تاریخ درج خبر : 1393/04/25
کد خبر : ۳۰۰۷۱۲
+ تغییر اندازه نوشته -

دفترچه خاطرات ایرج افشار و لویاتانی به نام دولت

سایت استان: امرالله نصرالهی

دیر زمانی نیست که محمد رضا شفیعی کدکنی دوست نازنین و عزیز مرحوم ایرج افشار،ایرانشناس بزرگ، درباره دفتر یادداشت‌ها و کسان و دوستان و دلسوختگان عرصه فرهنگ که با آن مرحوم مراوده ای بی پایان داشتند در مقالی آورده است: هرکس که از دفتر مرحوم ایرج افشاربرگی بگشاید در آنجا فهرستی عظیم از کسانی را مشاهده می‌کند که هر کدام در نوع خود «جهانی هستند بنشسته در گوشه ای»(نقل به مضمون)گوشه ای از این سرزمین و کنجی از این خاک.

بی شک اگرایرج افشار چند صباحی بیشتر در این خاکدان می‌زیست بر فهرست عظیم کسانش می‌افزود تا نشان دهد که بزرگان این سرزمین را باید در اقلیم‌های دوراز شهر و شهرنشینی‌های بی دروپیکرو در اقلیم حاشیه‌های بی سرنوشت جست.بزرگانی که از فرط بی مهری برچهره هایشان گوییگردوغبارفراموشی نشسته است.من باوردارم که برچهره انسانهای بزرگ نیز چون صورت تندیس‌ها و تمثال‌های میدان‌های مرکزی شهرها غبار فراموشی می‌نشیند. به یقین علت این وضعیت تراژیک را می‌بایست در فرهنگ ستیزی وهنر ُشی لویاتانی به نام دولت‌ها جست.دولت‌هایی که با برنامه ریزی‌های تمرکزگرایانه شان برای فرهنگ و هنر که خصلتی مرکز گریز دارند و از روحی مهارنشدنی برخوردارند،چهارچوبی تعیین میکنند و آن ر به مثابه طفلی میبینند تا بدو الفاظ نهادن،راه رفتن و گفتن آموزند زهی تصور باطل،زهی خیال محال.

فرهنگ خصلتی متکثر دارد با یکسانی و همشکلی نمی‌سازد. از سیاست سازی دولت‌ها بیزاراست و از اِپیستمه‌های حکومت ساز گریزان. دولت‌های مستبد فرهنگ را برای رهایی و آزادی وهویت انسانی نمی‌خو اهند.از فرهنگ چیزی نخواستنی و نشدنیطلب می‌کنند و درپی دست یافتن به الگویی پروکُستی،مدلی استالینی و مشی ای فاشیستی-هیتلری اند.

و طبیعی است که بااین خواست تمامت خواهانه نقادان ادبی روز از اقلیم سرخ رانده شوندو ادموند هوسرل و کارل یاسپرسدر کشور فلسفه مورد غضب قرار گیرند.

هایدگر بر کرسی ریاست هایدلبرگ بنشیند و یاسپرس پیرو رنجورشگفت زده وحیران از کنش‌های فیلسوف نازیسم به کمک خرد،کوره راه خرد بنگارد. حکومت‌ها در پی تخریب و ویرانی اند. ویرانی حاشیه انقلابی وساختار شکنی چون فرهنگ. آنها درپی ستایش بی حدوحصر متن‌های فربه اند که ازسفیدی‌های سرشار از سکوت حاشیه نیز می‌ترسند.

حاشیه و حاشیه نویسان و حاشیه نگاران در فضای تحمیلی متن نگر جا و مکانی ندارند زیرا متن‌ها در اتاق‌هایی استراتژیک و امنیتی تولید می‌شوند تا خیال حکومت‌ها از هرگونه رادیکالیسم و حتی آنارشیسم در عرصه ی فرهنگ آسوده باشد.زبان و واژگان در ایناتاق‌ها معناهای تک گانه به خود میگیرند.

دال‌هایی که یک مدلول معنایی بیش ندارند وآن همانست که قدرت بزرگ می‌گوید. مردان حاشیه اما تصوری وتلقی ای دیگر دارند.

واژه‌ها را پرشور می‌خواهند، زبان واژگان را سیال وزنده می‌بینند. دال‌ها را دارای بی شمار مدلول می‌پندارند وحاشیه را به مثابه ی لگامی بر دهنه ی متن می‌نگرند. از اتاق‌های امنیتی بیزارند. در پی فضای شیشه ای و زلالند از تاریک خانه‌ها هراس دارندو از هر عالیجنابی دوری می‌جوینددر میانه‌های این قیاس به فهرست عظیم مرحوم ایرج افشار برگردیم تا در آنجا انسانهایی را ببینیم با نام و نشان و مکان محل سکونت در شهر‌ها و روستاهای دور و نزدیک.

این فهرست به ما می‌آموزد اینگونه نام‌ها تنها در دفترچه ی خاطرات مردی ثبت می‌شدند که عمرش را به سفر و حضر در بادیه ها، روستاها، شهرهای کوچکو اقلیم‌های گمشده سپری کرد. انسانی که قدم و قلمش را برای حاشیه‌ها و ایران فرهنگی راه برد وبه نوشتن واداشت. ایرج افشار به ما آموخت تا ایران فرهنگی را در حاشیه هایش بجوییم.در کویرهای سوزانش، در قله‌های مرتفع و سرشار از بلوط زاگرسش،در بیابانهای عطشناک و جگرسوخته ی سیستانش، در اقلیم فرهنگ وادب خراسانش، در قامت ستوده‌های گیلان ومازندرانش، در چهره‌های بلادیده و مصیبت کشیده کردستانش و درهیات مشروطه چی‌های غیرتمند کوی‌ها و برزن‌های تبریزش.

آری،ایرج افشار یک تن نبود به وسعت ایرانش هیات و هیبت داشت وبه پهنای جغرافیایش وسعت. وقتی«دستان ابتذال»مرگ پنجه بر گلوی آنمرد افکند تو گویی صدای ضجه‌ها و ناله‌های ایران از هرسو شنیده می‌شد. از خراسان، سرزمین بهارهای ادب، گیلان، کانون مرثیه‌های جنگل، سیستان، مرز گونهای پای درزنجیر، فارس اقلیم خرد وعشق، بویراحمد، مهد بلوط‌های کهنسال، بختیاری، سرزمین مردان نام آور و هرنقطه ای که آن مرحوم بدانجا پای نهاده و خاطره‌ها برجای گذاشته بود. در مراسم تشییع او دیدیم مردی را نزار، در گوشه ای تکیه داده، نالان و گریان که هر انسان دل نازکی را به گریستن وا می‌داشت. محمد رضا شفیعی کدکنی را می‌گویم. انسانی بزرگ که برای انسانی بزرگ می‌گریست. در سویی دیگر پیری سالخورده را می‌نگرم که خود نیز در پروژه ی ایرانشناسی ایرج افشار سهمی و جایگاهی عمده داشته و دارد.

