تاریخ درج خبر : 1393/04/07
کد خبر : ۲۹۳۵۲۳
+ تغییر اندازه نوشته -

” مرگ زیر درخت زردآلو “

سایت استان: دکتر مهدی غفاری
……………………
( این داستان را تقدیم مى کنم به عموى عزیزم، غلامرضا غفارى که برایم نمونه ىِ بارزِ دوستى، وفادارى و فداکارى ست. )
……………………
شب است. شبى سیاه و بى مهتاب.
از دوردست، جز واقِ پیوسته ىِ چند سگ و از نزدیک، جز زوزه ىِ باد در شاخ و برگِ سپیدارى بلند، صدایى به گوش نمى رسد.
”مَلى خان“ در مهمانخانه ىِ خانِ بزرگ، ”یاسر خان“ خفته و خواب مى بیند. خوابى، بى کم و کاست چون بیدارى، که این اواخر بارهاى بار آن را دیده است؛
« صدایى با شکوه اما هولناک و پُر پژواک در گوشش مى پیچد و مى گوید:
– براى تحویلِ تو به دولت، زنده یا مرده، جایزه ىِ هنگفتى مى دهند، جایزه  مى دهند، جایزه مى دهند…
و همین چُرتَش را پاره مى کند. سراسیمه بلند مى شود. زنش، ” هما ” چند ماهى از او باردار است؛ صدایش مى زند، بعد لباس مى پوشد، پیشتو و تفنگش را با قطارِ فشنگ بر مى دارد، دستِ هما مى گیرد و سوار بر اسب به مخفیگاهِ خود در کوهستان مى تازند. تازه به کوهستان رسیده اند که هما از درد به خود مى پیچد. یکى از نوکران را به روستایى در دامنه مى فرستد تا کمک بیاورد. نوکر مى رود و مى رسد به روستا، خانه ى ”ملا نظر“ کدخداى ده. پیغام را مى رسانَد. ”ملا نظر“ از جا و مکانِ خان مى پرسد، قابله اى را با نوکر راهى مى کند اما خود به یکى از ملازمان مى سپارد تا به اردوى چریک ها بتازد و جاىِ ”مَلى خان“ را گزارش دهد. نوکر و قابله تازه به کوهستان رسیده اند که ناگهان سوارى از گردِ راه مى رسد و با شتاب خود را به ”مَلى خان“ مى رسانَد. او از لو رفتنِ مخفیگاه و حرکتِ چریک ها به سمتِ خان برایش پیغام آورده. جاى درنگ و تردید نیست اما زن را چه کند؟ به ”هما“ مى نگرد؛
زیباترین زنى که تا کنون دیده، عرق بر پیشانىِ چون ماهَش نشسته، رنگش پریده، نفس نفس زنان بر بستر افتاده چون مومى در دستِ قابله ! آیا امیدى هست؟!
ناگهان صدایى مى شنود؛ صداى تیر و تفنگ. به خود مى آید. چهره ىِ مات و مبهمى از نظرش مى گذرد و در گوشش نجوا مى کند:
– چریک ها آمدند، دارند محاصره ات مى کنند، تا وقت دارى بگریز، زن را رها کن و فرار کن، فرار کن، فرار کن!
دوباره به زن مى نگرد، این بار به شکمِ برآمده اش. آیا این فرزند همان پسرى نیست که سالها چشم به راهِ آمدنش بوده تا بیاید و جاى او را سبز کند؟ باز صداى گلوله اى که به همان نزدیکى اصابت مى کند نمى گذارد تا پاسخى بیابد. نمى داند چه کند. خم مى شود، تفنگ را بر مى دارد و آن را محکم تر از همیشه در دستانش مى فشُرَد. همزمان درد و سنگینى را در کاسه ىِ سر احساس مى کند. ناگهان هر چه صدا هست با هم و در هم مى شوند و به سرش هجوم مى آورند؛
” واقِ پیوسته ىِ سگ، شیهه ىِ اسب کنارِ تیرکِ چادر، سوتِ پى در پىِ گلوله، زوزه ىِ باد بر بلنداى صخره ها، جیغ و دادِ قابله که فرمان مى دهد این کار را بکن و آن کار را نکن، پیامِ آن صداى مبهمى که پى اندر پى مى گوید: چریک ها آمدند، در محاصره اى، زن را رها کن و بگریز، فرار کن، فرار کن… و نفس هاى بلند اما زجرآور و پر دردِ زن! “
