تاریخ درج خبر : 1393/05/04
کد خبر : ۳۰۵۶۸۶
+ تغییر اندازه نوشته -

جنگ جنگ تا پیروزى!

3020202

سایت استان: دکتر مهدی غفاری

 آخرِ کار است و در مطب نشسته ام. دستیارم مى آید و مى گوید؛

– آخرین بیمارتون رو تخت خوابیده. آماده س.

بلند مى شوم و مى روم براى سونوگرافىِ بیمارى که معلوم است به زحمت روى تخت خوابیده. سلام مى کنم و از او مى پرسم؛

– مشکلِ تون چیه؟

سلامم را پاسخ می دهد و بعد از اندکی مکث، خیلی شسته رفته و جمع و جور می گوید؛

– جنگ.

این اولین بار است که یک بیمار اینطور پاسخ می دهد. از این حاضر جوابى و جوابِ متفاوت یکّه مى خورم و فورى فوتى یک نگاهى از سر تا پا به او مى اندازم تا بیاید دستم، ببینم از معلولین جنگ است یا بازماندگانِ حملاتِ شیمیایى یا مهاجران زخم خورده ىِ  فرارى؟! اما نه! به نظر نمى رسد اینکاره باشد. برمى گردم و مى گویم؛

– کدوم جنگ؟!

با صدایى خفه و لرزان که هر لحظه ممکن است فرو کش کند، مى گوید؛

– جنگِ منِ بیمار با خودم، با شما، با همه!

اول تصمیم داشتم همان سرِ پایى کارش را انجام دهم اما وقتى این را مى گوید، صندلى را مى کشم جلو، مى نشینم و مى گویم؛

– چَن سالِتونه؟

مى گوید؛

– شص و هش سال.

بالاتر از این حرفها مى زند، یک چیزى حدوداىِ هشتاد. یعنى با این سر و روى سفید، چین و چروکِ صورت و شیوه ىِ دراز به دراز افتادنش بر تخت، کمِ کم به هشتاد مى خورد. مى گویم؛

– شغلتون؟

مى گوید؛

– بازنشسته ىِ ارتش.

مى گویم؛

– نگفتین مشکلتون چى یه؟

بى درنگ جواب مى دهد؛

– گفتم اما مثِ اینکه شما التفات نفرمودین!

تا مى آیم چیزى بگویم، نمى گذارد و همانطور خفه و گنگ مى گوید؛

– گفتم که جنگ زده ام.

مى گویم؛

– نه! منظورم اینه که جایى تون درد مى کنه؟ آزمایِشا چیزى نشون دادن؟ سابقه ىِ بیمارىِ خاصی دارین؟ شکمِ تون …

باز مى پرد وسطِ حرفم و مى گوید؛

– آره دکتر! شکمم خوب کار نمى کنه. قبضَم. تازگیا اشتهام کم شده و لاغر شدم. شبا نفسم تنگ میشه انگار یه چیزى میاد، دس میذاره رو گلوم، فشار مى ده. عذر مى خوام، دسشویى که مى رم، نیم ساعت باید بشینم تا دو قطره ادرار بیاد؛ گیر و بند داره، کم فشاره، قطره قطره میاد، رنگش هم انگار چاىِ مونده ىِ بد بو. قندِ خونم بالاس. چربى خون دارم …

اگر بگذارم لابد مى خواهد همینجور ببافد و بگوید. مى پرم وسط حرفش و مى گویم؛

– کى تا حالاس ادرارتون اینجوریه؟

مى گوید؛

– از چن ماه پیش زده بود به نامیزونى و اذیت اما قابلِ تحمل بود؛ یعنى بدیش این بود که شب تا صبح باید دو سه بار پا مى شدم مى رفتم دست به آب. اینو مى شد یه کاریش کرد اما این یکى دو هفته بدجورى بهم ریخته. نشتى داره. سوزش گرفتم. دیگه شب و روز ندارم، هى باید برم بیرون. حالا اگه برى و بیاد عیبى نداره، بدیش اینه که مى رى اما نمیاد، اگه هم بیاد یکى دو قطره میاد…

باز مى پرم وسطِ حرفش و مى گویم؛

– لطفاً بچرخین رو دست چپ، پاها رو جمع کنین تو شکمتون، لباستون رو هم بکشین پایین.

تا او لاک پشت وار بچرخد و برود در موقعیت، من پروبِ سونوگرافى را که دستیارم آن را ژل زده، با کاندوم پوشانده و آماده کرده، برمى دارم و دکمه ىِ دستگاه را مى زنم تا کار را انجام دهم که ناگهان بیمار، انگار از غیب به او الهام شده و تازه فهمیده اینجا چه خبر است، چرخش به چپ را در نیمه ىِ راه رها مى کند و برمى گردد به همان وضعِ طاق باز، با بهت و شگفتى مى گوید؛

– دکتر! میشه کمک کنین پا شم، بشینم.

و دستش را دراز مى کند سمت من، همزمان زور مى زند براى نشستن. پروب را مى گذارم سرِ جایش، دکمه ىِ فریزِ دستگاه را مى زنم و کمکش مى کنم.

تا مى نشیند نفسى مى کشد، آب دهانى قورت مى دهد و بعد در حالیکه با تعجب و ترس به آن پروبِ دراز و کشیده ىِ سونو مى نگرد، مى پرسد؛

– دکتر! میخواى چیکار کنى؟

مى گویم؛

– کارِ همیشگى. میخوام سونوگرافیتون کنم.

