تاریخ درج خبر : 1393/05/04
کد خبر : ۳۰۳۳۰۰
+ تغییر اندازه نوشته -

«شاملو؛ شاعر چریک‌ها»

سایت استان: امرالله نصرالهی

دل در تپش آزادی می سوزاند. به یاران در بند ـَ ش می اندیشد. به زخم قلب آبایی. به دختران روز سکوت وکار. به سالهای بد، باد، اشک و شک. می گفت زندگی دام نیست. حتی عشق دام نیست. چرا که یاران گمشده آزادند.

مردگان این سال در نزد او عاشق ترین زندگان بودند. مرتضی کیوان، مهدی رضایی، خسرو گلسرخی، وارتان سالاخانیان و … مگر می توانست شعر را ابزاری برای رهایی نداند؟ برای نجات و آزادی؟ پس، از او گلوله ای ساخت و پرتابش کرد. به خر خاکی ها که بر جنازه اش به سوء ظن می نگریستند. به قصّابان که با کُنده و ساطوری خون آلود بر گذرگاهها مستقر بودند. به ابلیس پیروزمست که سور عزای ما را بر سفره نشست و تا زنده بود برای روسپیان و برهنگان نوشت. به آنان که دیگر به آسمان امیدی ندارند و به آنان که بر خاک سرد امیدوارند. همواره در پی هوای تازه بود. مدایحش را بی صله می نوشت. ترانه های کوچه ی غربتش ورد زبانها بود و در قطعنامه بود که تکلیفش را با خود، تو، من و ما مشخص کرد. به بن بست های جامعه اش می اندیشید و ببرهای عاشق را در دیلمان در شکستن آنها به شعر می آورد. آید برای او عشق که نه بل حماسه ای بود. حماسه ای که به خنجر و خاطره پیوند می خورد. آخرین حدیث بی قراریش را از زبان پسرش، ماهان، تقریر کرد و چون ابراهیم در آتش رفت. هرگز از مرگ نهراسید. اما هراس او همه از مردن در سرزمینی بود / که مزد گورکن از بهای آزادی آدمی افزون باشد. و به راستی مرد، در سرزمینی که مزد گورکن از بهای آزادی آدمی افزون بود. شاملو را می گویم. نامش سپیده دمی است که بر پیشانی آسمان می گذرد.

shamlo

1- شاملو شاعر شعر زندگی است. شاعر زلف و خط و خال و می و معشوق نیست. غزل برای او حماسه است و حماسه تنها غزل زندگی اش. حماسه یِ جهانی که در آن تنها «مرگ مائده می آفریند» و زیستن در چنین جهانی جز به حماسه مقدور نیست. پس از همان نخست تجربه ی غزل کلاسیک را به مثابه ی راهی واهی به کنار می نهد تا زبان به دریوزگی و اظهار عجز (عاشق نسبت به معشوق) نیفتد. حتی آنجا که این عشق از بن مایه ای مجازی بهره گرفته باشد. شاملو در مانیفست شاعری خویش زبان را از ساحت انتزاع ها و تخیل های بی کارکرد دور می دارد تا واقعیت و تاریخ بن مایه های (موتیف) راستین منظومه ی اندیشگی او باشند. شعر اگر چه محصول صور خیالین می باشد اما این صور خیال بنیادین در عصر شاملو در دامچاله ی روح انقلابی گری و عصیان گرفتار می آیند تا «متن ها در غیاب استعاره ها» نگاشته شوند. متن هایی که دیگر تکلف را بر نمی تابند و از بلاتکلیفی، سرگردانی و وابستگی به امر خیالی نجات می یابند تا به امر سیاسی بپیوندند. شاملو این غریزه ی پنهان عصر را به درستی در می یابد و شعر او به راهی می رود که اتفاق های بزرگ در آن رخ می دهد. افلاطون می گفت شعر محصول جنون خدایان است. محصول الهه ای به نام موز (دختران خاطره) بی شک این جنون، تاریخ شعر را رقم زده است و تاریخی که جنون رقم می زند. به راههای پرهول و هراس، به داچا (کلبه های روسی) به تائو (راه)، به آن جنگل سیاه که مارتین هایدگر سخت به آن دلبسته بود، کشیده می شود. افلاطون در نگاه دشمنانه یِ خویش به شاعران، شعر را دو مرتبه از ساحت حقیقت دورتر می بیند تا به ناسودمندی زبان شعر اشاره کند. این سخن افلاطون را می بایست در پس زمینه ی یوتوپیای او به تحلیل نشاند. این که شعر بری افلاطون از خاصیت برآشوبندگی و احساس گرایی غیرمنطقی (ایلوژیک) برخوردار است.
کجراهه ای بود که افلاطون از آن پتکی ساخت و بر سر زبان منطقی (لوژیک) شعر فرود آورد. او نمی دانست که روزی شاعران، حکایتگر درد و رنج آن نجاری خواهند بود که افلاطون وجودش را در آرمانشهر خویش لازم می دید و حضور شاعرانه را نه. او به این امر نیندیشیده بود که شاعران بر خلاف فیلسوفان هیچ کس را از ورود به آرمانشهرهای خویش مانع نمی شوند چرا که شعر مبتنی است بر انسان و انسان گرایی (اومانیسم). همان نکته ی محوری و کانونی ای که شاملو در آثار خویش جار می زند «انسان، خداست/ گر کفر یا حقیقت محض است این». شاملو بر خلاف اندیشه های افلاطونی از نظریه ی بیان شعر (رتوریک) پتکی ساخت و برسر طبقه ای فرود آورد که در آرمانشهر افلاطون جایگاهی والا داشتند (حکمرانان) پس شعر در نگاه ارسطویی آن فضیلت می آورد، روان را پالایش می دهد (کاتارسیس) امر آشنا را بیگانه سازی می کند (نگاه فرمالیستی) ابزار انقلاب می گردد. در ساحت زبان عصیان می کند، می جوشد و بر خلاف نگاه افلاطونی به حقیقت نزدیکتر است.