نه! نمى تواند او را با خود ببرد اما رهایش نیز نمى تواند کرد. هر چه مى گذرد، همهمه بیشتر و بیشتر، صداى تیرِ تفنگ ها آشکار و آشکارتر و پیامِ گریزِ آن نداى مبهم بلند و بلندتر مى شود. نگاهش براى آخرین بار به چشمِ ”هما“ دوخته مى شود. انگار از او مى خواهد که تنهایش نگذارد و نرود اما چگونه؟ ”هما“ از حال مى رود. کاسه ىِ سر دارد از درد منفجر مى شود. همه چیز در هم آمیخته است حتى مرزِ میان درست و نادرست. جهان با او سرِ ناسازگارى نهاده و شروع مى کند دورِ سرش چرخیدن و چرخیدن با این سخن که
– گریز! گریز! یا اکنون یا هیچ وقت!
پا برمى دارد به سمتِ تیرکِ چادر، مى پرد به روى زین. ناخودآگاه دستش مى رود به گلنگدن، آن را مى کشد و تفنگ را مسلح مى کند. آن را در چشم به هم زدنى مى گیرد سمتِ چادر، شلیک مى کند و مى تازد. خون فواره مى زند و زمین را خونین مى کند. اسب شیهه اى غریب مى کشد، سمضربه بر خون مى کوبد و مى گریزد. آسمانِ بالاى سر مى شکافد و از دلِ شکاف، جیغى بسیار بلند و سوزناک با ته زمینه اى از سرخىِ خون در همه جا مى پیچد؛
جیغ! جیغ! خون! خون!
 زن! خون! جیغ! نوزاد!
جیغ! جیغ! زن! خون!
زن! نوزاد! جیغ! جیغ! زن! خون! … »
ناگهان از خواب مى پرد!
سر تا پایش به عرق نشسته است و گله ىِ اسبى در دشتِ سینه اش رَم کرده، چهار نعل مى تازند؛
– تا تا تاپ! تا تا تاپ! تا تا تاپ!
دست مى بَرد سمتِ ظرفِ آبى که گذاشته اند بالاى سرش، آن را برمى دارد و یک نفَس به تمامى سر مى کشد. آن ظرف که سهل است، اگر آن لحظه اقیانوس کنارِ دستش باشد، همه را یکجا مى نوشد شاید این عطشِ دیوانه کننده دمى رهایش کند.
اندکى مى گذرد. آرام مى شود و به خود مى آید؛ نشسته بر رختِ خوابى که در خانه ىِ ”یاسر خان“ برایش پهن کرده اند، دست مى بَرَد سمت و سوىِ شانه ىِ راستش، آن را مى خارانَد، بعد بر مى خیزد و مى آید کنارِ پنجره ىِ بزرگِ چوبى، آن را مى گشاید و پا به بالکن مى گذارد؛
شب است. شبى سیاه و بى مهتاب. بادى نرم و خنک مى وزد و در موهاى پر پشتِ سینه ىِ او که ستبر و مردانه است، جولان مى دهد. دست ها را از هم باز مى کند و از دو سو مى کشد، آنگاه بر مى گرداند و آرام به تختِ سینه اش مى کوبد.
هنوز صداى سگ ها از دور به گوش مى رسد. یک خروس هم در همان نزدیکى بانگِ بیدار باش سر داده است؛
– قو قولى قو قو! قو قولى قو قو!
”مَلى خان“ سر بالا مى کند و سپیدارى را مى بیند که چگونه دور از چشمِ همه، آن بالا با خنکاى باد همآغوش شده و در وى آویخته است. حالش دگرگون مى شود. نگاه به آسمان مى دوزد و ستاره ها را مى نگرد. شهابى تند و تیز از بیکران گُر مى گیرد، راه کج مى کند، به نشیب مى افتد و در دم مى میرد. به مذاقش خوش نمى آید. چشم از آسمان بر مى گیرد و بى آنکه پنجره را ببندد به اتاق برمى گردد. مى آید و بر رختِ خواب مى نشیند. دست مى برد به بالش و پیشتوى** نازنینِ خود را از زیرش بر مى دارد و به دست مى گیرد. آن را مى چرخانَد و بفهمى نفهمى نوازش مى کند. هزار خاطره ىِ نگفته با آن دارد؛
