تاریخ درج خبر : 1393/06/17
کد خبر : ۳۷۷۸۴۶
+ تغییر اندازه نوشته -

گلوگاهى سرخ که سبز خواند و رفت!

سایت استان: دکتر مهدی غفاری
” با گلوگاهِ سرخ بخوان / اى کبوتر که شعر منى / وقت پرواز مى رسدَت / گرچه پر بسته ىِ رسَنى. “
سیمین بهبهانى.
…………………………
خبر کوتاه اما پر بسامد بود.
” سیمینِ بهبهانى، بانوىِ غزلِ ایران مُرد. “
کالبدِ بى جانِ او را، جمعى از مردم و از آن جمله برخى نام آورانِ فرهنگ و هنر، بدرقه کرده و به خاک سپردند.

q3a5x57ip86kxkls2exj
روح و روان او اما بر بالِ شعرى که یک عمر سروده و از خود به جا نهاده، پر کشید و بر فرازِ آسمانِ وطن؛ وطنِ فرهنگى ( آن وطن که به مرزهاى جغرافیا محدود نمى شود و پا به پاىِ زبانِ فارسى گسترده مى شود ) به پرواز درآمد تا دو پیام را به اندیشه ورزان و خردپیشگانِ جامعه برساند؛
یکم اینکه حرفِ حسابِ سیمین به عنوانِ یک شاعرِ فرهیخته چیست؟
دوم اینکه بانوىِ غزلِ ایران ( همچون دیگر سرآمدانِ فرهنگ و هنر ) هرگز نمرده و نخواهد مُرد.
بارى!
آنچه در پى مى آید نوشته اى ست گزیده و کوتاه در حال و هواىِ پیامِ نخست، با نگاهى به سروده هاى شاعر و تلاش براى پاسخى به این پرسش که حرفِ حسابِ شاعر چیست؟
١.
در نگاهِ نخست، او یک شاعرِ منتقد و عصیانگر است که به نابسامانى ها اعتراض دارد. همه ىِ کوششِ او ” آگاه کردنِ مردم ” است. در جاى جاىِ دیوانِ شعر و کلمه کلمه ىِ سروده هایش این نقد را مى توان آشکارا دید.  نقدى که او به سادگى اما اثرگذار فریادش زده است. شعرش را که مى خوانى، گویى شاعر از زبانِ تو این دردها را سروده و از چشمِ تو بر همه ىِ انسان هاى درد کشیده، گریسته است. رازِ ماندگارىِ شعرش نیز همین است؛ همین عصیانى که هنرمندانه و با شکوه، فارغ از پیچیدگى و دشوارى، اما اثرگذار و ژرف سروده شده است؛ نمونه هایى از این نقد و اعتراض را با هم مرور مى کنیم؛
١-١.
« نقدِ جنگ! »
من
کودکِ دیروزم
کز جنگ مرا ننگ است
پرهیختن از جنگم، سر لوحه ىِ فرهنگ است.
زین قومِ برادر کُش! از دیدن خون سرخوش!
احوال مگو با من، کامروز دلم تنگ است.
…………………………
١-٢.
« نقدِ گذشته گرایى و مرده پرستى! »
با استخوان مردگان، چوبم چنین بر سر مزن
بس کن، خدا را، ساعتى! دیگر مزن، دیگر مزن.
اى از وجودِ مردگان، چون مرده شویان خورده نان
از مهره هاى پشتشان، بر دوش و بر، زیور مزن.
خفاش گورستان مشو، در تیرگى پنهان مشو
شب ها کنار بسترم، چون مرگ، بال و پر مزن.
…………………………
١-٣.
