تاریخ درج خبر : 1393/05/17
کد خبر : ۳۳۲۸۴۴
+ تغییر اندازه نوشته -

«یکسال مالکیت یاسوج را میخواهم»

hosaini.b

سایت استان: بهاره حسینی

به صراحت لهجه، لهجه مادری را به یغما بردند و به کرامتِ صداقت، کفالتِ پدری را درنوردیدند. هیچی به هیچی. همچی آرامشِ بیدِ مجنون به وقتِ باد شمالی پیدا می شد که آن هم گم شد، با ترنم سفرهای نوروزی، عید فطر، سه روز شهادت، چهار روز ولادت، …، هلهله های بی عروس، کل زدنهای بی محتوا، آمارهای بی صداقت، هجمه های بی فرهنگ، شاخصه های بی اشخاص، دوربین های بی لنز، تصویرهای نامرئی، میزهای بی صندلی، صندلی های بی شهردار، شهر بی رمق، … و … و طویله هایی آباد! به به! چی میشه!

کاش یاسوج مالِ من بود یا من مالِ یاسوج! شِخ شِخی کنار سنگی که مهمانی به نام چویل را را از دل برف سفید، سفید مثل یخچال ساید بای ساید بیرون می آورد با آن بوی معطر مست کننده اش که تی رُز را در جیب هر اصفهانی و بهبهانی گم می کند، هِمه هَلی هُویِ در کوه و کمر پیچیدۀ آواز سهراب شفیعی، بسانِ دی دی خُوم گُله بُردُم، آپارات آتیش گرفتۀ به موزه سپرده اکبری، شهری که آواز علیمراد تبدیل می شود به “مِنِ جاده گچساران خاطره دارُم”، آموزشِ بی آموزش، پرورشِ بی پرورش، فرهنگِ بی فرهنگ، ارشادِ بی رشد، برق بی رمق، انتظامی بی انتظامات، جنگلِ بی بلوط، مرتعِ بی دام، عروسی بی سرنا، دهُلِ بی صدا، کشاورزی بی بوته و پایتختِ طبیعتِ بد طبیعت! و هی هوی، بریم بالا، بالای بالا، و نَرَه! … رئیس با کیاست، سیاسیِ پشت سیاست، تا دلت بخواد کلۀ طاس و شکمِ گنده، پسر خاله و دختر عمه، طایفه علی بوری و نژاد بورعلی، بزرگ ایل و مو گتم چه و تو گتی چه، بَچَه خَفَه و زن ساکت، رَهنَه واز کِنیتون مُلاسوزَعلی بیاتِه و نَرَه، رییس ایلِ دومِنِه، خُوا شاهده خُشِ تِینا صد و سی و هَف رای داره، …!

ایل رفته به باد، یاد، یاد، یاد، ای یار خموشِ ناخوش افکار، این مامن، مامن ما نیست، تا کی با این کلمات ناموزون به سرت بکوبند و اون مغز کم نغزت یه ذره سُر نخوره؟

ایل به هوش! اینجا یاسوج است، یک سال مال من است و یا هم اینکه من مال یاسوجم، حرفها دارم، راهها رفته ام، دنیاها گشته ام، تا بدین سی و اندی سر از کتاب و درس و تحصل برنداشتم که امروز یاسوج را  نه به ادب ناتورالیستی اش که به ذات کانتی و براون و خداداد افشاریان و بوهم و سکینه و خدیجه و گئورگ ویلهلم هگل و ایرج شریفی و سورن کرکگارد و فردریش نیچه و  نانوای سر کوچه و مارتین هایدگر و تمامی ساختار شکنان قرون شونزده و بیست و هشت، آری، آری  یاسوجی دیگر خواهیم ساخت، آنهم به ده بند:

اول: پایه های برق را گونیا عمود خواهیم ساخت.

دوم: کاشتِ درختان را پرسپکتیوی خواهیم داد به گونه ای که بوته ها محو نگردند.

سوم: با کشفِ افشاریانها، دلاویزی طراحی خواهیم کرد تا ورزش را به او بسپاریم.

چهارم: سعی خواهیم کرد تا به جای اینکه باد از لرستان بدمد، باد از جنوب بوزد تا که سُرناها با نوازشی آرام بنوازند و قلم، راحت قلمی گردد.