« – ژاندارم ”کرمى“، همان نامردِ بى ناموسى که خونِ مردم در شیشه کرده بود را با همین پیشتو به درَک فرستاده بود. ( با این خاطره موجى از غرور در چشمَش حلقه مى زند. )
– با همین تفنگ شلیک کرده بود به مغزِ ”عباس خان“! یاغىِ طاغىِ معروف که به زن و بچه ها هم رحم نمى کرد و به هر که و هر چه مى رسید، بى حساب و کتاب یورش مى برد و غارتَش مى کرد. ( یاد باد آن فشنگى که کاسه ىِ سرِ آن بى همه چیز را متلاشى کرد. )
– بعد از قضیه ىِ لو رفتنِ مخفیگاه، مرگِ ”هماى“ عزیز و گریختن از چنگِ چریک ها، با همین پیشتو رفته بود سراغِ ”ملا نظر“ در همان روستاى دامنه ىِ کوهستان و چون او را نیافته بود، به انتقام، زن و پسرش را کشته بود.
( این خاطره مزاجش را تلخ مى کند. )
یکبار هم تیمسار ”قلى زاده“، فرماندارِ نظامى او را پیشتو به دست دیده و براى خلعِ سلاح یا غافلگیر و سر به نیست کردنش گفته بود؛
– خان! عجب پیشتوىِ نازى دارى. میشه ببینمش؟
”مَلى خان“ هم دو دستى آن پیشتو را تقدیم کرده بود به تیمسار و بعد، پیش از اینکه خیالى به سرِ تیمسار بزند، بى درنگ دست کرده بود به کمر و این یکى پیشتو ( همین پیشتوىِ خاطره انگیز ) را کشیده بود بیرون، توىِ دستش گرفته و به تیمسار گفته بود:
– البته جناب تیمسار! این یکى، از اون هم ناز تر و بزن تره! تازه اون خالیه اما این یکى همیشه پره! »
یادِ این خاطره، لبخندِ نازکى بر چهره ىِ خان مى نشانَد. پیشتو را کنار مى گذارد و دراز مى کشد تا شاید آسوده تر بخوابد اما دیگر او کجا و خواب کجا؟ پهلو به پهلو شدن هم راه به جایى نمى بَرَد. هزار فکر و خیال در مغزش آمد و شد مى کند؛
« مثلاً؛
اینکه چرا یکباره همه ىِ آن آدمهایى که تا پیش از این مى خواستند سر به تنَش نباشد الان واسطه و یک حرف شده اند براى هم قَسَم شدنش با ”یاسر خان“ ؟
اینکه همین دیروز قرار و مدار گذاشتند براى نشستِ او و ”یاسر خان“ در خانه ىِ ”آ میر کریم“ که یعنى؛
همه ىِ اختلاف ها، حل!
همه ىِ بد گمانى ها، برطرف!
و همه ىِ  نقشه ها علیهِ هم، بر آب!
و از الان به بعد، روبوسى کنید و دستِ برادرى به هم دهید و پشتِ هم باشید.
و حتى وقتى میرزاى مشاور و یارِ وفادارش در گوشَش به نجوا گفته بود که؛
– خان! مى خواهند دواخوردَت*** کنند؛ به گوشَم رسیده، از ملازمان کسى بوده بهِش شک کردن که مى خواسته سم بریزه توى چاى، ”آ میر محمد“ و ”میر کریم“ شاکى شدن که اگه قرار بر خیانت باشه ما نیستیم و توى خونه ىِ ما کسى حقّ چنین کارى رو نداره و مانع شدن.
او را نادیده گرفته و بعد هم بلند شده با ”یاسر خان“ روبوسى کرده، دست برادرى به او داده و هم قسم شده بود که پشتِ هم باشند.
یا همین امروز که در حضورِ ملاىِ منطقه با ”یاسر خان“ رفته بودند امامزاده و آنجا قسم و پیر کرده بودند تا اگر هم نمى توانند با هم باشند، به هم خیانت نکنند و در پىِ جانِ هم نباشند. بعد هم براى سر سلامتى و شادباشِ این پیمان و قسم آمده بودند به سراىِ خانِ بزرگ، ”یاسر خان“! »
