تاریخ درج خبر : 1391/07/06
کد خبر : ۳۵۸۰
+ تغییر اندازه نوشته -

عشق و دیگر هیچ!

A0295571

چندی پیش همراه گروهی از دوستان و اساتید ارجمند سفری به بام ایران، کردستان، داشتم تا در اجلاس بین‌المللی «طراحی شهری از تئوری تا عمل» در دانشگاه آن‌جا شرکت کنم. در آن اجلاس محور بحث‌هایم «طراحی شهری انسان‌گرا» بود.

شهرها برای انسان‌هایند و عاملی برای رشد فرهنگی. از این رو با تاریخ و فرهنگ و محیط و هم‌چنین حوزه‌های مدنی و حتی دفاع و جنگ، خاطراتی متقابل، ماندگار و تاثیرگذار دارند. برای بازگشت از راه زمین آمدم تا با میراث طبیعی و فرهنگی آن سرزمین تاریخی و سلحشور از نزدیک آشناتر شوم. آثار درخشان معماری و بناهای ارزشمند زیبای منطقه اورامانات برگی زرین از تاریخ و تمدن کهن ایران‌زمین است که چندان توجهی به آن نمی‌شود و در معرض آسیبی جدی است. به هر حال پس از گشت و گذاری یک روزه در کوه و دشت سرانجام به فرودگاه کرمانشاه رسیدیم.

در آن‌جا با جمعی از دوستان شاعر و نویسنده رو به رو شدم. آنها برای شرکت در جلسه‌ای درباره ادب و ادبیات دفاع مقدس به آن شهر مقاوم، سینه ستبر ایران، آمده بودند و اینک پس از انجام کارهایشان به تهران بر می‌گشتند. آقای سید ناصر حسینی پور هم در آن جمع بودند که این و آن‌پا می‌شدند و معلوم بود با پایشان مدارا می‌کنند. ایشان وقت خداحافظی گفتند که یکی دو روز آینده عازم کربلا هستند.

نفهمیدم که چرا و چگونه این زمزمه در ذهنم در افتاد که «سوی دیار عاشقان به کربلا می‌رویم» شاید به خاطر این که سال‌های سال اخبار جنگ با آن همراه بود. سرم را پایین انداختم. کمی گرمم شده بود. چشمم‌تر می‌شد ولی تلاش داشتم حالتی عادی داشته باشم. یاد چه روزهایی که نیفتادم، یاد چه اشک‌ها و لبخندهایی، چه عاشوراهایی از برابر دیدگانم نگذشت، چه بزرگان و بزرگوارانی که به ذهنم نیامدند، چه صحنه‌هایی را که مرور نکردم. بچه‌ها داشتند ساک و چمدان‌های‌شان را جابه‌جا می‌کردند و من می‌اندیشیدم که این جنگ چه نسبتی با اسطوره‌های تاریخی این مرز و بوم داشت؟ ویژگی‌های نبرد عاشقانه چیست؟

سربازان آن چه میزان یادآور یاران و یاوران اسطوره پایدار دیار عاشقان‌اند؟ دلاوران آن چگونه آدم‌هایی هستند؟ مرز دوستی‌هایشان تا کجا است؟ سقف انگیزه‌هایشان چیست؟ به چه می‌اندیشند؟ افق آرمان‌ها و آرزوهایشان را کجا می‌یابند؟ و بالاخره چه نسبتی با «کرب» و «بلا» دارند و چگونه؟

حسینی‌پور هم با همان ادب، آرامش و افتادگی‌اش آماده رفتن شده بود. دوباره ایشان را بوسیدم. حسینی‌پور گفت: ببین دنیا چقدر کوچک است. دیروز در زندان‌های صدام بودم و فردا در کاخ‌هایی که به او هم وفا نکرد. دیروز اسیر زندان‌های مخفی بعثی‌ها بودم و فردا میهمان ویژه عراقی‌ها هستیم. کتاب «پایی که جا ماند» گزارشی است از او که با نگاه خودش به گوشه‌ای از انبوه پرسش‌هایمان پاسخ می‌دهد و در آن رد پای پندارها و رفتارهایی را می‌توان یافت که ریشه در اسطوره‌های ابدی، اسوه‌های آیینی و آموخته‌های ازلی عاشورا دارد.