با بى حوصلگى اشاره مى کند به پروبِ سونوگرافى و مى گوید؛

– مى دونم اما با این میخواى چیکار کنى؟

من از این شیوه ىِ اشاره و گفتنش که حالا ترس و لرز را هم به آن بى حالىِ چند لحظه پیشَش افزوده، خنده ام مى گیرد اما به زور جلوى خودم را مى گیرم و مى گویم؛

– نیگا کن، پدر جان! شما این مشکلى که گفتین، به احتمالِ زیاد از پروستاتِ تونه. توى نسخه هم دکترت نوشته، انجام سونوى پروستات از راهِ مقعد! به خاطر مشکلاتِ مکررِ ادرارى، احتباسِ ادرار و افزایشِ آنتى ژنِ اختصاصىِ پروستات در خون…

مى پرد وسطِ حرفم و مى پرسد؛

– خُب! اینا یعنى سرطان دارم؟!

وقتى به این راحتى اما با نگرانى مى گوید؛ ( سرطان! )، کمى یکه مى خورم و مکث مى کنم، بعد مى گویم؛

– نه! … یعنى ممکنه … بذار اینجورى بگم که بالا رفتنِ این آنتى ژن توى خون ممکنه به خاطرِ سرطان  باشه. البته بعضى چیزاى دیگه مثِ عفونتَم مى تونن باعثش بشن … این سونو را ما انجام مى دیم که بفهمیم چى به چیه … یعنى راستش این اولین، دقیق ترین، ارزونترین و در دسترس ترین روش براى بررسىِ پروستاته … این چیزا رو دکترِتون بهِتون نگفته؟

مى گوید؛

– اون که از بس سرش شلوغه، فرصت نمیکنه با آدم حرف بزنه. گفت؛ ( چته؟ ) گفتم؛ ( ادرارم گیر داره. ) گفت؛ ( برو تو حالتِ سجده بخواب رو تخت. ) رفتم و خوابیدم. بعد اومد و با اون انگشتِ زمُخت و نکره ش، بزن در رویى یه معاینه اى کرد که چشمت روزِ بد نبینه. بعد گفت؛ ( پا شو، بپوش و بیا. ) پا شدم، لباسم رو کشیدم بالا، رفتم و نشستم روى صندلى. اومدم یه چیزى بگم که؛ ( دکتر! من چمه؟ مردنى ام، در رفتنى ام؟! … ) نذاشت. دفترچه رو داد به من و گفت؛ ( پروستاتت بزرگ شده. برات آزمایش نوشتم و سونوگرافى. برو انجامشون بده و بیا. ) منَم پا شدم، زدم بیرون. رفتم اول آزمایش دادم. نتیجه رو بردم مطب، دادم منشى که به دکتر نشون بده. واى از دستِ این منشى! منشى، خوبش خوبه، بدش واویلاس. عنق! بد اخلاق! بى حوصله! خب! پول میگیرى درست و راست جواب بدى! خلاصه پولِ یه ویزیت رو از من گرفت، نذاشت هم که خودم تو برَم. جواب رو با دفترچه برد و آورد. گفت؛ ( سونو که شدى باید بیاى تا دکتر تو رو ببینه. ) حالا هم اینجام.

به اینجا که مى رسد، نگاهش مى کنم و مى گویم؛

– خُب! الان بخوابین.

دوباره با بهت مى پرسد؛

– بخوابم؟! 

جواب مى دهم؛

– آره! مگه نمیخواین سونو بشین؟

با حالتى متعجب مى گوید؛

– چرا میخوام اما نه اینجورى.

تأکید مى کنم؛

– بهترین راه همینه.

حالا با نوعى انکار و توجیه مى گوید؛

– اما دکترم نگفت اینجوریه.

مى پرسم؛

– چه جوریه؟

جواب مى دهد؛

– این دستگاه؟ منِ پیرمرد؟ رو دست بخواب، بکش پایین؟ نه دکتر جون! همون یه بار معاینه ىِ دکتر بسِ هفت پشتمه. اگه اینه، دیگه نمى خوام.

این را مى گوید و زور مى زند تا از تخت پایین بیاید. کمکش مى کنم. مى آورمش پایین و مى نشانمش روى صندلىِ بیمار در اتاقم.

من، آنطور که دیگران مى گویند، به نسبت آدمِ با حوصله اى هستم اما اینکه براى یک بیمار اینقدر وقت بگذارم و با او حرف بزنم، نه! همیشه هم اینجور نیست. با اینهمه یک چیزی در این آدم و یک حسی در خودم هست که مرا بر سرِ ذوق می آورد تا این کار را بکنم … و مى کنم.

حالا هم هر دو در اتاق نشسته ایم؛ رو به روى هم.

نگاهش مى کنم.

رو به رویم مردى ست؛ نشسته و شکسته و خسته! که هیچ نمى گوید.

از لاکِ بازىِ ” دکتر – مریض ” بیرون مى آیم، بلند مى شوم و روپوش را درمى آورم. بعد مى نشینم روى صندلى و برای اینکه سرِ حرف را باز کنم، همینجور بی مقدمه ( البته خودمانی تر از قبل ) مى گویم؛

– در فکرى؟!

مثِ آدمى که چرتش پاره شده باشد، تکانى مى خورد و مى گوید؛

– مى دونى دکتر! اگه همین الان بمیرم، راحت ترم.

با این فکر که شاید به او برخورده، مى پرسم؛

– واسه خاطرِ سونو اینو میگى؟

پوزخندى مى زند و پاسخ مى دهد؛

– نه! کلّى میگم.

دوباره مى پرسم؛

– آخه چرا؟ تو که طوریت نیس.

باز همان پوزخند را تکرار مى کند و انگار سالها منتظرِ کسى ست که حاضر شود یکجا خاموش بنشیند و بشنود، آهى مى کشد و مى گوید؛

– من اهلِ نق و گله گذارى نیستم دکتر! اما …

صندلى را مى کشم جلوتر و خم مى شوم روى میز. یعنى ( این من و این گوش و این شکیبایىِ بسیار براى شنیدن! )

او هم با همان بى میلىِ نخستین ادامه مى دهد؛

– من دیگه سن و سالى ازَم گذشته و شاید زشت باشه اگه بخوام اینجا و اونجا بشینم و مثِ یه آدمِ ورشکسته ىِ بدبخت و فلک زده از حال و روزِ خرابم بگم اما خُب! درسته که سرهنگِ باز نشسته ىِ ارتشم و یه روزى روزگارى براى خودم کسى بودم اما امروز …. ( بغض مى کند ) بالاخره منَم آدمم! 