« نقدِ سنت؛ سنتى که غم گرا و ریاکار و خشونت پیشه است! »
زمین نیزار زوبین ها، فضا خونین چرا باید؟
زمین و آسمان من، بدین آیین چرا باید؟
به چشمم پلک ها هر دم، درِ شادى چرا بندد؟
ز اشکم، مخمل مژگان، بلورآجین چرا باید؟
ز امواجِ فضا، گویى غبارِ سُرب مى ریزد
هواى زیستن، یارب چنین سنگین چرا باید؟
ثنا، چون جامه، تن پوش ریاکارى چرا گردد؟
دعا، چون ریشه در خونابه ىِ نفرین، چرا باید؟
سرودم گر توان بخش ابَرمردى نشد، بارى
کلامم نوحه یى بر لاشه یى خونین، چرا باید؟
سخن در سینه مى میرد، زبان در کام مى پوسد
فغان بر لب نمى آید، خدایا! این چرا باید؟
…………………………
١-۴.
« نقدِ بند و اعتراض به خفقان و نبودِ آزادى! »
ترنجِ رُسته به زندان تَنگِ تُنگ منم
که عطربیزِ بلورین حصار خویشتنم.
نسیم نیست، هوا نیست، نور و شادى نیست
درون این خفقان، هرچه هست و نیست، منم.
فضا تهى ست، صدا در سکوت مى میرد
کدام پیک رسانَد به گوش ها سخنم.
به همزبانى ىِ مستان و جوششِ مِىِ شعر
ز کنج محبس خود، غمگسار مرد و زنم.
…………………………
١-۵.
« نقدِ جامعه اى که در آن ارزش هاى اخلاقى – انسانى نادیده گرفته مى شوند! نقدِ پول وقتى همه کاره مى شود، نقدِ آز، نقدِ دروغ، نقدِ هواى آلوده، نقدِ گرسنگى و فقر فرهنگى، نقدِ ریاکارى و فساد! نقدِ هر آنچه که جز تباهىِ انسان و نابودىِ جامعه، فرجامى نداشته و ندارد! »
وقتى که سیم حکم کند، زر خدا شود / وقتى دروغ داور هر ماجرا شود / وقتى هوا، هواى تنفس، هواى زیست / سرپوش مرگ بر سرِ صدها صدا شود / وقتى در انتظار یکى پاره استخوان / هنگامه اى ز جنبش دُم ها بپا شود / وقتى به بوى سفره ىِ همسایه، مغز و عقل / بى اختیار معده شود، اشتها شود / وقتى که سوسمار صفت پیشِ آفتاب / یک رنگ، رنگ ها شود و رنگ ها شود … / وقتى که دامنِ شرف و نطفه گیرِ شرم / رجّاله خیز گردد و پتیاره زا شود / بگذار در بزرگى ىِ این منجلابِ یأس / دنیاى من به کوچکى ىِ انزوا شود.
…………………………
١-۶.
” نقدِ تباه کارىِ ما آدم ها در زیستگاه مان، زمین! »
پیش از این ها، این زمین را آسمانى سبز بود
نیست اینک جز سیاهى، آسمانش را که برد؟
…………………………
١-٧.
« نقدِ جهلِ توده و نادانىِ خلق! نقدِ فقدانِ حافظه ىِ جمعى و تاریخى! نقدِ دورِ باطلِ استبداد-آشوب-هرج و مرج! نقدِ ریاکارى و فریب! »
اى شهر! ز خط مى شویند / دیوار خیابانت را / تا باد نخواند زین پس / اوراق پریشانت را. / مغز در و دیوارت را / از حافظه عریان خواهند / تا یاد نیارد دیگر / غمنامه ىِ حرمانت را. /  دیروز چنان مى دیدم / امروز چنان مى بینم / آن یاوه نویسانت را / این یاوه زدایانت را. / اى شهر! ز خط مى شویند / وز هر چه غلط مى شویند / چون نقره جلا مى بخشند / بام و در و ایوانت را. / باور کنم آیا، باور / این طرفه که اکنون دیگر / فرماندهِ ویرانى ها / دارد سرِ عمرانت را؟
٢.
در نگاهِ دوم، سیمین شاعرى میهن پرست است. یک میهن پرستِ فرهیخته و خردورز. او میهنش را دوست دارد و به وطنش عشق مى ورزد. پس چنین مى سراید که
« شعر و شور و سرورم اینجا بود
تخت و تابوت و گورم اینجا هست …
اى وطن!
