تاریخ درج خبر : 1393/05/18
کد خبر : ۳۳۴۹۵۹
+ تغییر اندازه نوشته -

فریادی و دیگر هیچ!

سایت استان: امراله نصرالهی

(در باب فاجعه ی بنیادگرایی نولیبرالیزم)

خانه ام آتش گرفته است
آتشی جانسوز
هرطرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرش ها را تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
وز درون خسته ی سوزان
می کنم فریاد
ای فریاد………… (مهدی اخوان ثالث)

1- جهان مدرن،این جهان کوگیتوی دکارتی،همه چیز را به زیر تیغ تقابل ها ،دو تکه و دو پاره نموده است.جهانی که بنیادش از نخست بر تخریب و ویرانی بنا شده بود.(تراژدی فاوست-گوته)
طبیعت ،فاوست،روبلف،ایوان،استاوروگین ،همه دیگرهای قربانیان این تخریب و ویرانی اند.بن این تخریب،ساختن بود و سکونت گزیدن.اما گویا به قیمت ویرانی و خاکستر نشینی و خاکساری نوع بشر.چنین کنش دیگر ویرانگرانه ای چنان تلخ می نماید که آندری تارکوفسکی ،فیلم ساز بزرگ روسی،را وا می دارد تا کورسوی امید به رهایی را تنها از دریچه ی ایثار یعنی مرگ خود ویرانگر به تماشا بنشیند.همان زیستن در دل نا امکان ها.نا امکان هایی که وقوع شان بعید می دانم به رهایی و آزادی بشر بینجامد.هر چند یکی پیکر خود را به حریق شعله های آتش سپارد تا شاید جهان نجات یابد و دیگری به معجزه ی مسیح ایمان آرد.معجزه ای که دیگر باور به وقوعش تنها شاید از روح هایی فلج نشا ت گیرد.اما آیا معجزه ای رخ خواهد داد؟آیا بشر برای احیای دوبا ره ی چنین امیدی به دین معطوف به اخلاق(کانت)،به اراده ی خود قانون گذار (هگل) و نیز به معنوی بودن،نه مذهبی بودن؛( آندره مالرو)پناه خواهد برد؟یا چاره را تنها در انتخاب میان سوسیالیسم و بربریت خواهد دید؟و یا هم چنان این بربریت مطلق (کاپیتالیزم)خواهد بود که جهان مدرن و ارزش های نیم بندش را به ورطه ی ویرانی بیشتری خواهد کشاند؟در این سیاق(اسارت و رهایی و یاس و امید انسان مدرن)روزگاری در دل مدرنیته ی قرن بیستمی و در دوران حاکمیت توتالیتاریزم(تمامیت خواهی) زاده شده از آن؛تعاتری به روی صحنه می رفت تحت عنوان تعاتر ابسورد ویا پوچی(با در نظر گرفتن معادل نارسای آن در زبان فارسی).این تعاتر در ذهن تماشاگرانش هم یاس می پراکند و هم نطفه ی امید می کاشت.تیغی بود دو لبه و سکه ای بود دو روی.چنین تعاتری هم بر گودوها به مثابه ی اسطوره های نجات می اندیشید و هم بر نیامدن شان تاکید می کرد که؛گودویی نخواهد آمد تا ولادیمیر ها و استراگون ها قرن بیست دیگر به انتظار آن” غبار های بی سوار”ننشینند.با این همه چنین تعاتری منادی تذکر و امید هم بود هر چند تناقضی ادبی-فلسفی را نیز با خویش حمل می کرد.امروزه اما از آن تعاتر هیچ انگار مدرن هم دیگر خبری نیست.چون دیگر امیدی در میانه نیست
در جهت کشتن “اصل امید”دگردیسی و تکامل نوع بشر گویا از نوع واپس گرایانه اش چهره نموده است.دگردیسی از انسان بودن به حشره-هیولا بودن.امروزه ما همان گرگوار سامسای کافکاییم که تنها لول می خوریم و خواب می رویم و در کثافت و نکبت خویش روزگار می گذرانیم.چنین بشری که ماییم هیهات که به برابری،نجات و آزادی بیندیشد ،یا که به معجزه ای باوری یابد،و یا که به اخلاق وقعی نهد و به معنویتی بی مرز روی آورد؛که به تدریج خویش را از بهشت های موعودی رانده و به چنین ارض پر ز حشره-هیولایی رسانده است.آری این فرانکشتاین غارت و از خود بیگانگی بشر بیداد ها می کند.

2- در پدید آمدن چنین ارض نفرین شده ای ،بی شک هیولای بنیاد گرایی(مذهبی-قومی)سهمی ویژه ایفا می کند.سهمی که خدای عاجز هانس یوناس هم پیشتر نسبت به مقاومت علیه صورت قرن بیستمی آن اظهار عجز می کرد.خدایی تهی از نظارت و تذکر و چه بسا خدایی تهی از اخلاق.بنیاد گرایی این عصر در فعل و انفعال این دگردیسی انسان به حشره -هیولا ،کارویژه ی مخوف تاریخی خویش را ایفا کرده است تا پیوندی ذات گرایانه و هستی باور میان فاشیسم و سر مایه داری برقرار کرده باشد.بنیاد گرایی (مذهبی-قومی) محصولی بر آمده از سنت نیست بل بر ساخته ی ایده های ضد بشری کاپیتالیزم است.و “از فرق سر تا نوک پایش”از زهدان زمانه ی سرمایه داری به بیرون پرتاب شده است.زهدانی که برای بشر مدرن هماره پیشامدها و فاجعه های بی سابقه و بی تاریخ اراده کرده و خلق نموده است .نا آگاهی است اگر بنیادگرایی را به انواعش از هم جدا سازیم .که واقعیت لخت و عریان،حقیقت دیگری را به ما می نمایاند.یعنی نه فاصله ای و نه تفاوتی میان سنخ و جنس قومی-مذهبی و انواع دیگرش نمی بینیم.در هم تنیده هایی تفکیک ناپدیر و گره خورده در هم.چنین بنیاد گرایی ریزوم وار ریشه می دواند تا “روبنا “از “زیربنا” مشخص نباشد.تا مذهب و قوم ،لعاب های دروغین هویت دروغین تری چون صورت بندی سرمایه داری باشند.هویت هایی فرع بر اصل اومانیته و اخلاق مدرنیته.بنیادگرایی(قومی-مدهبی)محصول شرق شناسی وارونه هم نیست بل فرزند نا مشروع پیوند سرمایه داری و مذهب است.مذهبی ذات گرا با خوانشی حقیقت انگار از خویش.بنیاد گرایی محصول طغیان و عصیان دیگری فروتر علیه دیگری برتر هم نیست.به گفته ی ایوان کلیما محصول انسان بی قدرت در برابر انسان قدرتمند هم نیست.محصول”تعلیق جنایتکارانه ی قدرت سرمایه علیه عدالت است و بسا که خود صورت دیگری از همین تعلیق جنایتکارانه است.تعلیقی صادر شده از حاشیه یعنی دیگری برساخته.وقتی هگل می گفت “برای ما متجددان ،هنر و مذهب دیگر احترام مطلق ندارند”بر ناسازوارگی و ناهمدلی با آن دو خاصه مذهب
در دل سخن فلسفی مدرنیته تاکید داشت.پس در بستر روزگاری که از آن “موجی خونین بلند شده است”بی شک از حضور نابهنگام روبنایی می توان سخن گفت که دیگر جایگاه و احترام گدشته اش را از دست داده است.و بی تردید ظهور نابهنگام او در دل این زمانه،”جغد جنگ” را به نوایی ناساز و ناکوک فرا می خواند آن گونه که تا کنون فرا خوانده است.بنیادگرایی محصول مقوله ی عدم تساهل هم نیست بل محصول بازاری است که تساهل دموکراتیک! را برای رقابت و سود بیشتر می خواهد و نه تساهل به مثابه ی فرهنگ دیالوگ و رسیدن به توافق.بنیاد گرایی(قومی -مذهبی)محصول “ترس از همسایه ی خود”هم نیست بل ترس در نقاب پنهان شده از بن بستی است به نام بحران خود.و بدین سبب به خشونت به مثابه ی امری ضرور روی می آورد .این خشونت علیه دیگری اعمال می شود تا ترس نهادی خویش از چنین بن بستی را لاپوشانی کند.بنیادگرایی اتوریته ی” کلیسای مرعی” ،مناسک و آیین های در پیوند با آن را هم به کناری می نهد .در نزد او “مذهب دل” و” کلیسای نامرعی” وجدان آدمیان نیز در رابطه ی خدایگان-بنده به اختگی و عقیم بودن دچار است.بنیاد گرایی هرمنوتیک متون قدسی را بر نمی تابد . ذات گراست و اصالت باور .نزد او مذهب، ساحت نزول قوانین دیگر بنیادگزار ذات گرایانه است.قوانینی به مراتب صلب تر و سخت تر از کلیسای قرون وسطی و کاتولیسیسم حاکم.و به راستی امری بی تاریخ است که ازفهم دینی و هرمنوتیک امر قدسی فرسنگ ها فاصله دارد چرا که در هرمنوتیک ،شما نخست متن را در پیوند با دو مقوله بر می رسید یکی تاریخ و دیگری زبان و شما به خوانش هر دو روی می آورید تا به گفته ی اشلایر ماخر و دیلتای به نیت مولف نزدیک شوید.آری این دیگر بنیاد گذاری ذات گرایانه ی ضد هرمنوتیک و تاویل متون که به نگاه ایدعولوژی
قوم گرایانه نیز آغشته و آلوده شود ،دیگران را به فرو سو درمی غلطاند و تنها خویش را برمی گزیند.تقابل و تضاد فرادستان و فرودستان شکل می گیرد تا قوم برتر و نژاد برتر را بر پیشانی “حقوق طبیعی و تاریخ”حک کند.بنیادگرایی(مذهبی-قومی)از میان خشونت گرایی کاذب و خشونت گرایی رهایی بخش که دومی می تواند در انقلاب های سیاسی-اجتماعی کاربست ویژه ی خویش را ایفا کند نخستین کنش خشونت را برمی گزیند .خشونت گرایی کاذب بنیاد گرایانه تنها می تواند طغیان نابخردانه ای باشد که نولیبرالیزم محافظه کار طرح می ریزد .طغیان نابخردانه ای که تا سر حد خشونت خدایگانی ناب غسل تعمید می یابد ،خشونتی که با “قربانی کردن امر مقدس”در پای گزاره های فرو کاسته به پدیده ی بازار رقابت برای سود بیشتر ؛پروژه ی قدسیت زدایی از جهان را به گولاک های جدید سرمایه گره می زند . چنین خشونتی در نگاه اسلاوی ژیژک،”نه اخلاقی است ،نه مذهبی”،”بل دروغ گفتن در پوشش حقیقت” است.با این نگره می توان در پشت نقاب بنیاد گرایی، انگیزه هایی نادرست،کاذب و پلید جست. نقاب هایی که امپراتوری شر بر چهره می زند تا فروپاشی تاریخی خویش را به تعویق بیندازد.این کاراکتر شر و پلید رمان روزگار ما ،وقتی بخواهد حضور خود را در سطر سطر زندگانی ما توجیه کند چنین نمود کاذبی را به نمایش می نهد یعنی که چهره ی خیر خواهانه اش !!را که :”بیش از آنکه حواسش به خودش باشد دلمشغول دیگران است”!!!این دلمشغولی خیرخواهانه ی!بنیادگرایی زیر لوای نولیبرالیزم ،چهره ی بزک شده اش را گاه در کسوت القاعده ،گاه در قامت طالبان ،گاه در شمایل خلافت خوفناک داعش و گاه در بازی اقلیت وحشی بوکو حرام که می توان وصلت نامقدس همه ی این ها را در آرا و نظریه های لعن شده ی خاخام های جهود جاهل دید
،خویش را عرضه می کند تا “پایان نظمی “که فوکویاما،نطریه پرداز دنیای لیبرال -سرمایه داری هشدارش را می داد به وقوع پیوندد.پایانی که تنها بوی خون و نفت می دهد .نظمی که حتی در احتضار خویش هم “خواب آشفته ی نفت “رهایش نمی کند.

