خود را که در راه وطن و شرف و اعتقادات از بین آنان رفته اند شهید خطاب می کنند.
    جا داشت شما هم جهانبخش عزیز داستانتان را که همانگونه که خود ذکر کرده اید هنوز هم برایتان خاطره انگیز و افتخار آفرین است شهید خطاب می نمودید نه مانند کسی که در یک نزاع محلی از بین رفته کشته شده نامیده ایدش.
    شهدا را وارد بازی های سیاسی نباید کرد که البته شما هم همچنین نگاهی نداشته اید.انشاالله.

    • احسان می‌گه:

      احسنت بر آقای مرادی
      نقد سازنده ای کرده اید
      اما شاید شما از نزدیک با آقای غفاری آشنایی نداشته باشید.
      خطاب کشته به جای شهید از طرف ایشان نمی تواند سهوی باشد.
      این دیدگاه ایشان است . و فکر کنم راهی نداریم جز تحمل!!

    • مهدى غفارى می‌گه:

      سلام.
      سپاس.
      در این نوشته، جداى آنکه عینِ خبرى که شنیده شده بود را ذکر کردم، نمى خواستم نگاهِ ” ارزش داورانه ” ىِ خود را آن هم به صورت مستقیم و کوتاه و سر راست در یک کلمه ( کلمه ى شهید ) بر مخاطب تحمیل کنم. ترجیح من آن بود که مخاطب را دستِ کم نگیرم و اجازه دهم تا او خود با متن درآویزد و به داورى بپردازد.
      در واقع من جداى آنکه به گستره ىِ معنایىِ ” کشته ” و ” شهید ” واقفم اما به روش هاى متفاوت طرح مسئله نیز علاقه مندم.
      گاهى مى گوییم شهید ( سر راست، مستقیم و بى واسطه )، گاهى نیز مى گوییم انتخاب راه سخت تر و کشته ىِ راهِ ایمان و وطن ( تا حدى غیر مستقیم، با واسطه و برخوردار از حاشیه آن هم در فراز و نشیب یک متن ).
      و این هیچ ربطى به تخفیفِ مقام و جایگاهِ چنین کسانى در جامعه ندارد.
      ………
      این جمله ىِ آخر شما هم مخاطبانى دارد که بى تردید مرا با آنها کارى نبوده و نیست. و از قضا من خود، منتقدِ تمام عیار آنهایم. آنهایى که جایگاهِ ” شهید ” را تا حدّ منازعاتِ سیاسى براى منکوب و مرعوب کردن رقبا پایین مى آورند و صد البته گوشِ مبارکشان به نقد و نظر دلسوزان هم بدهکار و شنوا نیست.
      ……
      با درود.

    • مهدى غفارى می‌گه:

      سلام بر آسید یوسف مرادى.
      سپاس.
      در این نوشته، جداى آنکه عینِ خبرى که شنیده شده بود را ذکر کردم، نمى خواستم نگاهِ ” ارزش داورانه ” ىِ خود را آن هم به صورت مستقیم و کوتاه و سر راست در یک کلمه ( کلمه ى شهید ) بر مخاطب تحمیل کنم. ترجیح من آن بود که مخاطب را دستِ کم نگیرم و اجازه دهم تا او خود با متن درآویزد و به داورى بپردازد.
      در واقع من جداى آنکه به گستره ىِ معنایىِ ” کشته ” و ” شهید ” واقفم اما به روش هاى متفاوت طرح مسئله نیز علاقه مندم.
      گاهى مى گوییم شهید ( سر راست، مستقیم و بى واسطه )، گاهى نیز مى گوییم انتخاب راه سخت تر و کشته ىِ راهِ ایمان و وطن ( تا حدى غیر مستقیم، با واسطه و برخوردار از حاشیه آن هم در فراز و نشیب یک متن ).
      و این هیچ ربطى به تخفیفِ مقام و جایگاهِ چنین کسانى در جامعه ندارد.
      ………
      این جمله ىِ آخر شما هم مخاطبانى دارد که بى تردید مرا با آنها کارى نبوده و نیست. و از قضا من خود، منتقدِ تمام عیار آنهایم. آنهایى که جایگاهِ ” شهید ” را تا حدّ منازعاتِ سیاسى براى منکوب و مرعوب کردن رقبا پایین مى آورند و صد البته گوشِ مبارکشان به نقد و نظر دلسوزان هم بدهکار و شنوا نیست.
      ……
      با درود.

  • جلیل جبا خاک پاک ضرغام آباد می‌گه:

    دکترعزیزخیلی جالب بودمنوبردی به دهه شصت یادش بخیر .فقط ای کاش بجای کلمه کشته شدمینوشتیدشهیدشد .بااحترام

    • مهدى غفارى می‌گه:

      سلام.
      سپاس.
      بى تردید جایگاهِ سربازانِ فداکارِ وطن به ویژه آنان که در راهِ دفاع از این باور و ناموس شهید شدند و مى شوند، فارغ از اینکه چگونه و چه کسى و با کدام واژگان از آنها یاد کند، از شمارِ برترین جایگاه هاى اجتماعى و فرهنگى ست.
      یادشان گرامى باد و هست.