افکارى از این دست اجازه نمى دهد ”ملى خان“ آرام و قرار بگیرد. دوباره پهلو به پهلو مى شود اما بى فایده است، برمى گردد و طاقباز مى شود. مى داند از خواب خبرى نیست، چشم ها را باز مى کند و مى دوزد به سقفِ چوبىِ اتاق! در گیر و دارِ چوب ها دوباره میرزاىِ مشاورش را به یاد مى آوَرَد؛
« همین آخرِ شبى قبل از خواب آمده بود نزدش تا به قولِ خودش خان را از خطرى که بیخِ گوشش بود، خبردار کند و به او هشدار دهد؛
– خان! تنهایى! از تفنگ چى و نوکر کسى باهات نیست. مى ترسم نقشه کشیده باشن برات. شنیدم ”على نظر“ هم اومده خونه ىِ خان، همینجاست. میگن اومده تا تو رو بکشه. به این قسم و پیر ها اعتماد نکن. صلاح نیست امشب اینجا بمونى. باید بریم.
و او یعنى ”ملى خان“ ( مردِ میانه ىِ خوش بَر و هیکل با زور بازوىِ کم مانند که دست به تفنگش حرف ندارد و جسارتش زبانزدِ دوست و دشمن است )، سیر از شامى تمام عیار و سر مست از غرورى مردانه دست زده بود بر کتفِ میرزاى جوان و بعد لبخند زنان گفته بود؛
– نترس، ”میرزا هجیر“! یک نگاهى به خانَت بنداز و بگو حضرت عباسى! کسى جرأت داره بیاد سمتَم؟!
بعد با مکثى کوتاه و زبانى کنایه وار ادامه داده بود:
– ”نظرعلى“ دیگه خرِ کیه که بخواد منو بکشه؟ او اگه کسى بود که تقاص خونِ باباش رو از ”یاسر خان“ مى گرفت. از این گذشته، بعد از این قسم و پیرِ امروز، صلاح در اینه که یک امشبى رو همینجا باشم. فردا بعد از ناشتا حرکت مى کنیم. نگران نباش و برو بخواب.
و با شنیدنِ این حرف، ”میرزا هجیر“ بى خاطر جمعى و نگران اما ناچار رفته بود. »
و حالا که سپیده دم از راه رسیده و خود را از پنجره به اتاق رسانده است، ”ملى خان“ خسته از این افکار و اوهام، بلند مى شود، دستى به شکم مى کشد و با خود مى گوید؛
– هر شبى که زیاده روى کردم همین بلا سرم اومده! اى قربونِ همون شباى کوه و نخوردن و سیر خوابیدن برَم. امشب آخرین شبِ پر خوریه!
بعد لباس مى پوشد. پیشتو را نیز چک مى کند و به کمر مى زند. آنگاه مى رود سمتِ در و آن را باز مى کند. همزمان یکى از نوکران ”یاسر خان“ که در آستانه ىِ در ایستاده، با احترام به او مى گوید؛
– خان فرمودند اگر صلاح مى دانید تا ناشتا را آماده کنند یک گشتى در باغ بزنیم.
”ملى خان“ اشاره مى کند که مى رود دست به آب و بعد مى آید سمت و سوى خان در باغ.
در آن سو ”یاسر خان“ با دو تن از نوکرانِ تنومندش، شیک و تیپ، آماده ىِ استقبال از ”ملى خان“ است که او از راه مى رسد. دو خان با هم خوش و بِش مى کنند و شانه به شانه ىِ هم ، گفت و گو کنان راه مى افتند سمتِ باغ. آن دو نوکر نیز با یکى دو گام فاصله در پىِ شان روانه مى شوند.
بهار است و هوا دلکش.
درختان از شکوفه هاى رنگ به رنگ لبریز اند.
سپیده ىِ صبح کم کم جاى خود را به بانوى آفتاب مى دهد.
دو خان؛
هر دو سرِ حال؛ ”ملى“ سرِ حال تر!
هر دو پر زور؛”ملى“ پر زور تر!
هر دو جوان؛ ”یاسر“ به تن و اندام و ”ملى“ به سینه و دل!
هر دو با سیاست؛ ”یاسر“ آب زیرِ کاهْ تر!
هر دو خویشاوند؛ آرى خویش آ وَند!