3- آری، بنیادگرایی پیشمرگه ی کاپیتالیزم است، برای نفت، می جنگد، برای نفت، می میرد و می میراند، برای نفت، نسل کشی به راه می اندازد و برای نفت، دموکراسی راستین را به سخره می گیرد تا سرانجام ،عقلانیت مدرن همچون بودا از شرم فرو بریزد.و ما ” انبوه کرکسان تماشا”در برابر این فاجعه تنها تماشاگرانی بیش نیستیم .تماشاگرانی که شاید از فرط هیجان و” فرصتی شورانگیز” برای “تماشای محکومی که بر دار می کنند ” ؛ فریادی برآوریم و دیگر هیچ!!!!

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • خوبانی می‌گه:

    درود بر شما آقای نصراللهی،واقعا مثل همیشه لذت بردیم!

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    درود بر شما آقای دورقی گرامی
    شما را نمی شناسم اما نوع کامنت هاتان حکایت از قدم نهادن برای پیشبرد امر دیالوگ و “منطق گفت و گویی” دارد ممنون چنانچه گفته اید نوشته ی من درباره ی موضوعی است خاص یعنی که کمتر کسی رابطه ی میان طراحان نولیبرالیزم و بنیادگرایان را رابطه ای منطقی تصور می کند گویی این دو تعلق به دو جغرافیا دارند اما من سعی کرده ام در نوشته ای کوتاه آن را بررسم بی شک یک نوشته در دل یک گفت و گوی تن آورده ساخته تر و پرداخته تر خواهد شد

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    درود بر بهزاد عزیز
    نقدتان را به دیده ی احترام می نگرم و سرشت بی پروایت را می ستایم اما واقعا نمی دانم چرا می گویی مغلط؟نوشته ایست در باب بنیاد گرایی نولیبرال از کلمات قلمبه و سلمبه هم که استفاده نکردم سعی کردم که روشن و شفاف طرح شود اگر از عهده بر نیامده ام اما به قدر وسع کوشیده ام سپاس

    • محمد دورقی می‌گه:

      سرشت بی پروا!!؟ خویش را یونیک و منحصر و یگانه پنداشتن و سخن بدیهی خود را فصل الخطاب هر بحثی فرض کردن ودر زیربینی و ریزبینی خود تا این مقدار اغراق کردن شایسته صفتی جز بی پروایی نمی توانست باشد؟
      به عقیمی یک بحث بدیع امر کردن و با نگاهی استعلایی ، ذهن های سوال ساز را به خاتمه بحث فراخواندن چیزی جز دگماتیسم و جزمیت مجوف نیست. آقای نصر الهی گرامی! مقاله شما موضوع بسیارمهمی را محور قرارداده و در بسط و تبیین آن و روشن نمودن زوایای تاریکش موفق عمل نموده است. بنیادگرایی پیشمرگه لیبرالیسم هم نظریه جالبی بود که ضرباهنگ بحث را در نهایت به شکلی منطقی به سمت یک نتیجه گیری طبیعی سوق داده است. در جهان واقعی گفتگو,خاتمه بحث پس از تعادل و بالانس در معرفت بحث کنندگان به شکل طبیعی اعلام می شود نه با بخشنامه و امر خارجی.

  • یک شهروند می‌گه:

    سلام به بهزاد کاظمی عزیز!
    ————————–
    1- بهزاد نازنین! دور باطلی در این گفتگو وجود ندارد. از مجموعه جدل های میان لیبرالیسم و سوسیالیسم انبوهی از اندیشه های نو شکل می گیرد. رسم جدل بر اینست که کالای ذهن خود را به خوبی تقاضا نمایی و در برابر نقدها از آن دفاع کنی, و لیکن به مرور زمان اندیشه ها از هم تاثیر می پذیرند و این را من به سهم خود از امرله نصراللهی عزیز شاکرم.
    2- لیبرالیسم خواب و وهم نیست و اقلیت طرفدار لیبرالیسم در خاور میانه آنطور که شما فرموده ای اندیشه نمی کنند. گرچه سرنوشت تلخ آنهاست که از یک سو ارتجاع و از یک سو آرمان خواهی های غیر واقع گرایانه و از یک سو تفرقه های قومی و نیز شیادی همسایگان نادرست را تحمل کنند.
    از سویی واقعیت نیز چند لایه و پیچیده تر از آنست که به راحتی از آن سخن راندید. به دلیل همین ساده انگاریست که به آسانی میان موشک ها و لیرالیسم رابطه اثباتی و ایجابی برقرار می کنید. آنطور که دیده ام برخی از منتقدین چپ گرا در کشورمان اندیشه کردن را از یک زمانی به کنار گذاشته اند و از سال ها پیش به باوری شیرین و دلچسب از عدالت خواهی رسیده اند و بر اساس آن باور به راحتی مکاتب فکری را نفی و نقد می کنند.
    درود بر شما
    پایان این مکالمه از سوی بنده.

  • بهزاد کاظمی می‌گه:

    سلام بر نصراله عزیز و شهروند گرامی
    احساس نمی کنید گفتگوی علمی تان در فضای عمومی خیلی کشدار و خصوصی شده؟
    فکر کنم همدیگه رو پیدا کنید با هم گپ بزنید هم نتیجه اش بهتر باشه و هم این دور باطل چرخش بر مدار نظریه ثابت خود تغییر کنه.
    برای شهروند محترم که حرفی در چنته ندارم که چیز تازه ای برایش داشته باشد چرا که این خواب را فقط سیلی سخت واقعیت بیدار می کند و باید از طرفداران لیبرالیسم در سوریه و غزه بعد از اصابت موشکی به خانه شان حال و نظر و ایدویولوژی شان را جویا شد.
    اما نصراله عزیز خدا را شاکر باش که جدل شهروندی نوشته سردرگم و نزدیک به پست مدرنیسم این فرزند نامشروع نیولیبرالیسمت را از سقوط نجات داد و به بحثی انقلابی بدل کرد وگرنه گمان نکنم حتا خود سمیر امین هم چیزی ازش دستگیرش میشد؟
    برادر من بعنوان آخرین یادداشت من برای نوشته هایت فقط بگویم که حیف تو و ضمیر سالم و پاکت است که چنین در گرداب مغلط نویسی غرق شود باقی کار صلاح مملکت خویش است و خسروان بهتر دانند.