  • رضا زمانی می‌گه:

    عالی وزیبا بود دکتر

  • بهلول می‌گه:

    دکتر بدون اغراق تاکنون هر چه در بازه ی جنگ و شهدای جنگ خوانده ام یا در صدا و سیما فیلمش را دیده ام ، اینقدر برایم جالب نبود .
    احساسم به من میگه تفاوت این نوشته شما در مورد آن دوست سفرکرده با سایر داستانها و فیلمهایی که در این مورد من دیده و خوانده ام در این است که شما نشستید با تک تک سلولهای وجودتان این مطلب را نوشته اید . خیلی زیبا بود . متشکرم دکتر

    • مهدى غفارى می‌گه:

      فکر کنم جایى از ” دولت آبادى ” یا ” احمد محمود ” خوانده ام که ؛
      ( اگر مى خواهى بدانى و بفهمى که چه نوشته اى، پس از نوشتن بنشین و آن را فارغ از هر چیز دیگر یا حاشیه اى، بخوان! ببین که آن نوشته آیا در تو حسّى بر مى انگیزد؟ و اگر آرى؛ چه حسّى؟ آنگاه خواهى دانست که نوشته ات در کجاى کار قرار دارد و تا کجا مى تواند انتظارات را برآورده سازد. )
      حالا که به حسّ و حال خودم پس از خواندن نوشته ىِِ بالا بر مى گردم و این پى نویس شما را مرور مى کنم، بیشتر به حقیقت نهفته در گفته ى آن نویسندگان بزرگ پى مى برم؛
      گویى آنچه از دل برآید، بر دل نشیند…
      درود بر شما.

  • شهرام مرتضوی می‌گه:

    مرحبا دکتر؛ بی نظیر بود.با همه ی سادگی پر از انسانیت و مملو از معرفت بود.شیوا،رسا و جانفزا نبشته ای. حق نگهدارت باد.

    • مهدى غفارى می‌گه:

      سلام بر شهرام عزیز!
      کم نظیر آن کسى بود که صادقانه و بى رنگ و ریا، کارِ سخت تر را برگزید و در دفاع از مامِ میهن به پیشواز مرگ رفت.
      به امید دیدار.

  • امید نوروزی اصل می‌گه:

    اینم به شما، عجالتا تا وقتی که چهلو به سلامتی رد کنی، دکتر گرامی!!
    +++
    چل سال بیش رفت که من لاف می‌زنم /کز چاکران پیر مغان کمترین منم
    هرگز به یمن عاطفت پیر می فروش /ساغر تهی نشد ز می صاف روشنم
    از جاه عشق و دولت رندان پاکباز / پیوسته صدر مصطبه‌ها بود مسکنم
    در شان من به دردکشی ظن بد مبر / کالوده گشت جامه ولی پاکدامنم
    شهباز دست پادشهم این چه حالت است / کز یاد برده‌اند هوای نشیمنم
    حیف است بلبلی چو من اکنون در این قفس / با این لسان عذب که خامش چو سوسنم
    آب و هوای فارس عجب سفله پرور است / کو همرهی که خیمه از این خاک برکنم
    حافظ به زیر خرقه قدح تا به کی کشی / در بزم خواجه پرده ز کارت برافکنم
    توران شه خجسته که در من یزید فضل / شد منت مواهب او طوق گردنم.

    ++
    جام جهانی گوفرتنگ خوب آغازید! من و پارسا کری می خوندیم در آغاز بازی! گفتم برزیل سه تا می زنه به تیمت! زد!
    +
    جان جهانبخش، در آستان جانان باد!

    • مهدى غفارى می‌گه:

      سلام بر ” امید ” و ” نو روز ” و ” اصالت! ”
      ……
      کو همرهى که خیمه از این خاک بر کنم؟!
      ……
      در این جامِ گو فر تنگ
      دل بسته ى ایرانم
      هوادار برزیل
      و بازىِ خوب!
      ……
      بیش باد و کم مباد!

  • محمود آرام / سردبیر می‌گه:

    بی نطیری دکتر جان
    لذت بردم…
    همیشه منتظر نوشته هایت هستم و از اینکه زودتر از دیگران آنها را می خوانم و لذت می برم، احساس غرور می کنم.
    پاینده باشی دکتر مهدی عزیز …

    • مهدى غفارى می‌گه:

      سپاس.
      درود بر تو که چنین فرصتى براى نشرِ نوشته ها فراهم کرده اى.
      باش و بیش باش و بیشتر باش.

200x208
200x208