تاریخ درج خبر : 1393/05/31
کد خبر : ۳۵۶۷۷۶
+ تغییر اندازه نوشته -

هفت داستان!

m.gh

سایت استان: دکتر مهدی غفاری

پیشگفتار؛

از نخستین روزى که نوشته اى به سبک و سیاقِ ادبى براى نشر به دست اندرکارانِ محترمِ سایت دادم تا امروز چندى مى گذرد. نوشته هایى که از دل برآمده بودند و کم و بیش بر دلهایى نیز نشستند؛ از این بابت دلشادم. البته مى دانم که برخى شان نیز بر عده اى گران آمده و اندوهگین شان کرده اند؛ از این بابت نگرانم. با اینهمه دیگر قصد ندارم به این سبک، نوشته اى براى انتشار به سایتِ وزین ارائه کنم.

در این فرصت؛

از مخاطبانِ عزیزى که با نقد و نظرهاى نوشتارى یا دیدارى شان مرا تشویق و راهنمایى کرده، حُسن و خطاهایم را گوشزد کردند، تشکر مى کنم.

همچنین از گردانندگانِ محترمِ سایت ( به طورِ ویژه جنابِ محمود آرام ) براى نشرِ بى دریغِ این دست نوشته ها سپاسگزاری مى کنم.

از سرِ یادآوری و قدردانى، آخرین نوشته از این دست یعنی مجموعه ىِ ” هفت داستان “، تقدیم مى شود به ” زنده یاد حسین پناهی! “؛

…………………………………………………… 

یکم؛

داستان آن نامردى ست که از خودفروشىِ زن، پول و پله اى به هم زده، در به در دنبال خرید یک تفنگ بود. از او پرسیدند؛

– تفنگ براى چه مى خواهى؟

بى درنگ گفت؛

– براى دفاع از ناموسَم.

……………………………………………………

دوم؛

حکایت آن پیرمردی ست که از چهار زن، دوازده دختر داشت و نان نداشت بخورد اما در به در دنبالِ فرزندِ پسر بود. آهى که در بساط نداشت؛ به گدایى، از این و آن پولى گیر آورده

بخشى را خرجِ دوا دکتر کرده بود. ( بى فایده! )

بخشى را خرجِ نذر و نیاز کرده بود. ( بى فایده! )

بخشى را نیز به رمّال و عطّار داده بود. ( بى فایده! )

پس رفته و بست نشسته بود در بالاىِ کَمَرى که از رو به رویَش سوادِ امامزاده اى پیدا بود و در تنگه اش رودى به همان سمت مى گذشت. آنقدر نشست و گریست و خواهش کرد که خوابش گرفت. در خواب، دخترِ جوانى را دید که از قضا به شکل و شکوهِ دخترِ همسایه بود. دختر از سر تا به پا قرمز پوشیده و او را از سمتِ تپه هاى رو به رو صدا مى زد. ناگه از خواب پرید و راهى شد. حالا هیچکس جلودارَش نبود. زمانى گذشت و او بالاخره دختر را به زنى گرفت. زد و زن حامله شد، بعد زایید. از قضا پسر بود. سورى به پا شد که نگو و نپرس. زمانى گذشت و پسر بزرگ شد. اما دریغ! حالا که بزرگ شده بود، هویدا شد که مغزش عقب مانده و خودش گرفتارِ صرع و بدنش افلیج است. پیرمرد را کارد مى زدى خون در نمى آمد. یک روز تصمیمش را گرفت و همه ىِ آنها که از رازش و کارش باخبر بودند را جمع کرد بر همان کمَر. زن و بچه اش را نیز با خود برد. بعد آنجا پسرک را بغل کرد و رفت بر بالاى کمَر، رو به روىِ خلق ایستاد و گفت؛

– همه مى دانید براى این نرینه چه کشیدم و چه کردم. ( سکوتِ خلق! )

گفت؛

– همه مى دانید که این، همه ىِ امید و زندگى ام بود. ( نگاهِ خیره ىِ خلق! )

گفت؛

– همه مى دانید که این را چه کسى به من داد. ( تأییدِ خلق! )