بودم آن‌ روز من از طایفه دردکشان

که نه از تاک نشان بود و نه از تاک‌نشان

این کتاب که یادداشت‌های روزانه او از زندان‌های مخفی عراق است، ماهیت صلح‌طلبی، اخلاق‌مداری، انسان‌دوستی، خودسازی، محبت‌ورزی، راستگویی، مداراگری، غیرت، مروت و جوانمردی در دوران هشت ساله دفاع مقدس را بازگو می‌کند. این موضوعات در جای‌جای این کتاب آمده است:

«با تکرار صلاه از آن‎ها [بعثی‎ها] خواستم اجازه دهند نماز ظهر و عصرم را بخوانم؛ اجازه دادند. همان جا تیمم کردم و اولین نماز اسارتم را خواندم. اولین بارم بود که در نماز گریه می‎کردم. گریه‎ام از دردها و رنج‎هایی بود که می‎کشیدم. یاد ندارم در تمام طول عمرم نمازی به آن دلچسبی خوانده باشم».

حسینی‎پور در خاطره‎ای از «امیر» نام می‎برد که در نه سالگی به اسارت گرفته شده بود. او که اهل یکی از روستاهای مرزی ایلام بوده، به هنگام چوپانی گوسفندان روستا، به همراه برادرش ابراهیم، اسیر می‎شود. امیر نه ساله، یکی از اسیران در اردوگاه اسرای مفقودالاثر بود. بعد از قطعنامه 598، بعثی‎ها تعداد زیادی اسیر، که نامشان را به سازمان‎های بین‎المللی نداده بودند، به اردوگاه‎های مختلف منتقل کرده بودند. حسینی‎پور و امیر یکی از همین اسرا بودند که در اردوگاه‎های مخفی، دوره اسارت خود را طی می‎کردند. حسینی‎پور از برخورد یکی از اسرای مسن ایرانی با یکی از افسران بعثی که فرمانده اسارتگاه بوده می‎گوید:

«امشب‎ حاجی [حاج سعدالله گل محمدی، اسیر مسن ایرانی] به سروان خلیل [فرمانده اردوگاه] گفت: ما هیچ شکوه و شکایتی نداریم، هر بلایی هم سرمون بیاد، اسیر جنگی هستیم. خودمون اومدیم جبهه، ولی شما یه بچه نه ساله را اسیر کردید و آوردید توی این اردوگاه، آیا این مسلمانی‎یه؟

سروان خلیل حرفی برای گفتن نداشت. او آدم منطقی و با جنبه‎ای بود. کم حرف می‎زد… وقتی حاج سعدالله از جنبه‎های عاطفی وارد شد و به سروان خلیل گفت: سیدی! اگه ایرانی‎ها بچه‎ نه ساله‎ات رو لب مرز اسیر می‎کردن، چه حالی داشتی؟ چقدر زجر می‎کشیدی؟ در جوابش [سروان خلیل] گفت: من که ایشونو اسیر نکردم، آزادی این بچه هم دست من نیست، من از مقامات بالا می‎خوام آزادش کنن، این که چقدر ترتیب اثر می‎دن، نمی‎دونم.»

از این نمونه‎‎ها که نیروهای عراقی تحت تأثیر رفتار و گفته‌های ایرانی‌ها قرار گرفته باشند در خاطرات حسینی‎پور فراوان به چشم می‎خورد. در بخشی از خاطرات او‎ به خوبی این امر نمایان است:

«سعد [یکی از نگهبانان اردوگاه اسرا] نسبت به امام خمینی(س) اظهار محبت می‎کرد. او از کسانی بود که قبلاً به امام توهین می‎کرد. علی جارالله [یکی دیگر از نگهبانان عراقی] خوشحال بود که بالاخره شرایطی پیش آمده که سعد و بعضی از نگهبانان‎ نسبت به حقانیت رهبر شما اظهار محبت کنند. مدت‎ها بعد یک روز سعد به من و حاج سعدالله گفت: من از سه چیز شما ایرانی‎ها خوشم می‎آد؛ هفته وحدت، روز قدس و این فتوای رهبرتون در مورد سلمان رشدی.»