با تو بسته ام عهدى
جانم از آن تست، تن تا هست…
این وطن!
جان ماست، با دشمن
مسپارید، جانِ ما، تا هست. »
همین مهر ورزیدن به مامِ میهن است که او را وامى دارد تا با نسلِ فردا اینچنین بى پیرایه و آشکار سخن بگوید و آنها ( به ویژه آن کسان که بر گذشته و نسلِ شاعر نقدهاى جدى دارند ) را براى برخاستن و ساختنِ وطن ترغیب کند؛
« دوباره باید ساخت / شما! که ما رفتیم. / اگرچه ننشستیم / ز پاى، تا رفتیم. / خلوص و ایمان بود / خداى مى داند / صواب اگر کردیم / خطا اگر رفتیم. / به دست ها زنجیر / به چشم ها دستار / بگو کجا بردند / مگر کجا رفتیم! / چو پلّه افتادیم / چو قلّه برخیزید! / که پیش از این، ما نیز / به قلّه ها رفتیم. »
بارى!
سیمین شاعرى ست که دل در گروىِ وطن دارد. امّا کدام وطن؟
وطنى امن و در رفاه! با سقفى بر ستونِ داد! و دریچه اى بسیار، گشوده به آزادى.
حال اگر وطن بود اما چنین نبود، چه؟
پاسخِ او این است؛
« دوباره مى سازمت، وطن! / اگرچه با خشتِ جانِ خویش. / ستون به سقفِ تو مى زنم / اگرچه با استخوانِ خویش. / دوباره مى بویم از تو گُل / به میل نسل جوان تو / دوباره مى شویم از تو خون / به سیلِ اشکِ روان خویش. / دوباره یک روز روشنا / سیاهى از خانه مى رود / به شعر خود رنگ مى زنم / ز آبى ىِ آسمان خویش. »
٣.
سیمین بهبهانى شاعرِ شعرهاى عاشقانه هم هست. عشقى که او مى سراید، انسانى، طبیعى و فهمیدنى ست. عشقى ست در دسترس، فارغ از پیچیدگى هاى کلامى و دور از پیش پا افتادگى هاى معمول!
عشقى که به رنگِ سرخ است و اگرچه دیر از راه مى رسد، دلپذیر است؛
« عشق
آمد چنین سرخ؛
آه!
با آنکه دیر است.
سرخ گُل، رُسته در برف
راستى دلپذیر است. »
…………………………
حکایتِ این عشق، هماغوشى با آفتاب است و چون به وصال مى رسد، یکپارچه گرمى و شور است و جایى براى پروا و ترس باقى نمى گذارد؛
« در زیر چادرى از ابر / با آفتاب خوابیدم. / خندید و گفت؛ « مى سوزى. » / گفتم؛ « چه باک! » و خندیدم. / دستش چه شعله اى مى زد / چشمش چه آتشى مى ریخت / حیران و خیره، رویش را / مى دیدم و نمى دیدم. / آغوش آتشینش را / بر من گشود سر تا پا / بیرون ز خود، نهان در وى / از شور عشق لرزیدم. / انگار گفت؛ « مى ترسى؟ » / گفتم که « ترس و من؟ هیهات! » / تا عشق سوىِ من آمد / تنها ز ترسْ ترسیدم. »
…………………………
و چنین عشقى ست که هم شوق مى آورد و هم خرسندى. هم موجبِ بالندگى ست و هم آورنده ىِ آرامش!  و اگر چنان انسانى باشد که بتواند چنین عشقى را به ارمغان آرَد، دیگر نیازى به هیچ چیز و هیچ کس نیست؛ و این معناى دیگرى از عشق است که همراهِ خود، بى نیازى را به آدمى پیشکش مى کند؛
« اى آبى ىِ دو چشمت، هفت آسمان دیگر
خندیده در نگاهت، رنگین کمان دیگر.
اى در تن تو جارى، سیماب کهکشان ها
تا با تو اَم چه خواهم، از کهکشان دیگر؟
چون ساقه ىِ بهارى، از جوش عشق روید
پیوسته از وجودم، برگ جوان دیگر.