  • بهزاد کاظمی می‌گه:

    سلام دکتر مهدی عزیز
    اما بسیاری دیگر گزینه دوم را ترجیح می دهند و چه بسا اگر تو عزیز هم گرفتار غم و نان و درد گرسنگی می شدی دومی را ترجیح میدادی.
    اما باور کتن من سیر هنوز هم دومی را ترجیح می دهم چرا که گرسنه را به آزادی چکار دل سیر می خواهد و حال خوش آزادی
    بقیه بماند که گفتن ندارد در این حال و روز و زمان و مکان…

    • مهدى غفارى می‌گه:

      درود بر بهزاد گرانمایه.
      منظور از آزادى، حق آزاد زیستن / حق آزاد بودن در برگزیدنِ راهِ زندگى / حقِ آزاد بودن در تلاش براى استقرار یک نظامِ سیاسى اجتماعىِ مبتنى بر داد / و از این قبیل است.
      مفهوم داد و عدالت نیز فراتر از نیازهاى نخستینى چون آب و نان است ( که وقتى نباشند هر سخنى جز کارى که به تأمین آنها بیانجامد، بیهوده است )
      داد و عدالت را در همه ىِ حوزه ها یعنى
      ثروت
      قدرت
      معرفت
      و منزلت
      در نظر داشته ام.
      سخن از بینشى ست که مى خواهد مدعىِ ( رفاه و رامشِ آدمیان در زندگى ) باشد. و اینکه این بینش کدام روش را و از آن مهم تر کدام راه را براى چنین آرمانى پیشنهاد مى کند.
      ( همان بحث کهنِ توسعه و انواع و اقسامش! که کدام نوع از توسعه بر دیگر انواع ارجحیت دارد. یا لااقل نباید نادیده گرفته شود. )
      اگر ” حق آزادى ” را اولویت بدانیم و ” دادخواهى ” را ( البته به همان مفهومى که خلاصه گفتم )، مد نظر داشته باشیم، توسعه ى سیاسى شرطِ لازم ( هر چند نه کافىِ ) آن است.
      از یاد نبرده ام که ” آزادى ” نخستین و بایسته ترین حق است و ” داد ” تنها خط قرمز آن که میزانِ اخلاقى بودنِ هر جامعه اى را تنها بر اساسِ شاخص هاى آن در همه ى زمینه هاى اشاره شده ( یعنى ثروت، قدرت، معرفت و منزلت ) مى توان تعیین کرد.

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    به پاس گفت و گویی دیگر
    شهروند عزیز
    من بارها به پیوند تفسیری خاص از مذهب(مسیحیت یا یهودیت)فرقی نمی کند ،تاکید کرده ام نکته ای که نه تنها منتقدان مقاوم سرمایه داری لیبرال و نولیبرال بلکه هر انسان آگاهی که هر تحولی را بر بنیان نگرش اجتماعی ،سیاسی و اقتصادی می بیند پی می برد که هر گونه روبنایی اهرمی فرهنگی است برای توجیه آنچه که در لایه های زیرین نظام سرمایه داری اتفاق می افتد کافی است به کتاب اخلاق پروتستان و روح سرمایه داری ماکس وبر توجه کنید و نیز سخن ژرف کارل مارکس که نخست اپیستمه ی اقتصادی سرمایه داری شکل می گیرد و آنگاه روبنایی همخوان با این اپیستمه ساخته می شود تا توجیه کند و یا پنهان کند آن چیزی را که در زیربنا اتفاق می افتد این روبنا بی شک مارکس را وامی دارد تا به جنگ ایدءولوژی کاذب برود ایدءولوژی ای که همان آگاهی وارونه هم نام می گیرد پس چنانچه بخواهیم تا حدی از تحلیل واقعیت عینی و مادی و یا ابژکتیو تحولات سیاسی اقتصادی لیبرال سرمایه داری دور نشویم باید این نوع نگاه را از خویش دریغ نکنیم حال خود قضاوت کنیم اگر اخلاق پروتستان که دال بر ستایش مالکیت خصوصی و نیز سوداگری است روزگاری اهرم دست سرمایه داری است آیا روزگاری دیگر همین نوع برخورد با مذهب در بستری دیگر توجیه گر سرمایه داری نولیبرال نیست؟؟ برخوردی ذات گرا توام با خشونتی سیستمی بنابراین آیا بنیادگرایی دشمن سرمایه داری است یاروبنای خشن و خونبار تکه تکه کردن جغرافیا و قلمرو عمومی را در ناامنی دایم نگه داشتن یا نه محصول واماندگی ملت هایی گرسنه در برابر رشد سرطانی سرمایه داری ؟؟آقای شهروند ما در نزاع تاریخی اندیشه های برابری خواهانه و سرمایه داری یک چیز را فراموش می کنیم و ان این است که اصل برای نظام سلطه ی سرمایه ،حفظ سرمایه است نه لیبرالیزمی که روزگاری بوی نجات از آن به مشام می آمد

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    با درودی به مهدی غفاری عزیز
    نوع نگاهت حکایت از هم افقی ما دارد آنجا که از دموکراسی مبتنی بر برابری سخن می گویی اما آنجا که از ویروس لیبرال سخن می گویی یعنی ویروسی که سمیر امین از آن سخن گفته ،باید بگویم کشنده است چرا که هم در محتوای تحلیل او و هم از عنوان کتاب ” جنگ دایمی و آمریکایی کردن جهان “چنین دریافت می شود

  • یک شهروند می‌گه:

    دوباره به مهدی غفاری عزیز!
    ———————————–
    به باور بنده بنیادگرایی از چنان ماهیتی برخوردار است که ذاتا نمی تواند زاییده لیبرالیسم باشد. ممکن است سیاستمداران کشورهای بزرگ از بنیادگراها به قصد ایجاد موازنه های جدید قدرت در مناطق بحران خیز استفاده کنند. ممکن است آنها به این نتیجه برسند که مردمان جنگ طلب را در برابر یکدیگر قرار دهند تا انرژی خود را آزاد سازند و خطر بالقوه ای که برای تمدن دارند از آنها باز گیرند. آگاهی ما در اینباره به قدر کافی نیست, اما این را دریافته ام که دنیای آزاد و جهان مبتنی بر گردش آزاد اطلاعات به گونه ایست که احتمال تولید گروه های بنیادگرا را در درون خود به حداقل ممکن می رساند.
    این روزها در عراق و سوریه ورزایی وحشی و ناآگاه می بینم که دیوانه وار به اطراف لگد می اندازد و مرد سیاهپوست (اوباما) سعی دارد با انداختن یوغی به گردنش آنقدر دشت های حاصلخیز خاورمیانه را شخم بزند تا در نهایت آرام و مطیع سازدش. حکایت یک تیر و دو نشان! و البته این یک جورایی سرنوشت تاخ و ناگزیر جوامعی ست که نگاهی دشمنانه به هموطنان خود دارند و مثل آب خوردن همدیگر را در حمام های خونین می اندازند.

  • یک شهروند می‌گه:

    به هادی عزیز!
    سلام به شما. به این گفتگو خوش امدید. بله. من نیز خشونت نئولیبرالیسم را در دو حوزه قبول کرده ام. یکی خشونتی که علیه ذهن پیشرو و اخلاق بزرگمنشانه روسنفکری روا می دارد. (خشونتی نرم و روانی) و دیگری خشونتی که بر علیه دشمنان خود و در سرزمین های “جنگ خیز” روا می دارد. اما این مکتب فکری و این تجربه بشری در درون خود قاعده ای برای یک “بازی همگانی” ایجاد میکند و در درون آن قاعده به همگان آزادی و فرصت برای رقابت می دهد.
    2- در تمامی مواردی که اشاره نمودید می بایست
    – سهم اشتباهات سیاستمداران افراطی
    – سهم ویژگی های فرهنگی و اجتماعی بومی
    – سهم تحرکات دولت های ضد لیبرال
    معلوم و جدا گردد تا آنگاه محدوده ی نارسایی و نقصان های لیبرال دموکراسی معین شود.
    به عنوان مثال ورود امریکا به جمگ جهانی و ویرانی هیروشیما پس از آن صورت گرفت که آلمان ها برای نخستین بار از سلاح های ویران گر دسته جمعی استفاده کردند و کدام ذهن منصفی ردپایی از منطق و انسانیت در رفتارهای کشور آلمان در آن سال ها می یابد. گرچه در کدام کشوری به قدر امریکا واقعه اسفناک هیروشیما و ناکازاکی ملامت و نکوهش گردیده است؟
    آیا فجایعی که به نام سوسیالیم و به امضای کمونیسم در جهان رخ داده است سبب می شود تا بنده آرمان با ارزش سوسیالیسم را نادیده بگیرم؟ خیر! جایگاه اندیشه ها از خطاهای آشمار سیاستمداران جداست.
    در دنیایی که سوسیالیست ها را دسته جمعی به سوی زندان های مرگ می بردند, این فضای باز آزاد لیبرال دموکراسی بود که زمینه های نواندیشی و حضور مجدد اندیشه انتقادی و منطق گفتگویی را برای بازاندیشان سوسیالیست فراهم نمود.
    بنده اندیشه های اجتماع محور را قبول دارم (شامل سوسیالیسم هم می شود) با این همه عمیقا باور دارم که دولت ها و کشورها باید فاقد رنگ و بوی ایدئولوژیک باشند تا همه انسان ها بتوانند در هوایی باز و آزاد با هم در مبادله و ارتباط باشند.
    درود به شما