قدم زنان و شادان به درختِ کهنسالِ زردآلویى مى رسند که چون زنى زیبا در لباسِ عروس از سر تا پا به سفیدى و تازگى شکفته است. کنارِ تنه اش مى ایستند و گویى که بخواهند از دو سو او را در آغوش بکشند با دست بر آن تکیه مى زنند. حالا آن دو نوکر نیز کنارشان هستند. ”یاسر خان“ رو مى کند به ”ملى خان“، بعد اشاره مى کند به شکوفه ها بر بالا بلندترین شاخه ها و با زبانى پر از شگفتى و شوق مى گوید:
– می بینى امسال چه خبره؟!
”ملى خان“ که یک دستش را تکیه داده بر تنه ىِ زردآلو، سر بلند مى کند به سمتِ جایى که ”یاسر خان“ اشاره کرده، مى خواهد چیزى بگوید که ناگهان صداى گلنگدنِ یک تفنگ از همان نزدیکى به گوش مى رسد. با پیچشِ این صدا ”یاسر خان“ جلدى خود را از تنه ىِ زردآلو و همراهان کنار مى کشد. ”ملى خان“ دست از تنه مى کشد و مى برَد سمتِ کمر و پیشتو، همزمان مى کوشد تا به سمتِ صدا بچرخد اما آن دو نوکرى که اکنون به او چسبیده اند، دو بغلَش را سفت و سخت مى گیرند و فرصتى براى تکان خوردن به او نمى دهند. او تقلّا مى کند، با هزار زحمت انگشتانِ زُمُختش را به پیشتو مى رسانَد و آن را تا نیمه از کمر بیرون مى کشد اما شلیک تیرِ یک تفنگ که از همه چیز مى گذرد و سینه ىِ او را آماجِ خود قرار مى دهد، هر تلاشى را در نطفه خفه مى کند. تیر از پشتِ کتفِ راست به او اصابت مى کند و از جلو، قلب و سینه را مى شکافد. دستِ به پیشتو رسیده، سست مى شود. پیشتو در نیمه ىِ راه از کمر آویزان مى مانَد. آن دو نوکر، بیش از این تابِ نگاه داشتِ او ندارند، رهایش مى کنند. خانِ پیلتن از اوج فرو مى افتد و نقش بر زمین مى شود. خونِ سرخِ او بر سبزه ىِ چمن مى پاشد و با خاکِ باغ مى آمیزد. همزمان بادى تندتر از روال مى وزد و بارانى از شکوفه باریدن مى گیرد.
”میرزا هجیر“ که از شبِ قبل تا دمدمه ىِ صبح در اتاقش زندانى شده با شنیدنِ صداى گلوله، مى داند که کارِ خان یکسره شده، دست بر  پیشانىِ خود مى کوبد و اشک از چشمانش سر ریز مى شود.
خبر به تندى در سرا می پیچد.
شیون و سوگ از گوشه گوشه ىِ خانه بلند مى شود.
در این میان کسى نیز بر اسبى سوار مى شود و مى تازد تا خبر را به طایفه ى ِ کوچکى از بستگانِ ”ملى خان“ که در همان نزدیکى ها زندگى مى کنند، برسانَد.
چندان به درازا نمى کشد که آن طایفه ىِ وابسته به ”ملى خان“ با رسیدنِ سوار از مرگش خبر دار مى شوند. بنا به هزار و یک دلیل، از مردانِ طایفه جز ”کا قاسم“ کسى در آبادى نیست. او نیز خشمگین از شنیدنِ این خبر، قطارِ فشنگ به دوش مى بندد، تفنگ به دست می گیرد، بر اسبى تک و تیز سوار مى شود و سمتِ سراى خان مى تازد.
در سرا بساطِ شیون و زارى همچنان به پاست.
”کا قاسم“ واردِ سرا که مى شود، کج مى کند سمت و سوىِ باغ و درختِ زردآلو!
نعشِ ”ملى خان“ همچنان نقش بر زمین است. با دیدنِ نعش، خون در رگانِ ”کاقاسم“ به جوش مى آید. هجوم مى آورد سمتِ خانه ىِ خان ، نرسیده به ایوانِ خانه مى ایستد و  فریاد زنان، ”یاسرخان“ را به ملامت و شماتت مى گیرد. خان در ملازمتِ دو تفنگچى از خانه بیرون مى آید و در ایوان، رو به روىِ  او مى ایستد.