گفت؛

– و مى دانید که نه مى شنود، نه درست و راست حرف مى زند، نه مى تواند راه برود. افلیج و عقب افتاده و مریض است. ( گریه ىِ خلق! )

گفت؛

– حالا هم من دیگر او را نمى خواهم. کاش به جاى او یکى از این دخترها یا همه شان اینجور بودند. ( همدردىِ خلق! )

آنگاه پشت کرد به خلق، رو به درّه ایستاد، در میانِ بهتِ آن همه آدم و گریه ى سوزناکِ یک زن، پسر را در چشم به هم زدنى از بالاى کمَر به نشیبِ رود انداخت.

…………………………………………………… 

سوم؛

قصه ىِ آن رندى ست که یکباره خبردار شد رکود از همه سو او را فرا گرفته و کفگیرش به تهِ دیگ خورده است؛ نه نانى به کف دارد و نه سکه اى در جیب؛ خلاصه اینکه زن و بچه اش گرسنه مانده و همین روزهاست که چون سگانِ گرسنه، پاچه اش را بگیرند و تکه پاره اش کنند. نشست تا اندیشه اى کند که ناگه یک رفیقِ روزگارِ جوانى از راه رسید و همسخن شدند. پس از حال و احوال، حرفِشان گُل کرد و رند، گلایه کنان به رفیق گفت؛

– زن و بچه ها گرسنه اند و نمى دانم چه کنم؟ تو هم که رفیقِ منى، دست روى دست گذاشته هیچ کارى نمى کنى!

رفیق دریغ گویان گفت؛

– من هم اگر از تو بدتر نباشم، بهتر نیستم با این حال اگر مى دانى کارى از من برمى آید، بگو تا بکنم.

رند گفت؛

– نمى دانم. فقط برو و یک کارى کن آب و نانى گیرمان بیاید وگرنه کلاهمان پسِ معرکه است.

رفیق بلند شد و اندیشه کنان رفت.

رفت و رفت تا رسید به زمینهاى روستاى خویش. نگاهى کرد. دو طایفه ىِ بزرگِ روستا از سالها پیش با هم توافق کرده و مرزِ میانِ زمین هاى خود را با سنگهایى به نسبت درشت مشخص کرده بودند. سالهاى سال این مرزها دست نخورده بودند. ناگهان جرقه اى در ذهنش روشن شد. بعد این سمت و آن سمت را نگاهى کرد، وقتى خود را در دشت تنها یافت، حرکت کرد در چند جا سنگهاى حد و مرز را جا به جا کرد و بى درنگ به خانه رفت تا چشم به راه بماند و ببیند این تخمِ کج که کاشته به بَر خواهد نشست یا نه. یکى دو روزى از ماجرا نگذشت که جنگى در میانِ دو طایفه آغاز شد. جنگى که خیلى زود آتشَش فراگیر شد و از کوچک و بزرگ، بسته و وابسته، نزدیک و دور همه را درگیر کرد؛ سرهاى بسیار شکسته و خونهاى فراوان ریخته شد.

در این میان، رفیق که هم آتش بیارِ معرکه بود و هم به ظاهر از ضرورتِ آتش بس و صلح سخن مى گفت، پنهان از چشم همه به رند پیام داد که

– اگر آب و نان مى خواهى، فرصت اکنون در اختیارِ تو ست. برخیز و بیا.

و رند مى دانست که هر ” جَر و مَنْجَرى ” یک میانجى نیز مى خواهد، با شتاب و البته اندیشه ورز برخاست و عزمِ روستا کرد.

با رسیدنِ رند، سفره هاى رنگین، پهن و بر سرِ آنها با رهبرىِ جنابِ رند، دیپلماسى آغاز شد. از چم و خمِ کار که بگذریم، در نهایت توافق شد که رند ( البته با منّتِ بسیار ) از هر سوىِ جنگ ده قوچِ پروارى بگیرد و یکبار براى همیشه به این جنگ و جدالِ خونین و توانفرسا پایان دهد.