  • هادی می‌گه:

    سطر ۱۱ ،،پل دینت و آمرش ترومن ،، صحیح است

  • هادی می‌گه:

    باسلام وعرض خداقوت به سهروندعزیز ،، خوشبختانه بحث به اندازه کافی گل انداخته ودیگر پابرهنه وارد شدن درآن شایدخیلی بجانباشد معهذا حیفم آمد چند آدرس تاریخی رامن باب یلدآوری عرض نکنم ،شاید تلنگری باشد برای ساده انگارانی مثل من که آمپریالیزم را باتمامی ابزارو ادواتش که بظاهر گربه ملوسی جلوه گری میکند ولی بمحض احساس کوچکترین خطر دندانهای وحشتناکش رابه رخ می کشد وگوشت با استخوان رادرهم می درد. جنگ جهانی اول ، جنگ جهانی دوم ، جنگ کره ، بمباران اتمی هیروشیما ناکازاکی ، جنگ ویتنام ، جنگا اعراب واسراییل، کودتای شیلی ، کودتای اندونزی ، کودتای سرهنگان یونان ، کودتاهای ریز ودرشت درآمریکای لاتین ، وبسیاری دیگر …. حال شماخودقاضی ومنصفانه بگو که دنیای ملوس وتر و تمیز وآنکادر شده سرمایه داری ج. هانی درکدام سمت ایستاده و دنیای خشن وزمخت سوسیالیزم درکدام سمت ، هرتزل ، گوبلز ، و بن لادن ظاهرا سه قطب متظاد اند ولی همینها آبشخور باورهایشان در کجا مهیابوده وبه بار نشسته . آزادی که استرا تژیش مصرف بیشتر باشد باید محصول فرهنگیش گلدمایر ، مناخم بگین ،موشه دایان ، // پل دینت و عامرش ترومن // وبسیاری دیگر حال چه باک که برای تزیین این سفره زهرآالود لوسترهای رنگارنگ بارقص نورهای تخدیرکننده هم روشن باشد . ضمنا جنایات فرانسه و آمریکا را درویتنام فراموش نکنیم خدارا شکر اگر حافظه تاریخیمان با اسباب بازیهای دنیای آزاد ضعیف شده ولی مستندات هستند حی و حاضر کهبقول حضرتش آفتاب آمد دلیل آفتاب

  • مهدى غفارى می‌گه:

    با درود به امراله و یک شهروند!
    از آخرین بارى که فرصت شد و درباره ىِ کم و کیفِ مکاتبِ سیاسىِ جهان ( جهان معاصر ) مقاله و کتابى خواندم، مدت زمان بسیارى مى گذرد. خواندن گپ و گفت هاى شما پرسش هاى بى پاسخِ بسیارى را دوباره در ذهنم برانگیخت؟
    در این میان اما نکته اى هم هست که هسته ىِ زندگىِ شخصى مرا شکل داده و در این چند سال با خوب و بدش ساخته و سازگار شده ام ( هر چند به آن خو نکرده ام ) و دوست دارم در این فرصت آن را با شما دو تن در جریان بگذارم؛
    نکته این است که
    از میانِ این دو چیز یعنى
    ” حقِّ آزادى ”
    و
    ” داد یا عدالت ”
    کدام یک براى منِ انسان اولویت دارد؟
    مى دانم که برخوردارى تمام عیار از حقِ آزادى در پس زمینه ىِ تردید ناپذیرى از عدالت و داد، یک ایده آلِ خواستنى و آرزو کردنى ست اما جهانِ واقع را با آرمانگرایى هایى در این سطح کارى نبوده و نیست!
    ترسم از آن است که این ایده ىِ آرمانخواهانه ىِ دلفریب، اگرچه وعده ى بهشت مى دهد، سر از جهنم درآورَد!
    بارى!
    من به شخصه و در این سالها ( بى آنکه نمونه هاى واقعى از این اولویت بندى در جهان معاصر را با همه ىِ توان و ناتوانى هایشان نادیده بگیرم ) اولویت را به گزینه ى نخست داده ام.
    این البته سبب نشده تا ” سوسیال دموکراسى ” را بر دیگر شکل هاى حکومت ترجیح ندهم؛ همینطور وجود سوسیالیست ها را براى بر سرِ عقل آوردنِ جهانِ سرمایه دارى و جمیعِ لیبرال ها یک ضرورتِ غیر قابلِ انکار ندانم.

    ویروس ها همه به یک حد و اندازه خطرناک و کشنده نیستند.
    برخى ویروس ها بیمار مى کنند اما درمان هم مى شوند.
    برخى دیگر بیمار مى کنند، درمان نمى شوند اما نمى کشند.
    برخى اما کشنده اند.
    این گروه آخر خود بر دو دسته اند؛
    دسته اى که زجر کش مى کنند
    و دسته اى که یک ناگه آدمى را هلاک مى کنند.
    با وجودِ مکاتبِ ضدّ انسانىِ مرتجعى که فاقد هر گونه پشتوانه اى از خردِ انسانِ مُحقّ امروزى اند، فکر نمى کنم که ویروسِ لیبرالى که سمیر امین از آن سخن گفته از این دسته ى آخر باشد…

    • یک شهروند می‌گه:

      سلام به شما
      —————–
      با توجه به توافق و شباهت دیدگاه هایمان در این مورد خاص, بهتر می بینم آقای نصرالهی اظهار نظر بفرمایند.
      فقط این نکته را به ایشان و هادی گرامی اشاره کنم که ما در مورد آرمان های عدالت محور با “ناشدنی” بودن موضوع در گیتی و جهان هستی مواجهیم. اما در مورد لیبرالیسم در مورد “چگونگی” ها و روش های کارامدی بیشتر سر و کار داریم. لیبرالیسم با حق طبیعی موجودات -حق بقا و آزادی- سر و کار دارد. در حالیکه سوسیالیسم دست در کار جهان می برد و در پی انست که طرحی نو در اندازد. بنابراین سوسیالیسمِ ناممکن می بایست دست از هدف نابودی لیبرالیسم بر دارد و در کنار او قرار بگیرد و راه به او نشان بدهد. نه اینکه با از میان برداشتن لیبرالیسم خود نیز در میان حیات وحش از میان برود.
      سپاس از توجهتان.

  • یک شهروند می‌گه:

    ذات و اساس جهانی که بر مبنای “تغذیه” استوار باشد خشونت آفرین است. وقتی ساختار حیات زنده بر کره زمین اینطور شکل گرفته است که هر موجودی برای بقای خود مجبور به تغذیه کردن از سایر موجودات باشد, خشونت نیز دیر یا زود از راه می رسد.
    نکته ای را از شما می پذیرم، اینکه سرمایه داری با نادیده گرفتن ارزش انسان و توجه بسیار نمودن به سرمایه خشونتی علیه روح و جان آدمی جاری می سازد. سرمایه داری انسان ها را تا حد کالا/ابزار و مصرف فرو می کاهد و این خود خشونتی ست.
    و لیکن ایدئولوژِهای نخبه گرایانه نیز خالی از خشونت نیستند. زیرا آنها بر افکار و روش ها و باورهایی از جنس دیگر می تازند و همچون زنبورهای مهاجم هر آنچه غیر از خود بیابند از سر راه بر می دارند. از آن جنس که افلاطون بر هنرمندان تازید و از خانه به درشان نمود.
    ” این خشونت ذاتی ست.”
    و با تغییر در نظام زیستی بر کره زمین از میان خواهد رفت. نمی شود مرغ بر سفره نهاد و به فرزند صلح آموخت!
    سرمایه داری برای من و تمامی انسان های بدون سرمایه از هزاران زهر مار هم تلخ تر است. برای انسان های دارای وجدان جهانی نیز درداور است. اما در مقایسه با آنچه تا امروز در جهان گذشته, دنیای بازار آزاد دست کم انسانی تر است. دست کم به بدن های احترام می گذارد. حداقلش اینست که ذهن ها و اندیشه ها را از میان بر نمی دارد. روشنفکر مخالف نئولیبرالیسم پس از کنار زدن دنیای سرمایه داری با کدام دیوار بی پایانی روبه رو خواهد شد؟! “مردم!” زیرا برای ذائقه یک انسان معمولی که با خوردن/خوابیدن/ و نیازهای ساده زیستی گره خورده اندیشه های
    روشنفکرانه سوسیالیستی سازگار نیست و یه همین خاطر سرنوشت روشنفکر متاسفانه اینست که همواره میان دولت ها و مردم قیچی شده و از میان برداشته شود.
    درود بی پایان به شما برای حضورتان -تا به اینجا – در این بحث