با سرى که به نشانه ىِ تأیید تکان مى دهم، تشویقش مى کنم براى بیشتر حرف زدن و سبک شدن. حرفش را پى مى گیرد؛

– زمانه ىِ بدى شده دکتر. من که عمرى ازَم گذشته و نباید جز امید دادن به جوونایى مثِ شما کار دیگه اى بکنم، حالا نشسته ام و نومیدانه از زندگى و سرنوشت حرف مى زنم. خُب! شاید بهتر باشه زحمت رو کم کنم و برَم…

و نیم خیز مى شود براى بلند شدن و رفتن که … نمى گذارم. از او خواهش مى کنم تا اگر مى تواند، بماند و بعد از گپ و گفتى کوتاه با هم بزنیم بیرون. قبول مى کند و مى نشیند. از او مى پرسم؛

– چن تا بچه دارى؟

مى گوید؛

– شیش تا. دو تا پسر و چار تا دختر.

مطابقِ معمولِ این جواب، مى گویم؛

– به سلامتى.

با بغضى در گلو مى گوید؛

– خُب! خیلى هم سلامتى نبوده.

کنجکاو مى شوم و مى پرسم؛

– چطور مگه؟

سرش را پایین مى اندازد، آهى مى کشد و مى گوید؛

– بیس سال پیش، پسرِ بزرگم در یک تصادفِ رانندگى نخاعى شد و از اونموقع تا الان فلج شده، افتاده توى خونه. همین دو سال پیش هم فهمیدم که یکى از دخترا سرطانِ تخمدان داره. تا حالا دو بار جراحى شده و الان هم تحتِ شیمى درمانیه اما  اونجورى که باید و شاید به داروها جواب نداده …

براى عوضِ کردنِ بحث، حرفش را قطع مى کنم و مى گویم؛

– بازنشستگى چطوره؟

انگار حرفم را نشنیده، با دمْ سردى مى گوید؛

– از بچه هام دو تا از دخترا ازدواج کردن که یکى شون همین سالِ پیش به خاطرِ شوهرِ مفنگیش، کارش کشید به طلاق. اون دو تاى دیگه هم که دانشگاه آزاد اند و مثلاً درس مى خونن. زنم هم که سه سالى هست مرده یعنى یه روز دلش درد اومد، بردیمش بیمارستان. گفتن از سنگِ کیسه ىِ صفراشه، باید اورژانسى عمل شه. همون شب بردنش اتاق عمل، زیرِ تیغ. تا یه دو سه هفته خوب بود اما نمى دونم چرا یه دفعه زرد شد عینِ زردچوبه و سر تا پا به خارش افتاد و بعدش هم تب و لرز. داشتیم مى بردیمش بیمارستان که از هوش رفت. اونجا توى بخشِ ویژه بستریش کردن اما همه ى تلاشا بى فایده بود. بالاخره بعد از یک هفته همونجا توى بیمارستان مرد. بعد از مرگش به ما گفتن شوکِ عفونى باعث مرگش شده یعنى اونجور که اونا مى گفتن صفراش عفونت کرده ریخته بود توىِ خونش، بعد هم که قلب و مغزش رو از کار انداخته و اونو کشته بود.

این را مى گوید و ساکت مى شود. با خود مى گویم ( کاش بغضش بترکد و بیش از این در خود نشکند ) اما دریغ از قطره اى اشک!

اگر بخواهم حال و هوایش را تغییر دهم، باید هم دلداریش بدهم و هم حرف را عوض کنم؛ به همین خاطر از درِ دیگرى وارد مى شوم و مى گویم؛

– واقعاً متأسفم. نمى خواستم باعث یادآورىِ اینا بشم. البته فکر نکنم این روزا کسى باشه که یا خودش یا خانواده ىِ نزدیکش از این بدبختى ها بى نصیب مونده باشه. یعنى حالا طورى شده که توى هر خانواده اى هم میشه زجرِ بیمارى ها رو دید، هم دردِ اعتیاد رو، هم مصیبتِ تصادفات رو. الان بعیده خانواده اى باشه که یکى دو جوونِ بیکار نداشته باشه. همین چیزا هم هستن که باعث و بانىِ مشکلاتِ دیگه میشن مثِ طلاق، مثِ فروپاشىِ روابطِ خانوادگى، مثِ بى عاطفه شدنِ مردم نسبت به هم …

حرفم را قطع مى کند و مى گوید؛

– نه دکتر! باعث و بانىِ اینا بیکارى و بى پولى نیس، دروغه، ریاکاریه، دزدیه یه مشت از خدا بی خبره که چنگ انداختن رو همه چى و وِل نمى کنن، قانوناى عجیب غریبه، بى قانونیه، …

از اینکه بالاخره بحث کمى تا قسمتى عوض مى شود، خوشحال مى شوم، مى گویم؛

– مگه غیر از اینه که میگین …

خیلى در بندِ این تأیید و تأکید نیست، مى گوید؛

– دکتر! من یه ارتشى بودم و هستم اما از جوونى تا حالا یه طبعِ شعرِ کوچکى دارم. غیر از این شاید دروغ نباشه اگه بگم به اندازه ىِ موهاى سفیدِ سر و صورتم کتاب خوندم. از این کتابا بیشتر، یه عمر حالا نمیگم زندگى کردم اما زنده بودم و خیلى چیزا دیدم. دکتر! برا ما آدما دو جور زندگى وجود داره؛ یه جورِش صلحه، جورِ دیگَش جنگه! 

حالا او با قاطعیت حرف مى زند و من خودم را مشتاق نشان داده، گوش مى دهم.