(او ستوده مردی است منوچهر نام.در زاویه ای دیگر انسانی را به نظاره می‌نشینم سوگوار وبه سووشون نشسته، استاد احمد اقتداری را، اوبود که پاینستوه و ستوار آن بزرگ مرد را به وادی ایل ودیار و تبارم کشاند. با بویراحمد وبویراحمدی آشنایش کردو زمینه ی مردم شناسی، تبار شناسی، فرهنگ پژوهی و تاریخ کاوی ایلات و عشایر را برایش فراهم آورد. به استاد دست مریزاد می‌گویم. بردستانش بوسه می‌زنم و بار دیگر سهمناکی این «سیل حادثه» را بدو تسلیت می‌گویم.

چه ابر تیره ای گرفته سینه ی تو را /که با هزار سال بارش شبانه روز هم/دل تو وا نمی‌شود.

دلبستگی و دلدادگی عطا طاهری بویراحمدی به این مرد را نیز فراموش نکنم. به راستی هم او به ایرج افشار مدیون است و هم ایرج افشار بدو.داستان این دو دلداده خود حکایتی است به درازای مال بالا و مال زیرهای «کوچ-کوچ»و ییلاق‌ها و قشلاق‌های ایل، اگر دیگران برنعش آن عزیز گریستند. عطا طاهری اما براوشروه خواند،شروه ای به ژرفای زخم کهنه ی تاریخ جنوبش. شروه اگرچه خود گونه ای آوای سوگ به شمار می‌آید اما در رسم و سنت ما ایلیاتی ها.

نهایت درد و داغ است، نمی‌دانم، عطا طاهری شاید در مرگ آن عزیز این مصرع سعدی را باخویش بارها زمزمه کرده و گریسته باشد که:«من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود»اگر بگویم اغراق نگفته ام،باورم کنید.

سیروس طاهباز نیز در رثای اخوان ثالث همین گفت و ما باور کردیم.

راستی، کمی از یعقوب غفاری بگویم پژوهشگری بومی که با ایرج افشار دست دوستی داد، با او هم نشین و هم پیاله شد، در غیاب آن مردراه‌های نرفته و نپیموده ی بسیار پیمود. خانه اش کانون تجمع مردم شناسان وپژوهشگرانی چون او بوده و دیگران و دیگرانی که بی تردید به ایشان مدیونند. او را چنان مرد خشکی عقل وسخت جانی خرد دیدهام، که باور پذیرفتن گریستنش برایم دشوار است مرگ فرزندش را خوب به یاد دارم که چنین می‌گویم و خنده‌های تلخَ اش را که از گریه غم انگیزتر بود.آریاو نیز در مرگ ایرج افشار گریست.گریه اش را پاس می‌دارم.

ونهایت، آن دانای معممِ روشن اندیشِ آزادمنش نیز،مصطفی محقق داماد، که به زیبایی در حقِ آن مرد سخن گفت آنسان که حاضران را آبی بود ب فسردگی وتشنگی فرهنگ.پس درود بر او باد که مرد اسناد و نسخه‌های نایاب رابا واژگانی به وسعت تحقیقات وپژوهش هایش به وصف آورد.« چو ایران نباشد تن من مباد/بدین بوم وبر زنده یک تن مباد» آری، درمجلس مرگ مرد،مردانی حضور داشتند که از چشم قدرت حاشیه قلمداد میشدند.حاشیه‌هایی که هرگز نخواستند در ذیل متن به مثابه پاورقی ای دانسته شوند آن هم برای ایضاح متنهایی آمرانه.آنها جان پریشان ایران اند.

کار دانای کامل که هر کدام به شکلی و به گونه ای بر گونه هایشان سیلی ستم نواخته شد.اما ماندند و مقاومت ورزیدندپس خاموشی شان مباد که فریاد میهن اند.

باری، سهراب[های] اضطراب وطن»را هیچگاه به نوشدارو یکی کاووسان خود سروسبک مغز نیازی نبوده است که:« پای در زنجیر خوشترتا که دست اندر لجن»آری، لویاتان‌ها هیچ گاه به مردان عرصه ی اندیشه لبخندی نزده اند.آنان همواره پنجه برگلوی فرهنگ افکنده اند. مگرنه اینکه صدای قهقهه هاشان بارها را شنیده ایم که چگونه به استقبال صنعت فرهنگ رفته اند.به پیشواز تکثیرهای مکانیکی برای همدست کردن توده‌ها و یا شکل دادن به پوپولیسمی بیمار و نخبه کش.

مگرنه اینکه هرانسان صاحب نام وصاحب آوازه ای را،بارها با برچسب‌ها و انواع اتهام ها،از جانب غول‌های آزادی ستیز باچمدان‌های سفروهجرت به نظاره نشسته ایم؟ مگرنه اینکه هر روز در سر مقاله‌های آن سفاک پریشان گوی مسکین خو شاهد اثبات اتهامی،جرم و خیانتی،توهم توطئه ای علیه بزرگ مردی،فرهیخته ی دردمندی، فرهنگ پژوه بی مزد و مواجبی، حاشیه نشینانِ فراموش شده ای بوده ایم؟ آری، آری، روانش قرینآرامش باد آن ایرانشناس بزرگکه در«دفترچه ی خاطرات و فراموشی» اش، حاشیه نشینانی گمنام را بر تارک سپیده دمان فرهنگنشاند تا نشان دهد روی سیاه تر و سیاه جامه تر از لویاتان متن گرایی چون دولت نبوده ونیست.

به راستی آیا سیه جامه تر از این لویاتان شوم به چشم دیده اید؟

باری،آن دفتر ایام مصون از گذر بادهای ویرانگر استبداد هم چنان ورق خواهد خورد.آن نام‌ها و کسان،خاطره هاشان به راستی و درستی«تا جاودان جاویدان بر گذرگاه ادوار داوری خواهد شد.»

اگر لویاتان‌ها همواره»خاطرات ظلمت» نگاشته اند. دفتر آن مرد اما پر است از خاطراتی روشن و سپید.از مردانی که آبروی جان پریشان ایرانند. از کسانی که جان و جهانند. آری ایران از معدود سرزمین‌های است که مردان بزرگش را باید در روستاهایش جست. چنانچه اشتباه نکرده باشم این سخن نخستین بار بر زبان شفیعی کدکنی جاری شد.

به هر طریق، شما نیز اگر فرصتی کردید.به آن دفتر که پراست از یاد کسانِعرصه ی فرهنگ ایران زمین سری بزنید. بی شک آدرس هرکه را بخواهید از دفتر ایام آن مرد خواهید گرفت. آن دفتر برای ایران دوستان وایران پژوهان واقعی ترین و حقیقی ترین سند خواهد بود.تردید ندارم.