در باورم نیاید، دور از تو زندگانى
در پیکرم نگنجد، غیر از تو جان دیگر. »
۴.
سیمین البته شاعر به مثابه ى شاعر هم هست. شاعرى با حیاط خلوتى انباشته از دردهاى انسانىِ مگو و رنج هاى فلسفىِ اجتناب ناپذیر. شاعرى به تنگ آمده از همه چیز و دل نگران از غم هاى لاعلاج. غم هایى که اى کاش هرگز نباشند اما هستند.
از نمونه ىِ این غم ها یکى هم تنهایى ست؛ ” انسان تنها زاده مى شود، تنها زندگى مى کند و تنها مى میرد! ” و این دردِ کمى نیست. آیا ” دوستى ” و ” دوست داشتن ” مى تواند راهى براى رهایى از این غم و درمانى براى این درد باشد؟ آیا جز با گریستنى شکوهمند و شاعرانه مى توان از بارِ این رنج، اندکى کاست؟
« دلم گرفته اى دوست! هواى گریه با من
گر از قفس گریزم، کجا روم، کجا من؟
نه بسته ام به کس دل، نه بسته دل به من کس
چو تخته پاره بر موج، رها، رها، رها من.
ز من هر آن که او دور، چو دل به سینه نزدیک
به من هر آن که نزدیک، ازو جدا، جدا من.
نه چشم دل به سویى، نه باده در سبویى
که تر کنم گلویى، به یاد آشنا من.
ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ، که زنده ام چرا من؟
ستاره ها نهفتم، در آسمان ابرى
دلم گرفته اى دوست، هواى گریه با من … »
…………………………
از دیگر نمونه هاى این غم، تلخىِ زندگى در جایى ست که فقر ( چه مادى و چه معنوى ) و گرسنگى ( براى خواب و خوراک و رؤیا ) نه تنها چیزى از انسانیتِ انسان باقى نمى گذارد بلکه پا از قصه ىِ زندگى فراتر نهاده تا دلِ اسطوره نیز پیش مى رود و مزه ىِ هر طنزى را در مذاقِ آدم چون هلاهِل تلخ مى کند؛  سیمین در شعرِ ” حدیث گاو حسن! ” که سروده اى ست به معناى دقیقِ کلمه ” برآمده از تهِ دل “، هنرمندانه به طرحِ این غم مى پردازد؛
« حدیثِ گاوِ حسن بشنو؛ / نه شیر هست و نه پستانش / نه یونجه ىِ ترِ تابستان / نه کاهِ خشک زمستانش. / فکنده مفرش خاشاکى / بر استخوانِ درشتى ها / فشانده سایه ىِ تاریکى / بر آبگینه ىِ چشمانش. / به ضَربِ هر نوَسان، نقشى / ز دست دایه دارم یاد / که با یکى دو سه همسالان / نشسته ایم به فرمانش. / « اتل متل … » نوسان، آرى / دو پاىِ کوچک و ضربت ها / سپس خطاب که « پا برچین! / نهان بدار و مجُنبانَش! » / به همدلى، من و گاو اکنون / دو همنشین و دو همخانه / کشیده پاى به دامان، من / چو او که سر به گریبانَش. »
…………………………
البته بازگویىِ این غم ها و طرحِ شاعرانه شان سبب نمى شود تا شاعر نااُمید شود و در آرزوىِ گشایشى براى این بستگى ها و چاره اى براى این دردها نباشد. نه! شاعر با همان حسّ ناب شاعرانه که دردها را فریاد مى زند، رؤیاى درمان و از راه رسیدنِ روزهاى خوب را نیز انتظار مى کشد؛
« اى روز خوب آفتابى!
با آسمان پاک و آبى
آخر بگو کى مى شتابى
تا مرز این شب زنده داران؟ »
« اى که چشم انداز سبزى دیده اى، آواز ده!
تاجوابم بشنوى از پشت این دیوارها. »
۵.