– صلح اینه که تو به عنوانِ یه آدم، در وهله ىِ اول آزاد ى و مى تونى اونجور زندگى کنى که دوس دارى یعنى زندگى و تا حدّى مرگت دستِ خودته. دوم اینکه یه حق و حقوقى دارى که بنى بشرى نمى تونه نادیده بگیرتِش یا بهش تعدى کنه. سوم اینکه مى تونى برى دنبالِ کارى که دوست دارى، از قِبَلِ این کار پولِ خوبى گیرت میاد، با این پول مى تونى اونجورى که دوس دارى زندگى کنى، حال کنى، برى دنبالِ آرزوهات. چهارم اینکه به خاطرِ این آزادى و این حق و حقوق و این کار و بار، توىِ زندگیت مى تونى هم عشق رو تجربه کنى، هم مزه ىِ زنده بودن رو بچشى، هم درد و زجرِ کمترى بکشى، هم با آرامش زندگى کنى. پنجم اینکه هر کی بتونه اینطور “خوش” باشه، می تونه “خوب” زندگی کنه، بعدش هم می تونه بره دنبالِ “ارزشِ” زندگی! یعنی سه کلوم، ختمِ کلوم …

دارد خوب حرف مى زند، براى اینکه با همین روند ادامه دهد و گرمتر شود، مى گویم؛

– کدوم سه کلوم؟

می گوید؛

– زندگی در صلح یعنی؛ کلومِ اول اینکه آدم برا دلِ خودش زندگی می کنه؛ این میشه “خوشی”. کلومِ دوم اینکه به دردِ آدمای دیگه هم می خوره؛ این میشه “خوبی”. کلومِ آخرم اینکه اینجوری زندگی یه هدفی پیدا می کنه؛ این میشه “ارزش”.

ااین را که می گوید، در واقع فکرش را به رخ می کشد و توانایی اش را به من اثبات می کند. حالا این منم که برای بیش شنیدن بی تاب شده ام. پس فرصت نمی دهم و بی درنگ می پرسم؛

– و جنگ چیه؟

مى گوید؛

– هر چیزى غیر از صلح میشه جنگ. یعنى اینکه آزاد نباشى، یا گاهى باشى گاهى نباشى. یعنى حق و حقوق یُخدُر! حق، کشک. حقوق، پشم. یعنى کار نباشه به جاش جون کندن باشه برا یه لقمه نون و زنده موندن. یعنى از صبح تا شب دروغ بگى و دروغ بشنوى، به خودت، به خانوادت، به بالا دست، به زیردست، به مردمت، به حکومتت؛ روز دروغ، شب دروغ. برا چى؟ برا این نکبتى که اسمش زندگى یه …

آرام مى آیم میانِ حرفش و مى گویم؛

– اما اینجور که تو میگی هیچ کسى در هیچ جاى دنیا نیس که حالا با یه مقدار کم و زیاد، زندگیش یه جورایى در گیر و دارِ این ” جنگ  ” ى که میگى نباشه…

با تحکّم مى گوید؛

– دکتر جون! فرقى نمى کنه کى باشى و کجا باشى؛ جاده ها خراب باشن، این جنگه. نون گرون باشه، این جنگه. به این سادگى کسى نتونه صاحب خونه بشه، این جنگه. جنس را سه برابر قیمت واقعیش بخرى ببینى کیفیت نداره، این جنگه. بشنوى که طرف برا پست، زنش رو برمى داره مى بره خونه ىِ این ، خونه ىِ اون، این جنگه. برخى دکترا پول از جونِ بیمار براشون عزیزتر باشه، جنگه. درد و مرض از راه برسه و طومارِ آدمو بپیچونه، جنگه. خبرِ دزدى از یه قرون تا هزار هزار میلیارد را بشنفى و کارى از دستِ کسى برنیاد، جنگه. ماشینِ گرون قیمتِ بى کیفیت، جنگه. براى عبور از یه خیابونِ بیست مترى تو شهر مجبور شى جونتو بگیرى کفِ دست و دل بزنى به دریا، جنگه. خانواده دورِ هم باشن، یکى گرفتار اینترنت، یکى مشغولِ موبایل، این سرش تو لب تاپ، اون درگیرِ ماهواره،  پیرا هم تنها و مونده ( اینهمه به هم نزدیک و از هم دور! )، این جنگه …

( همینطور یکریز و با فشار آنهم با لهجه اى اثرگذار و دلنشین دارد حرف مى زند و من، بد جورى رفته ام توىِ نخِش! )

– جنگلا آتیش بگیرن، جنگه. قاتلانِ حیات وحش به محیط بانِ کوه شلیک کنن، جنگه. حیات وحش در حالِ انقراض باشه، جنگه. پا شى برى گُلگَشت بعد آشغالا رو همونجا وِل کنى ( گورِ باباى طبیعت! )، جنگه. مهندس باشى و از مهندسى هیچى ندونى، جنگه. بتونى بنویسى، بگى و با صداى بلند فریاد بزنى اما قلم به مزد و جیره خور باشى، جنگه. تورم ( ٣٠ درصد )، بیکارى ( ٢۵ درصد )، معتادِ تمام وقت ( دو میلیون نفر )، طلاق ( از هر چهار ازدواج یکى )، مرگ در تصادفات ( سالى پانزده تا بیست هزار نفر )، دختر و پسرِ جوون رسیده به سنِ ازدواج اما از اون گریزون ( یازده میلیون )، جنگه.

تلویزیون و ماهواره رو روشن کنى و اینا رو ببینى؛ تبلیغاتِ دروغین، ریاکارىِ بعضى مجریا، بعضى سریالاى آبکى، اخبارِ جهت دار و یه سویه، فیلم هاى سر و ته زده و دستکاری شده، سانسورِ تماشاچیایِ مسابقه یِ فوتبال و والیبال بعدش هم هِی نشون دادنِ صحنه های بی ربط و تکراری، بدتر از همه اینکه تویِ مصاحبه حرف بزاری تو  دهنِ مردم، این جنگه.