”کا نظرعلى“ همانجا ایستاده و شاهدِ بد دهنىِ ”کا قاسم“ به خان است، پا مى گذارد وسط تا او را آرام کند. ”کا قاسم“ ترکه ىِ چوبى از کناره ىِ پرچین بر مى دارد و مى افتد به جانِ ”نظرعلى“. ”نظرعلى“ نخست مدارا مى کند شاید خشمِ ”کا قاسم“ فرو نشیند اما هر لحظه که مى گذرد، این خشم بد و بدتر مى شود و این ترکه ىِ چوب است که بر سر و روىِ او فرو مى آید. پس خود را به زحمت از این ضرب و شتم بیرون مى کشد و گلایه کنان از خان مى خواهد که دخالت کند. ”یاسر خان“ که این قصه را مى بیند، پس از کمى درنگ مى پرد میانِ بد و بیراه هاى ”کا قاسم“ و با صداى بلند بر سرش فریاد مى زند:
– مگه من اونو کشتم؟ نظرعلى کشتش. چرا به من بد و بیراه میگى؟
”کا قاسم“ که انگار چشم به راهِ یک همچون حرفى ست، ترکه ىِ چوب را پرت مى کند سمت ”نظرعلى“ و تفنگ مى کشد. ”نظرعلى“ غافلگیر مى شود، تا مى آید به خود بجنبد، ”کاقاسم“ او را هدف مى گیرد و شلیک مى کند. گلوله، کاسه ىِ سرِ ”نظرعلى“ را درب و داغان مى کند و او به خاک مى افتد.
هنوز خونِ ”کا نظرعلى“ به خاک نخشکیده که ایل و تبارِ ”میر کریم“ از راه مى رسند.
با مرگِ ”نظرعلى“ و ورودِ مردمِ تازه، ”کا قاسم“ بر اسبش سوار و تاخت کنان دور مى شود.
فک و فامیلِ ”میر کریم“ هم بى درنگ مى روند سراغِ نعشِ ”ملى خان“؛
زیرِ درختِ زردآلو
مردى! افتاده به خاک
خفته و خاموش!
در دهَنَش، مُشتى گِل!
بر بالینش، لخته هاىِ مانده ىِ خون!
در سینه و قلبش، زخمى فراخ!
و بر سر و رویَش، شکوفه ىِ بسیار!
( به رنگِ خزان، به رنگِ خون! )
– آه از آن سلاح! کَز کمر آویز مانده!
– آه از آن بازو که بى ثمر افتاده!
بلند و رسا
خطاب به او
کسى مى گوید؛
– اینک این مردم!
– بلند شو، ببین!
– رها شو از این خواب!
– برخیز و بخند!
– سلاح برگیر و قلبِ دشمنْ آماج کن!
امّا دریغ!
نه مى شنود!
نه مى نگرد!
و نه از جاى مى جنبد؛
تنها و براى ابد در خود مى میرد.
آه!
آفتاب!
بر او مى گرید.
مردم مى رسند و نعش را برمى دارند، مى گذارند بر چهارچوبى و آن را براى غسل و خاکسپارى از سرا بیرون مى برند.
در سرا، زارى و شیونِ زنان بدرقه ىِ راهِ کسى مى شود که دیگر هرگز چشم به هیچکس و هیچ چیز باز نمى کند.
نعش را براى شستن و غسل دادن به رودخانه ىِ ”سیرنگ رود“مى برند که در همان نزدیکى ست. در بَرمى**** نه چندان عمیق از رود یکى دو نفر از مردانِ تنومند، نعش را برمى گیرند و به آب مى اندازند.
تا دقیقه اى دیگر، لایه هایى از خونِ مانده و چربى همه ىِ سطحِ آب را فرا مى گیرد.
چندى از مردان با دیدنِ خانِ اینک بى جان، بغض مى کنند و در خود مى گریند.
براى کودکِ  کنجکاوى که از بلنداى خاکِ مُشرِف به رودخانه همه چیز را مى نگرد، نعشِ خونینِِ خان در رود انگار نهنگى ست کشته شده و شناور مانده بر آب!
از جماعتِ زنان که دورتر ایستاده، شروه مى خوانند و لیکَ مى زنند*****، زنى پسرِ کنجکاوِ خود را صدا مى زند و به خود مى خوانَد. پسر اما از آن بلندا پا پس نمى کشد تا وقتى که شست و شوى خان پایان مى یابد. پس از شست و شو و غسل، خان را در کفنى سفید مى پیچانند، بر چهارچوب مى گذارند، به دوش می گیرند و راهى مى شوند تا او را به ایل و تبارَش برسانند.