رند قوچ ها را گرفت و به خانه فرستاد. بعد دستِ ریش سپیدان دو طرف را گرفت و همراه با رفیق برد بر سر مرزهاى دست کارى شده. وقتى رسیدند از رفیق خواست تا سنگهاى جا به جا شده را بر همان مرزهاى قدیم بگذارد، از ریش سپیدان نیز خواست تا هم را ببوسند.

در پایان؛

رند، خرسند!

رفیق، راضى!

زن و بچه ى هر دو، سیر!

مردمِ دو طایفه نیز اگرچه کمى سر سنگین، از صلح و مرزهاى تازه خشنود بودند.

…………………………………………………… 

چهارم؛

ماجراى آن هفت خواهرِ یتیمى ست که نه سایه ىِ پدر بر سرشان بود و نه مهرِ مادر در کنارشان؛ اما هم بسیار زیبا بودند و هم صاحبِ اکسیرِ عشق. همه جا پیچیده بود که این زیبایى و اکسیر چون آبِ حیات، مایه ىِ عمر جاودانه و شادکامىِ ابدى ست.

جادوگرى که در همان نزدیکى مى زیست، همه ىِ عمر کوشیده بود تا به ترفندى آنان را از آنِ خود کند اما هر بار شکست خورده و ناکام مانده بود تا اینکه بالاخره نقشه اى کشید و حیلتى ساز کرد.

از خویشانِ خوش نقش و نگار اما پوک مغز و ریاکارِ دختران، هفت مرد برگزید و بى آنکه کسى بفهمد و ردى از او در این ماجرا بیابد، آنها را بر دختران عرضه کرد.

دختران ابتدا زیرِ بار نرفته و ایستادند اما

نه اینکه یتیم بودند

نه اینکه مادرى بالاى سرشان نبود

نه اینکه گوشِ کسى به حرفشان بدهکارنبود

چاره اى نیافته، در آخرِ کار تسلیم شده و به آن هفت مرد شوهر کردند.

مدتى گذشت و دختران جاى خود را به هفت باجناق دادند؛ باجناقانى

یکى از یکى گردن کلفت تر و فربه تر که تنها نقطه ى مشترک شان ( جز دَک و پوزى پر موى و صدایى زُمُخت )، اشتهاى سیرى ناپذیرى بود براى بلعیدنِ هر آنچه دختران داشتند.

در آن روزهاى عیش و نوش، جادوگر نیز بیکار ننشست. هر روز در لباسِ یک خیرخواه، چماقى خوش نقش مى تراشید و به بهانه ىِ سر سلامتى عزمِ یکى از این باجناق ها مى کرد تا هم با ریاکارى به تملق و مدح او بپردازد، هم نزدِ او به زیرکى از دیگر باجناق ها بد بگوید، هم به نامِ هدیه چماقى پیشکش کند.

جادوگر به تجربه مى دانست

” هر چماقى باید روزى روزگارى بر سرِ کسى خراب شود. ”

و هیچ تردیدى نداشت

” روزى از راه مى رسد که همسایه هاى چماق به دست، با یا بى بهانه و توجیه، این چماق ها را بر سر هم خواهند کوبید. ”

و آن روز، روزِ عروسىِ جادوگر خواهد بود.

و بالاخره آن روز رسید. روزى که هفت دخترِ زیبا از سر به راه شدنِ مردانشان نا امید شدند و به حالِ خود رهاشان کردند، همان روز چماق ها بالا رفت و بر سرِ همدیگر فرود آمد.

و این همان روزِ موعود براى جادوگر بود. روزى که او پا پیش نهاد و هر بار به بهانه و توجیهى به خانه و کاشانه ى هفت دختر وارد شد و براى همیشه همه چیز را از آنِ خود کرد.

چگونه؟

جادوگر عاشقِ ” باخت – باخت ” بود. جنگى که برنده اى نداشته باشد اما به صلح هم منجر نشود و همیشه به یک میانجىِ مصلح! نیازمند باشد.

و حکایت هفت باجناق نیز جز این نبود.

…………………………………………………… 

پنجم؛

داستانِ آن شارستانى ست که مارِستان شد.

