تاریخ درج خبر : 1393/05/21
کد خبر : ۳۳۹۲۶۰
+ تغییر اندازه نوشته -

« چماق! »

سایت استان: دکتر مهدی غفاری
……
عرض کنم که من؛ یعنى قهرمانِ قصه ى ” چماق ” به قلمِ آقاى نویسنده ( یا همین دکترِ خیالبافِ خودمان! )، سالها پیش در مقطعِ دکتراى پژوهشِ هنر در دانشگاهِ غیرِ آزادِ شهرِ ” دارقوزآباد ” مشغول شده بودم به درس و مشق.
آن روز و روزگار، من مردى بودم سى و شش ساله و مجرّد که قدّم میانه و اندامم متناسب بود! موهایى داشتم به طرزِ شگفت انگیز و ” تو دل برویى ” سیاه و سفید! با بَر و رویى سبزه و خشن اما اثرگذار و مردانه!
( البته من هیچوقت آدمِ از خود سپاسگزار و خود شیفته اى نبوده ام. این ” تو دل برویى ” را هم که اینجا گفته ام، در همان روزهاى هم خوب هم بد! از دخترانِ زیادى شنیدم. یعنى این، حرفِ یارانِ نازنینم بود که ؛ تو با این موهاى شگفت انگیز و تأثیر گذار و این بَر و روىِ یکّه و منحصر به فرد! نه چنان کم سن و سال و پسرانه مى زنى که ما را از بچّگى و نپختگى ات بترسانى و نه چنان کهن سال و پیر که ما را از ناتوانى و دم سردى ات گریزان کنى! )
بارى!
زورِ بازویم بدک نبود و در راه رفتن، قدم هایم را استوار و مطمئن برمى داشتم.
و اگر بگویم بخش زیادى از شورِ هواخواهانم به همین شیوه ىِ راه رفتن و ژستِ مردانه بر مى گشت، باور کنید کم و زیاد نگفته ام.
برتر از همه ىِ اینها البته زبانم بود؛ زبانى چرب و نرم و آشنا به کلمات و جملات معجزه انگیزى چون
” عشقِ سپید روىِ سیاه موىِ من!  تو را به اندازه ىِ ابدیتِ یک بوسه، دوست مى دارم! “
” به چشم و دهانِ تو مى اندیشم، پس هستم! “
” بى رنگِ سبزِ خنده ىِ تو! زندگى هرگز! “
” مهرَت براى زندگى بس است! “
” تو را همانگونه که هستى اى پرى! مى خواهم. “
و از این قبیل جملات با همه ى چَم و خَم و زیر و بَم هایش!
آرى! من! یک همچون کسى بودم براى خودم و یک همچون مردى براى سیمین برانِ زیبارو!
چه باک اگر بارهاى بار، وقتى در کوچه باغ هاى شمالِ شهر دست در دستِ یکى از این حوریان به گُلگَشت هاى عاشقانه و پچ پچ هاى مهرورزانه مشغول بودیم، ناگه از غیب سر و کلّه ىِ بَر و بچه هاى گَشت ( که جز سلامتى برایشان آرزویى نداشتم و ندارم ) پیدا مى شد و کار مى کشید به جاهاى باریک! که البته هر بار هم یک جورى از همان جورها که همه مى دانند و از همان راه هایى که در اینجور مواقع، همه مى روند، کار درست مى شد و بر مى گشتیم به نقطه، سرِ خط! روز از نو، روزگار از نو!
بله!
همین من! یک پیکانِ دنده نقره اىِ سفید رنگى داشتم که بد جورى عاشقش بودم؛ هم کارم بود، هم نانم بود، هم گاهى خانهْ ام، هم اسبِ یکه سوارم، هم فیس و افاده ام و هم مایه ىِ احساسِ توانمندى ام.
و این عشق و دلبستگى تا آنجا بود که هر روز سوارش مى شدم و مى بردمَش در یکى از همان کوچه هاى شمالى بر لبِ یک جوى بزرگ، بى اعتنا به این تابلوى هشدار که؛
“لطفاً از شستنِ ماشینِ خود در این مکان خوددارى کنید.”
همانجا از سر تا پا و به تمامى مى شستمَش.
خوب! نویسنده ى آن تابلوىِ ” نشور! ” از کجا مى دانست حکایتِ عاشقانه ى من و این پیکان را! که اگر مى دانست همانجا زیرآن جمله ىِ آمرانه ىِ خود مى نوشت؛
” به جز پیکان ناز و عروسِ آق فلان!  که قدمش روىِ چشمِ همه س!”
بارى!
زندگى در ” دارقوزآباد ” که شهرى بود در ” ناکجا خراب! ” هم تلخ بود و هم شیرین! در واقع زندگى در یک همچون جایى مانند حالِ بچه اى بود که با یک دست، آب نباتى به دهانش مى گذاشتند و با دستى دیگر یک چَکِ محکم به صورتش مى زدند و این کار را نه یک بار و یک روز که مدام و همیشه در همه ى عمر تکرار مى کردند.
با آبنبات،
دهانِ بچه شیرین مى شد و بر لبش خنده اى جوانه مى زد!
و با چَک،
آن مزه ى شیرین از مخِ بچه مى پرید و گریه اش به آسمان بلند مى شد!
با آبنبات،
امید به تغییر از راه مى رسید!
و با چَک،
امید بر باد مى رفت و ترس بر همه ى وجود سایه مى انداخت.
با آبنبات،
شادى و شور تا تهِ زبان احساس مى شد.
و با چَک،
تلخىِ درد، مغزِ استخوان را در هم مى کوبید.
بگذریم …
کوتاه آنکه در یک چنین اوضاعِ ” چَک – آبنباتى “، من بودم و این پیکان! …
تا اینکه یک روز، نمى دانم چرا و چگونه، اما یکباره شستم خبر دار شد که