روانش شاد ودفتر ایامش زتند باد حوادث مصون باد.

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    با درود به بهزاد عزیز
    همواره سعی کرده ام در برابر منتقدان منصفی چون شما با نگاهی خاص قضاوت کنم نکاتی را بیان کرده ای که پاسخ بعضی از آنها به من نگارنده بر می گردد 1 گفته اید علت پاسخ ندادنم به پرسشها (هر کسی که طرح کرده باشد) وارد نیست در جواب باید بگویم تا زمانی که متن را نمی بینیم و تنها مولف را پیشا پیش با ذهنیت های بیمار گونه خود و بدون سر سوزنی وجدان قضاوت به زیر تیغ نکوهش و سرزنش و بی حرمتی و تحقیر می بریم پاسخ دادن به چنین کسانی دیوانگی محض خواهد بود گفته اید شما که کا منت نویس با نام مستعار را می شناسید بر ملایش نمی کنیم حتما شک نکن گفته اید نوشته من به کلمه های قلمبه سلمبه آلوده شده و نیز به فلسفه مغلط دچار است اول باید بگویم نوشته من مقدمه ای دارد برای ورود به موضوعی که یقین دارم نیک آن را فهم کرده ای و با توجه به آگاهی و بینش و تیز بینی ات بهتر از هر کس دیگر دریا فته ای اما مقدمه ی من نه فلسفه است نه سفسطه و نه رگه های فکر بیمار پست مدرن من تنها بحثی میان تفاوت حاشیه و متن و نگاه حاشیه و قدرت متن(قدرت) مطرح کرده ام حالا اگر اصطلاحی و یا نام فیلسوفی در این میان آورده شده صرفا برای فهم بیشتر متن بوده است اگر به مذاق شما دوست عزیز خوش نیا مده و بوی پست مدرن از آن به مشام رسیده من یکی که در لحظات نوشتن نه به فلسفه می اندیشیدم و نه به کلمه های قلمبه و سلمبه قول می دهم که نه در این نوشته که در هیچ نوشته ای فیلم یاد هندوستان (فکر پست مدرن)نکند چرا که سالهاست فیلسوفانش راه را برای توجیه بربریت مدرن(سرمایه داری)هموار کرده اند آن هم در شکلها و شمایلهای دروغین نسبیت و شکستن ابر روایت ها و نیز با رد ایدعولوژی خود توجیه گر ایدعولوژی سرمایه داری گشته اند که جز بوی خون و خشونت و فاشیسم نمی دهد این را گفتم تا خیالت را راحت کرده باشم سپاسگزار از نقد و نظرتان رفیق شفیق

  • غلامحسین هادیانی نژاد می‌گه:

    باسلام وتشکر خدمت برادر ارجمندم جناب بهزاد کاظمی
    از توجه و ابراز نقطه نظرات جنابعالی سپاسگذارم.بنده با عرض شرمندگی تلفن شما را نداشتم ،انشاالله حضورا صحبت خواهیم کرد.

  • بهزاد کاظمی می‌گه:

    سلام بر دوستان
    اول آدم خنده اش می گیرد از چنین مباحثاتی
    بعد گریه اش می گیرد که در چنین فضایی و کنار چنین جماعتی زندگی می کند.
    جناب بئاتریس دوم شما که برای مقاله های نصرالهی کامنت نمی گذارید و حتا آنرا نمیخوانید چطور مطلع شدید که بعاتریس جاعلی از عنوان شما استفاده کرده و اینجا کامنت گذاشته؟
    دوستان عزیز دیگری گویی همه این افراد مجهول را می شناسند؟ چه دنیای بامزه ای اسامی مستعار صاحب دارد و مثل برند ثبت شده است و سر استفاده از آن کلی دعوا وجود دارد و کلی آدم هم این مستعارون را میشناسند.
    به حق چیزهای ندیده؟
    و اما اصل دعوا کسی پرسشی از نویسنده کرده و ایشان جواب که نداده هیچ حداقل جواب شهروند کذایی را هم تایید نکرده که طرف تکلیفش را بداند.
    ایراد نصرالهی عزیز هم برای جواب ندادن وارد نیست که اگر قرارباشد کامنت ناشناس جواب ندهد نقض غرض بسیار دارد در همین متن.
    اما پرسشگر هم گویی مشکلش دانستن نبوده و برای پرسشش چندان هم دنبال جواب نبوده و همان ظن نصرالهی واردتر است بر او که اگر جز این بود جدال کلامی و فلسفی اش را با شهروند که بهتر از همه عمل کرده ادامه میداد نه دنبال اما و اگر های کذایی کسیله می کشید با جناب بعاتریس دوم در بحث خصوصی که گویی گفتگوی مفصلی در این موضوع با هم داشته اند.
    نکته بعد جناب نصرالهی و هادیانی نژاد اگر این عزیزان پشت پرده را می شناسید خب چرا این همه مخاطب را زحمت میدهید با یک تلفن اتمام حجت کنید اگر از خر شیطان پیاده نگردیدند با اعلام در همین مطلب دست مستعارون را از مطالب مردم کوتاه کنید تا باعث زحمت مخاطب و رنج خودشان نگردند این ناشناس های گرامی و البته کمی هم بیکار در این وانفسای زندگانی سخت.
    و آخر کلام جان امراله (به قصد قرب بسیار) مرحوم افشار خودش هم اگر زنده بود از این مغلطه فلسفی و نگارش درهم و آشفته ای که کرده ای چیزی دستگیرش نمیشد باور نداری بده دست زندگان همین نوشته تا قضاوت کنند فقط برخی را که اهل میانه و تعارف هستند قسم بده حرف دلشان را برایت بزنند خواستی دکتر مشترکمان هم برای حکم.
    حیف این قلم روان و نگارش زیبای تو نیست که دوباره آلوده فلسفه مغلط و سنگین معنای کلمات قلمبه سلمبه و التقاط اندیشه های فلسفی جماعت مسفسط پست مدرن گونه اش بنمایی؟ مدت ها بود متن هایت را میشد خواند و فهمید اما انگار دوباره فیل دلت هوای هندوستان کرده و اینبار یادداشت از قدیم بیرون آمده ای نیست که بهانه به زمانش نمایی…
    جان برادر حیف تو است اینبار هم برای روی ماه خودت این حقیر جسارت نمود وگرنه ما را چه به کار بزرگان که جسارت کنیم و از قدیم هم گفته اند صلاح مملکت خویش خسروان دانند…

  • امیر پرویز می‌گه:

    درود بر قلم شیوا و روان جناب نصرالهی … و در جواب کینه توزانی همانند بعاتریس و امثالهم باید گفت تا کور شود هر آنکه نتواند دید.. جواب اندیشه را باید با اندیشه داد نه با توپ و تشر و غلط زدن در جهل مرکب وتخریب شخصیت یک اندیشمند هم استانی…..