پنجم: شصت و سه میلیاردر یاسوجی را از شصت و سه شهر دنیا، پاریس، لاپلاتا، وزگ، اُمان، دره لا، ریورا، گردنه آقا بیژن، والنسیا، دشت روم، ملبورن،  و … و پاتاوه و شهرهای دیگر را کشف می کنیم تا شصت و هفت صنعت  و کارخانه را در این پایتخت پول کنیم. به به! چه اشتغالزایی ای!

ششم: شش گل چشمه در هر ورودی شهر طراحی می کنیم با چهار سطل آشغال، تا توریست ها خرابی شهر را در جای خود سر افکنده کنند و بس. البته با شش نظافت چی که دختر دم بخت نداشته باشند.

هفتم: شهرداری را راهی پولِ اکناف و اطراف می کنیم تا شاید بابک زنجانی ها را قبل از دستگیری بیابند و بیارند  و چهار سینما و نه کتابخانه و یازده باب الحلول فرهنگی و هنری و سه بازارچه با هزاران متر مربع فضای سبز و استخر و کلی کیف حالک، حک و تضامنی اجرائی کنند.

هشتم: چهره رمبیده شهر را با تخصیص تشویقی بیست و چهار برج سی طبقه فول امکانات، زیبا می ساختیم. البته سفارش می کردیم توی تراسها گل شب بو یادشون نره. به به! چه شهری!

نهم: به بعضی از مسئولان شهر هم سه دست کت و شلوار اتو کرده ماه می دادیم، قطعا که هاکوپیان نه ولی ای! آخه هر چیزی یه حرمتی داره!  آها! درست صحبت کردن را همینطور، همینطور قول می گرفتیم تا به مدت دو سال، مثل قبل از مدیر شدنش همچنان منتقد وضع موجود باشه و دمار از دم نفس ناچیز مردم درنیاره!

دهم: به حرمت یک عمر حضور، سه تندیس، تندیس میکردیم بر ورودیهای شهر: 1- … 2- … 3- … . ! انتخاب شخص خدا دیده اش با افکار عمومی! اصلا با خود شما.

 

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • محمد مهدی ایاسه می‌گه:

    ادب مرد به ز دولت اوست

  • کرغت می‌گه:

    افسوس که دوره پلاستیک کهنه وابییه. یادزمان کپرنشینی بخیر یاد مردل باغیرت بویراحمد بخیر یاد چراغ نفتی بخیر ایگون قحطی اومییه مه زمونه ورایگرده چه وابیه پازنل من کر خوسینه ولگرد جولون ایزنن

  • آیا میدانید اولین
    جمله ای که ما در اول دبستان یاد می گیریم چیست؟
    .
    .
    .
    بابا آب داد بابا نان داد

    آیا میدانید اولین
    جمله ای که انگیلیسی ها در اول دبستان یاد می گیرند چیست؟
    .
    .
    .
    من می توانم بخوانم و بنویسم

    آیامیدانید اولین
    جمله ای که ژاپنی ها ها در اول دبستان یاد می گیرند چیست؟
    .
    .
    .
    من می توانم بدوم

    این است که ما همیشه چشممان دنبال دست پدر است

    کار از ریشه خراب است . . .
    ..
    ..
    ..
    شما خیلی خوب گفتین خانم حسینی. موفق باشین. اما میدونین. مردم ما Jealous of dignity ترجیح میدهند.
    من به عنوان یک انسان دوست دارم خود توان اجرای انجام کاری رو داشته باشم. اما جوری بار اومدیم که فقط و فقط همیشه منتظر یک اتفاق خوب هستیم.
    و کو مسئولانی با فکر؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟
    I’m not disappointed.But Nothing happens.