– اى دلِ غافل! یک چماقِ خوش دستِ کار درست که براى روزِ مبادا مى گذاشتم در ماشین، نداشتم.
و این الهامِ برآمده از ژن، کارِ خود کرد و تا مرا یک روزِ تمام از کار و زندگى نیانداخت و نبُرد به محله ىِ کولى ها دست از سرم برنداشت.
در محله ىِ کولى ها پس از کمى پژوهش و پرس و جو، کار به فرجام رسید و یک چماقِ خوش دستِ تمام عیار گیرم آمد؛ چماقى که تنها با یک نگاه به آن، زور و ابهت را با گوشت و پوست و استخوانت احساس مى کردى چه رسَد به اینکه آن را در دست مى گرفتى؛ خود به خود بادى به غبغبت مى آورد، حسى سرشار از زور در بازوانت به جریان مى انداخت و جانى تازه در کالبدت جارى مى ساخت!
با وجودِ چنین چماقى، به خودم صد لعنت فرستادم که چرا تا پیش از آن به فکر این چماق نیفتاده بودم. با این حال به خودم دلگرمى دادم که ” ماهى را هر وقت از آب بگیرى، تازه است! “
بارى!
چماق را خریدم و گذاشتم در پیکان!
کجاى پیکان؟
کنار صندلىِ راننده، جفتِ ترمز دستى، بیخ گوشِ خودم! یعنى یک جایى که دمِ دست باشد براى روزى روزگارى که به کار آید و کارى از پیش برده، حرفى را به کرسى بنشانَد!
اما مدت زمانِ زیادى آنهم به سرعت برق و باد گذشت و علیرغمِ آنکه روز به روز از ” آب نبات ها ” کاسته و بر ” چَک ها ” افزوده مى شد، جنابِ مستطابِ چماق همچنان خوش نشین و بى مصرف، همانجا در پیکان، بیخِ ترمز دستى جا خوش کرده و به کار نمى آمد؛
تا اینکه زد و یک روز داشتم همراه با یکى از همان رفقاىِ شفیق ( که نه یک دل، بَل هزار دل به او باخته بودم ) سوار بر پیکانِ عزیز در یکى از همان کوچه باغ هاى دل انگیز شمالى از گُلگشتى عاشقانه و بهارى، لاک پشت وار برمى گشتم.
من را مى گویى؟!
بوى بهار در دماغم
یار نازنین در کنارم
عطر خوشِ زن در مشامم
و شورى وصف ناپذیر در سرم
مست از تبِ تندِ این عشق که حال و هوایم را به اوج رسانده بود، راندم و راندم تا رسیدم به جایى که به یک ناگه کوچه باریک مى شد و به فاصله ى چیزى حدودِ سى متر جز براى عبور یک ماشین فضاى دیگرى براى جولان نداشت.
همزمان از آن سوى کوچه و در همان باریکه راه، جیپى روباز و قرمز رنگ هم گرد و خاک کنان اما چراغ زنان مى آمد با این هشدار که
– من در میانه ىِ راهم! تو، اى راننده ىِ پیکان، در آغازِ راه. پس نیا! بگذار من بیایم و بگذرم! بعد، نوبت از آن تو ست… ( یک چیزى در این مایه ها! )
خوب! راستش من همان اول حتى قبل از اینکه جیپ چراغ بزند، تصمیم داشتم بزنم کنار تا او بیاید و بگذرد اما نمى دانم
پشت سرِ هم چراغ زدن و گرد و خاک کردن جیپ
یا این بادِ برآمده از عشق و فرو خزیده در کلّه ام
شاید هم ناگاه و به یک باره افتادنِ نگاهم به جمالِ انورِ چماق! ( همان جناب مستطابِ چماق که تا آن روز بیکار و به درد نخور کنار دستم فتاده و از یاد رفته بود )
باعث شد تا چشمم را بر آن جیپِ چراغان ببندم و هشدارِ ناز و نازکِ زن که ( – مرو! )  را پشت گوش بیاندازم
و بى خیالِ مراعاتِ راه، گاز بدهم سمتِ باریکه راه! هر چه باداباد!
و راندم و رفتم.
حالا جیپ هم ( البته آهسته تر از قبل ) مى آمد. از پشتِ فرمان که به راننده ى جیپ نگاه کردم، جز سر و گردنى جمع و جور هیچ ندیدم. همین ” ناچیز دیدنِ طرفِ مقابل که به زور از پشت فرمان پیدا بود ” مایه ى دلگرمىِ بیشترم شد.
خوب! آن لحظه در ذهنم چه مى گذشت؟
اینکه مى تازم و مى روم سینه به سینه ىِ این مردک مى ایستم. بعد جَلدى پیاده مى شوم و محضِ امتحان، چماق را هم با خود مى برم و چنانش مى ترسانم که دیگر نه از این راهِ باریک که در هیچ راهى حتى اگر برّ و بیابان باشد، هوس گرد و خاک و جولان نکند! اینگونه که باشد، هم ضرب شستى به یک آدمِ حریص نشان مى دادم، هم چماق را یک امتحانى مى کردم و هم خود را در چشم و دلِ زن، عزیزتر و تواناتر نشان مى دادم.
با این حساب و کتابِ سرانگشتى راندم و رفتم تا رسیدم به چند مترىِ نزدیک جیپ! در یک لحظه هر دو گرد و خاک کنان ایستادیم.
من امان ندادم. حتى ماشین را خاموش نکردم، ترمز دستى را کشیدم و چماق را به دست گرفتم، بعد در یک جمله، خیلى جدى و محکم به زن ( که هى به من التماس مى کرد براى بى خیال شدن و عقب نشستن! ) گفتم؛
– بشین تو ماشین و ببین چیکارش مى کنم!