  • مهمان می‌گه:

    قابل توجه مخاطبان گرامی و عزیز
    این آقای “بئاتریس “و “بعاتریس “و “ناشناس “و به قول خودش ” معلمی از چرام ” همه اش یک نفر است به نام…. که در یکی شهر مهم مشغول است. دوستان شریف ما را از جمله آقایان پناه و هادیانی و نصرالهی و… را موردحمله ونقد مغرضانه قرار می دهد.ایشان یا جای خود را تنگ می بیند یا از قلم دیگران هراس دارد و به گمان خودش می خواهد دیگران را از صحنه به در کند. نامبرده برای « رد گم کنی» در هر کامنتی نامش را به زعم خودش مجهول تر میکند اما ایشان خیلی ساده است و دچار نقاط ضعفی است که می ترسد با “هویت ” و “مردانه” وارد شود. طبق بررسی ها و جهات ورودی کامنتها برای ما ثابت شده که از کدام شهر کامنت می فرستد. ایشان به زودی به همه مخاطبین معرفی خواهد شد و باید جوابگوی توهین و افترا و دیگر عواقب اعمالش باشد.و بداند که : مجهول مطرود است و مخرب خودش و وجدانش. هیچ مخاطبی به کامنت بی نام و نشان وقعی نمی نهد و اهمیتی برای نوشته ی بی امضا( بی هویت) کسی قائل نیست.

  • سیدعلی می‌گه:

    آقای بعاتریس یا بئاتریس، فکر کردی همه هالو هستن غیره خودت. اخلاق هم خوبه یه کمی ادم داشته باشه. چه دشمنی با نصراللی و هادیانی داری زشته واقعا سیت

  • بئاتریس می‌گه:

    برای این نابغه های نو ظهور و عظیم الشان بسیار متاسفم .اعتراف کردن به فضیلتهای کسی به معنای مداحی نیست.من همواره از ستایش قدرت بیزار بوده و خواهم بود. انتظاری هم از هیچ صاحب مسندی نداشته و ندارم که خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای. بقول مرحوم دهخدا آنقدر در جوانی خدمت پیران کرده ام که در پیری به پند جوانانم نیازی نیست. اف بر آن مملکت که طعنه زند
    – زاغ دشتی به ……………….

  • بئاتریس می‌گه:

    با سلام .این بعاتریس من نیستم.من همانطور که قبلا گفته ام .کامنت برای نوشته های آقای نصرالهی نمیگذارم. حتی آنها را هم نمیخوانم. اول مطمئن شوید مخاطبتان کیست بعد موضعگیری بفرمائید.

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    با سلامی دوباره به مخاطبان گرامی
    جاهایی از متن اشکال تایپی دارد چون با شتاب نوشته شده این کوتاهی از سر شتاب را بر من ببخشایید

  • امراله نصر الهي می‌گه:

    با عرض معذرت عبارت پایانی کامنت بند ۶به پایان بند هفت نقل مکان کرده یعنی(نیز کسانی که مرا مورد لطف و محبت خود قرار داده اند عذر می خواهم)

  • امراله نصر الهي می‌گه:

    سخنی خطاب به مخاطبان کرامی
    ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است بردار ز رخ برده که مشتاق نکاهیم جه سخت است نوشتن در دل جامعه ای که به انواع بیماریهای روانبریشی مبتلاست و جه سخت تر که از انسان به قدر وسع کوشیده ای جون من و امثال من توقع بی نقص بودن داشت من به اندازه ی خود خوانده ام انکونه که دیکری جون شما به قدر خویش خوانده اید بسیارند کتابهایی که نخوانده ایم و در عین حال بسیارند متونی که یکباره و جند باره خوانده ایم و مهمتر بسیارند کسانی که هیج جیز نخوانده اند و مدعی اند و برسش هاشان جنان طرح می شود که کویی دیکران نخستین بار است با جنین برسش هایی مواجه اند و تا کنون عقل انان به طرح جنین برسش هایی قد نمی داده است خواهش منبه عنوان یک انسان علاقمند به حوزه ی اندیشه کتاب و نه در مقام عناوین و القابی که دیکران انها را به مثابه طعنه و یا سرزنش در حق من و یا دیکران به کار می برند این است که ١به کفت و کو برای رسیدن به توافق باور بیدا کنیم (یورکن هابر ماس٢شرط این توافق به خرد ارتباطی ارج نهادن است٣این خرد ارتباطی برای ساختن امده است ،امده است تا تضادهای بر ساخته در دل مدرنیته را حل کند۴یعنی جامعه مدرن را جهره ی انسانی تری ببخشد و این همان رسالتی است که هابرماس فیلسوف و متفکر اجتماعی را واداشت تا علیه بست مدرن هایی جون لیوتار موضع گیری کند۵اکر به چنین رسالتی معتقدیم یعنی رسالت انسان بودن و یا به کفته سارتر مسعولیت انسان بودن )پس بیاییم و کفت و کو کنیم و به توافق برسیم ۶اگر اهل این معنا و کنش ارتباطی نیستیم و چه در فضای مجازی و چه رو در رو کفت و گو می کنیم تا طعنه زنیم و دست بیندازیم و با هویت های کاذب ماسک بر چهره ببندیم مطمعن باشیم قصد انسانی نداریم و یابه نیت نهادینه کردن عنصر گفت و گو پای در این وادی ننهاده ایم شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد در پایان از همه کسانی که مرا طعنه زده اند و یا پرسشی را طرح کرده اند و پاسخی نداده ام و ٧تشکر ویژه ای هم از أقای شهروند دارم که در جهت تن أورده کردن نوشته ناچیز من کمک قابل توجه ای نمودند و اصل گفت و گو را به راهی درست فرا خواندند نیز کسانی که مرا مورد لطف و محبت خود قرار داده اند عذر می خواهم

  • دوست می‌گه:

    زنده باد هادیانی. دست شما درد نکند با این جواب دندان شکن و غرورآفرین. پیمانکاری هادیانی نه با زد و بند است نه با دوز و کلک و نه با کوچک کردن خودش اقای بعاتریس یا بعا “تر”یس. چه اشکالی دارد که یک معلم بازنشسته اما جوان کار ازاد کند و مثل شما هر روز اویزان کسی نباشد و از این و ان تعریف نکندو هادیانی و نصراللهی از نخبگان استان ما هستند و هر دو هم ازاده ان و روسفید.