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    بار دیگر درود بر شما
    اجازه دهید پیرامون بند 2 و 3 که در کامنت آخر نوشته اید تنهابه ذکر این عبارت ها که در مقدمه ی کتاب( خشونت) زیژک آمده است و ما رابار دیگر در مرکز بحث خشونت جای می دهد بسنده کنم نکاتی که ما را تنها به امر مهم آموختن برای شناختن ریشه های خشونت ” یاری می رساند ما نیز امروزه وقتی خودمان را زیر رگبار تصویر هایی می بینیم که رسانه ها از صحنه های خشونت بار اراعه می کنند باید …بیاموزیم،بیاموزیم و بیاموزیم که علت این خشونت ها چیست”بیشک یک سر این پاسخ این پرسش را در طرح پرسشی دیگر می توان جست و جو کرد پرسش این است آیا پیدایش سرمایه داری و در واقع تمدن بیش از آن که جلوی خشونت را بگیرد،سبب خشونت نمی شود؟حال بی تردید سهم سرمایه داری که مشخص شد آن گاه افق های مشترک انسان امروز در آسمان جهان مدرن پدیدار خواهد شد

  • یک شهروند می‌گه:

    سلم دوباره و درود.
    اجازه بدهید در یک دسته بندی مشخصی به گفتگوی آخر شما بپردازم.
    1- نخست این سو تفاهم پیش نیاید که بنده سمیر امین را به کنش سیاسی “متهم” کردم. خیر! کنش سیاسی به باور من نخستین نتیجه آگاهی و نشانه سلامت اجتماعی فرد و توان و شهامت او در دفاع از آرمان های خویش است. در مقام کنش سیاسی او دارد در مسیر درست خودش و رو به هدفی معلوم حرکت میکند. اما من اینطور بیان کردم که تحت تاثیر این کنشگری سیاسی, وقتی او در کسوت تحلیل وقایع در می آید, تحت تاثیر کنش سیاسی اش ضد ارزش و ویروس سرمایه داری را از پیش به عنوان یک ضد ارزش “مفروض” و “بدیهی” می پذیرد و آنوقت در تحلیل هایش ردپایی از سرمایه داری را در تمامی فجایه بشری می یابد.
    2- در مورد (….نزاع نابرابر سرمایه داری مالی و بازار جهانی با اهرم شرکت-دولتها با ملت های گرسنه و بی دفاع….)
    صحبت بنده اینست که همانقدر که تصور برتری یک موجود قوی بر موجودات ضعیف آزاردهنده است, تصور کردن برعکس آن نیز غیر منطقی و غیر قابل باور است. البته من در اقتصاد و بازار آزاد تعادل و منطق می بینم. رابطه ای معقول و طبیعی میان عرضه و تقاضا و رقابتی به همان اندازه طبیعی بر سر بقا و دوام این عرضه و آن تقاضا. اتفاقا درست همانجایی این تعادل و موازنه بر هم میخورد که که این اقتصاد و بازار از حالت آزاد خارج گشته و به کنترل دولت ها درامده است. بنابراین بر روی اصل این بحث یعنی “سرمایه داری” و ویروس بودن آن جای تردید وجود دارد. همان تردیدی که از دیدگاه یک کنشگر چپگرا تردیدی خائنانه و یا سهوی با اثرات غیر قابل جبران دانسته می شود.
    3- بنابراین اینکه می فرمایید که (…بدون داشتن ایدعولوژی مبارزه علیه سرمایه داری مالی توهمی بیش نیست…) در چارچوب خودش درست است اما برای آنهایی که قصد مبارزه ندارند و هدفی در زندگی پیش روی خود نمی بینند و یک زندگی آرام در چارچوبی نسبتا آزاد را بر مبارزه ای بی پایان با وضع موجود ترجیح می دهند آنقدرها بدیهی و پذیرفته شده نیست. و این همان تعبیر شماست که (…اگر این تباهی را نمی بینیم معلوم است که رسانه های الیگارشی مالی و شرکت دولت ها متاسفانه موفق بوده اند!!…)
    ببینید! سرمایه داری معاصر با اخلاق روشنفکرانه و با طبع بلند پرواز انسان های نخبه سازگار نیست و دماغ های حساس را می آزارد, بی آنکه صاحبان این طبع ها را از میان بردارد. و در قیاس با امکان ناپذیری سوسیالیسم و یا در قیاس با فضای بسته از نوع خاورمیانه ای مدل قابل قبول تری به نظر می رسد. به همان نسبت که زندگی در کره جنوبی/استرالیا/کانادا/ژاپن و … بهتر از زندگی در کره شمالی/عراق/پاکستان/لیبی و … است.
    به نظر من ماده خام از جنس خاورمیانه ای که سوسیالیست ها برای دست یابی به آمال و آروزهای انسانی خود در دست گرفته اند مناسب کارشان نیست و اجتماعات بهار عربی حامل پیامی مثبت برای یک جنبش بزرگ علیه سرمایه داری نخواهند بود.
    شاید نقد ما از نئولیبرالیسم آنهم در موقعیت های بحرانی کمی سخت گیرانه است. از آنطرف کاربست نظریه سیوسیالیستی را هم در هیچ جا از این کره خاکی به چشم خود نمی بینیم.

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    تعجب می کنم که چرا انتظار دارید یک متفکر و یا یک شهروند عادی بدون ایدعولوژی و داربست فکری خاص به تحولات جهانی بیندیشد سمیر امین پیش از هر چیز یک شهروند آفریقایی ساکن فرانسه است او همچنین یک دانش آموخته ی فضای آکادمیک فرانسه است سالهاست که حضور استعمار و استبداد و استثمار از نوع سرمایه داری آن را دیده است او در نهایت متفکری است چپ گرا که معتقد است ما امروز با لاشه ی بی جان لیبرالیزم روبروییم لاشه ای که خود سراپا به ویروسی بدل شده است و او از آن به ویروس لیبرال یاد می کند جناب شهروند شما نمی توانید ناظر بی طرف نزاع نابرابر سرمایه داری مالی و بازار جهانی با اهرم شرکت-دولتها با ملت های گرسنه و بی دفاع و بی بهره از اقتصاد و سیاست دموکراتیک و مهمتر به تعطیلات تاریخ رفته ی جهان سوم و یا جهان توسعه نیافته ای چون ما و امثال ما باشید شما بیشتر شاید مدعی بی طرفی باشید تا ناظر بیطرف.سمیر امین در تحلیل سیاسی خود رد پای دخالت های لیبرال سرمایه داری را در کشورهای عربی بر رسیده و تبار شناسی کرده است آنهم به شکلی زنجیر وار تا کودتا پشت کودتا ی این نظام ویرانگر را با لعاب دخالت بشر دوستانه افشا کند در ضمن مگر دانش سیاسی داشتن برای ناظر بی طرف شما!!!!کافی است که کسی را به داشتن کنش سیاسی و یا کنشگر سیاسی بودن کسی را زیر سوال می برید؟!! بدون داشتن ایدعولوژی مبارزه علیه سرمایه داری مالی توهمی بیش نیست و مهمتر تصور این که در دل فلسفه ی نولیبرال در حال جریان و مسلط دموکراسی خاور میانه ای محقق شود نیز ما را به تو هم مضاعف دچار میکند توصیه می کنم رمان نجیب محفوظ ،رمان نویس مصری را بخوانید رمانی تحت عنوان گدا تا دریابید که چگونه کاپیتالیزم با صفت زالو گونه اش با جذابیت های کاذب خویش در جهت فروپاشی مقاومت ایدعولوژیک مبارزان چپ گرا و یا لیبرال اصیل گام بر می دارد و چگونه آدم هایی را به عیاشی و زندگی در روسپی خانه ها می کشاند بدون تحولی بنیادین در سیستم های سیاسی اجتماعی بله سمیر امین ،حق دارد و نه او که هر انسان آزادیخواه و عدالت طلبی حق دارد دیگر به پایان تاریخ!(لیبرال سرمایه داری ) شک کند پایانی که از پایانی دیگر (توتالیتاریزم روسی در قامت مفتش اعظم) پیروزی ساختگی برای خویش دست و پا می کند بله دانش سیاسی و کنش سیاسی سمیر امین او را وامی دارد تا همچون کالینیکوس با مانیفست ضد سرمایه داری همراه و همگام باشند مانیفستی که به جنگ ،نه می گید اما به مبارزه، آری.مانیفستی که به ازادی و به دموکراسی واقعی باور دارد اما به سیاست های با لعاب بشر دوستانه هرگز.مانیفستی که نشان می دهد خواندن مارکس ضرورت زمانه ی ماست تا بدانیم که سرمایه داری اگر نخواهد جای خود را به صورت بندی سیاسی اقتصادی دیگری ندهد جهانی را به تباهی خواهد کشاند اگر این تباهی را نمی بینیم معلوم است که رسانه های الیگارشی مالی و شرکت دولت ها متاسفانه موفق بوده اند!!