و جلدى از ماشین پریدم بیرون، با دستهاى از دو سو رها کرده در باد و گام هایى محکم به سمتِ جیپ و راننده اش تاختم. با این حال او که به نظر مى رسید از هجوم من و آن چماقى که در دستم بود، ترسیده باشد، همانجور پشتِ رُل نشسته بود و تکان نمى خورد، اما من سرسخت و چماق به دست، رفتم و رفتم تا رسیدم به نزدیکىِ ماشین و همزمان با چماق به او اشاره کردم و فریاد زدم؛
– اگه مردى بیا پایین، بینم! مرتیکه ىِ فلان فلان شده! حالا واسه من قلدر بازى در میارى! بیا تا بهت نشون بدم ” یه من ماس چِقَد کره داره! “
این را که گفتم، انگار به تریجِ قباىِ یارو برخورد، در را باز کرد و از ماشین پیاده شد.
حالا من داشتم در سایه ىِ چماق و با خیالِ راحت از اینکه طرف چیزى بارَش نیست، یکریز و پیاپى داد و قال مى کردم و رَجَز خوانان او را به میدانِ جنگ و آوردگاه فرا مى خواندم که ناگهان با پیاده شدنَش از ماشین و عیان شدنِ قد و هیکلَش که از ” رستمِ دستان! ” چیزى کم نداشت، کلام در کامَم خشکید و یکباره قفل کردم.
در دلم به خود گفتم؛
– اما اینکه پشتِ فرمون خیلى جوجه مى زد!!!!
راستش در آن لحظه نمى دانستم اشکالِ کار به کجا بر مى گشت که اینطور شده بود؛
شاید آن بهار مستى و عشقِ ناب ! سبب شده بود تا من از خود بیخود شده، خودم را خیلى خیلى بزرگ و در نتیجه ىِ این ” خود بزرگ بینى ” طرفِ مقابل را خُرد و ناچیز ببینم
شاید هم این به اثرِ تریاک گونه و سُکرآورِ ” چماق! ” برمى گشت که به طرزِ ناخودآگاهى و بى آنکه به کم و کیف و عاقبتِ کار بیاندیشد، دستم را کشیده و برده بود سمتِ میدانِ نبرد!
شاید هم آن مرتیکه، صندلىِ ماشینِ خود را کشیده بود پایین و اینجورى حال مى کرد
به هر حال ماجرا هر چه بود، حالا در آوردگاهِ میانه ىِ راه، من مانده بودم تنها و چماق به دست در برابرِ مردى ستبر سینه و تنومند که همینطور بى واهمه و ترس از من ( انگار نه انگار که یک چماق در دستم داشتم! ) آمد و آمد تا رسید نزدیکِ من و بى آنکه چیزى بگوید، ایستاد و خیره در من نگریست.
من که ترسیده بودم و به سببِ این ترس و آشفتگىِ مغز، دیگر نه راهى به پیش داشتم و نه پس؛ از سویى مى دانستم که یک زنِ زیبا در پیکان نشسته و هرچند آشفته و نگران اما به تمامى چشم دوخته به من! چاره ىِ دیگرى به مخَم نرسید جز آنکه ایمانم به معجزه ىِ ” چماق ” را از دست ندهم و سرنوشت را بسپارم به دستِ مبارکش! باشد که مرا، هم از آن تنگنا و مخمصه رها کند و هم آبرویم را نزدِ زن به قیمتى درخور بخرد؛ پس دل زدم به دریا و هر چه باداباد، پاها را پس و پیش کرده، گارد گرفتم و چماق را با همه ىِ زور بازو و جان به سمتِ کتف و کولِ طرف، جنباندم.
مرد با نیمچه تکانى در حدّ عقب کشیدن سر و سینه ( نه چندان که زحمتش شود )، جا خالى داد.
این جا خالى البته باعث نشد که من به خود آیم و بى خیال شوم. براى دومین بار گارد گرفتم و آماده شدم تا این بار محکم تر و دقیق تر از قبل به قصدِ کُشت! چماق را شلیک کنم که ناگهان ” رستمِ دستان! ” پا پیش نهاد و خم شد به روىِ من، با یک دست چماقِ در حال شلیک را از چنگم به در آورد و با دستى دیگر به سینه ام کوباند و مرا به عقب هُل داد.
با این ضربه، من! سکندرى خوردم و چون پرِ کاهى در باد عقب رانده شدم.
تا به خود آمدم دیدم که در میدانِ جنگ و ستیز، یکسو پهلوانِ زورمندِ مسلّح به چماقى ست که استوار ایستاده و در هر لحظه آماده ىِ هجوم و انهدامِ حریف است و در سوى دیگر، پهلوان پنبه ىِ زار و نزارى که چماق از دست داده و لرز لرزان، هر آینه قرار است دَک و پوزَش به خاک مالانده شود؛
پس مهلتش ندادم، دو پا داشتم، دو پاى دیگر هم قرض کردم و به سانِ یوزى که از چنگِ شکارچیانِ تفنگ به دست مى گریزد، گریختم.
از کجا؟
میدانِ نبرد.
به کجا؟
سمت و سوى پیکان.
تا چه مى کردم؟
سوارِ پیکان مى شدم و دنده عقب گرفته از مهلکه مى گریختم.
تکلیفِ آن همه لاف در ضربِ  شست گرفتن از راننده ى جیپ چه مى شد؟
تکلیفى نبود! یعنى با آن اوضاع و احوال، ماندن و مبارزه برابر بود با خفّت و کتک؛ گریز عاقلانه ترین راه بود.
پس حکایتِ آن زن و این آبروى بر باد رفته چه مى شد؟
در آن آوردگاهِ ” ماندن به قیمتِ مرگ یا گریز به قیمتِ جان! ” چه کسى به فکرِ زن و زیبایى و عشق بود که من باشم!
بله!
گریختم. آنهم چه گریختنى!
تند چون یوز!
جَلد چون باد!
انگار که پرشِ یک خاطره در ذهن