و داستان، همان حکایتِ تکرارىِ اژدرمارى ست یخ زده در زمستانِ صحرا که مردى، نپخته و خود بزرگ بین و نادان از آنجا مى گذشت و به قصدِ

لاف و گزاف ( اینکه دیگران بگویند؛ – فلان! مارگیرى قلب و پهلوانى همه فن حریف است )

و شهرتى بسیار براى به چنگ آوردنِ قدرت ( آنهم به رایگان و نبرده رنج! )،

مارِ منجمدِ بى تکان را گرفت، در کیسه نهاد، با خود به شارستان آورد و بساط کرد.

همه ى شارستان از خرد و درشت براى دیدنِ اژدرمار ( هیولایى بدان هیبت و شکوه! ) بر او گرد آمدند. پس مرد درِ کیسه گشود و مار را بر بلنداى میدان به تماشاى خلق نهاد؛ از مردم

برخى ( بسیار شمار ) بى درنگ زبان به ستایش و تمجید گشودند ( همان که مرد انتظارش را داشت )

برخى دست به کار سرودنِ شعر و خواندنِ خطابه شدند ( همان که مرد را در نظرِ خویش، بزرگ جلوه داد )

برخى انگشتِ حیرت به دهان گرفته، مبهوت ماندند ( همان که مرد را به سانِ یک بت تا اوجِ آسمان بالا برد )

برخى ( اندک شمار ) نیز پچ پچ کنان و گُنگ به اعتراض برخاستند؛ ( همان که ناشنیده ماند )

بارى!

دل مشغولىِ مردم و مارگیر چنان بالا گرفته بود که هیچکس در فکرِ مار نبود و اینکه لحظه به لحظه، هوا گرم تر مى شد و یخِ اژدر آب گشته، مار از خواب برخاسته، جان مى گرفت تا بلاىِ جانِ همه شود.

و شد آنچه نمى بایست؛

اژدها بیدار شد، هجوم آورد و نه تنها مارگیر و آن کسان که همین نزدیک و دمِ دست بودند، بلکه همه را نیش زد و گزید و بلعید.

و اینگونه بود که شارستان، مارستان شد.

…………………………………………………… 

ششم؛

روایتِ آن مردى ست که تاب نیاورد و یاغى شد. یعنى تفنگى به کف آورده، تک و تنها به کوه زد. چندى گذشت و تازه فهمید که یاغى بودن هم دردِسر هاى خودش را دارد.

او هر روز گرسنه تر مى شد و نان مى خواست.

هر شب بر جانِ خود بیمناک مى شد و امان مى خواست.

و براى تفنگى که تنها یار و یاورش بود اما خالى مانده بود، فشنگ مى خواست.

پس دور از چشمِ ژاندارم ها دوباره به آبادى برگشت. وقتى کدخدا شنید و خبردار شد، بى آنکه کسى بفهمد یا خبرچینى بو بکشد، پنهان از همه پیکى فرستاد تا او را بیاورد و با او به گرمى و احترام رفتار کند؛ یعنى بر سر سفره اى رنگین بنشانَدَش و یک قطارِ چرمىِ دو ردیفه، پر از فشنگ به او پیشکش کند، همینطور خیالش را از بابتِ یکى دو ژاندارم و چریکى که در پى اش بودند، راحت کند.

و اینطور شد که یاغى ( با این توجیه و فکر که خود خواسته است ) شد زورِ بازوىِ کدخدا براى پیشبردِ کارها؛ غافل از اینکه کدخدا نیز در نهان دستش در دستِ خان و عمله ىِ او بود.

در هر حال

اگر قرار بود از کدخداى رقیب زهرِ چشم گرفته شود،

اگر قرار بود رعیتى که سرِ تسلیم به زیر نمى انداخت، تنبیه شود

اگر قرار بود آدمى که در کارِ خان و کدخدا فضولى مى کرد، حذف شود

اگر قرار بود طایفه اى از ابواب جمعىِ خانِ همسایه غارت شود

اگر قرار بود کسى از جمله ىِ آن کسان که زیرِ بار نرفته و معترض بودند، ( بى آنکه ردّى به جا بمانَد ) کتک بخورد و پامال شود؛

این تنها و تنها یاغى بود که بهانه اى مى تراشت و مى رفت ( بى بر جا نهادنِ ردّى از خویش، البته گاهى نیز عیان و آشکار ) کار را شسته و رُفته به انجام و فرجام مى رساند.