منشىِ بد اخلاق باشه، جنگه. یه زن از سرِ ندارى یا مرض فحشا بفروشه و مردهایى باشن که اونو بخرَن، جنگه. نماز بخونى و از خدا نترسى، جنگه. حج برى و بهِت بگن حاجى اما دو دستى بچسبى به مالِ دنیا، جنگه. معلولِ جنگ باشى و کمرتِ زیرِ بارِ زندگى خم شده باشه، جنگه. تو جبهه پات نرسیده خطّ، حالا در به در دنبالِ درصدِ جانبازى باشى، جنگه …

( حالا انگار هواپیماى دو موتوره اى که از زمین بلند شده تا پروازى بالا بلند را بیاغازد، اوج مى گیرد و من وقتى مى بینم کلمات به این راحتى و اینگونه هماهنگ بى کمترین لکنت و مکثى بر زبانش جارى مى شوند، با تمامِ وجود باور مى کنم که براى خودش یک پا شاعر است، پس تمام و کمال، هوش و گوشم را همچنان به او مى سپارم؛ )

– بازارى گرون بفروشه، جنگه. دکوندار کم فروشى کنه، جنگه. توى روزِ روشن جلو چشمِ همه وسطِ بازار، دلالاىِ خدا نشناس کلاتو از سرت وردارن، جنگه. درس نخوندن و بعد به هر قیمتى نمره گرفتن، جنگه. استادِ کم سواد باشه، دانشجو بى سواد، درسِ بى اثر، جنگه. هنرمند چشمش به دولت باشه ببینه دو زار میزاره کفِ دستش یا نه، جنگه. نویسنده خودسانسور باشه، جنگه. کارگردان آب ببنده به فیلمش، جنگه. سرعتِ زیاد، سبقتِ غیر مجاز، کمربند رو نبستن و بى اعتنایى به قانون، جنگه. ترافیکِ شلوغِ شهر، جنگه. هواى آلوده ىِ پر از دود و غبار، جنگه. هزینه ىِ سرسام آورِ درمونِ سرطان و جراحىِ قلب و بیماریاى صعب العلاج، جنگه. زورِ سرطان از دکترا بیشتر باشه، جنگه. نظامى اگه مردم آزار باشه، جنگه. بى انصافى در قضاوت و قاضىِ بیدادگر، جنگه. توىِ خیابون با زنت راه برى، یک نفر بیاد بی ربط گیر بده به زن که روسریت چنان، موهات چنین، جنگه. تیم ملّى یه روز ناباورانه ببره، یه روز مصیبت بار ببازه، جنگه. پاچه خوارى و تملق، جنگه. عشق و عاشقى دیگه معنا مفهومى نداشته باشه، جنگه. ریاکاری و خیانت، جنگه …

( به اینجا که مى رسد یکباره گُر مى گیرد و انگار سخنرانى که تازه به بخشِ آتشینِ سخنش رسیده، بر حرارت و فشار زبانش مى افزاید و بى آنکه حتى یک تپُقِ کوچک بزند، درست مثلِ سخنرانى که متنِ نطقش را واو ننداز از بَر کرده، قرص و محکم و سوزناک ادامه مى دهد؛ من به ساعتم نگاه می کنم و می بینم که کم کم دارد دیرم می شود اما جز گوش دادن چاره ای ندارم؛ )

– شهرى میونِ دو رود اما تشنه، این جنگه. بر طلاى سیاه به روزِ سیاه نشسته باشى، این جنگه. ادعات بشه اما دو زار بارِت نباشه، این جنگه. کارمند! دست و پا چلفتى و فاسد باشه، این جنگه. معلم بى سواد و دروغگو باشه، این جنگه. بچه، تو روىِ پدر مادرش وایسه و نمکدون رو بشکونه، این جنگه. خانواده از هم بپاشه، این جنگه. کشاورز زمین بکاره بعد چشمش به آسمون باشه که مى باره یا نمى باره، جنگه. باغِ میوه رو سم بزنى، درختا خشک بشَن، جنگه. یه جا بشینى چماق بتراشى بعد هم بگى ( قسم به این و اون که دنبالِ دعوا نیستم )، جنگه. سرِ ارث و میراث، آدما شاخِشون بره تو شکم هم، جنگه. ملت توى روستاها به جاى موندن و کارکردن و نون درآوردن، چشمشون به دولت باشه که سرِ ماه دو زار ده شاهى بذاره کفِ دستِشون، جنگه. باسواد و بیسواد هر کى تو این فکر باشه که گلیمِ خودش رو از آب بکشه بیرون( گورِ باباى بقیه! )، جنگه. دخل خرج رو نزنه، جنگه. مرد تو روىِ زن و بچه ش شرمنده باشه، جنگه. با هزار و یه بدبختى از مدعیانِ بانکدارىِ بدونِ ربا، وام بگیرى با بهره ىِ بیس و هف هش درصد، جنگه. این افسار گسیختگى که یه پسر با ده تا زن و دختر رفیق باشه، یه زن با دو برابرِ این تعداد پسر دوست، جنگه …

( حالا کم کم دارم نگرانش مى شوم. به خودم مى گویم؛ ” نکنه قاطى کرده، دیوونه شده! ” اما وقتى خوب توجه مى کنم مى بینم تا حالا حتى یک حرفِ بى ربط و بى معنا نگفته است. چندان هم از این شاخه به آن شاخه نپریده است. با اینهمه این شیوه ىِ یک نفَس گفتن و گفتن که بى شباهت به شلیکِ یک تیر بارِ تمام اتوماتیکِ ژ – سه نیست، مرا به تردید مى اندازد. تصمیم مى گیرم حرفش را یکجورى قطع کنم و سرِ کلاف را از دستش بیرون بیاورم اما نمى گذارد و با تأکیدى بیش از پیش مى گوید؛ )