  • محمد دورقی می‌گه:

    آقا یا خانمی که تحت عنوان عجب کامنت گذاشته ای. مگر من گفتم آن نقدی که بر نوشته خانم حسینی شده اشتباه است که این شکلی منفعل می شوی و بی ادبانه موضع می گیری؟ لازم نیست که من سخنگوی خانم حسینی باشم که بخواهم واقعیت آشکاری که در نحوه نگرش آن منتقد محترم نادیده گرفته شده, توضیح بدهم. نقد ایشان تکنوکراتی بود و نوشته یک نوشته ادبی. من با کمال تواضع و احترام توضیحم را دادم و فکر نمی کنم آن منتقد محترم از توضیحم ناراحت شده باشد. مگر شما وکیل مدافع یا سخنگوی آن منتقد هستید که منفعلانه و هیجان زده واکنش نشان می دهید؟

  • هم استانی می‌گه:

    سلام .. خان حسینی .. نوشته های شما را که خوندم اشک از چشمانم سرازیر شد البته نیمی از اشک هایم به خاطر درد غربت است و نیمی به دلیل اینکه همیشه غصه این را دارم که چرا استان ما محروم ماند … من هم مثل شما آرزوی خدمت به استان را دارم …. اما تا پایان دوره خدمت و بازنشستگی نمی توانم به استان بیایم امیدوارم شما جوانان فارغ از هر ایلو طایفه و جناح سیاسی دست در دست هم استان را با مدیریت جهادی از محرومیت نجات دهید….

    • بهاره حسینی می‌گه:

      ممنون. انشاالله پس از بازنشستگی به استان برگردید و شاهد توسعه استان باسید.

  • عجب می‌گه:

    محمد دورقی شما سخنگوی خانم حسینی هستی؟!که زیر هر پستی زیر هر انتقادی تفسیر می کنی!قرار باشه زیر هر مطلبی یه مفسر فعالم داشته باشه از این پس باید در نوشته ها نوشت:نویسنده،مفسر مقاله….
    عادت بدی که رایج شده،برادر من نیاز به توضیحات شما نیست.نقد دوسته عزیزمون به جا بود.

    • بهاره حسینی می‌گه:

      هرنقدی منتقدی داره و هر منتقدی موافق و مخالف.
      جا دارد از جناب دورقی و دیگر دوستان تشکر کنم، امیدوارم دوستان صبر و حوصله خودشون را بالا بیاورند.

  • بفرمایید, یک سال هم برای شما!! می‌گه:

    نویسنده گرامی!
    (…معیارهای معماری شهرسازی فقط نسبت پیاده رو به ارتفاع و یا بالعکس و حجیم بودن آن نیست،…؟! ایستایی شهر؟! کشف استعدادها؟….؟! فرهنگ عمومی!! مگر فرهنگ عمومی و غیر عمومی دارد؟!)
    بنده درباره این مسایل حرف نزدم. چون اینها یک سری پراکنده گویی ناشی از عدم اشراف شما به موضوع است. وقتی سواد کافی در امر شهرسازی و دانش مدیریت شهری ندارید بهتر است درباره این موضوع مقاله ندهید.
    خب این این شهر را بدهند دست شما که همان آش و همان کاسه است.
    اما بگذارید درباره شهرم”یاسوج” به شما بگویم که چرا این شهر اینطوری شده. چرا زشت و پر از وصله های ناجور است. به این چند موضوع توجه کنید؛
    ۱- اقتصاد دولتی متکی به نفت در شکل گیری نوشهرهای ایران از چهل سال پیش به این سو سبب یک جور یکسان سازی شهرهای جدید ایرانی شد. شهرها آن تناسبات درونی و آن هماهنگی با محیط خودشان را از دست دادند و همه با حال و هوایی دولتی ساخته شدند. زیرا شهرهای جدید نه بر اساس تولید بومی (و در نتیجه امکان اظهار نظرهای محلی) که به مدد سرمایه گذاری یک طرفه دولت برپا شدند و این یکی از مهم ترین عواملی بود که چهره ای غیر بومی به شهر یاسوج و مدیریت آن داد. تمامی مدیران این شهر بی استثنا بر اساس شاخصه هایی سیاسی و نه بر اساس توان و بینش و تجربه ب هاین سمت ها برگزیده شدند.
    ۲- ناتوانی دولت ها در گفتگو و درک متقابل مردم بومی
    سبب شد تا از طرفی مردم بصورت غیر قانونی و پنهانی بدون حضور دولت اراضی خود را بدون مطالعه و دانش شهری تفکیک و واگذار کنند و انوقت دولت را با یک سری بافت های مسکونی ساخته شده در درون و پیرامون شهر (که دایما به همین سبب در حال گسترش بود) مواجه کنند و دولت مجبور می شد هر بار به این روند تن بدهد و به آن بافت های زشت مسکونی خدمات برساند. از طرفی دولت ها در اجرای پروژه های بزرگ شهری مسایل زیست محیطی و فرهنگی و بومی منطقه را مراعات نمی کردند و در نتیجه مردم تمایلی به حمایت و یا حفاظت از آن پروژه ها از خود نشان ندادند. بسیاری از پارک ها و چشمه ها و عرصه های طبیعی اطراف شهر در همین روند توسط دولت و مردم چپاول گردید. بنابراین شما و یا هر کس که بخواهد در حوزه شهری تحولی ایجاد کند باید ابتدا به رابطه میان دولت و مردم بازگردد و بتواند در هر دوی این نهادها اثر گذاری داشته باشد.
    ۳- سهل انگاری در اقتصاد کشاورزی/دامپروری/گردشگری سبب شده است تا موج فزاینده ای از مهاجرت های روستایی و شهری از تمامی نقاط استان به یاسوج رخ بدهد و در نتیجه مدیریت شهری همیشه چند گام از برنامه ریزی های جمعیتی شهر عقب بماند. مردمان روستایی تازه مهاجرت کرده به یاسوج رفتارها و ارزش های دیگری دارند و با نحوه واکنش هاشان در محیط شهری امکان دست یابی به یک بافت اجتماعی متوازن را از بین می برند و در نتیجه از قدرت مردم برای پیگیری خواسته های خود در شهر می کاهند.
    ۴- واپس ماندگی اقتصادی و رکود در حوزه تولید در کشورمان سبب شده است تا “مسکن” و زمین به یکی از مطمئن ترین حوزه های سرمایه گذاری بدل شوند. اینجاست که دلالان و سازندگان با دور زدن قوانین و نیز استفاده از خلا های قانونی (انبوه سازی و پرداخت جرایم به شهرداری) شروع به ساخت و سازهای بی نظم و متراکم می نمایند و ناتوانی شهرداری ها در هزینه های شهری آنها را وادار می کند که تن به سازش با ساخت و سازهای غیر قانونی بدهند
    ۵- از طرفی ویژگی های فرهنگی مردم بومی با سازوکارهای یک زندگی شهری چندان تناسبی ندارد و جدالی میان فرهنگ و الزامات شهری در یاسوج همواره وجود دارد (برای ساخت خانه های بزرگتر و در نتیجه فشار هر چه بیشتر بر عرصه های عمومی)
    این موارد اساسی تعدادشان بسیار بیش از این است و توسط محققان شهری نگاشته شده و در بسیاری از مطالعات سرزمینی و شهری کوجود است. اما حرف من به شما…
    خانم حسینی! وقتی دلایل و زمینه های شکل گیری بحران در یک شهر را نمی دانی و آنوقت میایی و درباره موضوع اظهار نظر میکنی ناخواسته روح آنهایی را که سالهاست در این حوره با دستگاه های اجرایی دست به گریبانند می آزاری…
    زیرا به طرزی کودکانه تصور می نمایید که چیزهایی به ذهنتان رسیده است که دیگران یادشان رفته و یا نمی دانسته اند. از میان هزاران فاکتور و موضوع چندتایی مساله پراکنده مطرح کرده اید و جدی جدی تصور می کنید مساله همین است که می فرمایید. در حالیکه داستان بسیار فراتر از اینهاست و متاسفانه سرنوشت مدیریت شهرها با موضوعات کلان و ملی در هم تافته شده اند و موضوع “جدال قدرت” میان گروه های سیاسی برای تصاحب موقعیت هایی که در شهر فراهم است مطرح می شود.
    (با احترام به شما / پایان این گفتگو)

    • محمد دورقی می‌گه:

      با سلام. نقد مفصلی به نوشته خانم حسینی داشتید و دل آزردگی شما از دیدگاه های عمرانی خانم حسینی کاملا مشهود بود. آسیب شناسی شما و نگاه پاتولوژیکتان به مقوله شهری بسیار وزین و ستودنی ست. اما توجه داشته باشید ژانر نوشته های خانم حسینی و نحوه نگاهشان به محسوسات و معقولات متخصصانه و تکنوکراتیک نیست. ایشان به مقولات تخصصی نگاهی ادبی ,هنری دارند و روایت های حجمی و پراکنده ایشان به تقلید از فالکنر یا مارکز و یا گلشیری و احمد رضا احمدی انجام می شوند. ایشان انگشتی از سر هزل و مطایبه به واقعیت ها می زنند و می گذرند, کاش اینقدر مساله را جدی نمی گرفتید و دل آزرده نمی شدید. نگاه هنرورانه وقتی با خمیر مایه لطافت روح یک زن عجین می شود محصول آن بیشتر از آنکه فنی شود, تبدیل به یک داستان می نی مال و یک قطعه ادبی می گردد. نثر خانم حسینی آشفته و نارساست و بعضی از جملاتش به کلی اشتباه است اما با این وجود به خاطر برخورداری از یک روح نا آرام و شاعرانه و یک نگاه نقادانه و کاونده مخاطبین خاص خودش را پیدا کرده است.

    • بهاره حسینی می‌گه:

      1- آخ چیکار کنم که مثل خودم دل پری داری؟
      2- اما: فرهنگ عمومی به نگاره های جامعه منصوب است و در مقابل خرده فرهنگ هایی داریم که نهان نیستند. خاص.
      3- هر پنج موردی که فرمودید بدون کم و کاست مورد قبول است.
      4- شهرسازی هزاران معیاردارد که از بحث ما خارج است هر چند بنده هم تحصیلات و هم علاقه و تحقیقات شهرسازی دارم. ولی یک منتقد تحلیل نشانه ای دارد با ابهامات و ایهام های قابل ذکر، که آنچه مکتوب شد در حد نقد است نه در حد اصلاح دستورالعملی و بخشنامه ای لازم الاجراء.
      5- تمامی 5 موردتان در نوشتار اولیه مستتر است، دقت کنید متوجه خواهید شد.
      ممنون از دغدغه و توجه دقیقتان.

      • بهاره حسینی می‌گه:

        جوابیه آقای دورقی ناخواسته با جوابیه بنده شباهتی پیدا کرد تعمدی و هماهنگی از قبل نبود.
        به هر صورت سپاس و ممنون از هر دو عزیز.

      • عابدی می‌گه:

        با سلام خانم حسینی استان همه نقاطش خوب و مستعده قبول داریم ولی استان ما محدود به یاسوج نمیشه مثال گچساران بام نفتی ایرانه ولی بی روح و بدبخته اینطور نیست

        • بهاره حسینی می‌گه:

          شک نکنید به خاطری که ما بچه های یاوسوج فقط یاسوج را می ینیم و گچسارانیها گچسازان را و دهدشت همینطور، به حق خودمون نرسیدیم.
          گچساران هیچوقت به حقش نرسید و حتی بودجه اش به نام خوزستان توزیع میشد.
          انشاالله تو این دوره احیاء بشه.

  • عباس می‌گه:

    خانم دکتر نمی شود فقط انتقاد کرد وانتظار معجزه داشت؟ اسامی که ازشان نام بردی در دوران صدارتشان چه دسته گلی به سر این شهر زدند،الان چه دغدغه ای دارند، پس بایستی واقع بین بود!

    • بهاره حسینی می‌گه:

      واقع بینانه در رد پای افراد نمود دارد، برداشت من است، شما هم گشتی دقیق تر بزنید.
      توانی ما تا بدینجا همین بود و نیار به حمایت حس می شود. با سرکوب فقط کوبیده می شویم. موقعیت ها را نباید سوخت. همینطور حفظ خود شما.
      ممنون از کامنتتون.

  • محمد دورقی می‌گه:

    این سیالیت ذهن مارکزی رو من خیلی می پسندم. واگویه های سوررئالیستی دردناکی که لایه های پیش از گفتار را روایت می کنندو مارک معتبر کوهستان نشینان زلال طبع بر آن مسجل است. در بافتن گیسوان زخم خانم حسینی سبک یگانه دارد. با این وجود اینجانب در مورد فرم و نثر نوشته های خانم حسینی نقد ویژه دارم که ان شا الله با رخصت گرفتن از محضرشون و در فرصتی مقتضی این نقد را تقدیم خواهم کرد!