مدتى گذشت. یاغى زد و برد و خورد و کشت. حالا دیگر از آن توله مارِ دست آموزِ نخستین، شده بود یک افعىِ هیولاوَشِ جان سِتان! که نامش بر دلها لرزه مى انداخت و یادش، خوابِ همه را آشفته مى ساخت. دیگر کارش به جایى رسیده بود که گاه براى کدخدا خط و نشان مى کشید، گاهى نیز براى شخصِ شخیصِ خان نسخه مى پیچید. و این نه چیزى بود که خان و عمله اش را خوش بیاید.

از سوى دیگر نیز به تازگى زد و بندى میانِ خان و فرمانده ىِ ژاندارم برقرار شده بود و خان براى نشان دادنِ حُسن نیّت مى بایست از خود جَنَمى نشان مى داد؛

و چه جَنَمى از این بهتر که ” آن یاغىِ مشهورِ پا از گلیمِ خود درازتر کرده ” را مى فریفت و به ژاندارم ها پیشکش مى کرد؟!

بارى!

ورقِ سیاست برگشت و نقشه ىِ تازه اى کشیده شد. پیش از آن، یاغى یکى از ریش سپیدان را نه بر رضا و به اکراه کشته بود. پس به پا در میانىِ مُلاىِ مشهورِ ده، کدخدا را به عنوانِ پیک فرستادند سراغِ یاغى که بیاید به خانه ىِ فرزندِ آن ریش سپید براى اصلاحِ خون و گذشتِ صاحبانِ دَم از گناهِ کشنده!

با پادرمیانىِ ملا و حضورِ شخصِ کدخدا، جاى هیچ شک و شبهه اى نبود. یاغى با پاى خود به قتلگاه آمد. جایى که از همه سو در محاصره ىِ ژاندارم و چریک و تفنگچیان خان بود!

آمدن همان و لقمه در گلو، بر سرِ سفره، گیر افتادن و تیر خوردن، همان!

یک روز او را بالا کشیدند و روزى دیگر به زیر.

…………………………………………………… 

هفتم؛

حکایتِ آن مردِ

فلسفه بافِ

شاعر مسلکِ

دیوانه ایست که خسته از روز و روزگار، پس از عمرى تَک و دو زدن در شهر و شلوغى و سرسام، همه چیز را رها کرده، پشتِ سر نهاد و به دِه برگشت تا لختى بر لبِ آب، در سایه سارِ سکوت و درخت، تنها بنشیند و آرامش را اندیشه کند؛ اما …

( بگذار حالا که از سرِ قبرش به خانه بر مى گردم، سربسته بگویم؛ )

– اى کاش هرگز برنمى گشت! 

 

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • سیروس جهانشاهی می‌گه:

    سلام دکتر جان من از همکلاسی های احمد خان غفاری هستم در دوره پرستاری ،از بروبچه های قشقایی خیلی خوشحال شدم نوشته هایت را خواندم وآفرین ودرود بر تو فرستادم.این حقیر نیز با این حال که برای گذران زندگی مجبورم در 115 اوقات را بگذرانم وزندگی را بکشم اما از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان فرصتی دست داده است تا کتابی بخوانم وگاهی دستی بر قلم نیز ببرم واین باز از خوش اقبالی است .باری پدر بزرگوار راسلام برسانید وبرادران را واحمد خان را که یکی دو سال پیش به زیارتش آمدم ونشد وشاید حق با او بود .چندتایی از مطالبم را خدمت مبارکتان میفرستم به این امید که مقبول افتد.سیروس جهانشاهی ورودی 79پرستاری09132223204

  • سعیدبخشوده می‌گه:

    درود بر غفاری عزیز با شاهکارهایش

  • رضایی دانشجو می‌گه:

    استاد عزیز نوشته های زیبایی بود و اثر گذار..
    همیشه بر این مدار خوب بودن برقرار باشین