2- شاملو در ادبیات کلاسیک ایران ریشه دارد. به تاریخ بیهقی گرایشی خاص نشان می دهد. به تصحیح انتقادی غزلیات حافظ می پردازد. مقدمه ای جنجال برانگیز بر دیوان اشعارش می نویسد در نقد شاهنامه ی فردوسی سخن می راند. به وارونه خوانی داستان ضحاک می پردازد و نهایت این که از دریچه ی ادبیات، تاریخش را بر می رسد و در این بر رسیدن ها و واکاوی ها رک گو و بی پرواست. تا آنجا که فردوسی این خداوندگار حماسه و خرد از نگاه نقاد و تیزبین او مصون نمی ماند و او را به جعل سازی برای اعتبار طبقه ی خویش متهم می کند. (نگاه کنید به نگرانی های من ـ احمد شاملو). با نیم نگاهی به رویکردهای شاملو به آثار ادبی سترک متوجه خواهیم شد که او به بیهقی توجهی دیگر گونه تر دارد. به گونه ای که شاملو خود را وامدار آن مرد می بیند. انسانی که سخنش در تاریخ هرگز به «تعصبی و تزیدی» نکشید چون می دانست که آیندگان به قضاوت تاریخش خواهند نشست و می ترسید که مبادا در حق او بگویند «شرم باد این پیر را» و به راستی بیهقی به راه استاد خویش، بونصر مشکان رفت و بر سبیل او تاریخش را نگاشت. بی تردید شاملو در شعر وامدار بیهقی است. نحو جمله ها در نزد شاملو دلیلی آشکار بر تأثیرپذیری او از آن متن سترگ است. بیهقی اگر چه تقدیرگرا بود اما به تاریخ عصر خویش نگاهی سراسر عقلانی دارد. حضور عقل در جهان بینی بیهقی باعث گردیده تا چهره انسان در دل تاریخ ترسیم شود و کار نثر ترسیم چهره انسان است درست بر خلاف شعر که «اسطوره ی پنهان انسان را می آفریند» (متن در غیاب استعاره ـ سینا جهاندیده). شخصیت ها در داستان های تاریخ بیهقی در تراژدی مأوا می گزینند. بوسهل زوزونی، خواجه احمد حسن میمندی، شخصیت قاضی بست، بوالحسن بولانی و حسنک وزیر همه در تاریخی تراژیک با ادبیاتی تراژیک جاودانه شدند و این معجزه ی قلم بیهقی است.
قلمی که «داد این تاریخ به تمامی بداد و هیچ چیز از احوال [نزد او] پوشیده نماند». در نگاه بیهقی سرنوشت تاریخ با زیبایی شناسی زبان گره خورده است گویی هنر ذکر تاریخ نیز به نوع انتخاب زبان بستگی تام دارد و بیهقی در کتاب تاریخ خویش به این نظام زبان دست پیدا کرده است.
شاملو از بیهقی تقلید ننموده بل تأثیر پذیرفته است. هنر شاملو در انتخاب زبانی کهن برای بیان مفاهیمی است که همه از جنس تاریخ مدرن اند (آرکائیزم). سرشت اجتماعی هنر خاصه شعر نزد شاملو او را به تاریخ اجتماعی خویش نزدیک می کند. شعر برای شاملو چون هنر تئاتر نزد برشت تنها برای مبارزه است و نه امر هنر برای هنر. ابزار این مبارزه را نزد شاملو چنان می بینیم که نزد بیهقی و برشت.
اندیشه ی حماسی (Epic) بن مایه ی مشترک تاریخ بیهقی و شعرهای شاملویی است. شاملو در موقعیت های خاص اجتماعی قرار گرفته است. او از این موقعیت ها برای ارتقای زبان شعر و نقد ویرانگر و فروکاهنده ی تاریخ طبقاتی عصر خویش بهره می گیرد. «عصری که فرصتی شور انگیز است/ تماشای محکومی که بردار می کنند!» بیهقی نیز در فضایی خاص از این تاریخ زبانش را خلق می کند که «جبر تقدیر حاکم است و هدف تاریخ نیز عبرت آموزی» و شاملو اگر چه امر متافیزیک را بر خلاف بیهقی از صحنه ی حیات اجتماعی رانده است اما درست چون بیهقی، سارتر و برشت به انسان باور دارد. او نیز شخصیت های تراژیک تاریخش را در شعرهای تراژدیک ـ حماسی خویش سرود و نامشان را در تاریخ سیاسی ـ اجتماعی عصر جاودانه ساخت. این سان بیهقی را می توان تاریخ نگاری عقل گرا در عصری کلاسیک دانست و شاملو را می توان شاعری راسیونالیست در عصری مدرن. به راستی که هر دو پیام آوران رسالت عقل در متن تاریخی پر از خربنده و خرافه بودند.

3- شاملو، از شاگردان خلف نیماست. شاعری که در ساخت شکنی زبان کلاسیک به شعری مدرن رسید. بخشی از نگاه اومانیستی شاملو به شعر از جهان بینی انسان گرای نیما به ارث رسیده است. در نگاه نیما انسان، جامعه و تاریخ تریلوژی بنیادین شعر او را چارچوب می بخشند. همان که در نظرگاه شاملو با نگاه مهدی حمیدی وار به زندگی و زمانه نمی سازد. «موضوع شعر/ امروز/ موضوع دیگری است/ امروز/ شعر / حربه ی خلق است / زیرا که شاعران / خود شاخه ای ز جنگل خلق اند» شاملو درست چون نیما می اندیشد. آنجا که نیما در قطعه ی شعر «آی آدم ها» آدمهای بی درد و بی تفاوتی را به تصویر می کشد و نهیب می زند که نسبت به انسان غرقه در آب چشمان خویش می بندند و از آن واقعیت تلخ می گریزند و شاملو نیز چنان دلمشغول انسان عصر خویش است که از نقد نگاه سهراب سپهری وار نیز ابایی ندارد. آنجا که از آن شعر بلند «آب را گل نکنیم» اندوه و ملالی به دل می گیرد و بر عرفان بی دردش می تازد. داریوش شایگان در بحث میان سنت و مدرنیته می نویسد آنگاه که پروژه ی مدرنیته آغاز شد ما به تعطیلات تاریخ رفتیم. نگارنده بر این باوراست که ما در پروژه ی مدرنیته هرگز به تعطیلات تاریخ نرفتیم بل تنها از در پشتی وارد تاریخ مدرن شدیم. ما از مدرنیته تنها ” ایدئولوژی های جامعه شناسانه ی ” آن را برگرفتیم و تاریخ خود را در دیگی در هم جوش به التقاط کشاندیم و عبارتی ” سنت را ایدئولوژی زده ” کردیم (تعبیر نخست از جواد طباطبایی و تعبیر دوم از داریوش شایگان است) این سان در جدال میان سنت و مدرنیته تنها در یک ساختار ادبی به آشتی آن دو نائل آمدیم ـ و آنجا که این دو پدیده در آشتی ای دیالکتیک گونه به سر بردند تنها ساحت زبان شعر بود. (مدرنیته و بحران ما ـ هوشنگ ماهرویان). بی شک شاملو چون نیما از عهده آشتی میان این تقابل (سنت/ مدرنیته) به خوبی برآمده است. در شعر شاملو معناهای مدرن در الفاظ کهن جای گرفتند تا سنتزی زیبا شناسانه در دل تاریخ معاصر ما پدید آرند. سنتزی که به ادبیات پیرامونی ای چون ادبیات ما هویت و هستی ای دیگر باره بخشید.
نیما در میان پارادوکس ها و تقابل های سیاسی ـ اجتماعی شعر معاصر زیست. او به مفهوم فلسفی تاریخ اندیشید. سیاست را به شعر پیوند زد و از گونه ای ناسیونالیزم داد سخن داد که «کشتگاهش در جوار کشت همسایه»، خشکیده بود. این سان شعر در عصر آزادای خواهی، فردیت باوری (اندیویدوالیسم)، جامعه نگری، قانون خواهی و مشروطه طلبی دیگر نمی توانست در خود و تنها با «شراب و یار» گفت و گو کند. پس در “افسانه ی” خویش به تاریخ پرداخت و در ساحت شعر به جامعه شناسی سیاسی دست یافت.
و شاملو در مضمون شعر معاصر به همان راهی رفت که نیما در آن زیست. با این تفاوت که کلام نزد شاملو ارج و اعتباری حماسی تر یافت. زیرا عصر شاملو، عصر چریک ها و مرگ وارطان ها بود عصر ستیز آهن ها با احساس های پرشور انقلابی. عصر انسان هایی که پیکرشان در «مرثیه های خاک» و در سوگ شعر تشییع می شد تا «انسان زاده شدن تجسد وظیفه» باشد. هر جا که چریکی بر خاک می افتد و در خون خویش در می غلتد لحن شاملو حماسی تر می شود. که «ما بی چرا زندگانیم/ آنان به چرا مرگ خود آگاهانند» نزد شاملو شعری که در خلسه های ذکر و عرفان سروده شود و به مصیبت های جانکاه اجتماع نپردازد شعر نیست. چرا که چراغ شعر از نگاه او می بایست در خانه ی وطن بسوزد و نه در انتزاع های بی مکان و هیچستان های بی در و پیکر عرفان معاصر. بنابراین برخلاف گفته ی فرمالیست روس ـ ویکتوراشکولوفسکی ـ ادبیات یک ملت نمی تواند بی ارتباط به پرچم آن ملت باشد. شاملو در پیوند میان شعرهای اندیشیده ی خویش با جهان سیاست، خشونت های استبداد، نظام دانش و شبکه ی استیلا و قدرتی را به نقد می کشید که در “انکار عشق” پا سفت می کند. زیرا که “دشنه ای در آستین” نهان کرده است. به راستی که او تا زنده بود عدو که نه بل انکار ابلهانی بود که در جامه ی عالم، تعلیم سفاهت کردند.