از دیگر ویژگی‌های حاکمیت نگاه اخلاقی و انسانی، دوری از نفرت و کینه حتی به دشمن است. این موضوع، روایت حسینی‎پور از دوران اسارت را با «راست‌گرایی» همراه می‎کند. در کتاب او عراقی‎ها و ایرانی‌ها همان‌گونه که هستند دیده می‎شوند نه آن‌گونه که «حب و بغض»ها حکم می‎کند.

از نظر حسینی‌پور، اگر یک عراقی خوب است، نباید به این دلیل که در جبهه دشمن است مورد غضب و نفرت قرار گیرد. در خاطرات او نگهبانان و افسران عراقی‎‌ای پیدا می‌شوند که خوب‎اند و خواننده آن‎ها را ستایش می‎کند. هرچند در میان اسرای ایرانی هم اندک کسانی هستند که حسینی‎پور نمی‎تواند رفتار آن‎ها را بپذیرد؛ مثلا آن‎هایی که به خاطر چند نخ سیگار آدم‎فروشی می‎کنند:

«بعضی از اسرا اواخر هر ماه دشداشه‎ی عربی‎شان را با چند نخ، بعضی وقت‎ها حتی با دو نخ سیگار معاوضه می‎کردند… با آمدن جناب سیگار! جاسوسی و آدم‎فروشی رونق پیدا کرد…»

حسینی‎پور که در خاطرات خود از رشادت‎ها، ایثارها و پایمردی‎های همرزمان خود در جبهه‎ها و اردوگاه‎های اسرا می‎گوید وقتی پای حقیقت و واقعیت باز شود، آن را کتمان نمی‎کند. در همین حال، آن چه او شاهدش بوده بزرگمردی‎ رزمندگان، اسرای ایرانی و ایستادگی آن‎ها در برابر شکنجه‎های سخت بوده است:

«ظهر بود. هوا خیلی گرم بود. از آسفالت بخار برمی‎خاست. زمین سیمانی زیر پایمان چنان داغ بود که کباب‎مان کرده بود. نمی‎توانستیم بنشینیم. پوست بدنمان بر اثر گرمای زمین کنده شده بود. امروز مثل دیگر روزها باید ساعت‌ها روی زمین داغ در حیاط زندان می‎نشستیم. گروهبان عراقی که به او خمیس می‎گفتند، خطاب به اسیری که از او آب خواسته بود، گفت: به خمینی فحش بدید تا بهتون آب بدم!

خمیس جلو آمد و با لحن تحقیرآمیزی به همان اسیر گفت: ناراحت شدی؟ ناراحت نشو خمینی میآد و بهتون آب می‎ده!

اسم این اسیر را نمی‎دانستم. جواب خمیس را نداد. دو، سه نفر از بچه‎ها به خاطر تشنگی بیهوش شدند… نیم ساعت بعد صباح [یکی از نگهبانان عراقی] در حالی که پارچ آب دستش بود، کنار شیر آب آمد. پارچ را پر کرد، حین برگشتن به اتاق نگهبان‎ها، محمد کاظم [یکی از اسرای ایرانی] به طرفش دوید و پارچ آب را از دستش قاپید. کاری به عواقبش نداشت. می‎خواست به هر قیمتی شده برای مجروحین آب بیاورد. صباح که می‎دانست حریف محمدکاظم نمی‎شود دژبان‎ها را صدا زد و به جان او افتادند. محمد صادقی‎فرد [یکی دیگر از اسرای ایرانی] رفت به طرف محمد کاظم. صادقی فرد با صدای بلند به نگهبان‎ها گفت: «قاتلان حضرت عباس، فرزندان شمر، آب رو خدا داده، چرا به مجروحان آب نمی‎دید!»