  • یک شهروند می‌گه:

    به معلم عزیز در چرام,
    هر “پرسشی” اگرچه دنیای بیرون را برای شکافتن و روشن ساختن می شکافد, اما به همان اندازه نیز از درک و دانایی پرسشگر خود نیز پرده بر می دارد.
    اضافه نمودن کلمه چیست به پشت مفاهیم و پدیده ها کار آسانی ست. گاهی وقتها می توانید به کتاب های تاریخ فلسفه و سایر منابع که در اینترنت موجود هستند نیز مراجعه کرده و جواب خودتان را پیدا کنید. حتی می شد به تک تک کلمات شما نیز این کلمه “چیست” را اضافه کرد و از شما پاسخ طلب نمود.
    اما راه بهتر طرح سوال اینست که با طرح مساله و بیان دیدگاه خود موضوعی خاص را نشانه بروید. مثلا بگویید که کجای مفهوم “هنرکشی” و یا “لوباتانی به نام دولت” را اشتباه می دانید و چرا این موضوع برایتان محل تردید است. اینطوری هیچکس شما را با آدم های بیکار و یا مزاحم اشتباه نمی گیرد و مولف برایتان وقت می گذارد.
    بنابراین اگر صرفا معنای مفاهیم را می خواهید,جایتان اینجا نیست و هنوز اماده خواندن این مقاله نیستید و خودتان هم باید زحمتش را بکشید. زیرا نمی شود تا ابد لقمه های آماده به دهان شما گذاشت. اما اگر موضوعی مشخص از نظر شما قابل بحث است, آن موضوع را بشکافید و نکات مورد تردید و نیز نظریات خود در باره اش را بیان کنید تا با هم دست به کار یک تلاش گروهی برای دانستن هر چه بیشتر شویم.

  • یک شهروند می‌گه:

    بعاتریس گرامی!
    “لویاتانی به نام دولت” از یک نظریه در حوزه علوم انسانی سرچشمه گرفته است. اصول و مراتب این نظریه به این روال است؛
    1- طبیعت بر پایه قوانینی خودخواسته و ذاتی شکل گرفته. که این قوانین بر پایه نیکی و خوبی شکل نگرفته اند.
    2- انسان به صورت ذاتی و طبیعی تمایل به آزادی دارد و این خود آبستن شر و میل به افزایش قدرت خود و تجاوز به دیگران است.
    3- به این دلیل, به صورت طبیعی ما می بایست شاهد یک جنگ “همه با همه” در اجتماع باشیم. زیرا دایما نزاعی بر سر قدرت میان همه شکل می گیرد.
    4- انسان ها با نبوغ خود کم کم به قرادادهایی دست یافته اند تا بتوانند محدوده هایی امن برای خود به دست اورند. یعنی قدری از آزادی های خود کاسته اند تا در عوض آن مقدار آزادی باقی مانده را حفظ کنند.
    5- از دل این مجموعه توافقات به مرور زمان نهاد “فرهنگ” و نیز نهاد “دولت” به وجود امده است. یعنی نهادهایی که برامده از انبوه توافقات هستند و مردم نیز به آنها پایبند هستند. زیرا نهادهایی هستند که بر تمامی جدال های میان آنها پایان بخشیده و حریم های امن و آزاد برایشان ایجاد میکند.
    6- بسیاری از توافقات به قوانین بدل شده اند. قوانین به مرور زمان قوی تر و منطقی تر شده اند و این امر به تحکیم پایه های دولت ها بدل شده است.
    7- دولت ها علی رغم برخورداری از این منطق درونی برای “حفظ” قدرت خود و توان برتری بر همگان و هرج و مرج های ناشی از جنگ “همه باهمه” به دو عنصر اساسی مجهز شده اند:
    الف” قدرت پادشاه
    ب” قدرت مذهبی کشیشان و یا کاهنان
    و اطاعت از پادشاه و قبول داشتن دین پیامبر همزمان به عنوان شروط شهروندی توسط دولت پذیرفته می شود.
    خب! یک اینطور نهاد قدرتمندی که مجهز به قدرت نظامی ست و از طرف دیگر درهای بهشت را برای مردم باز می کند و نیز قانونگزار می باشد, برای خودش هیولایی ست که توان آن را دارد که اجتماعات انسانی را شکل بدهد و با در مسیرهایی خودخواسته به حرکت در بیاورد. “تامس هابز” این نهاد و این هیولای برجسته را به تمساح “لویاتان” شبیه می داند که وقتی قابل کنترل نباشد در مسیر خود هر موجود زنده ای را می بلعد و به جلو می رود…
    این یک نظریه است.
    نظریات دیگری هم در حوزه سیاست وجود دارند که بر خلاف هابز دات انسان را بر نیکی استوار می دانند.
    در نقد و یا رد این نظرات می توان استدلال کرد و یا شواهدی آورد. آنوقت مجموعه این نقدها و ردیات و شواهد اسمش هست ” تاریخ فلسفه”

  • غلامحسین هادیانی نژاد می‌گه:

    بعاتریس سلام
    مصراع اول بیت ناقصت را به شما تقدیم میکنم: ای مگس عرصه ی سیمرغ نه جولانگه توست. جناب بعاتریس اولا از نوع نوشته ات و آشنایی با ادبیات و مکتوبات و رساله های نفیس !!! قبلی ات به هویت واقعی شما پی بردم.ثانیا اگر شما میخواهید قلم و رسانه ها در انحصار شما باشد سخت در اشتباهید حضرت فیلسوف !!! شما دچار « خود بزرگ بینی » شده اید ودر توهم کامل به سر می برید جناب علامه !!! بنده از اینکه دانشمندی در استانمان کشف شده به خود می بالیم اما حیف از این دانشمند مجهول الهویه!!!اگر نام وآدرس خود را بفرمائید ما نیاز داریم گه در مکتب شما کسب فیض کنیم و معلومات ناقص مان را در محضر شما تکمیل کنیم. بنده با هویت و جوانمردانه وارد نقد شده ایم ، اما شما ناجوانمردانه به دوستان دیرینه ی خود می تازید. آن زمانی که تازه قلم بدست گرفته بودی خودم شما را به سایت و رسانه ها معرفی میکردم. حالا بنویس وما استفاده کنیم اما سعی کن بیانیه و مداحی کمتر بنویس و افراد در قدرت را ستایش مکن!!! بنده غیر از کارهای فرهنگی پیمانکاری هم میکنم و قرار بود شما را شریک کنم اما نشد!! اگر از بابت شریک نکردن شما ، از من دلخوری مرا ببخشید شاید جبران کنم.بنده با افتخار پروژه هایی در دست اقدام دارم که خدمت به هم وطنان و هم نوعان است. اطاله کلام برای مخاطبین همیشه ارزشمند ملال آور است فقط برادرانه توصیه می کنم که : برادرم ،جناب فیلسوف قرن وعلامه ی دهر!!! با هویت وارد رسانه شوید و همه ی ایرادات من و امثال من وهمه ی ملت و دولت را نقد کنید تا این کشور با داشتن فیلسوفانی !!! مثل شما به سر انجامی برسد و فضای نقد مخدوش نشود زیرا که باب نقد همیشه باید باز باشد.