4- شاملو شاعر چریک هاست. قلب تپنده ی آنهاست. شعر او بیوگرافی مبارزانی است که تنها حدیث شان این بود بر «دارها برقصند» و با «چشمان گشاده در مرگ» بنگرند. اعدام خسروگلسرخی، اعدام مهدی رضایی در میدان چیتگر، مرگ وارطان در زندان ساواک، قتل احمد زیبَرم در پس کوچه های نازی آباد، حماسه ی جنگل های سیاهکل، یاد زنده ی جاودان، مرتضی کیوان، همه ی مردان مصلوبی که شاملو از زبان آنان دردناک ترین ترانه هایش را سرود. او در کنار محمود درویش، ناظم حکمت، آنا آخماتوا، پابلو نرودا، فدریکو گارسیالورکا، اکتاویوپاز و دیگران و دیگران ملک الشعراهای انقلاب و تغییرند و نه قصیده سرایان “داغگاه” و «کاروان حلّه» و عنصری صفتانی که درّ لفظ دری رادر پای خوکان ریختند و صله ها گرفتند. این سان شاملو چون لنگستن هیوز در اندیشه های وطنی خویش غرقه بود که : «بگذار این وطن دوباره وطن شود» شاملو “همدست توده” بود (منظور پوپولیسم یا توده باوری نیست) “تا آن دم که توطئه می کند گسستن زنجیر را”
او در نگاه خود به تاریخ نبردهای طبقاتی نیز توجه ویژه ای به ترانه های فولکلور مردمی دارد که تاریخ را در قضاوت خود با حاکمان همدست دیده اند. او در این ترانه ها جنگ تاریکی و روشنایی، نگاه دیالکتیکی به زیست ـ جهان انسان، نبرد پریاهای نازنین با تاریخ تاریک دیکتاتورهایی که عمو زنجیرباف هاشان از «سودای مکالمه، خنده و آزادی» شان در هراس بودند، همه را می دید و در آنها به تأمل می نشست. بی شک “کتاب کوچه” از میانه های آن ترانه ها برون آمد. او در متن چنین ترانه هایی به ایدئالهای تاریخ توجه دارد. از انعکاس صدای زنجیرها در زندان جامعه اش حکایت می کند. از »شهر غلامای اسیرـ داستان می گوید. از گرسنگی ها و تشنگی های پریا شعر می سراید. در آن ترانه ی زیبای «بارون میاد جرجر» از رفتن شب و آمدن «خورشید خانم» سخن می گوید. در زندان قصر با «عمو یادگار» از طلوع ماه می گوید. از روشنایی، آزادی و رهایی. در آستانه از حسین قلی، قصّه ی مردی که لب نداشت و … آری شاملو از ترانه های مردمی، شیوه ی شاعری آموخت و مهمتر از آن در دنیای شاعری خویش «کلام آخرین را/ بر زبان جاری کرد» از خون سیاووش، خون قربانی های برمذبح سرود و «ایستاد / تا طنینش / با باد / پرت افتاده ترین قلعه ی خاک را / بگشاید» به راستی که شاملو هم در شعر، انقلابی به پا کرد و هم شعر را انقلابی خواست.
چون مارکس که فلسفه را برای تغییر می خواست و نه تفسیر و در این زمینه شاملو از نگاههای سانتی مانتال مشیری وار به شعر هراس دارد و از توصیف ها و تفسیرهای زیباشناسی عرفان وار سپهری بیزار. اما او به فروغ که می رسد «به جست و جوی او / بردرگاه کوه می گرید» چرا که فروغ نیز شعر را ابزاری برای رهایی دانسته است. برای ستیز با عقل مذکر فرهنگ نرینه سالار خویش. فرهنگی که فروغ بر آن نام «جنون و جهالت» می نهد و شاملو نیز علیه چنین جنون و جهالتی، خرخاکی ها، گاوگند چاله دهان ها، گزمه ها، پیروزمست ها را هدف آماج خویش می گیرد تا داد این تاریخ به تمامی بدهد. در تاریخی که شاملو آن را «توالی فاجعه» می بیند.
داستان جدال پدر (گذشته) و پسر (آینده) را در یادمان ها و خاطره های جمعی ما زنده می کند آنجا که گذشته پا سفت می کند تا به آینده نپیوندد و همواره این پدران ـَ ند که بر پسران فائق می آیند و این گذشته است که به آینده کشی آلوده است. شاملو ساختارهای این فرهنگ را خوب می شناسد. او در تبار شناسی شاعرانه ی خویش از اسطوره به تاریخ آمده است تا آن چه که آنجا دید، در این جا نیز به وضوح مشاهده کند. آنجا «سهراب کشان» بود و این جا «وارطان کشان». آنجا «سیاووش» به گناه ناکرده متهم و این جا «خسرو گلسرخی» به جرم دفاع از خلقش محکوم.
این سان شاملو در پشت تریبون شعر از رسوایی چنین اسطوره و تاریخی غفلت نمی ورزد. از ماهیت حکومت ها می گوید که بسان چوپانانی برای گوسفندان خویش دشمنی به نام گرگ تراشیدند برای توجیه مقام چوپانی خودشان. (جمله از شاملو است) حکومت هایی که خون هزاران چریک بی گناه و بی دفاع را بر زمین ریختند و آنگاه «سور عزای شان را [نیز] بر سفره نشستند». «احمق مردا که دل بر این [تاریخ] غدّار و فریفتگار بندد.» تاریخی که همواره به خون و خشونت و سبعیت آغشته بوده است. تاریخی که چریکها را بر نمی تابد، به نخبه کشی و خودکامگی عادت می کند و علیه پسران با پدران همدست می شود باید بر آن لعن فرستاد و آن را به «ننگ آغشته» دید. به راستی که این تاریخ جز «توالی فاجعه» ها چیزی نبوده و من درونی شاعر، چنین ناخودآگاهی را نیک بر رسیده است. شاملو در بررسی چنین تاریخی برای خود فلسفه ی تاریخ دارد و در شعر، چنین فلسفه ای را طرح می ریزد. او هر امر خرافه رابه جای تاریخ نمی نشاند و در تاریخ جست و جوگر حقوق طبیعی خویش است. نگاه فلسفی شاملو به تاریخ نگاهی دیالکتیکی است و دیالکتیک شاملو در آسمان بی عار و متافیزیک بیمار سده ها ریشه ندارد. دیالکتیک شاملو صفت ویژه ی تاریخی است که همواره و همیشه «پرومته های نامراد را از جگر خسته» (تعبیر از دکتر تقی پور نامداریان است) محکوم کرده است. این که سرانجام پرومته ی نامراد تاریخ به کدامین سرنوشت دچار خواهد شد؟ فلسفه ی دیالکتیکی شعر شاملویی به آن پاسخ می دهد: «فریادی و دیگر هیچ» چرا که امید آنچنان توانا نیست/ که پا بر سر یأس بتوان نهاد و شاملو همه ی عمر «خون رگانش را/ قطره قطره/ قطره/ گریست» تا باورش کنندو دریغ و صد دریغ که ناشناخته ماند و مُرد «در پس دیوارهای سنگی حماسه های پرطبلش، دردناک و تب آلوده واز پای درآمده، پتک گرانش را به سویی [افکند] و به دست هایش فرمان [داد] که از ادامه ی کار عبث خویش دست بکشند.» چرا که در سرزمینش «مزد گورکن [هماره] از بهای آزادی آدمی» افزون بود.