– زلزله بیاد شش ریشتر و چن هزار آدم رو یکجا بکشه، این جنگه. همسایه از همسایه که چه عرض کنم، برادر و خواهر از حالِ هم بى خبر باشن، این جنگه. آپارتمون خدا تومن، اجاره خونه واویلا، نون تو بساز بفروشى باشه، این جنگه. توده ىِ مردم نادون باشن، شب پاىِ یه علَم، روز پاىِ یه علَمِ دیگه سینه بزنن، این جنگه. از هیچ، همه چى ساختن و بعد باورش کردن و برا دنیا خط و نشون کشیدن، جنگه. زیاده خواهى و اسراف، جنگه. به روز نبودنِ آدماى مسئول، جنگه. به جاى خدا حرف زدن و خدا رو ندید گرفتن، جنگه. وقتى همه دلال شده باشن، دستِ این تو جیبِ اون، مالِ اون تو این باشه، جنگه. یه جاده سازىِ یه ساله رو کِش بدن و بِدَن بکشه به سه چار سال، جنگه. سد اینجا، آبش اونجا، بدتر از این! نفت؛ خودش اینجا، نونش اونجا، جنگه. ردِ صلاحیتِ آدماى به درد بخور برا نمایندگى، جنگه. چونه زدن و ریش سپیدى برا گرفتنِ صلاحیت، جنگه. طرف رییسه، وکیله، وزیره، همه کاره س ادعاش بشه اما صاف وایسه راس راس تو چشاىِ همه نگا کنه، مثِ آب خوردن دروغ بگه، جنگه. راستِ راستت مث داس باشه و چپِ چپِت از راست بَتَر باشه، جنگه …   

باز افتاده در سرازیرى و بر خلافِ چند دقیقه پیش، ترمز بریده و خلاص، دارد مى تازد. بالاخره مى پرم جلو و براى جمع و جور کردنِ قصه، مى گویم؛

– انگار خیلى خیلی دلت پره!

بى درنگ مى گوید؛

– چرا نباشه. دکتر! من سیاسى نیستم، هیچ وقت هم نبودم اما هرگز نتونستم مثِ کبگ سرم رو کنم زیرِ برف و بگم کسى منو نمى بینه و حالا که نمى بینه دیگه هیچ مشکلى نیس. نه! دکتر! من پنج سالِ آزگار توى جنگ بودم. یادگاریاى جنگ رو هنوز با خودم دارم. چن بار موجِ انفجار منو گرفت. یه ده تایى ترکش از بالا تا پایین تو بدنم جا خوش کردن. سه بار عمل شدم. هر سه بار تا مرزِ مرگ رفتم و برگشتم. بعد از جنگ یه دوره هم گرفتارِ هپاتیت شدم. معلوم شد یکى از اون خونایى که به صورتِ اورژانس بهم زدن، آلوده بوده اما با هزار بدبختى و مصیبت درمونم کردن. بعد از اون، افسردگى گرفتم و گاهى هم مى زد به کله ام جنون مى گرفتم، اونا بهش مى گفتن ” پى اس تى دى! ” با اینهمه ( یک نفسى مى کشد و افسوس خوران مى گوید ) اون جنگ و ترکِشاش کجا ؟! این جنگ و مصیبتاش کجا؟ …

نمى دانم چرا اما یکباره نیمچه لبخندى بر صورتش شکل مى گیرد. شاید از این جنونى که مى گوید چیزى را به خاطر آورده یا این مقایسه اى که کرده او را به خنده آورده. در این مورد به او گیر نمى دهم.

تازه مى فهمم که این مردِ ریش و سبیل سفید کرده اى که چنین شکسته اما شاکی جلویم نشسته، نه آدمى معمولى مثل یک برکه، بلکه دریایى ست. همین باعث مى شود با تمام وجود، خیره شوم به چهره اش و در او غرق شوم. متوجهِ این حس و حالِ من مى شود، با صدایى که اینک از پختگى لبریز است، مى گوید؛

– دکتر! اینجورى منو نبین. من از خوب تا بد چیزاى زیادى دیدم اما توى این سالا اون چیزاى بد بر چیزاى خوب پیشى گرفتن. مى دونى گاهى به خودم که فکر مى کنم، یه ژیانِ درب و داغونِ مدل قدیمى رو مى بینم که اگه تا چن سال پیش موتورش نصفه نیمه کار مى کرد و تِر تِر کنان راه مى رفت، حالا دیگه همون تِر تِر رو هم نمى کنه و همین روزاس که برا همیشه خاموش بشه …

باز مى پرم در حرفش و تعارف کنان مى گویم؛

– اما تو که طوریت نیس! اگه اون جنگ و ترکشا با همه ى زورشون نتونستن بلایى سرِت بیارن، این یکى هم با همه ى بالا و پایینش نمى تونه کارى از پیش ببره …

هنوز دلگرمى دادنم تمام نشده که یکباره از جا بلند مى شود، مى رود سمتِ تخت و این بار بى کمکِ من مى خوابد به دستِ چپ، پاها را از زانو جمع مى کند در شکم و لباس را مى کشد پایین. بعد، از همانجا مردانه و استوار صدا مى زند؛

– جنگ جنگ تا پیروزى … دکتر! پا شو بیا. 

بی درنگ بلند مى شوم و مى روم سراغش. پروبِ سونوگرافى را برمى دارم و کار را از سر مى گیرم …

 

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • حسن وفاپور می‌گه:

    درود بر دکتر که همیشه غافلگیرمان میکند////

  • احسان می‌گه:

    دکتر جان سلام
    لطفا آدرس مطبتون و راههای نوبت گرفتن را بفرمایید (حضوری یا تلفنی)ممنون

  • مهدى غفارى می‌گه:

    یاد باد آن روزگاران یاد باد.