  • فرزند بلاد شاپور می‌گه:

    اگر ننویسی قسم میخورم که خودم را حلق آویز میکنم ، التماست میکنم بنویس ، در این کویر برهوت فرهنگی فقط یک بوته گل سرخ هست وان هم نوشته های شماست آن را دریغ نکن ، اگر نا دانان قدر نمیدانند ما میدانیم

  • قلم فرسا می‌گه:

    با سلام خدمت دوست و همکار عزیز
    از حکایت های شیرین و آموزنده شما بسیار لذت بردم و موجب ایجاد تفکری با زبان مادری در ذهنم شد از شما خواهش میکنم همچنان در این مسیر همراهمان باشید ….. با تشکر فروان

  • یک شهروند می‌گه:

    داستان آن مردی که باد از ….. نمی ایستاد و با اینهمه تا می توانست نخود می خورد!
    داستان آن پسر ناخلف و فراموشکار که با شنیدن مرگ طبیعی پدر پیرش, تفنگ برداشت. به کوه زد و یاغی شد. بی توجه به آنهایی که گفتند پیری پدر تو تقصیر کیست؟
    داستان آن بزرگی که گفت مردمان ده بالا در آب …… و ما خوردیم, حالا ما ………. مردم پایین دست بخورند!
    داستان آن پسران نالایق و آن عموی مردمدار. که هر سال از پدر می پرسیدند “پس ما کی می شویم مثل عمو؟!” تا اینکه پدر جواب داد, ” شما مثل عمو نمی شوید! عمو می شود یمی مثل شما!”
    داستان زندگیِ ما
    همین که دارد از کفمان می رود
    همین که همه اش بازی ست و به گرنا دوال نابرابری می ماند که همه اش باید آن داخل باشی و هزار دوال از هزار طرف به سویت بیاید. داستان ترس ما از گرفتن دوال از دستانی که خود از ما ترسوترند!
    داستانهایی که چه تلخ دارند از یاد می روند…
    و انهاییش که از یاد نرفته اند به کار این روزهامان نمی آیند انگار
    درود بر شما

    • اغلو می‌گه:

      آخ بخت ده دومن که من همه حال قراره اوشون صاف و انبو،آخی!
      حکایت فرو افتادگان است و تازه از راه رسیده ها(همان تازه به دوران رسیدگان در همه صنوف!) و مردم پایین دقیقا مردم طبقه میانی هستند(نه شاه نه گدا،نه خان نه رعیت
      نه دانشمند نه بی دانش نه هنرمند نه بی هنر)

  • یک شهروند می‌گه:

    زیبا بود. درود فراوان بر شما.

  • امیر می‌گه:

    با سلام خدمت دکتر غفاری عزیز ودوست داشتنی.چقدر زیبا , چقدر زیبا,نتیجه این داستانهای زیبا فقط و فقط اندکی فکر باز میخواهد و از فرمول ادبیاتی ساده که به سختی فرول ریاضی فیزیک نیست ولی شیرینتر از آن میباشد میشود درس آموخت و با مطالعه بیشتر, درسی را که از آن مردودشدیم باز خوانی کنیم و نتیجه مطلوب را اخذ کنیم.در مجموع میشود نتیجه گرفت که نه چیزی را به زور از خدا خواست کنیم نه چیزی را بدون از اندیشه بپذیریم نه خواستار مرگ کسی باشیم نه برای بدست آوردن نان ,نان کسی را آجر کنیم,نه به خود اجازه دهیم برای حکومت کردن حریم دیگران را تجاوز کنیم, ووو..؛چرا که این نوع افکار واندیشهای کور کورانه نتیجه اش میشود اینکه در این حال همه شاهد آن هستیم و دریغ از علت آن و غافل از تغغیر آن./زندگی را هر روز تعبیرش لازم است ور نه خوابیست چند ساله که هیچوقت تعبیر نخواهد شد.,/

  • علی اصغر بهروزی می‌گه:

    برای فکر و اندیشه و قلم شما احترام زیادی قایلم .اگر صلاح دونستین در موضوع نفت و درد قلم بزنید.

200x208
200x208