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • سيد حسن فلسفي طلب می‌گه:

    سلام : این متن را اتفاقی خواندم و تصمیم گرفیتم چند نکته ای که به ذهن رسیده با شما نویسنده گرامی در میان بگذارم ،‌اینکه افلاطون چنین نظری در مورد شعر نداده است ” شعر جنون خدایان است ” افلاطو ن این حرف را در مورد عشق زده است ” عشق جنون الهی است نه ممدوح است و نه مضموم ” که فرالدین عطار در تذکره اولیا این مطلب را به امام ششم نسبت می دهد و اینکه نباید فراموش شود که افلاطون خود یکی از بزرگترین ادیبان جهان است و فن نمایشنامه نویسی و دیالکتیک یادگار این مرد است این مطالب را برای دفاع از افلاطون نمی گویم چونکه اندیشه های افلاطون روزگاری است که منسوخ شده است البته نباید فراموش شود که حافظ ، سعدی ، عین القضات ، مولوی ،عطار شبستری و … همه ثمره اندیشه افلاطون هستند که افکار این گروه که موسوم به ملامتیه هستندبرای تباهی یک ملت کافی است و اما اینکه احمد شاملو برسبیل ملامتیه نرفته و شیوه بیهقی ، سارتر و مارکس را انتخاب کرده حرف جالبی است به نظر می رسد که همین گونه باشد اما چیزی که به ذهنم می رسد این است که شاملو بسیار متاثر از نیچه و جهان نیچه ای است ولی برخلاف نیچه طرف طبقه ارباب را نمی گیرد بلکه همدرد بردگان خود را نشان می دهد و ازاین لحاظ به مارکس نزدیک می شود و همین گونه شباهتی در بیان به سارتر دارد قطعا شاملو وشریعتی متعلق به ادبیات ملامتیه و اگزیستانسیالیستی هستند که با استدلال تمثیلی سعی دارند مطلب را به مخاطب قالب کنند ، قطعا شاملو نظر کسانی چون احمد کسروی در مورد شعر را می دانسته است، به نظر می رسد که شعر ابزار مناسبی برای انتقال منظور است و تاثیر معجر ه آسای دارد اما چندبن برابر همین تاثیری که می گزارد مخرب است شعر حماسی شوری ایجاد می کند که نه تنها عقل را کور می کند و منجر به ظلم می شود بلکه عین استبداد و تعصب می شود غرض من و امثال کسروی و گروهی از انقلابیون فرانسه که از شعر ابا دارند این نیست که با احساس و شور مخالفیم بلکه این مقوله را ابزار مناسبی برای رسید ن به مطلوب نمی دانیم . در آخر از عزیزان که کامنت می گزارند خواهش دارم به جای بیان کردن مطالب سخیف به این نویسند ه کمک کنند تا هرچه بیشتر و بیشتر تعالی پیدا کند ، همانطور که بنده نیز با خواندن متن ایشان اخساس همدلی و همدردی کردم

  • مهرگان می‌گه:

    کلمه 0جواب بدهید0 بعداز نوشته های جنابعالی است اضافه میشود

  • مهرگان می‌گه:

    سلام نصرالهی عزیز باشناختی که از شما دارم چه در اخلاق پسندیده چه درتفکر وبینش فراگیر ومردمی انتظار میرود که به انهای که حتی به عمد قصد تخریب تهمت را دارند وانهای که بادلیل برهان ویابدون ازاگاهی انتقاد میکنند پاسخی باادبیات زیبا وبا منطقی که زیبنده افکار واخلاق ونوشته های جنابعالی است باشد قضاوت مرا ببخشید چون بعضی از پاسخها به اخلاق شما سازگار نیست -با تشکر مجدد

  • مهمان می‌گه:

    باسلام خدمت آقای امراله نصرالهی سرکار خانم بهاره حسینی و دیگر نویسندگان محترم سایت استان که در کامنت ها مورد انتقاد و دشمنی وبی مهری قرار میگرند، خواستم به اطلاع همه شما برسانم که کامنت های با نام های بئاتریس و بعاتریس و ناشناس و….همه اش کار ه… ت…. است که هم با سایت های استانی دشمن است وهم با نویسندگان استانی. از سایت استان خواهشمندیم که این کامنت را سانسور نکند تا برای مخاطبانش این فرد قابل شناخت باشد. چون واقعا توهین و تهمت های آقای ت…. نسبت به نویسندگان تا کنون سانسور نشده حواستم به ایشان گوشزدی کرده باشیم که ما شما را خوب می شناسیم و بیشتر خود را در نقاب مپوشان. اگر ه… ت…. نقد دارد با نام و نشانی وارد شود ما با آغوش باز استقبال می کنیم یا قانع میشویم ویا قتنعش می کنیم. با تشکر از سایت محترم استان.

  • حمید می‌گه:

    باسلام خئمت نویسنده گان سایت وزین استان
    به اطلاع می رسانم که تمام کامنت های به نام های بئاتریس و بعاتریس و ناشناس و هم استانی و …که با نام مستعار و بی شناسنامه اند توسط جناب « ه… ….. » نوشته می شوند. ایشان را بشناسید وبه دیگر دوستان نویسنده معرفی کنید تا بی اخلاقی ها و حسادتش برای همگان ثابت شود.