شلنگ آب را دور گردن صادقی‎فرد انداختند و سه نفری کشیدند. چنان سه نفری شلنگ را کشیدند که گفتم الان خفه می‎شود… به دستور ارشد نگهبان‎ها، هر دو محمد [محمد کاظم و محمد صادقی‌فرد] مجبور بودند زیر پیراهن‎شان را درآورند و روی زمین داغ دراز بکشند. دژبان‎ها بی‌رحمانه به جان هر دو نفرشان افتادند. صحنه‎ی دردآوری بود. اما غیرت و جوانمردی هر دو محمد ستودنی بود.»

برخورد انسانی با اسرایی که به هر دلیل راه به انحراف می‌برند هم از موضوعات مهمی است که در کتاب حسینی‌پور می‌توان آن‌را دید. در نگاه او اگر برخی اسرا خبرچین می‎شوند و رفتارشان قابل قبول نیست اما نباید آن‌ها را با دیده نفرت نگریست. در بخشی از خاطرات او می‎خوانیم:

«به اتفاق حاج حسین شکری سراغ اسیری که روز قبل به عضویت سازمان منافقین درآمده بود، رفتیم. کنارش نشستیم. فکر نمی‌کردم به همین راحتی فریب بخورد. در کمپ ملحق [اردوگاه اسرای ایرانی] که بودم بیشتر اوقات می‎آمد و با من درد دل می‎کرد.»

کافی است نگاه حسینی‎پور، نگاهی غیراخلاقی و مغرضانه باشد؛ طبیعی است که در این‌صورت ماجرا را این‎گونه پی نمی‌گرفت و با شنیدن پیوستن این اسیر به منافقین، او را طرد می‌کرد و نگاهی همراه با نفرت به او می‌انداخت. اما «کینه» جای خود را به «محبت» می‎دهد:

«پسر دوست داشتنی و ساده‎دلی بود. دلم می‎خواست انگیزه‎اش را از این کارش بدانم. اهل نماز بود. حاج حسین از او پرسید: چرا این کارو کردی؟ احساس کردم از این کارش خجالت می‎کشد. خیلی از دوستان حزب‎اللهی‎اش با او قطع رابطه کرده بودند. می‎گفت: به خدا قسم چشم دیدن آدم‎های وطن‎فروش رو ندارم، فکر می‎کردم با این کارم از شر اسارت خلاص می‎شم. حاج حسین گفت: می‎خوای از چاله دربیای بیفتی تو چاه!…. روزهای بعد اظهار پشیمانی کرد.»

نگاه اخلاقی، نتیجه دیگری هم دارد و این که از افرادی چون حسینی‎پور، شخصیت‎هایی مقاوم می‎سازد. او که پایش تیر خورده و با همان پا اسیر و به اردوگاه برده می‎شود روزهای سختی را پشت سر می‎گذارد. زخمش درمان نمی‎شود و وقتی زمان می‎گذرد، زخم پر می‎شود از کرم:

«از شب قبل کرم‎های عفونی بدنم زیاد شده بود. تمام بدن و لباس‎هایم کرم بود. پاشنه پایم مرده بود. حتی زخم ماهیچه‎ی پای چپم هم کرم زده بود. کلافه بودم. شب قبل، خواب درستی نداشتم. چرت که می‎زدم با حرکت کرم‎ها روی صورت و بدنم، بیدار می‎شدم. از سر و صورتم کرم بالا و پایین می‎شد و داخل گوش‎هایم می‎رفت. با فشار دادن گودی پایین گوشم به طرف داخل، کرم‎ها را داخل گوش‎هایم له می‎کردم. کرم‎هایی که از زخم بدنم تولید و تکثیر شده بود، بلای جانم بودند، این کرم‎ها زرد رنگ و کوچک بودند… بیشتر شب‎ها که کرم‎ها به بینی، دهان و گوشم فرومی‎رفتند، توی گوش‎هایم پارچه می‎چپاندم.»