یا شلیک یک تیر از دهانه ىِ یک تفنگ!
گریختم و رسیدم به پیکان! در را با شتاب باز کردم و پریدم روىِ صندلى. همزمان که جیغِ زن در گوشم مى پیچید و مرد هم چماق به دست اما نه چنان پر شتاب در پى ام روانه بود، ترمز دستى را کشیدم و دنده عقب گرفتم. بعد پا را گذاشتم روى گاز و پیکان جا کَن شد! غافل از اینکه آن کوچه ىِ از دو سو محاصره شده با دیوارهاى خشتىِ بلند، بن بست بود و درست پشتِ همین پیچِ نخست مى رسید به ” ن! “، نقطه ىِ پایان.
البته در آن شَلَم شورباىِ گریزِ ناگزیر که از سویى یک زن در کنارم واویلایى راه انداخته بود آن سرَش ناپیدا و از سویى دیگر مردى مسلّح به چماق براى در هم کوفتَنم پیش مى آمد، من به همه چیز فکر مى کردم جز به بن بست بودنِ راه!
پس گاز دادم و پیچ را به چشم بر هم زدنى پشتِ سر نهادم که ناگهان خود را از همه سو در محاصره ىِ دیوارهاى خشتىِ بلند دیدم. دو پا جفتکى رفتم روى ترمز و گرد و خاک کنان ایستادم. حالا دیگر در پشتِ سر، دیوار بود و پیشِ رو، جیپ! نه راهِ فرار داشتم و نه زانوىِ جنگ! همانجا در محاصره ى دیوارها، شیشه ها را بالا کشیده، درها را قفل کرده، چشم به راهِ بازى تقدیر و سرنوشت میخکوب ماندم.
و این نشستن و ماندن در پیکان، بى اندیشه ىِ انجامِ هر کارِ دیگرى، عاقلانه ترین کار آن روزم بود.
بارى!
چشمتان روز بد نبیند. بالاخره آن گرسیوَز از راه رسید و آمد کنارِ پیکان، بى آنکه حتى نیم نگاهى به منِ فرارى و همسفرِ زَهره ترکیده ام بیاندازد،
چماق اول را بر کاپوت کوبید!
( کاش بر سرم مى کوبید. )
چماق دوم را بر درِ راننده کوبید!
( کاش بر گردنم مى کوبید. )
سومى را با همه ى زورش بر سقف کوبید!
( کاش بر پهلویم مى کوبید. )
و بعد بى آنکه حتى یک کلمه بگوید، آمد و ایستاد کنار در، سمتِ من! با چشمهاىِ عقابش نگاهم کرد و دید که چگونه در خود و صندلى ام کز کرده و خاموش مانده ام؛ بعد نگاهى خشن و مردانه به همسفرم انداخت و پس از آن سرى به نشانه ىِ ” ندانم کارىِ برخى آدمها ” تکان داد، چماق را پرت کرد روى جامِ جلو، کنارِ برف پاک کن ها و همانجور که آهسته و بى شتاب اما مطمئن، آمده و زده و ما را ترسانده بود، راهش را گرفت و برگشت سمتِ همان جاده ىِ باریک!
و ما یعنى
من، مردِ کتک نخورده اما داغان از لَت و پار شدنِ پیکان
و او، زنِ ضرب نادیده اما گریان از تماشاى خشونتِ عریان
به زور نفَسى کشیدیم و آنقدر ماندیم تا جیپ آمد و جلوىِ چشمِ ما پیچاند سمتِ درِ یک باغ در همان انتهاى کوچه و بعد بوقى زد و کسى آمد، در را گشود و جیپ رفت داخلِ باغ و در بسته شد و دوباره سکوت، سکوتِ سرد، به کوچه برگشت.
با رفتنِ جیپ، خیالم از هر ستیز و یورشى راحت شد، پس پیاده شدم و نگران به پیکان نگاهى کردم. کاپوت، چپیده! در، فرو رفته و سقف، گود برداشته بود. کاردم مى زدى، خون در نمى آمد. کاش مى توانستم و مى رفتم سراغِ مردک، مادرش را به عزایش مى نشاندم، اما زهى خیالِ باطل! کار از کار گذشته بود. در این آه و افسوس، چشمم افتاد به چماق!
جنابِ نامستطابِ چماق،  همانجا کنارِ جامِ جلو، بیخِ برف پاک کن ها، دَمَر و پَکَر افتاده بود و از آن هیبتِ غلط اندازِ پیشین و آن باد و باروى قدرتش هیچ خبرى نبود.
دست دراز کردم و با بى میلى آن را برداشتم؛ شده بود تکه چوبى پوسیده و خشک و بى رمَق که هیچ بارَش نبود. بردم و پرتش کردم در صندوقِ عقب، بعد برگشتم، سوار شدم و با دنده سنگین، بى هیچ شتابى راه افتادم.
حالا در پیکان ( پیکانِ عزیزِ لَت و پار! )
نه از عشق خبرى بود
نه از بوىِ خوشِ زن
و نه از بهارِ نارنج!
چماق هم که تکلیفش معلوم بود.
تا نیم ساعتِ دیگر یعنى وقتى رسیدم به پلِ بالا بلندى که در گوشه اى از شهر بر یک رودخانه ىِ خشک بنا شده بود، هیچ سخنى حتى یک کلمه میانِ من و زن! رد و بدل نشد.
به پل که رسیدم، زدم کنار و از ماشین پیاده شدم. رفتم و چماق را از صندوق عقب برداشتم. بعد راه افتادم و یک گوشه اى، کنارِ دیواره ىِ کوتاهِ پل ایستادم. نگاه کردم. تَلى از زباله را آن پایین ریخته بودند. موش هاى درشتى در زباله ها جولان مى دادند و بوى تندِ تعفنى به مشام مى رسید. مهلتش ندادم، بى آنکه براى یکبارِ دیگر هم که شده به چماق نگاهى بکنم، آن را با تمام قدرت پرت کردم میانِ زباله ها…