    • بهاره حسینی می‌گه:

      جناب دورقی
      ما نقد می کنیم که نقد پذیر باشیم. رهنمودهایتان را سرلوحه نوشتار بعذی خواهیم ساخت. قلمتان زیبا، احساستان منطقی، تفکرتان عالی است. ممنون.

  • محمد مهدی ایاسه می‌گه:

    اگر فردی عهده دار سمتی شود و به جای احساس مسوولیت در جانش ، حس مصونیت روحش را تسخیر کرد می توان دلایلی را برای این جا به جایی یافت ؛
    یکی اینکه می داند ملتی حافظه تاریخی ندارد و فراموش می کند امیدها و شادی هایش در آغاز کار برای چه بوده ، آمارها هرگز بررسی و تایید نمی شوند ، افرادی که با منیت و تعصباتشان چند صباحی اشتباهات آنان را پوشش دهند تا آب ها از آسیاب بیفتد . برنامه هایی که هرگز ارزیابی و کارشناسی نمی شوند و صحنه هایی که گویی ثبت نمی شوند و پست هایی که پاسخ گو نیستند .
    کاش برای پست و مقام هم مانند املاک شخصی احساس مسوولیت می کردیم و برای مردم مانند خواهران و برادران خود و پدران و مادران خود ارزش قایل بودیم ، آنگاه همه کنار هم با بوی خوش و نیرو بخش همدلی گام هایمان را بر زمین می گذاشتیم و سرودهای جان بخش خستگی از تن و جان ما می سترد .
    اما افسوس که انحصار طلبی و یار دیرینش خشونت نه تنها نمی گذارد شعر و موسیقی ببالد که همه ه نشانه های زندگی را نه کم رنگ که بی رنگ می کنند.
    و آنچه که فراموش می شود مردم است در تگاپوی رقابت های نادرست .
    و می آیند با عناوین و معارفه می شوند با هزینه ، و وعده های آبکی و کارشناسی نشده و زمانی که از دست می رود و زمان حال و آینده این مردم و فرزندان این مردم را با خود می برد .
    با درود به خانم دکتر حسینی و سپاس از کار زیبای ایشان

    • بهاره حسینی می‌گه:

      جناب آقای ایاسه!
      ممنون از کامنت زیبایتان.
      باید گفت که حس فراموشی بزرگترین حس اهدایی خداوند است، اگر نبود به قول شما همه به جنون مدیریتی می رسیدیم.
      شاید من هم که می نویسم صبح که قلم اجرایی به دست گرفتم همه چی را فراموش کنم.
      نیک گفتید:
      “کاش برای مردم مانند خواهران و برادران خود و پدران و مادران خود ارزش قایل بودیم”

  • محمدی می‌گه:

    حق داری خانم حسینی ، وقتی ما اینقدر بی عرضه باشیم و … تو هم حق داری به شهرمون بپرونی . ما اگه مدیریت شهرمون دست خودمون بود حتماً بهتر از این بود شرایط . ولی شما هم متلکاتو بپرون . حق داری حسینی .. حق داری

    • بهاره حسینی می‌گه:

      آخیش! برخورد؟
      شهر شهر کسانی هست که می سوزند و دست به قلا می شوند. بفرمائید شهر ما!
      شاید هم متلک و تمسخر باشد. واقعیت نباید پشت حصار پنهان شود. زیایی ماه خوب است و زیبایی ابر هم همینطور، ولی ماه نباید پشت ابر بماند که نمی ماند.

  • دلخون می‌گه:

    سلام دکتر.سوق را بدون از هیچ درخواستی پیش کشت می کنیم ……..اما اگر بتوانی همه چیز را به آن برگردانی .دورانی راکه دانش اموزان استان با هزار ذوق وشوق سعی درثبت نام در دبیرستان آن می کردند.وتمام دانش آموزان ان بهترین رتبه های علمی را داشتند.زمانی را که میان خانه هایش دیوار نبود وکسی پشت درهای آهنی به انتظار نمی نشست .همه بریک سفره می نشستندودریک سینی به وسعت یک دنیا سیرغذامی خوردند.سید وغیر سید در آن شهر معنایی نداشت .ای کاش بتوانی اصل شورا ها را از قانون اساسی حذف کنی.زمانی را که مردم برمحله تلک یا درجوار امام زاده شاهزاده یوسف می نشستند رابه ما باز گردانی .اگربتوانی خیابان ورودیش را چون متراژی از آن در زمین فلانی رد شد…به حالت اولیه برگردانی .اگربتوانی خار وخاشکهای پیاده رو خیابانهای آن راکوتاه کنید .جدیدا بچه ها نیز به توکمک کردند ومقداری از آنها را آتش زدند اگربتوانی بلوارهای ان که به جای چمن سبز ، خاکستر سیاه انهاراپوشانده است پاک کنی وهزاران ………….منتظریم