مردى که همین دیروز، بیدار و شاداب، سوار بر اسب و تفنگ به دوش از قله سرازیر شده و به سوى دشت تاخته بود اینک خفته و خاموش، بى اسب و بى تفنگ، پیچیده در کفن بر دوشِ مردم از دشت به قله برمى گردد.
در گوشِ او که دیگر هیچ صدایى را نمى شنود، شروه ىِ سوزناکى مى پیچد که زنى در مرگش مى سراید؛
شیرى
میانه ىِ میدان
تنها و فتاده بر خاک.
بر نعشَش
زنى
سیاه جامه و سینه چاک،
سر مى دهد
این سرودِ سوزناک؛
– این اسبى که شیهه مى کشد،
سوارش کو؟
– این تفنگى که ناله مى کند،
قطارش کو؟
– این شیرى که نعره مى زند،
مزارش کو؟
شروه ها به پایان نرسیده اند که مردم به گردنه ىِ پیش از آبادى مى رسند. چهار مردِ تازه نفس، چهارچوب را از قبلى ها مى گیرند و راه را ادامه مى دهند. هنوز به سمتِ آبادى سرازیر نشده اند که سوارى گرد و خاک کنان از راه مى رسد. او را مى شناسند؛ ”کا محمدحسین“ است؛ مردى تفنگچین از بستگانِ ”ملى خان“!
به مردم که مى رسد، دهنه ىِ اسب را مى کشد اما پایین نمى آید. بى سلام و احوالپرسى شروع مى کند به بد و بیراه گفتن و شماتت.
مردم با نهایتِ شگفتى و بُهت از این درشت گویى به تنگ مى آیند. آنها مى دانند که به زمین نهادنِ نعش سزاوار نیست اما تابِ کج دهنىِ سوار را ندارند و خان را به زمین مى گذارند.
از مردانِ نترسِ آن جماعت یکى هم ”سالار“ است که پا پیش مى گذارد و به سمتِ سوار مى آید. ”کا محمدحسین“ حساب شده اسب را به سمتِ او هِى مى کند. ”سالار“ اما مردى ست خوش بُنیه و زورمند که ترسى از اسب و سوار ندارد، در کِش و قوسى که به تن مى دهد، افسارِ اسب را نزدیکِ دهنه از آنِ خود کرده و مهارَش مى کند. همزمان سوار را خطاب کرده، کنایه وار بر سرش فریاد مى زند:
– نه اون فشنگى که در قطارته از جنسِ همو گلوله ایه که خان رو باهاش کشتن؟!
با شنیدنِ این حرف، سوار یکّه مى خورَد و اندکى آرام مى گیرد اما ”سالار“ با دستش اشاره مى کند به دشت و ادامه مى دهد:
– اگه راست میگى اون ”یاسر خان“! اون سراش، اونَم زردآلویى که ”ملى خان“ رو زیرِ سایَش کشتن!
”سالار“ این مى گوید و افسارِ اسب را رها مى کند. سوار هم حرفى براى گفتن ندارد، افسار را مى پیچاند و به سوىِ دشت مى تازد.
مى تازد تا مى رسد به تپه اى بر کناره ىِ رود، رو به روىِ سراىِ خان. از همان دور تفنگ مى کشد، سوادِ سراىِ خان را کورکورانه و بى هدف نشانه مى رود و تیرى چند شلیک مى کند.
همزمان ”سیرنگ رود“ چون همیشه مى گذرد و پوکه ىِ فشنگ ها را با خود مى برَد.
آنسوتر اما در گردنه، مردم نعش را دوباره بر دوش مى گیرند و راهى مى شوند…
……………………………………….……………………………………….
* ” خان کُشى ” نامِ دیگرِ این قصه است.
** پیشتُو؛ سلاحِ کمرى.
*** دَواخورد کردن؛ چیز خور کردن. سم در آب و غذاى کسى ریختن و به خوردش دادن.
**** بَرم؛ گودال هاى آب در مسیرِ یک رودخانه.
***** شَروَه سروده ایست سوزناک که زنان در مرگِ کسى با صداى بلند و اشکبار مى سرایند و لیکَ همان جیغِ بلند و ممتدِ زنان در هنگامِ مرگِ یک انسان است.
****** هرگونه همانندى میانِ این داستان و وقایعِ تاریخى همینطور نام هاى این داستان و اسامىِ واقعى اتفاقى ست.