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    و اما درباره ی لیبرالیزم و سوسیالیزم چنانچه خدمت تان عرض کردم طی نوشته ای درباره ی آن دو سخن خواهم گفت اما تا آن روز سخن شوخی -جدی ام را به دل نگیرید ؛ با احتیاط گام بردارید چون نولیبرالیزم دوست خوبی برایتان نخواهد بود چه بسا به محافظه کاری عادت تان دهد
    شاد باشید و سلامت

    • یک شهروند می‌گه:

      (:
      اتفاقا شوخی بامزه ای بود. راست می گویید. به قسم خوردن بازاری جماعت نمی شود اعتماد کرد.
      در این فرصت مقاله سمیر امین را هم خواندم. راستش به حرفهای او هم نمی شد اعتماد کرد. کمی اراده ی سیاسی میان استدلال هایش وجود داشت و نمی شد گفت از موضع بی طرفانه ای واقعیت های جهانی را تفسیر کرده است. او نشانه هایی که از حضور امریکا در کشورهای عربی آورده, این درست. اما نتایج و تفاسیری از که از این حضور استدلال نموده فاقد یک رابطه اثباتی ست. از طرفی او بهار عربی را به جنبش خلق تفسیر کرده و از اشتیاق خود برای اجماع این جنبش با مراکز جنبش کارگری در اروپا و امریکا سخن می گوید. آیا یک آمار واقعی از مردم عرب گرفته شد که نشان بدهد بهار عربی شان حرکتی در مبارزه با امپریالیسم بوده؟ یا صرفا مبارزاتی برای اصلاح حاکمان سیاسی کشورهای خودشان؟
      مقاله سمیر امین ناگزیر ذهن را به این سه نتیجه منتهی می رساند؛
      1- یک جریان فرا قانون و مافیایی بر امریکا و نظام سرمایه داری آن کشور و متحدانش حکم می راند.
      2- بر خلاف اراده آن جریان مافیایی-امپریالیستی, مسامانان جهان بویژه مردم کشورهای عربی به دنبال دموکراسی خواهی و لیبرالیسم واقعی در کشورهایشان هستند.
      3- کشورهایی به نام چین و بویژه روسیه که معمولا صبحانه شان را با وتوی قطعنامه های امریکا میل می نمایند وجود خارجی در این معادلات ندارند.
      4- نظام دموکراسی ارتباطی با منطق و شعور گردانندگان آن ندارد! زیرا ممکن است یک نظام دموکراتیک هم نوع خودش را در منطقه قلع و فمع کند و در عوض به تقویت ضد خودش (بنیادگرایی) بپردازد. تصور کنید در کشورمان بیشتر از صد سال می گذرد و هنوز برخی معتقدند که زمینه های فرهنگی و عقلانی برای برپایی دموکراسی در ایران فراهم نیامده. زیرا دموکراسی نظامی ست که از اندیشه اجتماع جوانه می زند و بر پایه شناخت حقوق فردی و جمعی رشد می کند. و آنوقت نظام سیاسی بزرگترین دولت های دموکراتیک جهان (اتحادیه اروپا و امریکا) دارد به تقویت دشمن شماره یک دموکراسی در منطقه ای حساس م یپردازد.
      چقدر از این تحلیل ها واقعی ست؟ چقدرشان دشمنی با نئولیبرالیسم است؟ بیشتر این نوع مقالات ما را به یاد حرکت بنزهای بزرگ شیشه دودی جلوی هتل های لوکس و قرنطینه می اندازند که یک سری آدمهای فرا قانون دارند به تعیین خط و مشی جهان می پردازند. سمیر امین بیش از اینکه یک دانای سیاسی باشد, کنشگری سیاسی ست. او نقش خود را با این نوع تحلیل ها در فضای قدرت بازی می کند و از موضع بی طرفانه سخن نمی راند.
      با بخشی از سخنان او موافق و با بخشی از نتیجه گیری هایش اختلاف نظر دارم.
      آیا سمیر امین می تواند تصویری از بهار عربی در جهانی بدون حضور کشورهای سرمابه داری به دست دهد؟ آنوقت این بهار چگونه رخ می داد و به کجا ختم میشد؟ به دموکراسی؟

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    درود بر شما
    شهروند گرامی دو کودتا را پیش چشمتان می آورم تا گمان نکنید حرکت دموکراسی خواه و یا آزادی گرایانه و یا رو به آینده ای در خاورمیانه رخ نداده است یکی کودتای آژاکس که اگر اتفاق نمی افتاد تاریخ معاصر به راه دیگری می رفت (در این باره می توان بحث کرد)و دیگری واقعه ای که گمان کنم به این زودی فراموش کردنش همان خطای دیدی است که نولیبرالیزم نعوکان ها به خوبی در ذهن و افکار عمومی از قبل رسانه هایشان جا انداخته اند و آن انقلاب چپها و لیبرال های راستین مصر علیه حسنی مبارک که چگونه با کودتای نخست کنترل و با کودتای دوم و روی کار آمدن ژنرال سیسی به انحراف کامل کشیده شد توصیه می کنم درباب نخست کتاب کودتا ی آبراهامیان را بخوانید و در باب دوم تحلیل 30صفحه ای سمیر امین را و پیشبینی به انحراف کشیدن انقلاب مصر توسط امپراتوری سرمایه یعنی امریکا و همکاران بین المللی اش را
    و اما نه روسیه گلی به سر ما زده است و نه چین که من آن را کشور زندان و خفقان ژورنالیست ها نام میبرم سهم خیانت آشکار این ها نیز چه در تاریخ معاصر و چه در حوزه ی اقتصاد روشن روشن است یادتان رفته که چین امروزی چین سرمایه داری است و روسیه ی امروزی نیز که دست کمی از او ندارد اما تردید نکنید که بنیادگرایی ماری بود که از آستین سرمایه داری امپراتوری شر و جاه طلبی هایش بیرون آمد

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    چند کلمه هست که اشکال تایپی دارد؛ درست آنها چنین است
    1.شرافتمندانه تر
    2.کامنت دوم سطر 15بی گناهی بازار آزاد
    3.سطر 16 در کامنت دوم آنجا که از قید هرگز استفاده کرده ایم یعنی نه سمیر امین و نه مگداف و نه هیچ منتقد مارکسی سرمایه داری اعتقادی به این که بازار ،دموکراسی ایجاد کند ،ندارد

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    کامنت دوم سطر 15( حکایت اعتراف به بی گناهی بازار آزاد)درست است لطفا تصحیح بفرمایید

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    و اما بحث سوم را به مقاله ای مفصل تر موکول خواهم کرد
    باز هم ممنون و سپاس از شما شهروند گرامی و عزیز که از نوع گفت و گو و حتی نقدتان استقبال می کنم بی شک چنین نقدهایی را باید به استقبال شان رفت

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    و اما درباره ی لیبرالیزم و نولیبرالیزم که می توان هم میان آنها تفکیک قاعل شد و هم در بستری خاص یکی را ادامه دهنده ی سیاست های دیگری دانست
    در این قسمت با بخشی از طرز نگاهتان به مردم خاورمیانه موافقم اما همه ی داستان نخواستن و ندانستن خاورمیانه نیست بل علت را در امپراتوری سرمایه و یا به گفته ی چامسکی امپراتوری شر باید جست چرا امپراتوری شر ؟برای پاسخ به این سوال باید به داربست های فلسفی -سیاسی لیبرالیزم و نو لیبرالیزم بازگشت تا معمای مدرنیته نیز در این میان درک و فهمیده شود باید به کسانی که آزادی و حقوق فردی را ملک طلق لیبرالیزم می دانند تذکر داد که مگر نخست فلسفه ی لیبرالیزم نوشته شد و آنگاه مردم آن را در قالب های طرح شده به تجربه نشستند؟!هرگز که آنچه امروز میبینیم حاشا که به نطفه های شکل گیری لیبرالیزم هم شباهتی برده باشد در ادامه پرسشم این است مگر لیبرالیزم بنا بود که با تفسیر خاصی از مذهب دست دوستی دهد و توجیه گر سرمایه داری استثمارگر باشد؟چرا لیبرالیزم از سکیولاریزم روز به روز تهی تر و از اراده های آزاد و آزادی های راستین روز به روز فاصله بیشتری می گیرد و هر جا ندای انجیل پروتستان به گوش می آید آنجا سرک می کشد سمیر امین می گفت لیبرالیزم قرن بیستمی با شکل آغازین صورت و شمایل لیبرالیزم اصیل فرسنگ ها فاصله گرفته است و دلیل دشمنی او با این روبنا درست در جایگیری به حق تاریخی اش بود چون بنا نبود که لیبرالیزم با مذهب(پروتستانیسم)دست دوستی دهد و به وسیله ی نژاد آنگلوساکسون به نسل کشی بومیان سرخپوست بپردازد عملی که اشتراوس را واداشت تا حقوق طبیعی و تاریخ را در دل این فاجعه فریاد زند بله سرمایه داری تاراجگر اگر سینما و سکس و یوگا و عرفان تهی از مغز و معنای کویل وار و بنز و مانکنیسم را به خورد ما ی خاورمیانه ای می دهد چرا تاریخ ما را همزمان به بحران و آشوب دچار می کند و آژاکس ها خلق می کند تا من و تو به آینده نیندیشیم و دایم به بحران بنلادن و ملاعمر و داعش و ….شبها از ترس و وحشت خواب مان نبرد نه ,نه دردا که این حکایت امشب نیست “حکایت اعتراف به به گناهی بازار آزاد حکایتی دروغین و فریب دهنده است تا به گفته ی سمیر امین و هری مگداف گمان کنیم که بازار دموکراسی می آورد و آزادی های فردی را تامین میکند هرگز و هرگز شهروند گرامی یادمان باشد نولیبرالیزم با لیبرالیزم هم تفاوت دارد نولیبرالیزم ایده های چپ انگارانه را حتی به تاراج برده است تا گمان کنیم که صورت آرمان گرایانه اش بر بنیان خصلت محافظه کاری که دارد عینی تر و عملی تر خواهد بود (نیم نگاهی به جان راولز و فریدریش فون هایک بیندازید تا عمق فاجعه ی محافطه کاری را بهتر دریابید لیبرالیزم هابز و جان لاک و برلین و ….به مراتب از راه سوم گیدنزی و بازاز هایک و تز عدالت زیر سایه ی راست راولز شرافتمندانه است