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    درود بر سعید بخشوده عزیز
    سپاس از توجه و عنایت شما نسبت به نوشته یا حقیر و نکاتی که درباره شاملو بزرگ بیان نمودی بله شاملو بزرگ بود و با تمام افق های باز نسبت داشت

  • سعیدبخشوده می‌گه:

    درود بر نصرالهی عزیز با مطلب زیبا و قابل تاملش.مطالبی زیبا در مورد اشعار و نوشته های شاملوی بزرگ نوشتی شاعری که علاوه بر شعرو روزنامه نگاری به قصه نویسی و نوشتن فیلمنامه همت میگمارد.باورها دردها دیده ها وشنیده ها را در غالب کلمات چه شیوا و زیبا بیان می دارد کلمات او گویی چون جوانه ای می مانند که در غالب شعر شکفته می شوند و به ثمر می رسند.زیباییو شیواییو سادگی اشعار شاملو تحسین بر انگیز است و ادمی را متحیر می کند.استاد سفرهای افتخار امیز زیادی کرد از قبیل >سفر به ایالت متحده امریکا بعنوان میهمان به انجمن قلم امریکا و دانشگاه بریستون و برگزاری شب شعر به دعوت دانشجویان در فیلا دلفیا و نیویورک و بعنوان میهمان به دومین کنگره بین المللی ادبیات اینترنت تحت عنوان جهان سوم جهان ما در ارلانگن المان و شهرهای مجاور میهمان دانشگاه اقتصاد وین برای شب شعر .شب شعر در دانشگاه گیس شب شعر در خانه مردم در استگهلم به دعوت انجمن جهانی قلم در سوئد و گفت گوبا دانشجویان در دانشگاه اوپیالا می باشد دعوت به دانشگاه های شیکاگو میشیگان هاروارد کلمبیا .شب شعر به نفع زلزله زدگان ایران در امریکا .نگارش روزنامه سفر میمنت اثر ایالت متفرقه امریغ بعنوان استاد میهمان برای تدریس یک ترم در دانشگاه برکلی.شب شعر به نفع اوارگان کرد عراقی در برکلی.استاد از مترجمان برجسته کشور بودند برخی از ترجمه هایش>دن ارام”گیل گمش”شهریار کوچلو”کتاب جمعه”بگذار سخن بگویم”دست به دست”لبخند تلخ” افسانه های کوچک چینی”زمان کشیشگبرزخ”زنگار”هایکو”نمایشنامه نصف شب است دیگر”مرگ کسب و کار من است”زهر فند”پا برهنه ها.اینها کمی از هنرهای این شاعر توانا و دانشمند میباشد

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    با درود به هادی گرامی
    در این نوشته بر آن نبودم تا شعر شاملو را در دو ساحت تکنیک هنری و محتوای شعری بررسی کنم که خود مجال و فرصتی دیگر می طلبد تنها بر آن بودم که وجه چریکی حماسی شعرش را بررسم و آن را به دو چیز وصل کنم 1نگاه سیاسی اجتماعی شاملو و 2 نگاه متعهد شاملو به شعر به مثابه ی ابزار رهایی هر چند این ابزار رهایی خود دب بسیاری از شعر های شاملو خود شاهکاری هنری از آب درآمده است /نکته ی دیگر این که باید در خوانش هر نوشته ای از شاملو دریابیم که نگارنده از کدام شاملو سخن می گوید شاملوی منتقد شاهنامه و بهتر است بگوییم ادب کلاسیک،شاملوی مترجم،شاملوی کتاب کوچه،شاملوی شاعر،و…… /بحث دیگر تاثیر پذیریهای شاملوست از متون باارزش و کهن ادبیات خواه تاریخی اجتماعی و خواه عرفانی آن هم در بکارگیری واژگانش که این کار خود موضوع تحقیقی دیگری خواهد بود در پایان به گفته ی شفیعی کدکنی؛به یادگار نوشتم نوشتم خطی ز دلتنگی
    ممنون و سپاسگزار از یادداشت باارزش تان و این که نسبت به نوشته و نثر حقیر توجه داشتید

  • هادی می‌گه:

    نظرکردن به درویشان منافی بزرگی نیست ،چرا که مور هم به اندازه وسعش دانه بردهان دارد! باری شاملوشاعری اتوبیوگرافیک بوده، شاعری وسبع المشرب و بقول خودش شعرش زندگیش بود ( شعری که زندگیست ) خط وربط شعری اوکه فروغ مقربود: که من ازطریق شعرشاملو ( شعری که زندگیست) وسپس بانگاه نیما ( میدان دید جدیداو) نگاهم به جهان وبه شعر تغییرکرد. لذا ماباشاعری سروکارداریم که بایدتمام جوانب زندگی اورا درشعرش نظاره کنیم .، یکی دوران مبارزاتی اوست که بانثر زیبا و وزین خود نگاشته ای واز این نگره به آن نگریسته ای . اوشاعری است بغایت اجتماعی دروحله اول و سپس سیاسی ، شخصیتهای شعری اوکه به مسلخ میروند وبقول شما وضعیتی تراژیک مشابه باشخصیتهای تاریخی عصرمسعودغزنوی پیدامیکنند ، درشعرشاملو به اسطوره تبدیل میشوند ( شیرآهن کوه مردی اینگونه عاشق …) واشعاری که برای زنده یادان جلال آل احمد و خسرو روزبه سروده بآد که البته بعدا” به دلایلی تقدیم نامه را ازپیشانی شعر برداشت ! علیرغم نظرات حضرتعالی شاملو ، مثل سیاوش کسرایی دربست شاعری سیاسی ، اجتماعی نبوده چون تکنیک هنری او دربازتاب دادن اندیشه های ایدولوژیک اش نشان می دهد که همانطور که نوشته اید بخشی ازتکنیکهای شعریش راوام دارتاریخ بیهقی است ولی علی عین حال اوازتورات ، گلستان سعدی، وحتی شطحیات ( لبریخته های عرفانی) مانندبایزید بستامی و غیرو درکارخود بهره گرفته است . یکی ازپارتهای شعری شاملو مربوط به دوره سوم زندگی اوست( زن سوم آیدا) که شدیدا مورد اعتراض جوانان آرمان گرا قرارگرفت وآن اشعاری بود که درباره آیداسروده بود. دربسیاری ازاین اشعاربه شعرهای انتزاعی اوبرخورد میکنیم ونیماشدیدا بدان معترض بود . نگران فرا روی شاملو ازشعر عروضی ، از اینکه میدان دید جدید را کنار گذاشته و پرژکتور خود را بجای آنکه بطرف زمین بگیرد وبه واقعیتهای روزمره تآجه کند ، آنراسمت یک عالم ماورایی برده ( نامه های نیما ) نقل به مضمون . . . درنهایت مسایلی ازاین دست مثل اعتراض شاملو به فردوسی و به سعدی که او را ناظم بزرگ می خواند باید به طور کامل مورد تجزیه وتحلیل قرارگیرد. وتک مضرابی که دراین باره باید نواخت این است که شاملو علیرغم نگاه اسطوره ای که دراشعارش دارد بانگاهی تاریخی به بخش اسطوره ای شاهنامه نقب می زند والبته این بحث دراز دامن است و….که اگر این مطلب در دوشاخه بر رسی می شد ، یکی تکنیکهای هنری شاملو ودیگری مضامین شعری او بازتاب بهتری پیدامیکرد . ضمن اینکه از نثر زیبا ، شیوا وبلیغ ویکدست وتحلیل ادیبانه اتان بسیار وبسیار وبسبار لذت بردم ، امید آنکه باشی وبنویسی و سیراب کنی تشنگان معرفت را ، انشا اله