    • بهاره حسینی می‌گه:

      با تشکر
      فعلا چنگ زدیم به یاسوج. کل استان را فعلا توان نداریم. (ببخشید طنزمو)
      قطعا باید سوق دهه شصت تکرار شود چون هم به نفع سوق می باشد و هم به نفع کل استان.

  • سید یوسف مرادی می‌گه:

    با سلام
    کاش مشورتی بود تا عنوان مطلبتان را با هم می گذاشتیم
    ” یاسوج شهر بی دفاع”.
    می نشستیم با هم کنفرانسی می گذاشتیم . از همان کنفرانسهای تاثیر گذار اتاق دیوار چوبیه طبقه دوم دوستان داری! دوره ما می گفتند اوستان داری! حالا هر زهر مار داری! مهم نیست مهم این است که سالن با کلاسی ست. همان جا سند شش دانگ یاسوج را همراه با طایفه علی بوری می زدیم به نامت. این بنده خدا افشاریان سندش به نام ما نیست!
    خلاصه شما برای ما تعریف می کردی که چرا برخی ها از تحقیر شهر ما لذت می برند.
    بعد، من و شما و باشت و باوی و بویراحمد و بهمیی…. چشم در چشم هم چای می نوشیدیم و می خندیدیم به ریش خودمان.
    به خودمان که از تحقیر هم لذت می بریم. به خودمان که با افتخار تاریخ خودمان را به لجن می کشیم. به خودمان که همه چیز هستیم الا خودمان.
    شاید با این اعترافاتی که شما کرده اید به این نتیجه هم رسیدیم که یاسوج بدبخت را چه به خوردن حق گچساران و بهمیی! بیچاره خودش در چند چشمه مانده است!
    خدایا ما را ببخش که نتوانستیم حرمت هاکوپیان را حفظ کنیم.
    بخند به ما لیلی!…بخند! حق مان است!

    • ناشناس می‌گه:

      باشه عزیزم آدرس بده تا حضورن خدمتون برسم’ مردم چطور از آب گل الو ماهی می گیرن’ الله اکبر

    • بهاره حسینی می‌گه:

      آسید یاسوج شهر بی دفاع نیست، ما و شما و بچه های طایفه که حداقلش هستیم!
      لالایی شیردهی تو کومه را باور کنیم یا دفاع از کپر سوخته را؟
      آسید! نقد تمسخر نیست، شاید تحقیری باشد که با سرازیر شدن بودجه های کلان دوران رفسنجانی و اوایل احمدی نژاد سوزاندیم و بهره نبردیم، مدیریت در استان ما نه که مسخره است، فاجعه است! خیانت تاریخی! باور کن از نسل کشی غزه بدتر است! چون آنجا آدم می کشند و اینجا روح آدمها را! فجایع های فرهنگی تو خانواده ها و جامعه را هر کم سوادی هم لمس میکنه!
      ممنون از اتاق فکر و کنفرانستون.
      راه را باید در پس خانه پسر عموی بورعلی جست.
      هر چند راهی نیست. چون مدیران فعلی مدیران همه پنج دوران حکومتی دولتهای گذشته اند با لباسی دیگر.دغدغه ای نو نیست!