    • یک شهروند می‌گه:

      به گفنه شما اندیشه لیبرالیسم در زمان شکل گیری خود بر اصولی انسانی و ارزشمند تکیه داشت, که بعدها و در طول تدوین نهادهای سرمایه داری به فساد و تباهی و بی ارزش شدن همه چیز کشیده شد. البته این اتفاق به شکلی بسیار فاجعه بارتر بر سر اندیشه های مارکسیستی آمد. با این تفاوت که اقتصاد لیبرال برای رشد و نمو خود پا بر گرده جهان سوم گذاشت, در حالیکه درخت سوسیالیسم برای تناور شدن شاخ و برگ های خودش را بلعید و فرزندان خودش را از میان برداشت.
      به نظر من این دو نگرش باید از متهم کردن همدیگر در بحران های انسانی دست بردارند. به ویژه وقتی پای عواملی دیگر نیز در میان باشد. عواملی که گاه ریشه هایی به قدمت کره زمین دارند و گاه ناشی از خودخواهی چند انسان مستبد و ستمگرند. ما با متهم کردن لیبرالیسم و نهاد سرمایه داری, آنهم وقتی که موضوع جهالتی قطعی در میان است, زیر پای خودمان -شهروندانی عادی- را خالی می کنیم. اگر منتقدین چپ گرا با همان وسواسی که سرمایه داری را نقد می کنند به امکان ناپذیری آرمان های سوسیالیستی اندیشه کنند, شاید به همان راه سومی برسند که خیلی دارند می رسند. راهی اگر چه غیر آرمانی اما شدنی و قابل تحمل! راهی که می گوید اگر قاعده بازی را بلد باشی تمامی حقوق انسانی ات محفوظ خواهد بود و تو تنها باید از میان انبوه کالاهای موجود آنچه را که می پسندی برگزینی.
      برای همینست که اندیشه سوسیالیسم خود ساکن شهرها و کشورهای آزاد است. نان و نشر و آزادی بیان دارد و در مجالس و دولت ها نمایندگانی دارد. به نظر من هیچ نهاد قدرتی در طول تاریخ به اندازه نهاد سرمایه داری معاصر برای اندیشه های چپ ارزش قایل نبوده و به توصیه هایش توجه نکرده است.
      شاد باشید.

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    درود به شهروند گرامی و عزیز
    نخست سپاس از این که در مباحثی اینچنینی و در جهت تن آورده کردن بحث شرکت می کنید و نگاهی گاه از زاویه ا ی خاص و گاه از دریچه ای که من نسبت به آن هیچگاه سر آشتی نداشته ام نوشته ای را بر می رسید و این خود در هر صورت غنیمتی است که برای مفاهمه و گفت و گو و هم افق شدن با هم ضمن اختلاف نظر می بایست ارج نهاد و هم چنان چشم به راه این چنین مباحثی نشست و امر گفت و گو را در این برهوت دیکتاتورهایی که همه ی ما در برساختن و خیانت های ضد بشری شان سهیم هستیم ،به پیش برد
    و اما نکاتی که لازم می دانم در باب بنیادگرایی و دگر موضوع های طرح شده یادداشت شما می بایست بیان کرد از این قرارند؛
    1بنیادگرایی برای تولید بحران پای به جهان مدرن نهاده و هرگز برای تصاحب قدرت نیامده چرا که ماموریت او این نیست یعنی دستوری از بالادست خویش برای تصاحب قدرت به او محول نشده است!! بنیاد گرایی، تاریخ مصرف دارد یعنی رسالتش که تمام شد باید از میان برود !!(به سرنوشت بن لادن توجه کنیم)بنیادگرایی برای رعب و وحشت ظهور می کند تا حضور انتخابات و دموکراسی بزک شده را در خاورمیانه ی ما به وسیله ی شرکت-دولت ها توجیه کند دموکراسی ای که تنها جنس و نوع صادراتی آن باید در خاورمیانه پیاده شود!!بنیاد گرایی سهم خود را طلب نمی کند هر چند مدعی اجرای احکام ناب اما ارتجاعی خویش باشد بل سهم دیگری برتر را در پوشش مذهب با ذات خشونت طلب می کند او نه امر سیاسی را تشخیص می دهد و نه به نجات انسان از منظر آپوکالیسم باور دارد!! (داعش را بنگرید که با خلافت مدعا شد ه اش چگونه با خون ،خون مشوید) بنیادگرایی نه زندگی و زمانه مدرن را پیچیده می بیند و نه به دنبال ساده گی بدور از پیچیدگی زمانه ی معاصر است او دچار عقده های سلبی است بدون توجه به آلترناتیو ممکن،به او آموخته اند که نه بگوید حتی در برابر دموکراسی بزک شده چه رسد به برابری زنان و مردان که نگو و مپرس!!بنیادگرایی به دنبال روزهای پر افتخار گذشته هم نیست ،بازگشت به گذشته اش که دروغی بزرگ بیش نیست برای نپیوستن خاورمیانه به آینده است که اگر غیر از این بود هرگز پسر کشی و یا آینده کشی به راه نمی انداخت !!بنیادگرایی به حقیقت معتقد نیست که بخواهد بدان برسد و آدمیان را بدان رهنمون کند او از حقیقت برساخته ای سخن می گوید که حقیقت برساخته ی تجربه ی تاریخی فرسنگ ها از آن فاصله دارد بنیاد گرایی ساخته ی انسانهای نادان نیست بل ساخته ی عتیقه فروشی نولیبرالیزم و تجارت گرسنگی سرمایه داری است

    • یک شهروند می‌گه:

      درود
      —————-
      1- فرموده ای که “…بنیادگرایی برای تولید بحران پای به جهان مدرن نهاده و هرگز برای تصاحب قدرت نیامده چرا که ماموریت او این نیست….”
      بله! در “1984” جورج اورول نیز یاداوری می کند که برای سال های سال جهان اول بیش از هر چیزی به “جنگ” نیاز دارد. اما نه از آن جنگ ها که برنده و بازنده ای داشته باشد. خیر! از ان جنگ ها که در جایی مناسب و دور از اروپا و امریکا رخ بدهد و تا ابد ادامه بیاید و برای بنگاه های تولیدی بزرگ حرارت و درامد کافی تولید کند و افکار مردم را نیز در جهان به خود مشغول سازد.
      اما شما هرگز رخدادی رو به شکوفایی و صلح در خاور میانه پیدا نمی کنید که آنوقت بشود اثبات کرد که آری! این خواسته امپریالیسم جهانی ست که علی رغم تمایل مردم منطقه به صلح و دموکراسی بحران و جنگ و بنیادگرایی را در منطقه ایجاد می کند و به آن دامن می زند.
      2- منظورم اینست که وقتی شواهد و قراین به سادگی ذهنیت ما را به سمت متهم کردن سرمایه داری و لیبرالیسم غربی سوق می دهند. بعید نیست که نقش مخرب دو عامل اساسی
      1- سیاست های غلط و سودجویانه روسیه و چین در خاورمیانه
      2- ناآگاهی جمعی و دست و پا زدن در اختلافات مذهبی و قومی مردم منطقه را از یاد ببریم. از کجا که این بنیادگرایی محصول سنگ اندازی جهان رده ی دوم در مسیر جهان نخست نباشد؟ از کجا که اندیشه های ضد سرمایه داری پس از هزاران مایل انحراف و تغییر مسیر به ایده بنیادگرایی مذهبی در نیامده باشند؟! از کجا که بنیادگرایی نتیجه فاصله طبقاتی و تبعیض وحشتناک میان فقرای خشمگین و ثروتنمدان محلی در منطقه نباشد؟
      به باور من وقتی پدیده ای در جهان انسانی ما رخ بدهد دیر یاد زود اقتصاد لیبرال آن را کنترل می کند و بر ساز و کارهایش اثر می گذارد. زیرا جهان غرب بر امور تسلط دارد و در عین حال غیر منطقی ست که نسبت به رخدادهای جهانی بی تفاوت بماند. اما این به آن معنا نیست که سازنده بسیاری از این پدیده ها کشورهای غربی و نهاد بزرگ سرمایه داری باشد.
      نتیجه؟! به باور من آنچه درباره بنیادگرایی در کامنت نخست به خوبی بیان فرمودید, سرنوشت بنیادگرایی پس از مواجهه با سرمایه داری ست. اما ممکن است ماهیت و دلیل شکل گیری آن نباشد.