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • سیروس جهانشاهی می‌گه:

    سلام مهدی جان مطالب خوبت راخواندم ولذت بردم مطالب طنز مرا هم بخوان نظرت را بدانم خوشحال میشوم سیروس جهانشاهی 09132223204

  • هادی می‌گه:

    مشکل اینجاست که هر کس چماق دارد ، می گوید حق مطلق بامناست ودیگران شکرمی خورند اظهار نظرکنند ، داعش میدراند و سر می برد ، آمریکا بمباران میکند وقتل عام ، نتانیابو نسل کشی موشکی ، طالبان منفجرمیکندو انتحاری راه می اندازر و…. همه هم قاطعانه می گویند ما محقیم راستی دراین شلم شوربای وانفسا ، حق باکدام است ؟ آیا حق به آنان چماق داده ؟ یا چماق به آنها حق ؟ نظرشماچیست ؟ راستی یادم رفت ، بیله وحشی بوکوحرام را !!

  • یک شهروند می‌گه:

    سلام دوباره به شما
    مهدی غفاری عزیز
    ————————
    اگر پرسش این باشد که در دنیای امروزی کدام زبان مفهوم تر ست؟ زبان اندیشه و یا چماق؟! به باور من زبان چماقی که
    1- در دستی مورد اعتماد و مقبول مردم باشد.
    2- در مسیر منطق و یا اراده همگانی به هوا برود.
    3- از قدرت کافی برای ضربه زدن به دیگری برخوردار باشد.
    —————–
    به همین خاطر است که بسیاری از زورگویان دنیا زبان دیپلماسی از نوع امریکایی را خوب می فهمند. در حالیکه گوش هیچکس حتی همین افغان های همسایه مان برای یک لحظه هم به “مدیریت جهانی” ما بند نبود!
    و یا اگر چماق بالای سر ولادیکیر پوتین نبود, بعید بود هنوز نام اوکراین به روی نقشه های جغرافی مانده باشد. و یا سال ها پیش صدام کویت را به املاک خودش ضمیمه کرده بود و بک آب هم رویش! این یک نظریه ای است که می گوید مشکل از چماق نیست. مشکل زمانی ست که چماق به دستی نابلد با اندیشه ای نادرست و یا شخصیتی ناقص افتاده باشد. مثل همین آقای “من” که مثلا با آن لحن قلدر مابانه اش با نویسنده صحبت کرده است. که البته فکر میکنم بسیاری از نقد ها و نظرات در مورد این مقاله بازتاب همین اندیشه است و این حرف تازه ای نیست.
    ————–
    با این همه حتی همین چماق های واقعی که با چوب و فلز و کابل و … ساخته می شوند هم گاهی وقتها به درد می خورند. آنجایی که در برابر تهاجمی بی منطق هیچ فریادرسی نیست و بدن نیز به تنهایی از عهده دفاع از خود بر نمی آید.
    آنجا باید بی رحم و سریع بود و نباید با فکر کردن به عواطف و احساسات رقیق, جان خود و یا نزدیکان خود را به خطر انداخت.
    ————-
    از آن گذشته بسیاری از مردم شغلشان یک جورهایی چماق داری ست؛ بسیاری از دربان ها/منشی ها/ پرسنل انتظامی و نیروهای امنیتی با باتوم و چماق های الکتریکی در فضاهای عمومی و خصوصی چماقدارانی هستند که در فضای اجتماعی سالم حضورشان مردم را آزار نمی دهد.
    ————
    نتیجه؟!
    فرهنگی که چماق را ناپسند می داند, بیش از هر فرهنگ دیگری باید راه درست استفاده از آن را بیاموزد و همیشه چماقی بزرگتر از چماق های دیگر داشته باشد. زیرا هیچ مهاجمی در این جهان با اندیشه و حرمت قدم در راه حمله به دیگری نمی گذارد.
    چماق برای دفاع آری! و جز برای آن, هرگز!
    ——–
    درود بر شما

  • محمد دورقی می‌گه:

    «ارجحیت محتوا بر قالب» مورد نظر است که در توضیح قبلی ام سهوا بر عکس نگاشته شده است.