  • الهی می‌گه:

    شنیده ای که می گویند کشور هفتاد و دو ملت؟استان ما،استان هفتاد و دو کدخداست!!!!موقعی که می خواهند تصمیم بگیرند همه صاحب منصب و صاحب نظرند اما موقع بروز مشکل همه بی طرف و معارض!!!!!
    باید این پتانسیل ها در دست یک مدیر اصفهانی یا یزدی یا… باشد تا اونوقت خلاقیت حضرات گل کند که من هم همین ایده را داشتم و از این حرف ها.در پایان متذکر می شوم ((آن چه به جایی نرسد فریاد است)) ولی نمی توانیم ننویسیم و نگوییم.
    موفق باشید

    • بهاره حسینی می‌گه:

      سلام سپاس
      هوس اصفهانی و یزدی کردی؛ توی توبره ما زیاد است: مهندس غریب پور، پناه، تاجگردون، دارا کریمی، لاهوتی، خواجوی، تقوی نژاد، دلاویز، رضاتوفیقی، سجادی،عباس سجادی، خود شما، حتی همین نوروزی معاون استاندار که فقط اسمش آنجاست و قطعا برنامه هایش مشاوره کسی قرار نمیگیرد، …
      هرچند همان جمله آخری که گفتید بهتر است:
      ((آن چه به جایی نرسد فریاد است))
      کاش برسد روزی که یاسوج و استان را کاری کارشناسانه و اجرایی و به دست کسانی بسپارند که دو گوش داشته باشند و یک دهان.
      هر آنچه از دو بشنوند تحلیل کنند و آنچه از یک، مطلوب ادا کنند.

  • هاشمی می‌گه:

    بسیار زیبا و متین فرمودید جناب دکتر
    سربلندی و سعادت را براتون آرزومندم…

  • بفرمایید, یک سال هم برای شما!! می‌گه:

    بی جهت نیست که تراژدی و کمدی به هم نزدیکند!
    اینکه شما بی ذره ای تردید برای یک “شهر” از این قطعنامه ها می نویسی خنده دار است. اما گریه آورش آنجاست که خیلی از شهردارهای این شهر هم آدمهایی بودند که واقعا و جدی جدی همینطور به مساله “شهر” و موضوعات آن نگاه می کردند. اگر به من باشد یک سال هم بدهند دست شما تا خوب خوب گلکاری اش کنید! چه چیزتان از باقی کمتر است؟!!
    اتفاقا قبل از شما هم یکی بود که می گفت آب شمال را ببریم به کویر! و آنجا را گلستان کنیم! یک علت بدبختی شهرهای ما همین بوده که شهردارها و مدیران بی سواد از شهر فقط و فقط همین گلکاری و اسفالت و توالت و سطل آشغال را می دانستند و بس! واقعا این همه پژوهش های شهری و کتب و مقالات و قوانین شهرسازی در این مملکت به درد لای جرز می خورند. ده تا مساله ساده و بعدش هم تمام!
    ما این سی سال داشتیم شبیه همین لالایی های بی مزه و لوس را برای یاسوج می سرودیم که نفهمیدیم کی روستاهای باطراوت اطراف شهر به غده های بدخیم و چرکین بدل شدند و نفس شهر را بند آوردند.

    • محسن علیزاده می‌گه:

      در جواب این دوست باید گفت که چطور از سواد صحبت میکنی و بعد این نوشتار را اینقدر ساده و سطحی می خوانی
      وقتی در اولین پیامش می گوید “پایه های برق را گونیا عمود خواهیم ساخت” باید درک درستی باشیم از “ایستایی شهر” نه اینکه شاقولی بردارند تا تا که تیر برق کج نباشدو همینطور مابقی بندها که هر کدام شاخصی از یک مدیریت شهری است و المانهای بجایی را بکار برده است
      متن خانم حسینی شاهکار است و باید گفت که باید تحلیل محتوایی شود.

    • بهاره حسینی می‌گه:

      از اینکه با عنوانت شهرت را واگذار کردی ممنونم و از اینکه مطلب را گذرا نگاه کردی دلگیر!
      معیارهای معماری شهرسازی فقط نسبت پیاده رو به ارتفاع و یا بالعکس و حجیم بودن آن نیست، ایستایی شهر،له نشدن کاخ و کوخ توسط همدیگر، کشف استعدادها، جذب سرمایه گذار، ایجاد و ایجاب های متفاوت در ارتفاع سازی، بافت شهری، دسیپلین اداری، فرهنگ عمومی، زیرساخت های محیطی و … همه مهم اند، که در حد توان خود عنوان نموده ام.
      ممنون از کامنت.

200x208
200x208