  • احسان می‌گه:

    یاد با دبیرستان مطهری یاسوج

  • دکتر محمد غلام نژاد می‌گه:

    با سلام بر دکتر عزیز
    این جنگ بالاجبار با زندگی برای افراد مختلف بر حسب شرایط محیطی فرق می کند .برخی می دوند و نمی رسند ، وبرخی هم ندویده بلکه در خوابند و رسیدن سهم انهاست.جنگ جنگ نابرابر، برخی با برنو ، برخی با تیرو کمان…
    شاید گاهی استراتژی و تاکتیک جنگ اشتباه است وبه قول حسیین پناهی ما می دویدیم و زندگی راه رفتن بود، ما می نشستیم وزندگی دویدن بود….به هر حال دکتر عزیز نه تسلیم نه سازش نبرد با زندگی شاید فردا روز دگری باشد.

  • مهدى غفارى می‌گه:

    درود بر جناب بخشوده.
    یاد رفتگانِ گرانمایه، گرامى باد.

  • سعیدبخشوده می‌گه:

    درود بر شرف علم پزشکی .تشکر دارم از غفاری عزیز که لذت بردن از واقعیتهای اجتماع را اگر چه از زبان یک پیرمرد با ما تقسیم کرده.بیاد زنده یاد مرحوم محمد دستاران افتادم که حتی شنیدن یک یاریار لری را با ما تقسیم میکرد حتی با تلفن

  • بابک می‌گه:

    زمان غارتگر غریبیست مهدی فرهیخته بنیاد
    همه چیز را با خود می برد ،ولی همیشه یک چیز را فراموش میکند.
    آن هم حس دوست داشتن تو را…کاش این فیلم رو به عقب برگردوند به خوابگاه فردوسی…
    انسانیت و آرامش دو همراه همیشگی شما بود.با کتاب من رو آشنا کردی ،هر ثانیه زندگی در کنار مهدی غفاری، کلاسی بود برای فهمیدن،برای رسیدن به کمال،برای انسان بودن در این زندگی پر آشوب…
    به امید دیدار دوباره در مام میهن..

    • مهدى غفارى می‌گه:

      درود بر بابک عزیز!
      غیرتى مردِ دوست داشتنى.
      یاد باد آن روزگاران یاد باد.
      به امید دیدار.

  • ليزه می‌گه:

    ساده نویسی و روان گویی از ویژگی های یک نویسنده ی خوب است ، گرچه بسیاری از زبانشناسان اندیشمند معتقدند این شیوه نگارش در دراز مدت باعث فقر ونداری زبان می شود ، اما در عوض تعداد بیشتری به خواندن چنین مطالبی در یک مقطع خاص رغبت پیدا می کنند و این موضوع خیلی به سطح دانش و آگاهی آنها بستگی ندارد خصوصا اگر با طنز زیبا، کنایه آمیز و نیشدار آقای دکتر مهدی غفاری آمیخته باشد .

    صادقانه برای تان آزوی موفقیت می کنم …

  • علی اصغر بهروزی می‌گه:

    از درد گفتن از درد شنیدن
    با مردم بی درد
    ندانی که جه دردیست
    باید بر دست و قلم شما بوسه زد

    • مهدى غفارى می‌گه:

      درود بر بهروزیِ عزیز!
      مرا بیش از آنکه در خور باشم به مهر نواخته ای.
      سپاسگزارم.

  • امید نوروزی اصل می‌گه:

    درسته که این جنگ نابرابر به فلاکتمان انداخته
    درسته که سوند آلوده شان به جاهای نامربوط فرو رفته
    اما،
    تا قلم های شرافتمندی می نویسند،
    تا وجدانهای بیدار، به کاری موثر، مشغواند
    تا جانهایی شفیق، پاسدار ارزشهای انسانیند،
    باید امید داشت که آینده ای روشن در انتظار خواهد بود.
    این ملت بارها در آتش نابخردان سوخت اما دوباره از خاکسترش پرکشید.
    بارها قامتش خمید اما افتان و خیزان به راه افتاد.
    باز هم قد خواهد کشید اما استوار و مطمئن تر،
    اگر چه هزینه هایش کم نخواهد بود.

    • مهدى غفارى می‌گه:

      اسطوره ی ” ققنوس ” همیشه برایم الهام بخش و امید آفرین بوده و هست.
      نوشته ات تشویقی ست برای همه ی کسانی که از خود می پرسند؛
      – در این وانفسای جنگ که هیچ کس به هیچ کس نیست، چرا ما باید به اصولِ اخلاقی و انسانی پایبند باشیم؟ چرا باید کمربند ببندیم؟ چرا باید به چراغ راهنما احترام بگذازیم؟ چرا باید محیط زیست را پاس داریم؟ چرا باید پایبند باشیم ؟ چرا …
      پاسخ همان است که گفته ای؛
      – به امیدِ صلح!

      زنده باد!

  • یک شهروند می‌گه:

    با این همه بیایید تردید کنیم در همه ی آنچه او گفته و فکر کنیم همه اش را دروغ به هم بافته. همه اش را از سر تملق و به رحم آوردن دل دکترش به زبان آورده.
    یا اینطور تصور کنیم که آن پیرمرد عادتش این بوده که هر جا می رود از این داستان ها که هر تکه اش را از یک جایی شنیده به زبان می اورد. بله! و خودش هم سر سوزنی کلمه هایی را که به زبان آورده نمی فهمد. یکی از آین همه آدمی که نیاز شدید به حرف زدن دارند…
    بیایید تصور کنیم که پیش از اینکه به حرف می آمد, دکترش یا او را معاینه می کرد و یا همان اول کار مرخص می کرد برود رد کار و زندگی اش…
    راستش, اینطوری همه چیز این داستان درست تر از آب در می آمد و قطعه ی پیش روی ما در قالب کلی و بزرگتر خودش جورتر می بود و جزء با کل هماهنگ می شد.
    اما حالا که شده,…
    دست کم بهتر بود یک جوری می کشتیش تا خیال ما راحت بشه که این, همان آخرین دانه از یک “ایرانی خاص” در حال انقراض بود! اخرین شهروند واقع گرای “ایرانی” که توسط یک رادیولوژیست (یه دونه خوبش البته) به جهان ناممکن ها فرستاده شد.
    نه؟!… شاید هم ایراد از بنده است و بهتر باشد تا دیر نشده خودم برای معاینه و سونو -هر کجا که هستید- خدمتتان برسم.
    ” درود “