  • هادی می‌گه:

    باسلام خدمت تمامی دوستان کامنت نویس ونویسنده محترم .چقدرخوشحال بودمکه دراین فضای کدر سیاسی وفرهنگی ،به همت دوستان دلسوز ومسولیت پذیر هم استانیمان ، شرایطی پدید آمده تا آنهایی که آیینه ای دردست دارند هریک به نسبت ظرفیت وتواناییش ، معرفت ازمنبع نور بگیرد و برتاریکی بتابد .پس اگرواقعا طالب نوریم و از روشنایی واهمه نداریم آیینه رادرچشم همدیگر نتابانیم وتاریکی را خواسته ویا ناخواسته پاس نداریم ! ازمتاع عاریت هردم دکانی چیده ام وام خود خواهد زمن هردم طلبکاری جدا . لذا معامله راباخدا کنیم تا مدیون بنده خدا نباشیم و مجبور به ادای دین به هرقیمتی ! !

  • ناشناس 2 می‌گه:

    با سلام به جناب مهندس پناه و دوست به قول بعاتریس روشنفکر ما اقای نصراللهی. من اسم خودم را نوشته بودم …………………………….. منظورم ابدا توهین به مهندس پناه نبود و نیست. ایشان یکی از نیروهای خوشنام و اصیل این استان هستند و برای من قابل احترام. اگر نبود من اخلاقا به عنوان ناشناس مجددا نمیامدم و این توضیح را بدهم. هدفم این بود که بگویم من ادم مهمی نیستم و معاون هیچ جا هم نیستم. اگر خئا قبول کند معلمی ناچیز در چرامم. بی در کجا هم اسم یکی از کتابهای ادوارد سعید است که می دانم نصراللهی ان را خوانده است. بنابراین از بابت سوءتفاهم ایجاد شده برای اقای پناه و سایت استان و نصراللهی عذر میخوام. امیدوارم توضیحاتم روشن کننده و قانع کننده باشند. من نصراللهی را ادم پرمطالعه خوش ذوق و صاحب قلمی می دانم و میشناسم. مطالعاتم هم شاید از او کمتر باشد. من به عنوان یک خواننده چند سوال از ایشان پرسیدم فکر نکنم مستحق این همه توهین و ملامت باشم. امیدوارم نویسنده توضیح دهد و وارد حاشیه نشود. نصراللهی خود الان متوجه شده که گافی داده و نمی خواهد جواب دو سه سوال ناچیز من را بدهد. صادقانه بیاید و اعتراف کند که در دو سه مورد اشتباه کرده اتفاقا بر ارزش نوشته اش و محبوبیت مورد اشاره اقای غلامحسین هم افزوده می شود. من منتظر جواب هستم.

  • فرزانه آرامش می‌گه:

    «حد همین است سخندانی و دانایی را»
    درود بر امراله و آفرین بر منش نیک و قلم تحسین برانگیزش.

  • بعاتریس می‌گه:

    برادر هادیانی تو هم؟؟ اون ناشناس دوست بنده است و کلی در نقد مقاله روشنفکر ما حرف داره. نقدش رو هم محترمانه نوشته. چرا دوست شما که همجون دوست دیگرش فقط تعدادی واژه و اسم رو حفظ کرده جواب نمیده. منظور دوست من که برخلاف تصور نصراللهی او را از نزدیک نمی شناسه، این بود که لویاتانی به نام دولتها هم ایراد شکلی داره هم ماهوی. این اشکال دقیق و عالمانه باید پاسخ داده بشه. این که مرا مغرض بخوانی مشکلی از جهل مرکب نصراللهی و دوستانش کم نمیکنه. من مغرض من مریض من حسود و عقده ای به قول شما، جواب دقیق به سوالی دقیق بر محبوبیت نداشته دوست شما می افزاید یا خیر؟ توصیه می کنم نصراللهی برای دفاع از خود از دوستان دیگرش غیر از شما کمک بگیرد برادر هادیانی. شما حتی فرق دشمنی را با نقد نمیذونی پس بهتره بروی دنبال پیمانکاری و وارد این مباحث نشوی. جون عرض خود می بری و زحمت ما می داری…..

  • بهنام آصف جاه می‌گه:

    دوست فاضل وادیبم جناب آقای نصرالهی از ازینکه نام بزرگان این بوم وبر را به نیکی آوردی انگونه که شایسته وبایسته شخصیت آنها و زبان قلم شیوای شما بود سپاسگزارم

  • غلامحسین هادیانی نژاد می‌گه:

    بعاتریس مجهول وبزدل سلام، نقد شما همیشه مغرضانه ولبریز از حقدوحسد است، هدف شما نقد نیست بلکه تخریب نویسنده است.فکر کنم این دشمنی های شما بر محبوبیت ومقبولیت جناب نصرالهی می افزاید و….

  • بعاتریس می‌گه:

    با سلام به نویسنده روشنفکر استان!! اون ناشناس سوالات دقیقی پرسیده و شما به جای تعارف و تشکر باید جواب بدهی برادر. نپرسیده لویاتان چیست پرسیده عبارت مغشوش و بی معنای لویاتانی به نام دولت چیست. بعد شما از یه طرف گفته اید او را می شناسید و از طرف دیگه مدعی هستی که یه آذم ناشناس جواب نمی دهی!!!!!!! بشناسی یا نشناسی باید به جای سفسطه جواب او را بدهی. اگر درست می گوید خودت را اصلاح کنی و اگر اشتباه می کند اشتباه او را برملا کن. از طرف دیگر شما به شهروند که ناشناس است و رضا که مستعار است جواب دادی اما به تنها کسی که نقدت کرده به بهانه خنده داری جواب نداده ای. روشنفکر باهوش بالاخره ما قسم حضرت عباس را باور کنیم یا دم خروس را

  • غلامرضا پناه می‌گه:

    باسلام خدمت برادر ارجمند جناب آقاى آرام
    نکته بنده معطوف به روند مثبت وقابل قبول سایت مطرح استان براى دروى از هرگونه شائبه مى باشد زیرا وب سایتى که توسط تعدادى از افراد با سلایق متفاوت به شایستگى اداره ومدیریت مى شود حیف است که چنین اشتباهات کوچکى درآن پیدا شود هدف صرفا اصلاح روند بوده وشخص این جانب مطرح نیست .مجدد از تلاش موفق وسازنده جناب عالى وهمکاران سپاسگزارم

  • ارمان می‌گه:

    سلام دوست خوب وخواننده ام! میدانم حجم مطالعاتت بالا است ودانندگی ازخوانندگی است ولی به تعبیری ذهنت انتزاعی نشود به جامعه هم نیم نگاهی داشته باش

  • غلامرضا پناه می‌گه:

    جالب است فردى به اسم من علیه خودم کامنت گذاشته بود .البته مطلب برداشته شده ولی ذکر چند نکته لازم به نظر مى رسد: 1- اینکه فردى به خود اجازه مى دهد از نام دیگران علیه خودشان مطلب بنویسد با چه منطقى سازگار است ,سایت محل تضارب آراء واندیشه وافکار است .نه جاى دزدان وجاهلان و تهمت وافترا بستن 2- مخاطبان انقدر هوشیارند وأگاه که سره را از ناسره به خوبى تشخیص مى دهند 3- کسانى که نقدى دارند البته نقد با حسد ,کینه وعداوت متفا ت است .أنقدر شجاعت دارند که با اسم ورسم وبا شناسنامه مطلب بنویسند نه دزدانه وبى نام ونشان 4-از سایت هاى مختلف بویژه سایت وزین استان انتظار است که در نشر مطالب کامنت ها دقت بیشترى فرمایند تا رنگ تهمت ، افترا، تقلب، از این فضاى فکرى وفرهنگى رخت بر بندد .این فضا زیبنده انسان هاى صاحب فکر واندیشه وباصلابت وشجاع است نه کسانى که بقاء شان در تزویر وبى خردى است وهیچ گاه هویتى از خود ندارند

    • محمود آرام / سردبیر می‌گه:

      سلام
      ضمن پذیرش مسئولیت این خطا و عذرخواهی از آقای پناه بابت بی دقتی در انتشار کامنت، امیدواریم دیگر شاهد این گونه بی اخلاقی از طرف مخاطبان و بی دقتی از سوی سایت استان نباشیم.
      موفق باشید

  • سعیدبخشوده می‌گه:

    با تشکر از نصرالهی عزیز بخاطر این نوشته زیبا .در جواب رضا>بزرگش نخوانند اهل خرد که نام بزرگان به زشتی برد .نام بردن و یاد کردن از دانشمندان و بزرگان اهل علم و ادب خود نشانه بزرگی روح انسان است .البته این ایراد بر ما وارد است که تا این عزیزان در قید حیاتند از انها یادی نمیکنیم و بقول شاعر مصداق این شعریم<کاشکی صاحب هنر را زندگان مرده دوست در زمان زنده بودن مرده میپنداشتند

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    پاسخی به رضا
    با سلام و احترام
    در این وانفسای بی مهری و بی اعتنایی و روشنفکر ستیزی و فرهنگ زدایی و یونیفرمه سازی قدرت ،اگر به معرفی انسانهای شایسته و بزرگی چون ایرج افشار و دیگران نپردازیم آن هم به اندازه ی وسع که تازه این در برابر خدمت بی منت این بزرگان بسیار ناچیز می نماید پس بفرمایید چه کار باید کرد تازه مشکل فقط در سوی قدرت نیست بلکه ما با جامعه ای سر و کار داریم که به گفته ی شاملو حافظه ی تاریخی ندارد و یا به قول علی رضا قلی خود عمل نخبه کشی را به جای قدرت انجام می دهد نوشته های حقیر را اگر به دقت بخوانید خود یکسره طعن و کنایتی است به قدرت و فساد قدرت اینکه شما چرا آن را درنیافته اید نمی دانم ممنون از شما

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    پاسخی به رضا
    با سلام و احترام
    در این وانفسای بی مهری و بی اعتنایی و روشنفکر ستیزی و فرهنگ زدایی و یونیفرمه سازی قدرت ،اگر به معرفی انسانهای شایسته و بزرگی چون ایرج افشار و دیگران نپردازیم آن هم به اندازه ی وسع که تازه این در برابر خدمت بی منت این بزرگان بسیار ناچیز می نماید پس بفرمایید چه کار باید کرد تازه مشکل فقط در سوی قدرت نیست بلکه ما با جامعه ای سر و کار داریم که به گفته ی شاملو حافظه ی تاریخی ندارد و یا به قول علی رضا قلی خود عمل نخبه کشی را به جای قدرت انجام می دهد

  • رضا می‌گه:

    با درود خدمت جناب نصر الهی عزیز.میدانم که شما شخصی با سواد و اهل قلم هستید اما نمیدانم چرا همه مقالات شما جنبه تعریفی از دیگران هست و معرفی افراد ؟اینکه کی چه بود و چه شخصیتی داشته عمل آن فرد برای مخاطبینش شناخته شده هست وبوده.بنا بر این نیازی به زحمات حضرتعالی در زمینه معرفی شخصیتها نیست.آنها اگر خادم بودند وهستند کسانیکه قدر شناس هستند خود اگر توانایی داشته باشند ادای دین میکنند و خود میدانند که چه خادمینی داشته اند وبنا بر این نیازی به تعریف وتمجید کسی که خود زره ای برای جامعه اش سود مند نبوده ونیست نیستند.لطف کنید اگر توانایی در زمینهای اقتصادی ؛سیاسی؛ ویا دینی دارید بنویسید زیرا اینها نیازهای امروزی است والا این چیزهایی که شما مینویسید برای کسی سودمند نخواهد بود .

  • رضا رضایی می‌گه:

    درود بر دوست خوب وصاحب اندیشه ام که با مقالات خوبش موجب تضارب اندیشه هرچند در مقیاس محدود را باعث می شود . چه خوب بود سایر دوستان بدون حب وبغض به موضوعات فرهنگی به پردازند و اگر نقدی را بر متنی وارد می دانند بدون توجه به نویسنده متن به نقد منصفانه به پردازند.

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    با سلام به آقای غلامرضا پناه
    ممنون و سپاسگزاریم که نسبت به نوشته و نگارنده اظهار محبت و لطف نموده اید نوشته ای که از ژرفای دل آدمی برخاسته باشد و مهمتر بی هیچ چشمداشت و به به و چهچه گفتنی از هیچ کس و هیچ چیز و مهمتر بی توجه به هیچ اقتدار و قدرت دروغین کاذب سپنج روزه ایامی نوشته شده باشد از آن هر کس باشد ستودنی است

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    با سلام به شهروند گرامی
    سپاس از توجه و توضیح به اندازه و درست تان به پرسش های طرح شده در کامنت شماره 5 و نیز این که مرا به حرمت دوستی ها و خاطرات دیرین با دوستم از رویارویی تلخ با ایشان آزادی بخشیدید از خوانش متن و کامنت های قابل تامل تان ممنونم و در برابر دوست دیرین کامنت شماره 5 با تعجب و شگفتی سکوت می کنم هر چند حکایت حال من با او روزگاری همان حکایت شیخ الرعیس بوده است با شیخ ابی سعید که گفتند آنچه من می دانم او می بیند و دیگری که گفت آنچه من میبینم او می داند

  • یک شهروند می‌گه:

    امراله نصرالهی عزیز
    بسیاری از انسان ها با دیدن جمعیت های بی پایان انسانی در حاشیه ها و نقاط دور از مراکز وحشت می کنند و از تصور “وجود داشتن” آن همه انسان و آن همه داستانِ نهفته در زندگی هایشان می گریزند. این انسان ها یا دچار پوچی و یاس ناشی از برخورد با واقعیت های درشت می شوند و یا با نادیده گرفتن آن عظمت “پراکنده در سطح” خودشان را با الگوها و مجسمه های ساده فهم و آسان تر که از طریق رسانه های جهانی به نمایش در میآیند دلخوش می کنند.
    فهم بزرگی های ساده شده و قابل فهم که توسط بنگاه های بزرگ تبلیغاتی تولید می شوند آسان است و بسیاری از مردم به این سمت و سو تمایل دارند. در حالیکه معدود انسان هایی هم هستند که ترجیح میدهند به سمت نمونه های ناب و باشکوه واقعیت بروند و به دور از فضای غیر طبیعی لویاتان ها زندگی را در مقیاس واقعی خودش ببینند و تجربه کنند. ایرج افشار اینگونه بود.
    درود بر تو.