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    درود به شما آقای نوروزی عزیز
    وقتی چنین کامنت های از سر سوز درون و از ژرفای درد انسانی درد مند را می بینم و می خوانم هم شادمان می شوم و هم گریان شادمان از این جهت که صدای همدرد ی را می شنوم که گر چه به دیدارش ناءل نیامده ام اما گویی سالهاست با او حشر و نشر داشته ام و گریان از این بابت که کم اند انسانهایی که از سر متانت و وقار بنویسند و با نویسنده ی متنی همگام و همقدم شوند و این در من شوری عجیب و حسی غریب می آفریند
    درود به شما دوست ندیده اما در دل جای گرفته ی عزیز کلام آخر را با این قطعه از شعر شاملوی بزرگ به پایان می برم که سرود:روزی مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت/روزی که کمترین سرود بوسه است/و هر انسان با هر انسان برادری

  • امید نوروزی اصل می‌گه:

    عشق ما / نیازمند رهایی است / نه تصاحب
    در راه خویش / ایثار می باید /نه انجام وظیفه ” مارگوت بیگل”

    شاملو یگانه بود!
    روزنامه نگار، نویسنده، شاعر، مترجم و محقق.
    با سخت جانی و خون دل، مجله انتشار می داد، شب شعر راه می انداخت، کاست منتشر می کرد و تکیه گاهی بود ،نیرومند، برای نسلی که پاسخ دادن به خواسته های نه کم شمارشان، او راتبدیل به کارگاهی یک نفره کرده بود.

    به نظرم تاثیر صدای سهمگینش -که تا پایان عمر از صلابتش کاسته نشد- در خواندن اشعار مارگوت بیگل و لورکا که خود مترجمشان بود، کم از همه آثار شاعرانه اش نداشت.
    صدایی گرم که هنوز طنینش می تواند آتشی در خرمن افسرده دلان افکند.
    او کوتاه نیامد که نیامد، هیچوقت!
    با همه تنگناهایی که فوق طاقت خیلی ها بود، وقتی مجله آدینه در مصاحبه ای پر اثر در زمانه ی خودش، ازش پرسید چرا تن به مهاجرت ندادی مثل خیل عظیمی از روشنفکران و نویسندگان محنت دیده، چنین جوابش بود:
    به کجا بروم؟ راستش بار غربت سنگین تر از توان و تحمل من است. همه ریشه های من که جز به ضرب تبر نمی توانم از آن جدا بشوم، و خود نگفته پیداست که پس از قطع ریشه به بار و بر چه امیدی باقی خواهد ماند. شکفتن در این باغچه میسر است و ققنوس در این اجاق جوجه می آورد. وطن من این جاست. به جهان نگاه می کنم اما از روی این تخت پوست… من این جایی هستم، چراغم در این خانه می سوزد و آبم در این کوزه ایاز می خورد و نانم در این سفره است…
    در یک کلام و به تعبیر خودش، مردی بود خلاصه خودش.

    درود به شما دوست گرامی جناب نصرالهی!

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    با درود بر مهرگان مهر ورز
    چه می توان کرد این حداقلی است از آن چه می توان انجام داد که متاسفانه همین را هم کینه و عداوت کوران و حسودان زمانه تحمل نمی کند اما باید نوشت و نوشت و نوشت شاید کوران ،بینا گردند و بینایان ،بیناتر اگر قلم را به گفته ی بیهقی لختی بر چنین بزرگانی بگریانیم

  • مهرگان می‌گه:

    درود وسپاس برقلم شیوا ودلنشینت که معرف انسانهای شریف وخدمت گذار به این مرز بوم هستی انسانهای که تا ابد در قلبها جادارند وهرگز نه ما ونه تاریخ واقعی انها را فرامو ش نخواهند کرد 0سپاس

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    با سلام به خدمت آقای سجاد بنام و هم استانی عزیز و آقای س.بهمنی ممنون و سپاسگزار از شما همین که نوشته را خوانده اید و نکاتی را یاد آوری نموده اید بسیار ممنونم طبیعی است که هر نگارنده ای دوست می دارد نوشته اش خوانده و به قدر فهمیده شود و حتی نقدی بر آن نگاشته شود اگر با تعلل و دیر به کامنتی پاسخ نمی دهم به صداقت منظور بدی ندارم و اگر اصلا پاسخی نمی دهم به دو دلیل است یا کامنت گذار حرف مهمی ندارد و یا هدفش قصد بازی کردن و مسموم کردن فضای مجازی است باز هم ممنون از شما عزیزان

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    با سلام خدمت جناب مهمان که چه عرض کنیم ،بل صاحبخانه
    در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست
    تصور که نه بل یقین دارم که سخت در اشتباهید بدین علت که این فضای مجازی مالکیتی ندارد که بنده و یا موردرازی دیگری بخواهد آن را قبضه کند دوم گمانم شما هم با چنین کامنتی اثبات کرده اید که چندان هم متن ها برایتان مهم نیست بل مولف ها را نشانه گرفته اید سوم پادگانی از چپ ها یعنی چه؟این ترکیب من درآوردی را از کجا وام گرفته اید؟بگویید تا ما هم بدانیم چهارم من سالهاست که با آقای مهدی غفاری سوای موردرازی بودنش که چندان مهم نیست دوست هستیم اگر چنانچه می بینید در این فضای مجازی گپ و گفتی با هم داریم امری طبیعی است اگر برای شما شاءبه ی حس ناسیونالیستی از آن به مشامتان می رسد من نهبرای مکان اهمیتی قاءلم و نه به ناسیونالیست بودن وقعی می نهم گفتید از آقای غفاری نوشته ام لابد نوشته ی خاطرات ایرج افشار را در ذهن مجسم کرده اید مخاطب گرامی یعقوب غفاری از دیر باز مراوده ای با آن مرحوم داشتند جانب دوستی و ادب و وحترام نسبت به چنین مردی ایجاب می کرد که ایشان در مراسم آن مرحوم شرکت کنند و من حقیر نیز تنها تصویری ناچیز از مراسم تشییع آن بزرگ مرد را به شرح آورم نکته ی دیگر چون ما هنوز زمینه های لازم و مناسب برای یک گفت و گوی سالم و بی کینه و نفرت را فراهم نکردهایم گفت و گو در این فضا امری بیهوده خواهد بود پنجم تصور می کردم در کامنت تان حرف مهمی درباره ی نوشته ی ناچیز بنده دارید و گر نه همین را نیز نباید پاسخی می گفتم در پایان نصیحت حکیمانه و رندانه ی حافظ را برای هر دو توصیه می کنم با آرزوی نزدیکی به ه. و نه دوری از همدیگر کمال سر محبت ببین نه نقص گناه /که هر که بی هنر افتد نظر به عیب کند