  • محمد دورقی می‌گه:

    جناب آقای کاظمی نکته سنجان حجم و پست و تلگراف تمام ذهنشان را به فرم اختصاص نداده اند اما در نکته ای که حضرتعالی گنگ یافته ای هیچ گونه ابهامی ندیده اند. بن بستی آن کوچه هم در واقعیت هنری و هم در واقعیت ابژه ای قابل درک است. در واقعیت هنری نشانه شناسانه است و نماد بن بست افکار و در واقعیت عینی هم به ترتیبی که خود جناب آقای غفاری توضیح داده اند بن بستی آن کوچه قابل تصور است. ارجحیت قالب بر محتوا کشف حضرتعالی نیست و بنده هم به صبغه روح و ابداع شخصی بها می دهم و در توضیح دومم آن را خدمت نویسنده محترم مرقوم کردم. مرا که با اسم و عنوان نظر گذاشته ام و نگاه محترمانه ای به داستان داشتم این گونه با کنایه سبک مورد خطاب قرار داده اید و آن ناشناس را که به هر حال طبق بضاعتش نظر داده است ، مخالف نور و روشنایی لقب داده اید. یا در تاویل و هرمنوتیک یگانه اید و یا در بازیافت چماق از آن رودخانه متعفن!!!

  • دکتر محمد غلام نژاد می‌گه:

    با سلام،
    چماق و چماقیسم یک تفکرونوعی دگماتیسم ور افتاده واز ان کسانی است که قدرت تحمل عقیده مخالف و چانه زنی برای دفاع از حقوق خود را هم ندارند.ممکن است فردی با این تفکر که فصل چماق به سر رسیده ،چماق را درون زباله دان انداز د ولی به دلیل تفکر غلط دنبال به روز کردن چماق خویش تفنگ برنو یا اسلحه کمری می خرد و تواناییهای چماق را افزایش میدهد.البته با تمام احترامی که برای برنو قایلم.مهم تغییر تصویر فرد ازچماقداریست.می شناسیم افرادی را که حتی چماقی هم نداشته ویا ندارند ولی دیدگاهشان توسل به چماق برای حرکت به جلوست .و این یعنی درماندگی وعدم تحمل مخالف.

  • مهدى غفارى می‌گه:

    بهزاد جان!
    ” دارقوزآباد ” شهرى ست با کوچه هاىِ بن بستِ بسیار! بى نشانه یا تابلویى جهتِ اطلاع!
    رونده اى که پا به این کوچه ها مى گذارد، تا نرود و با سر به دیواره هاى سنگى و سختش برنخورَد، از بن بست بودنشان آگاه نمى شود.
    و این خود دردى ست که عمرى عمده از شهروندانِ شهر، بر باد داده و تلف مى کند…
    کوچه باغِ داستان ما نیز، کوچه ایست اگرچه از چپ و راست در محاصره ىِ باغ ها، بن بستى ست که نه راه به جایى مى برَد و نه رونده را به جایى مى رسانَد.
    هر که در آن مى رانَد، شاید به سایه سارِ چنار یا گردویى برسد یا خلوتى براى معاشقه بیابد یا لبِ جوبى براى نشستن و تأمل بیابد اما در فرجام، به ناچار باید راهِ رفته را برگردد و برسد به همان جا که از آنجا شروع کرده و راه افتاده یعنى پس از آنهمه رفتن، باز برگردد به آ نقطه ى آغاز!
    بدتر از بد آن است که در این کوچه وقتى بر مى گردى، کسانِ دیگرى را مى بینى که مى روند تا دوباره برگردند!
    ( پیکان پیش از آن رفته و در برگشت به جیب برمى خورَد! )
    ( کلّه اى که از عشق داغ است چه مى داند که راه کدامست و از کجا تا به کجاست و … )

    درود بسیار بر تو باد.

  • بهزاد کاظمی می‌گه:

    دکتر جان مثل همیشه زیبا بود اما یه نکته جالب داشت: این پیکان کذایی چطوری از یک بن بست به جیپ مذکور برخورده بود؟ و جالبتر اینکه نکته سنجان حجم و پست و تلگراف که تمام ذهنشان درگیر شکل و قالب و فرم است هم مدقق موضوع نشده اند تا گیر بدهند به ایراد شکلی عجیب نوشته جالبت که خود نوعی ضعف تم یا پیرنگ داستان است و فضاسازی قالبی می نماید بجای ساخت مسیر برای روایت داستانت!
    اما مهم این است که محتوا بر قالب چیرگی دارد و ارزش بسیار نوشته های وزین شما و جوهر متراوش از مغز نغز آنها تمام مشکلات فرمی و قالبی مذکور را پوشش می دهد به نحوی که حتا برای اهل پست و تلگراف بخیه کار پست مدرن هم به چشم نمی آید تا باز هم مشخص باشد که به قول برشت کبیر گرچه هنر به فرم نیاز دارد اما آنچه آنرا هنر می کند محتوا و اثر و ماهیت آن است که تمام فرم ها بدون مخاطب پشیزی ارزش ندارد و ارزش قلم چون تویی همین اثرگذاری عمیقت بر محیط پیرامونت می باشد و یادش بخیر دوران سرمقاله های ارزشمندت در آذرنگ که شاید از معدود نشریات واقعی دیارمان بود در زمان هدایت و سرقلمی شما.
    خلاصه کلام قلمت را عشق است و اثر عمیقش بر درون مخاطبان پیگیر و مشتاق نوشته هایت.
    اما نکته جالب بعدی اینکه بعد از مدتها مطلب جناب دکتر باتمام دوری از حاشیه ها و زواید با مخالف خوانی جماعت خاصی روبرو شده است که ایکاش لااقل دارای نام و نشان روشنی بودند تا آدم مخالفان نور و روشنایی را بهتر و دقیقتر بشناسد در این وانفسای …