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    پاسخی به کامنت شماره 5
    با سلام به شما دوست گرامی!!!!!!!!!!
    سپاسگزار م از این که متن را خوانده اید و پرسش هایی را طرح نموده اید تا رفع ابهامی باشد نخست نسبت به نوشته حقیر و آنگاه شما دوست یا همشهری یا “رفیق”
    با همه ی احترام از آنجا که یقین دارم نوع پرسش هاتان به گونه ایست که حتما از نزدیک مرا می شناسید و حتما می دانید که لویاتان چیست و یا پروکست اشکال تایپی بوده و نوع نگاه من به دولت در این نوشته هیچ ربطی به دولت سوسیالیستی مورد نظر من ندارد که آن کاملا بحثش جداست و مهمتر با نامی کامنت نهاده اید که گونه ای دست انداختن کامنت شماره 1 میباشد و من نیز با انسانهایی که هویت واقعی خود را پنهان می دارند میانه ای ندارم پس از پاسخ دادن معذورم

  • ناشناس می‌گه:

    دوست عزیز! نثر “برخی” از قسمتهای نوشته ی ناهمگونت بسیار باشکوه و زیباست. اما لطفاً سه نکته را برای مخاطب توضیح دهید: 1- لویاتانی به نام دولت ها!!!!! یعنی چه؟ خواهش می کنم با کمی تأمل در ابن مورد جواب بدید. 2- پرکُستی به چه معناست؟! (البته اگر اشکال تایپی باشه من را می بخشید.) 3- فرهنگ ستیزی و هترکُشی دقیقاًبه جه معناست؟ 4- آیا فکر نمی کنید دولت ستیزی فوق با رویکرد فکری جپ کرایانه ی شما و اتاتیسم فیلسوفان مورد علاقه بلکه پیامبران شما همخوانی ندارد؟ من البته پاسخی مفصلی می توانم به روح کلی حاکم بر نوشته ی فوق بدهم، اما آن را موکول به بعد از توضیحات شما خواهم کرد. موفق باشید.

    • یک شهروند می‌گه:

      1- لویاتان (تمساح) کنایه از نهاد دولت و یا حاکمیت:
      نیرو و نهادی ناشی شده از نبوغ انسان ها که از میان مبارزه ذاتی “همه با همه” سر براورده است تا با محدود کردن بخشی از آزادی های طبیعی انسان ها انها را در برابر خظر زیاده خواهی همدیگر محافظت کند. این نهاد چنان بزرگ و مقتدر است که با پذیرش انسان ها شکل می گیرد و خواست و اراده اش “قانون” و “خیر” دانسته می شود و …
      2- procrust
      روشی که افراد را روی تختی اهنین می خواباندن و با کشیدن و یا بریدن پاهای او کاری می کردند تا هم اندازه تخت شود. به معنای تلاشی برای هماهنگ کردن انسان ها با قاعده ای غیر طبیعی و قدرتمندانه, به جای احترام گذاردن به اندازه ها و معیارهای طبیعی
      3- فرهنگ ستیزی و هنرکشی به این معناست که با ندیده گرفتن تفاوت های فرهنگی میان بومیان مناطق و مردمان سرزمین های جور واجور سعی شود برنامه ای یکسان برای همه آنها در نظر گرفته شود. این یعنی کشتن تمامی ملاحظات فرهنگی و ظرافت های انسانی که در هر جایی از جهان به شکلی هستند. مثل هنرهای به کار رفته در پوشاک/زبان/زیورآلات/ رقص و … که با یکسان سازی افراط گرایانه از میان میروند.
      4- دولت ستیزی یک امر ذاتی ست. تفکرات راست و چپ و میانه می ایند و در طول زمان تغییر و تعدیل میایند و چه ایرادی دارد اگر آدمی بخواهد جهان را از دریچه های دیگری نیز ببیند. به خصوص اینکه اینها همه اش از منظر فرهنگ باشد و آسیبی به خود و دیگران وارد نسازد.
      درود به شما.

  • غلامحسین هادیانی نژاد می‌گه:

    با سلام به دوست دیرینه و انسان دوست مان امرالله ی عزیز که قدر انسانها را می داند و ذخایر ارزشمند ما را ارج می نهد و در هر نوشته ای شیوا وبلیغ با قلم توانایش از جانب همه ی ما به بزرگان و پژوهش کنندگان و محققین دیارمان با ادب، احترام و ادبیاتی خاصی آنها را سپاس میگوید، به توصیه ی همیشگی: بنویس و بنواز که هم ادیبی و هم هنرمند.

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    با درود بسیار به مخاطبان گرامی
    برای یادآوری:این نوشته ناچیز پیش از این در روزنامه کشوری ابتکار و روزنامه شرق ویژه نامه استان به چاپ رسیده است اکنون نیز بی کم و کاست آن را به سایت استان سپردم تا شاید مرهمی باشد بر زخم ها ی سالیان و سالیان فرهنگ دوستان و ایران پژوهان عزیز و نیز تا شاید مورد توجه مخاطبان خاص و اهل فکر و قلم قرار گیرد تا چه قبول افتد و چه در نظر آید

  • هادی می‌گه:

    لویاتان نگهبان جهنم است و جهنم پرورش دهنده لویاتان وهردو نابودکننده ساکنین جهنم . حال سوآل اینجاست که برای پرهیز ازاین دو چه باید کرد ؟ لویاتان را ازبین برد ویا جهنم راخاموش کرد ؟ جهنم که خاموش شدنی نیست و تاجهنم هست لوتان ها هستند . پس خوشابحال لایقین بهشت .

  • غلامرضاپناه معاون اموراقتصادی سازمان اقتصادی کوثر می‌گه:

    با سلام
    قلم شیوا یتان ستودنی است ،نگاه بسیط تان ارزشمند وفکر نابتان قابل تقدیر ،سپاس مارا پذیرا باشید دوست گرام

200x208
200x208