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    درود بر مهدی غفاری عزیز و گله از کم لطفی هایش در دیدن و گپ زدن رو در رو
    1عنوانی که برای این نوشته برگزیده بودم “مزد گورکن و بهای آزادی “بود در مجله فراسو نیز با همین عنوان به چاپ رسیده بود و نیز چند سایت معتبر دیگر اما این که چرا عنوانش را تغییر دادم به جهت دلبستگی شاملو به انسانی چون مرتضی کیوان بود که آخرین لحظه های عمرش را با دیدن عکس بر دیوار او به پایان برد 2اگر دقت کرده باشی شاملو را تنها شاعر چریک ها ندانسته ام این فقط عنوانی است که آن را برجسته تر دیده ام شاملو را در حوزه ی ادب کلاسیک و نیز توجه او به باستان انگاری یا زنده کردن کلمات کهن بر رسیده ام (هر چند در حد مختصر)شاملو را در نگاه او به شعر و این که ایده ی او نسبت به شعر مدرن نیمایی چیست و نیز جایگاه او در بستر چنین شعری چیست.3شاملو توفانی بود که کودکان نا همگون زایید 1 ترجمه رمان و داستان کوتاه 2ترجمه شعر3مجموعه اشعار خویش4کتاب کوچه5ترانه های فولکلور6تصحیح انتقادی غزلیات حافظ و ….شاملو همه ی اینها بود و همه ی اینها نبود او انسانی بود که هر چیزی را به نسبت نزدیکی او حقیقت راستین انسان تاریخی و نه انسان مراقبه اندیش که در دل جهان پر تضاد تنها به عرفانی بی ریشه و بی تاریخ بیندیشد عرفان بی دردی که مقاومت را تنها به توصیه ای وا می نهد4شاملو در کنار بزرگانی چون نیما اخوان و فروغ به گفته ی محمد مختاری کسانی بودند که شعر اومانیستی را رنگ و جلای دیگری بخشیدند البته معتقدم تفاوت عمده ی شاملو با اخوان و فروغ و سهراب و مشیری و دیگران در اومانیست بودن تمام عیار اوست با در نظر گرفتن این که این اومانیست بودن رنگ چپ گرایانه ی غلیظی نزد شاملو دارد که به گمانم همین شاملو را انسانی صلب وسخت به نظر می آورد شاملو سخت با سنت در افتاده با شعر کلاسیک که بخشی از ان محسوب می شود تازه حافظ را به دلیل اومانیست بودن رند واره اش دوست دارد 5اگر بنا بود در شاملو رگه های حماسی شعر اخوان پیدا باشد و نیز عرفان بی عار سپهری و نیز شعر احساس گرایانه ا ما اخلاقی و تقابل کلاسیک نیک و بد مشیری و شعر بی تکلف اما فلسفی پناهی؛ پس دیگر نه از اخوان خبری بود نه از مشیری نه از سپهری و نه از پناهی و خنده های فیلسوفانه اش!!!!!!ممنون مهدی عزیز

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    درود بر شما شهروند عزیز
    ترانه های حماسی شاملو میتواند تراژیک باشد اما تلخ بودن یا نبودن شان بسته به نگاه من یا شما به زندگی و زمانه دارد یادم هست شعری را برای دکتر زرافشان عزیز تلفنی می خواندم شعری از ابتهاج را گفت؛چه شعر سیاهی .سیاه بودن فرع بر حماسی بودن آن شعر بود شعر می تواند تلخ یا سیاه باشد اما از عظمت حماسی بودنش نکاهد 2اگر تاریخ جنبش چریکی از دل دهه های 40 و 50 خاصه 50 برون آمده باشد و همچون کودتای 28 مرداد 32 از جمله رخداد های مهم تاریخ معاصر باشد و شعر شاملویی نیز از دل چنین دهه هایی جان گرفته باشد و تاریخی را به خاطره و شعر کشیده باشد پس نه جنبش چریکی فراموش شدنی است و نه شعر شاملویی از یاد رفتنی تازه شعر چریکی حماسی شاملو پا به پای زمانه پیش آمده اند و هنوز ورد زبانهایند چنین شعری چون تصویر گر عنصر مقاومت،آزادیخواهی و عدالت طلبی است پس می تواند از مرز زمان و مکان این جغرافیا بگذرد و در جای دیگری نیز به کا ر گرفته شود و خاطره بیافریند3شاملو هرگز به هنر برای هنر اعتقاد نداشت او درست چون برشت و سارتر می اندیشید که هنر فارغ از تعهد اجتماعی هنر نیست او به پیوند ادبیات و انقلاب باور داشت بنا بر این برجسته ترین اشعار شاملو همان شعرهایی اند که برای مبارزان دهه ی 40 و 50 سروده است حتی شاملو در ترجمه ها ی شعر شاعران غربی به سراغ شاعران انقلابی و اهل مبارزه رفته است در همچون کوچه ای بی انتها کسانی چون یانیس ریتسوس ،گارسیا لورکا ,لنگستن هیوز و دیگرانی رفته که همگی شعر را ابزار رهایی نجات و آزادی دانسته اند 4شاملو ظرفیتی در زبان فارسی دیده که به گمانم تنها او در ترجمه شعر از او بهره گرفته پس جاودانگی شاملو می تواند از مقوله ی شعر فراتر رود و وارد نگاه شاملویی به زبان فارسی و طرفیت های آن شود 5 با شما موافقم که شاملو برای حقیقت مینوشت پس این حقیقت از نگاه شاملو انسان زاده شدن بود توان به دوش کشیدن بار امانت /توان خندیدن به وسعت دل/توان گریستن از سویدای جان توان گردن به غروربر افراشتن در ارتفاع شکوهناک فروتنی ……………..ممنون ودرود بر شما

  • مهدى غفارى می‌گه:

    درود بر امراله!
    نویسنده ىِ با ذوق و دوستِ خوبم!
    با این آرزو که قلبش همیشه تپنده باد و قلمش هماره روان!
    چه باک اگر گهگاه لقمه را یکى دو دور مى چرخانَد تا به دهانِ مخاطبِ گرسنه بگذارد…
    بارى!
    شاملو
    ( تا آنجا که من از شعرها و نوشته هایش؛ چه ترجمه و چه تألیف خوانده و فهمیده ام )
    البته ( بیش و مشهورتر از هر چیز ) شاعرِ چریک ها ست اما تنها این نیست
    او شاعر به دیگر معانى هم هست؛
    کجاها؟
    – ( همانگونه که یک شهروند نیز اشاره کرده ) آنجا که مترجمِ شعرِ شاعرانى چون مارگوت بیگل است.
    – آنجا که گردآورنده ىِ کتابِ “کوچه” است.
    – آنجا که شاهکارى چون ” شازده کوچولوىِ اگزوپرى ” را به فارسىِ روان برگردانده است.
    – آنجا که از حافظ مى گوید
    – آنجا که خود مى سراید
    (آه اى یقینِ گمشده، اى ماهىِ گریز در برکه هاى آینه لغزیده تو به تو! من آبگیرِ صافى ام، اینک! به سحر عشق، از برکه هاى آینه راهى به من بجو!…آه اى یقینِ یافته، بازت نمى نهم. )
    – و باز آنجا که مى سراید
    ( چه بى تابانه مى خواهمت، اى دورى ات آزمونِ تلخِ زنده به گورى! )
    – و دگر بار آنجا که مى سراید
    ( در فراسوى مرزهاىِ تن ات، تو را دوست مى دارم … در فراسوهاىِ پیکرهایمان، با من وعده ىِ دیدارى بده! )
    ( یله بر نازکاىِ چمن رها شده باشى، پا در خنکاى شوخِ چشمه اى … )
    ( سلاخى مى گریست / به قنارىِ کوچکى دل باخته بود. )