  • هي ودر می‌گه:

    ای هم استانی دردمند صاحب نظر! خوب تشخیص دادی و خوب نوشتی.سرگذشت چماق سرگذشت خشک بی روح بی نشاط .خشک شکننده عاری از طروات شور نشاط.با اختصار و دل بی طپش نوشتی:اینجا به نظر می رسد جای مطالب ادبی نیست
    هرچند نویسنده بسیار بسیار زیبا می نویسد
    اما مخاطب سایت خبری دنبال این مطالب ادبی نیست
    ونویسنده بایدمحمل دیگری پیداکند…راست می گویی جای چماق اینجا نیست .تو هم زجر کشیده ای مثل چماق هستی خشک،تنها،عاری از شور نشاط…دل مرده ای و ره گم کرده…و چه خوب قهرمان داستان پی به هویتی چماق برد و او را به جایگاه راستینش همان جایی که بوی تعفنش انترنت را هم گرفته ،انداخت.روایت چماق وجهیش خیالی و وجهیش واقعی.اینکه از شش فرسخی پیداست.اما هم استانی عزیز فارغ از منظورهای دور نزدیک نویسنده.او توانسته است لحنی ا با واژ ها بازسازی کند که دارد در گویش و گفتار شفاهی ما کم کم فراموش می شود و مدفون.لحنی طناز زیبا.عزیزم بن پایه زندگی ادبیات و خیال است و مابقی واقعیت های زمخت انسان کش.خدمت بزرگیست برای گویش ما که دارد به تمامی یا بتدریج این لحن و نوع گفتار خوش را حذف می کند.این لحن حاصل گذرقرن ها و هزاران آدم لر زبان خوشفکر خوشگو بوده که با خوشخوانی خوش مرامی و خوشگویی آن را بتدریج در طول قرن ها خلق کردند حاصل زندگی هزاران انسان خوش فهم خوش کلام بوده که در این داستان دارد بازسازی و مرمت می شود که ما و نسل های بعدی ما شور شادی را از یاد و ویر نبرند نبریم…دکتر شاد باشی شاد زی و بدرود و در انتظار نوشته های خوشخوان بعدیتان هستیم.

    • مهدى غفارى می‌گه:

      درود.
      فارسى شکر است.
      کلمه نیاز روح هایى ست که نان، سیرشان نمى تواند کرد.

      سپاسگزارم.

      مو هم ودر!

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    دکتر گرامی درود
    داستان چماق را خواندم و خواندم و خواندم
    وعده ی ما در باب این داستان در نخستین دیداری که قرار است اتفاق بیفتد و نمی افتد .می دونم، کلافه که شدم من ام مث اون چماق کار ی که از از جنس برخورد این شکلی باشه ازم بر نمیاد درست مث قهرمان داستانت (من)که اهل زدن نیستم یعنی اصلا این کاره نبودم !!!!!!

  • امیر می‌گه:

    باسلام مجدد.نظر لطف شماست,یک محصول که از یک چشمه آب خورد شاید ساقه هایش با هم همقد نشود ولی معمولا یک مزه را دارند./موفق باشید

  • امیر می‌گه:

    با سلام خدمت دکتر غفاری عزیز ودوست داشتنی .کلهَ داغی کلنهَ و دَس ایهِ.آیم چماقی زی چَپقِش چاق وَیبو. سر بلند بَی

    • مهدى غفارى می‌گه:

      سلام بر امیر گرامى!
      از ویژگى هاى ادبیاتِ شفاهى یکى هم این است که دنیایى از ” حرف هاى مگو ” را با ” ایجازى در حدّ اعجاز ” آن هم با هنرمندىِ بسیار واگویه مى کند!
      مانند همین مثلِ لرى که
      ” آیمِ چماقى زى چپقش چاق ایبو! ”
      آن نوشته ىِ ” چماق ” در برابرِ این مثلِ ” چماق و چپق و چاق! ” بد جورى دست به سینه مى ایستد و لُنگ مى اندازد!
      درود بسیار بر تو و این یادآورى ات باد.

  • دوست می‌گه:

    دمت گرم دکتر جان با این متن زیبا. شما که خبر دوست دارید بروید قسمت خبرها، این قسمت مقالات سایت استان هم تنها جایی است که ما مطالب جالب ادبی و کامنتهای جالب را دنبال می کنیم. اگه براتون سنگینه، نخونید. خیلی راحت تصمیم بگیرید قسمت مقالات را نخونید. افتاد؟!!