  • یک شهروند می‌گه:

    درباره دوراهی سوسیالیسم و بربریت…
    ————————————————
    داستان بدبینی سوسیالیزم به سرمایه داری یک جورهایی به داستان شغاد و رستم شبیه است.
    رستم مرد کارزار و مبارزه است. شاه کش و در عین حال خسرونشان است. آدمها کشته است و البته ادمها را از مرگ نجات داده است. خطاها کرده است و در عین حال ایرانی را از خطاهای فاحش نجات داده است.
    سیاوش را پرورش داده است و سهراب را کشته است. توران را از پا دراورده و از بد روزگار و بدخواهی نامردمان اسفندیار را از سر راه ایران برداشته است.
    از آنطرف شغاد مردیست که برادر خود را به بی رحمی و کشتار و قساوت متهم میکند. او بر مسیر این برادر دام مینهد و سپس هر دو به کام مرگ می روند. پس از انهاست که سرزمینشان به ویرانی می گراید…
    حرف من اینست که در مبارزه و جدال ناهوشمندانه میان سرمایه داری و سوسیالیسم اجتماعات انسانی آسیب های بسیاری خورده است. نهادها و احزاب سوسیالیست گیاه های پرطراوت و سرسبزی هستند که تنها در فضای باز و آزاد سرمایه داری رشد می کنند و حضورشان برای بر سر عقل آوردن بازار ضروری ست. اما هر زمان که این سبزه ها بیش از حد رشد می کنند, خودشان به دشمنان بزرک انسانیت و آزادی بدل می شوند… ترکیب متعادلی از نگرش اجتماع محور (سوسیالیسم) و اندیشه فرد محور (لیبرال) همواره لازم است.
    ما با دوراهی سوسیالیزم-بربریت مواجه نخواهیم بود. ما با مرگ لیبرالیسم فقط و فقط با تلاش و آروزیی دوباره برای ساختن مجدد لیبرالیسم مواجه خواهیم بود.
    درود مجدد.

  • یک شهروند می‌گه:

    سلام دوباره به شما امراله نصراللهی عزیز
    تحلیل مناسبی از بنیادگرایی داشتید. برایم آموزنده بود. البته در نوع رابطه ای که میان این پدیده و جهان مدرن و متکی بر لیبرالیسم برقرار نمودید تردبد دارم و گمان می کنم ما با یک پایانی به غیر از پایان نظم جهانی سر و کار داریم.
    پس بیایید در ادامه آنچه گفتید این یکی دریچه را نیز به موضوع بحثمان باز کنیم؛
    ————————————————
    1- بنیادگرایی, غریزه ای در تضاد با آنچه هست؛
    پس از نیم قرن زندگی عمده مردم جهان در میانه و اعتدال, پس از آن همه سالهای خاکستریِ نسبیت, که هیچ چیز نه خوب بود و نه بد, و همه چیز در همه جا به شرایط بستگی پیدا می کرد, حالا بنیادگرایی دارد می گوید که خیر! زندگی همان امر آسان و همان راه مشخصی ست که که به واسطه پیچیدگی های بیش از حد زمانه در مه فرو رفته بوده است. زندگی جدال بر سر تصاحب قدرت و تصاحب زمانه است. زندگی هر چه که بوده از اکنون باید آنی باشد که ما ما می خواهیم. (حالا هر چه که باشد, از فروحتن زنان مسیحی در بازارهای شام پس از هزار و چهارصد سال و یا اندیشه حمله زامبی ها به دنیای مدرن!)
    2- بنیادگرایی, بازگشت به اصل!
    از این بازگشت های به گذشته همواره دیده ایم؛ همچون میل به بازگشت به دوران طلایی یونان/بازگشت به روم باستان/ بازگشت به دوران پر افتخار ایران باستان/ بازگشت به صدر اسلام/ بازگشت به سالهای نخست انقلاب…
    این بازگشت ها عمدتا به دو سبب رخ میدهند، یکی به واسطه سرخوردگی از پیشرفت ها و ناکامی های معاصر و دیگری به سبب این تصور که راه را به غلط امده ایم و باید دوباره از محکمترین ایستگاهی که پشت سرمان هست شروع کنیم. برخی از انسان ها پرواز به آینده را در مخیله دارند و بنیادگراها بازگشت به آن روزهای پر افتخار گذشته را…
    3- بنیادگرایی, تیزی و خشونت ناشی از برهنگی حقیقت!
    برخی بر این باورند که حقیقت همچون خورشید است که از این دوردست نورش ملایم و زندگی بخش است اما نزدیک تر که شویم حرارتش زندگی ها را می سوزاند. بنیادگرایی بر این باور است که حقیقت را دریافته است و در نتیجه باید بی محابا و بی احساس ترحم و عواطف به سوی آن قدم بر دارد. این حقیقت ممکن است این باشد که ” زندگی بیهوده و بی هدف است و باید تا فرصتی هست درید و خورد و برد!” آنوقت این گرگ های کاشف حقیقت می افتند به جان گله های ترس و تماشا و همه را از هم می درانند… بنیادگرایی شرایط مواجهه انسان های نادان با واقعیت هاییست که تاب تحملشان را ندارند!
    ———————————————
    اما لیبرالیزم داستان دیگری دارد و اساس آن به لحاظ تئوریک بر آزادی و حقوق فردی انسان ها استوار گردیده است. تقصیر نگرش آزادی خواهی نیست اگر مردم خاورمیانه را با حق و حقوق خودشان کاری نیست. ایراد از بازار آزاد و دموکراسی نیست اگر مردمان شیعه و سنی چشم دیدن همدیگر را ندارند. کجای کار نئولیبرالیزم اشتباهست وقتی بذر احترام به عقاید در خاک خاورمیانه به بر نمی نشیند؟
    نئولیبرالیسم تاجر دوره گردیست که اگر جنسی برای فروختن داشته باشی از تو می خرد و اگر جنسی تقاضا کنی به تو می فروشد. بر سر سفره ات می نشیند و از غذاهای خوبت تعریف می کند و قیمت سفره ات را هم از تو می پرسد, اما تو را بر سر سفره ات نمی کشد! به تو بنز و بی ام و و پنی سلین و نخ و کاموا و جاز و سینما و کتاب و سکس و اموزش یوگا!! می فروشد. از آنطرف هم از گلیم و گبه هایی که داری خوشش می آید و روی سرمایه های گردشگری تو حساب باز می کند. پول داشته باشی برایش عزیزی. پول هم نداشته باشی اگر شهروند کشورش باشی تو را بیمه می کند و خدمات حداقلی به تو می دهد. البته به مردمی که مرگ بر این و آن می گویند حلوا خیرات نی کند.
    نئولیبرالیسم همان آزادی خواهی است که بر سر عقل آمده و حاضر نیست برای آرمان های بشری قهرمان بازی در بیاورد. می داند که به زور نمی شود در جایی آزادی و دموکراسی برپاکرد. به همین خاطر تحریم میکند و می گوید ما دیگر نمی آییم جلو, شما اگر میخواهی غیر از این باشد بیا پای میز گفتگو! نئولیبرالیسم پس از آنهمه درگیری و جنگ و جدال, اکنون کنار کشیده است و از مناقع و حریم خودش دفاع می کند و به کارش نیز ادامه می دهد. تو از او گلوله می خری و به من می زنی. من از او تانک می خرم و خانه ات را ویران میکنم… حرفم اینست که ایرادهایی که بر بنیادکرایی گرفتید به جا و درست است اما این اشکالات به جهان بازار آزاد بر نمی گردد. دنیای بازار آزاد مشکلات خودش را دارد اما نباید این بار کج را دیگر بر دوش دنیای آزاد بگذاریم.
    حود شما با هر نگرشی که می دانی وارد مناقشات بی پایان مردم خاور میانه و شمال افریقا شو! ببین که چه بر سر نظریه ات می آورند و کاربست آن در نهایت چه از آب در خواهد امد.
    به باور من جهان انسانی در خاور میانه دارد از مرحله ای گذر می کند و به جهانی دیگر وارد می شود. فرایندی که گویی چون با سرعت همراه است تولید گرما و حرارت بسیاری می کند.
    درود

  • مسافر می‌گه:

    نصر سلام، خبری از بعاتریس و یا بیاتریس نیست

200x208
200x208