حسینی‌پور جوان، همه این‎ها را تحمل می‎کند در حالی که اگر رفتاری مطابق با میل بعثی‎ها داشت، می‎توانست بسیار راحت‎ باشد:

«گروهبان عبید که سعی داشت با حرف‎ها و کنایه‎هایش تحقیرم کند، گفت: ببین چطور کرم زدی و بوی تعفن گرفتی!… بهش گفتم: «اشکالی نداره؛ می‎گن حضرت ایوب هم کرم زد، ما که خاک پای حضرت ایوب هم نمی‎شیم.» حسین اسکندری که شاهد صحبت‎های من و گروهبان عبید بود گفت:… محکم باش. یه وقت خدای نکرده سستی به خودت راه ندی. مطمئن باش خدا دوستت داشته که داره امتحانت می‎کنه. نباید با حرفای اینا فریب بخوری و تو دلت اظهار پشیمونی کنی! حرف‎های حسین بهم آرامش می‎داد. خودش در بدترین وضعیت قرار داشت. با آن بدن سوخته و تاول زده کمتر از من درد نمی‎کشید…»

حسینی‎پور با همین پای زخمی، در اردوگاه‎ها می‌ماند. او که در تاریخ 7 تیر 1367 با پایی تیرخورده و زخمی اسیر شده است بالاخره پایش را قطع می‎کنند و پایش در عراق جا می‎ماند. اما بعد از پذیرش قطعنامه آزاد نمی‎شود و به اردوگاه اسرای مفقودالاثر منتقل می‎شود. این در حالی است که خانواده‎اش پس از ناامید شدن از برگشتش برای او مراسم ترحیم و بزرگداشت هم می‎گیرند. عاقبت او آخرین روز اسارتش را در تاریخ 22 شهریور 1369 یعنی بیش از دو سال پس از پذیرش قطعنامه، می‌گذراند و به ایران بازمی‎گردد.

حسینی‌پور در ابتدای اثرش، کتاب را به یکی از بازجوهایش که سخت‎ترین برخوردها را با او داشته، تقدیم می‌کند؛ این تقدیم‌نامه نشانه همه آن‎‌چیزی است که گفته شد:

«تقدیم به:

گروهبان عراقی، ولید فرجان، سرنگهبان اردوگاه 16 تکریت.

نمی‎دانم شاید در جنگ اول خلیج‌فارس توسط بوش پدر کشته شده باشد.

شاید هم در جنگ دوم خلیج‌فارس توسط بوش پسر کشته شده باشد.

شاید هم زنده باشد.

مردی که اعمال حاکمانش باعث نفرین ابدی سرزمینش شد.

مردی که مرا سال‎ها در همسایگی حرم مطهر جدم، شکنجه کرد.

مردی که هر وقت اذیتم می‌کرد، علی جارالله نگهبان شیعه‎ عراقی در گوشه‎ای می‎نگریست و می‎گریست.

شاید اکنون شرمنده باشد؛

با عشق فراوان این کتاب را به او تقدیم می‎کنم.

به خاطر آن همه زیبایی‎هایی که با اعمالش آفرید.

و آن چه بر من گذشت،

جز زیبایی نبود.

و ما رأیت الا جمیلا»

تا ز میخانه و می‌نام و نشان خواهد بود

سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود

حلقه پیر مغان از ازلم در گوش است

بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود

بر سر تربت ما چون گذری همت خواه

که زیارتگه رندان جهان خواهد بود

برو ‌ای زاهد خودبین که زچشم من و تو

راز این پرده نهان است و نهان خواهد بود

ترک عاشق‌کش من مست برون رفت امروز

تا دگر خون که از دیده روان خواهد بود

چشمم آن دم که ز شوق تو نهد سر به لحد

تا دم صبح قیامت نگران خواهد بود

بخت حافظ گر از این گونه مدد فرماید

زلف معشوقه به دست دگران خواهد بود

منبع: روزنامه اطلاعات

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • رضایی می‌گه:

    خوش به حال حسینی پور چه شخصیت خوش نام و با سابقه ای . مسجد جامعی وزیر ارشاد دولت خاتمی برای او قلم زده است. حسینی پور افتخار استان است.

200x208
200x208