    • مهدى غفارى می‌گه:

      اى پیک پى خجسته که دارى نشان دوست / با ما مگو به جز سخن دلنشان دوست.
      ( این بیت از سعدى را تقدیم مى کنم به شما دوستِ نادیده و ناشناس! )

  • محمد دورقی می‌گه:

    این داستان سیمولیشن وضعیتی است که کشور ما در دوره ریاست جمهوری آقای محمود احمدی نژاد داشت. آقای احمدی نژاد هم تصوری حقیقی و درست از برومندی و تهمتنی غرب نداشت . غربی که در صندلی هژمونی و هیمنه فرو رفته بود و بخشی از سلطه اش را در معرض دیدگان کم سوی احمدی نژاد قرارداده بود.چماق توهم های دن کیشوتی برادر احمدی نژاد ، جلوی مچاله شدن سقف پیکان آمال این ملت را نگرفت. این داستان داستان عبرت است و هنرمندانه نوشته شده است. هر چند که دوره خطی نویسی به سر آمده است و داستان پست مدرن بصورت حجمی و پازلی نوشته می شود.

    • مهدى غفارى می‌گه:

      درود.
      1.
      راهِ تحلیل های متفاوت از یک نوشته همیشه باز است.
      رازِ اثر گذاریِ یک نوشته نیز چیزی جز این نیست.
      2.
      من ” پست مدرن! ” را اینگونه فهمیده ام؛ ( مرگ فرا روایت ها، چشم انداز باوری، نسبیت گرایی به جای مطلق اندیشی و … تنوع و تعدد نسخه نویسی و نسخه ها! )
      مهم تر از پست مدرن و این حرف ها البته ” محتوایِ کار ” است که شاید بهتر آن باشد قربانیِ ” فرم و شکل ” نشود.
      این ادعا البته به معنای نادیده گرفتن شکل و اهمیت آن نیست.
      3.
      همین که می نویسیم و کم و بیش مخاطبی می یابد یعنی دوره اش به سر نرسیده است.
      4.
      درود دوباره و بدرود.

      • محمد دورقی می‌گه:

        ممنون آقای دکتر. حرف متین تان را قبول دارم. داستان باید صبغه و رنگ روح نویسنده اش را بگیرد و خیلی از نویسنده های خوب دنیا موجد و پایه گذار سبک و سیاق خاص خودشان بوده اند. منظور من از داستان جدید البته روایت هایی ست که به شکل سیالیت ذهن و خطوط نا آگاه ذهن انجام می شود در عین ساختارشکنی و گریز عامدانه از فرم کلاسیک دارای نوعی نظم پست مدرنی هستند. زمان اینگونه داستان ها به جای زمان خطی زمان حجمی ست. در هر حال داستان چماق حضرتعالی روایت اسخواندار و جالبی بود و اینجانب از خواندن آن لذت بردم. سپاس از خلجان روحتان را با ما شریک می شوید.

  • من می‌گه:

    برو عزیزم خدا را دریاب آنگونه که هست آن و قت میشویی آنی که در آرزوهایت تصویر کردی داداش سعی کن از نعمتی که خدا به تو ارزانی نموده در راه درست استفاده کنی و از عواقب کلبام غافل نشو داش

    • مهدى غفارى می‌گه:

      سلام.
      ” منِ ” گرامی!
      شاید بهتر آن باشد که لطف کرده از منبرِ ” خود، بنده یِ خوب خدا دانستن و دیگران را به هیچ انگاشتن ” پایین بیایی
      تا بتوانیم بی آنکه برای هم تعیین تکلیف کنیم،
      با هم چون دو انسانِ ” جایز الخطا ” اما ” آزاد و صاحبِ حق ” سخن بگوییم
      آنگاه در میانِ گفت و گویِ من و تو
      کلام راهِ خود را در ذهن و زبان و اراده یِ ما خواهد یافت
      و به فرجامی که شایسته یِ اوست، خواهد رسید…

  • هم استانی می‌گه:

    اینجا به نظر می رسد جای مطالب ادبی نیست
    هرچند نویسنده بسیار بسیار زیبا می نویسد
    اما مخاطب سایت خبری دنبال این مطالب ادبی نیست
    ونویسنده بایدمحمل دیگری پیداکند

    • مهدى غفارى می‌گه:

      سلام.
      1.
      اینجا به نظر می رسد جای مطالبِ ادبی هم هست. شاید بهتر آن باشد که بگوییم سایت جای مطالبِ ” بی ادبی ” نیست. ( بی ادبی را می توان روگردانی از حقیقت یا معادل دروغ و ریا و تملق و از اینجور چیزها دانست. )
      2.
      البته که ” برخی ” از مخاطبان سایت دنبال مطالبِ ادبی نیستند اما بنا به شواهد ” برخی ” نیز هستند.
      حالا پرسش این است که کدام یک از این ” برخی ” ها بیشتر اند؟
      این پرسش را گردانندگان محترم سایت می توانند پاسخ دهند.
      3.
      ” چماق ” نوشته ایست در ادبِ سیاست و فرهنگ و اجتماع. شاید لقمه یِ نجویده ای باشد اما نقدی ست بر ” زور” یا همان ” قدرتی که از حکمت و خرد و داد بی بهره است. ” و امان از روزی که این زور در کفِ یکی چون ” دون کیشوت ” بیفتد…
      4.
      باید = چماق!
      5.
      تا فرصتی دیگر، بدرود.

200x208
200x208