    با اینهمه شاملو، شاملوست
    یعنى پرچمِ شعرش کنارِ چند پرچمِ شعر از شاعرانِ شعرهاى ناب، در قله ىِ شعرِ معاصرِ ایران برافراشته است،
    یعنى برخى شعرهایش نیز تنها و تنها برآمده از آن ژنِ توانمندِ او در دوخت و دوزِ کلمات اند به هم، بى آنکه در بیانِ ایده یا طرح و توصیفى از چیزى درخور کامروا باشند
    یعنى گاهى شعرش سر به آسمان مى ساید و گاه چنگى به دل نمى زند
    یعنى شعرش ( و بسیارى از نوشته هایش ) آدمى را تا اوجِ حس و اندیشه و عشق با خود به پرواز مى آورد اما جاىِ خالىِ ” عاشقانه ى مشیرى “، ” عرفانِ سپهرى “، ” حماسه ىِ اخوان “، ” فریادِ فروغ “، ” ساده سروده هاى پناهى ” و … را پر نمى کند
    یعنى …
    ( بدرود )

  • یک شهروند می‌گه:

    درود بر امراله عزیز
    به گمان من, ترانه های تلخ شاملو و (به اصطلاح شما) هویت چریک وارش به شمشیر تیزی می ماند که به مرور زمان و با گذار از دوران بن بست های سیاسی-فرهنگی و یا ورد به جهانی آزادتر, اندکی کند و کمرنگ خواهند شد و در عوض آن بخش از کارنامه ادبی شاملو که شامل ترجمه آثار برجسته جهانیست به شراب خوشرنگی شبیه است که هر چه زمان بگذرد و آدمها از قیل و قال زمانه فراغتی پیدا کنند, رنگ و رو و طعمی بیشتر و بهتر خواهد یافت.
    در نگاه شاعر چریک ها زندگی مبارزه ایست بی پایان! با هر آنچه بیداد است و بیطرف ماندن ستمرگی ست. و شعر نیز زبانی درخور برای اینچنین مبارزه ایست.
    اما در نگاه آن یکی شاملو “زندگی به امواج دریا مانند است… زندگی سخت ساده ست/ و پیچیده نیز هم!”
    به باور من شاملو هم کاری برای امروز (اشعارش) و هم کاری برای همیشه مردمان خود (ترجمه هایش) انجام داده. گویی دست دراز کرده تا ذهن ایرانی را از ورطه به در آورد (شعرهایش) و آنوقت افقی وسیع و بی پایان پیش رویش بگشاید (ترجمه ها)
    اینطور احساس می کنم (نظری کاملا شخصی )که در آثار تالیفی شاملو نیز, دوباره آن بخش هایی که تحت تاثیر ترجمه هایش بوده به لحاظ محتوا/ و وسعت پوشش دهندگی/ و فرا مکانی و فرا زمانی بودن برجستگی بیشتری دارد. و از قضا همین بخش ها گهگاه به آن مرز “هنر برای هنر” نزدیک می شوند…
    هرچند شاملو, خودش برای حقیقت می نوشت و نه برای ذائقه ها. او قدم به راهی سخت و بی بازگشت نهاده بود و در جهان کدام “راه” باز می ایستد و یا سر بر می گرداند و در اطراف خود به دنبال پروانه های زیستن جست و خیز می کند؟
    “خوب گفتی.”
    درود بر تو.

  • س-بهمنی می‌گه:

    دوم مرداد سالگرد الف. بامداد است ، بامدادی که هرگز غروب نخواهد کرد . مردی که هرگز از مرگ نهراسید و نواله ی ناگزیر را گردن کج ننهاد. مردی که در برابر تندرها ایستادو خانه را روشن کرد و مرد.

    احمد شاملو را چون دیگر کودکان دهه ی شصت با کاست شازده کوچولو و شعر پریا شناختم. با او زیستم و هوای تازه را نفس کشیدم . چون ابراهیم در شعرش سوختم و آیدای خویش رادر آینه دیدم و روزی نیز بر آستان دری که کوبه ندارد سر فرو خواهم آورد

    مردی که انسان را رعایت کرد خود اگر شاهکار خدا بود یا که نبود مردی که در عتابش ، در دفاع از لبخندش که یقین است و باور ، شکفتیم. مردی که شرف کیهان بود ، تازیانه خورده ی خویش .

    مردی که رقصان از آستانه ی اجبار گذشت…

  • س-بهمنی می‌گه:

    خوش نوشتی
    سپاس

  • س-ب می‌گه:

    دوم مرداد سالگرد الف. بامداد است ، بامدادی که هرگز غروب نخواهد کرد . مردی که هرگز از مرگ نهراسید و نواله ی ناگزیر را گردن کج ننهاد. مردی که در برابر تندرها ایستادو خانه را روشن کرد و مرد.

    احمد شاملو را چون دیگر کودکان دهه ی شصت با کاست شازده کوچولو و شعر پریا شناختم. با او زیستم و هوای تازه را نفس کشیدم . چون ابراهیم در شعرش سوختم و آیدای خویش رادر آینه دیدم و روزی نیز بر آستان دری که کوبه ندارد سر فرو خواهم آورد

    مردی که انسان را رعایت کرد خود اگر شاهکار خدا بود یا که نبود مردی که در عتابش ، در دفاع از لبخندش که یقین است و باور ، شکفتیم. مردی که شرف کیهان بود ، تازیانه خورده ی خویش .

    مردی که رقصان از آستانه ی اجبار گذشت…

  • هم استانی شما می‌گه:

    احمد شاملو یک سوسیالیست بود و این تفکر در چند تا از شعر هاش که با صدای خودش گوش دادم نمایان بود ودر یکی از کتابها که نسخه اینترنتی آن موجود است به شدت شاهنامه را نقد می کند و این هم برخواسته از همان تفکر و شعار معروف سوسیالیستها که برابری,برادری و آزادی است ناشی می شود و وجود یک طبقه فرادست در برابر یک طبقه فرودست را برنمی تابد. مثلا در همین کتاب شاملو نقل به مضمون می گوید که چرا کاوه آهنگر بعد از قیام بر ضد ضحاک و انحلال حاکمیت او خود بر تخت پادشاهی نمی شیند و باید یکی از طبقه فرادست و شاهان به نام فریدون بر تخت بنیشند. خب افکار چپ مخصوصا تند و تیزهاش تحمل هیچ گونه رفتارهای راستی حتی از نوع داستانیش راندارند!!!

  • سجاد بنام می‌گه:

    بسیار زیبا بود. پیوند بین اشعار و افکار پیوسته ی شاملوی بزرگ، حتما لذت بخش میشه…

200x208
200x208