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • ازسيسخت می‌گه:

    از این داستان زیبا که نگارنده محترم با فن بیان جذاب ‘ زیبا ودلنشین ومهارت خاصی که دربه کارگیری کلمات وجملات استفاده کرده اند تشکر می نمایم . نکته قابل تأمل دیگر دررابطه با خود داستان تکرار وقایع تاریخی مشابه درگو شه وکنار این کره خاکی است . اتفاقا عین این داستان درسیسخت توسط دونفر از تفنگ چی های شجاع فرزندان خان مرحوم که هرکدام سودای ریاست داشته، دریک درگیری ناجوانمردانه وبه مدد کین وحیله خانزادگان وزیر درخت زردالواتفاق میفتد. یکی بدست دیگری که اتفاقا خرزویش محسوب میشده کشته می شود وسپس دیگری نیز بدست خان زاده کشته میشود. درپایان درجواب دوست دکتر باید بگم گذشته تاریخ بخشی از هویت ماست لذاحق ایندگان است که جهت عبرت از گذشته تاریخ خود بدانند که چه گذشته ، هرچند ممکن است بی اشکال نباشد.

  • دوست دکتر می‌گه:

    دکتر غفاری عزیز کاش این وقتی را که برای باز گویی داستان سرنوشت افرادی که هیچ قرابت فکری با من و شما ندارند را به هدر نمیدا دی .کاش از عموی بزرگوار و فرزانه و با شرفت استاد یعقوب غفاری میگفتی.او که بنیان گذار دبیرستان در شهر یاسوج بود .وهمت یقوب غفاری و ان عموی دیگرت که بهترین معلم دبیرستان بود باعث شد که جوانان شهر یاسوج برای ادامه تحصیل دیگر به گچساران نروند ودر یاسوج تحصیل کنند.ولی مهدی جان این را هم بدان بعد از ان حادثه دلخراش زیر همان درخت زرد الو اولین مدرسه استان به دستور شاه و دکتر حسابی و همت معلم بزرگ استان اقای میرزا ابو لحسن حسینی بر پا شد و اغازی مهم بر تو سعه فرهنگی استان شد .نمی دانم شاید اگر ان مدرسه تشکیل نمیشد شما ومن ودیگران در قصرالدشت شیراز الان کارگری میکردیم.با ارزوی موفقییت برای مهدی عزیز و دوست داشتنی وخانواده محترم واندیشمند غفاری موردراز.

  • بئاتریس می‌گه:

    موضوع از نظر تاریخی اهمیتی ندارد،که مصادیق ان چه کسانی اند.آنچه مهم است قدرت توصیف زیبای نویسنده است که آن را فردوسی وار پرورده و خواننده را به فضاهای دور دست میبرد.خواننده نکته سنج از آن نکته هائی بدیع در می یابد و……………..آنچه نشنیده گوشت آن شنوی – وانچه نادیده چشمت آن بینی.طبق معمول زیبا بود و آموزنده.

  • شهروند می‌گه:

    داستان تاریخ رمان افسانه متل … هر کدام برای خود خوانندگانی دارند
    اگر رخدادها و… به روز بدون کم و بیش نوشته شوند می تواند اثر گذار باشد
    خواننده نامه باید گیرنده قوی داشته باشه داستان مرگ زیردرخت زردالو بسیار زیبا بود.

  • حسین می‌گه:

    دکتر غفاری داستان های نزدیک را فراموش کن! من این قصه به روایت های مختلف شنیده ام باز گویی ضرورت ندارد. می خواهی جنگ حیدری نعمتی راه بیندازی؟ همان متل های مادر بزرگ شیرین تر است.

    • ناشناس می‌گه:

      هرگونه همانندى میانِ این داستان و وقایعِ تاریخى همینطور نام هاى این داستان و اسامىِ واقعى اتفاقى ست.

  • ملک زاده می‌گه:

    داستان بسیار زیبایی بود. سرشته از واقعیتهای تلخ زندگی ایلیاتی و خانی و خانهایی که در گذر از سنت به مدرنیته گرفتار خدعه های همپالکیهایشان و دولتیهاشدند.

  • هادی می‌گه:

    قرابت نزدیکی بین لمپنیسم وارتجاع هست . این داستان ، فیلم قیصررا برایم تداعی کرد ، تانظر دکتر چه باشد .

  • موردرازي می‌گه:

    جناب آقای غفاری
    باسلم زیبا و عالی بود اما همین داستان شما شبیه کشته شدن کی علی خان در دشتروم و نقشه کشی مخالفان وی بود که آقا … تصمیم به اجرای کشته شدن کی علی خان با نقشه که کی علی خان را به سمت درخت و زیر سایه آن ببرند وبکشند که کی علی خان بدون تجهیزات جنگی و تفنگ بوداین اقدام توسط یکی از نیروهای خودش کشته شد و شلیک دوم به سمت آقا …رفت و آقا … به اشتباه اما به شک و تردید کشته شد و براین خیال بودند که آقا … کی علی خان راکشته در صورتی که اینطور نبود و بعد …………کی … و کی …. با شلیک های زیاد به حوزه نرگاه و تلخسرو زدندو ……..((کی علی خان و کی ولی خان برادر بودند .واز سردمداران و بزرگمردان بویراحمد بودند که دامادهای ناصرخان و محمد حسین خان بودند ))

  • میر می‌گه:

    حالا تو این فکرم دوستی با سواد و اهل مطالعه و کسیله از اهالی بیراحمد سرحدی پیدا کنم و هم من ای شهر غریب که تحلیل کنیم این داستان را. قطعاً این داستان بن مایه واقعی دارد.

200x208
200x208