    • مهدى غفارى می‌گه:

      برای تو می نویسم
      و تنها به تو می گویم
      که بر سرِ آن مرد چه آمد؟
      بر سرِ همان که تو نوشته ای ” آخرین شهروند واقع گرای در حال انقراض! ”
      باری!
      پس از آن باز آمد و نمونه برداریش کردم.
      نتیجه همان بود که خود پیش بینی کرده بود؛
      ” سرطان پیشرفته ی پروستات با درجه ی تمایز نیافتگیِ بالا و گستره یِ درگیریِ همه جانبه! ”
      اما ای کاش قصه به همین جا ختم می شد؛
      بررسی های پیش از عمل از انتشارِ گسترده ی تومور و تهاجمش به استخوان های ستون فقرات و درگیریِ وسیع در ناحیه ی لگن خبر می داد

      نه!
      من اگر دوباره بتوانم این قصه را بنویسم، هرگز کار را آنگونه آغاز نمی کنم که مجبور به چنین پایانی باشم…
      اما دریغ!
      که از من کاری چنین برنمی آید.

      درود.

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    دکتر جان
    هرگز از مرگ نهراسیده ام /هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن از بهای
    آزادی آدمی افزون باشد حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم
    و اوریانا فالاچی که گفت :
    زندگی ؛جنگ و دیگر هیچ آندری تارکوفسکی در فیلم استاکر از زبان یکی از بازیگرانش چنین کنشی را به ما یاد آور می شود که خود سوختن شاید راهی به نجات آدمیت باشد اما آیا به راستی با خود سوزی و خودکشی می توان جهان که چه عرض کنم جامعه را که تردید دارم میتوان انسانی را حتی از گرسنگی و فلاکت نجات داد در این سیاق دو راه پیش پای خود نمی بینیم آنگونه که ایستوان مزاروش گفت یا باید بربریت سرمایه داری را گردن نهیم و یا راه برابری خواهی و عدالت طلبی را برگزینیم (با در نظر گرفتن این که بسیاری از این واژه هراس دارند و یا وسواس از سر دشمنی ) آنچه را که بیان کردم فارغ از نوشته ی تاثیرگزارتان که تنها انسان تا ژرفا اهل درد را به گریستن وامی دارد حاشیه ی دیگری بود و یا ذیلی بر پیام نهفته در متن تان
    همه ی ما برای این جنگ تن آسان شده ایم و تنها دیگران را به هزینه دادن دعوت می کنیم برای فقر باید علیه رانت خواران مفت خور جنگید حاضریم؟!برای آزادی باید علیه سیستم های مراقبت و تنبیه جنگید حاضریم؟!با تاسف آنگونه که شاملوی بزرگ گفت با این همه رقصان میگذریم از آستانه ی اجبار شادمانه و شاکر!!!!!!!!!!!!!!!!!

    • مهدى غفارى می‌گه:

      آز
      ترس
      و نادانی!
      انسان
      در گیر و دار این سه چیز از پیش باخته است
      و نوشته هایی از این دست، سروده های سوگ اند بر نعشِ این باخته!

      با این همه تا ریشه در آب است، امید ثمری هست!

      اما یک پرسش؟!
      ” آیا راهِ صلح از جنگ می گذرد؟ “

  • سید مصطفی عبدالهی می‌گه:

    خدمت دکتر عزیز که مدتها منتظر نوشتار جدید از شما بودیم. خواندیم و لذت بردیم و اما…
    شلیک محیط بان به شکارچی و دکتر باشی و از پزشکی چیزی ندونی اینها را یادت رفت بنویسی.

    • مهدى غفارى می‌گه:

      شوربختانه
      آرى ! شوربختانه این فهرست سر دراز دارد و پایانش نیست…
      آنچه در سیاهه ى بالا آمده است، تنها گوشه اى از این جنگ است…
      مى توان و مى بایست بر آن افزود
      همچنان مى توان فریادش زد
      با این امید که روزى نه چندان دیر در جایى نه چندان دور، دیگر از این جنگ و ترکش هایش خبرى نباشد!

      آرى!

  • همشهری می‌گه:

    پرینتش می گیرم بذارم تو آرشیوم تا هم خودم بخونم هم بدم دیگران بخونن

  • بهزاد کاظمی می‌گه:

    مثل همیشه محشر بود ای فخر جامعه پزشکی در این وانفسای پول محوری.
    کاش این ساده نویسی عمیق و اثرگذارت واگیر میشد به قلم دوستان.
    راستی اون جک جنگاپوزی رو هم شنیده ای دکتر جان…

    • مهدى غفارى می‌گه:

      درود بر بهزاد عزیز.
      نه! نشنیده ام .
      اما حالا کنجکاو شده ام که از کم و کیفش با خبر شوم.

  • اسلام رسايي نسب می‌گه:

    خوب گفتی و کفتی
    احسنت
    واقعیت تلخ این است که این روزها روی هر موضوع ریز و درشتی دست بگذاری از درد و مشکلاتش می توان فریاد به آسمان هفتم برد

    • مهدى غفارى می‌گه:

      جنگى
      تلخ تر از زهر
      تلخ تر از زور
      تلخ تر از جهل

      یک هلاهلِ محض که به سختى و تنها به ضرب و زورِ فراموشى، دست از سرِ ما برمى دارد!

      افسوس و هزار افسوس!
      یا به قولِ خودمان ” آخ تا قیامت! “

200x208
200x208