اینها همه به کوتاهى و گزیده وار گفتم و آن نگفتم که باید و شاید. بگذارید از زبانِ خودِ شاعر درباره ىِ ” سیمین؛ شاعرى با گلوگاهِ سرخ که سبز خواند و رفت ” بخوانیم و بیشتر بدانیم؛
« یک متر و هفتاد صدُم / افراشت قامتْ سخنم / یک متر و هفتاد صدُم / از شعرِ این خانه منم. / یک متر و هفتاد صدُم / پاکیزگى، ساده دلى / جانِ دلآراىِ غزل / جسم شکیباى زنَم. / یک مغز و صد بیمِ عَسَس / فکر است در چارقدم / یک قلب و صد شورِ هوس / شعر است در پیراهنم. / بر ریشه ام تیشه مزن! / حیف است افتادن من / در خشکساران شما / سبزم، بلوطم، کهنم. / هفتاد سال این گُله جا / ماندم که از کف نرود / یک متر و هفتاد صدُم / گورم به خاک وطنم. »

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • سیروس جهانشاهی می‌گه:

    سلام دکتر جان امروز اتفاقی به هوای احمد برادر کوچکترت که همیشه در ذهن من نجیب زاده ای است بعد از سالها اسمش را در اینترنت جستجو کردم وباری جانم به هوای شکر آمده بود وبر پسته افتاد داستان تهلخاری روزگار آموزگاریت را خواندم ودر کنار آن بغض کردم وگریستم که با آن بیگانه نبودمواین حکایت ما عشایرزادگان از همه جارانده واز همه چیز مانده فعلی قشقایی است ما که تازه پدرانمان وقتی پای به این شهرآدم کش و رند پرور پر از رند گذاشتند فرق آجر وشن نمیدانستند وگاهی میگویم که ای کاش نمیدانستند که در این شهر هوا بس ناجوانمردانه سرد است!؟باری بگذریم من آنروزگاران را کمابیش به یاد دارم ،آن روزگاران که وقتی پای در سر کلاس گذاشتم تا یکی دو ماه هرروز کتک میخردم به جرم این که فارسی را نمیدانستم وآموزگار نیز شاید تقصیری نداشت که نمی فهمید که خانه از پای بست ویران است واین گذشت ومن فارسی را خوب یاد گرفتم نشانش همین که الان برایت ذکر مصیبت میکنم!دکتر جان ما از آن استعداد های بر باد رفته ایم که آموزگارمان چون خودش فارس بود وفارسی را از فوت آب شاید باورش نشد که چنین چیز ممکن است ومن خواندم وخوب هم خواندم اما اشکال کار از همان جنس هایی بود که دامن پدران تازه شهری شده ما وما را گرفتواما از همه این ها که بگذریم نومید نمی توان بود.باید رفت وفرزاندان همان پابرهنگان که دردشان را گفته بودی اگر یک جو از همان غیرت ومتانت پدرانشان را داشته باشند زمین وآسمان را یکجا فتح توانند کرد واگر چنین نیست که نیست جای بحث دارد وخود آن گونه که افتد ودانی بیش از امثال من میدانی وچاره ای باید اندیشید.بگذریم از قلمت بسیار محظوظ شدم اگر خدا بخواهد باقی مطالبت را در فرصت مقتضی خواهم خواند .هدف عرض ارادتی بود اگر قابل بوده باشیم.به احمد آقا سلام برسان ،پدر ومادر وخانواده گرام رانیز سلام دوچندان که من چندین بار در زمان دانشجویی ام زحمتشان دادهام اگر در خاطرشان مانده باشد.تا یادم نرفته این حقیر نیز گاهی مطالبی مینویسم در قالب طنز اگر بشود چنین اسمی را با اغماض واحتیاط بر آنگذاشت چن تایش را فرستاده ام اگر خواندی خوشحال میشود نظرتان را بدانم .جسارت شد معذرت میخواهم. سیروس جهانشاهی ورودی 79پرستاری همکلاسی احمد خان بامرام (از طرف من یک ماچ آبدار از آن وجود نازنیش بفرما گرچه من دوسال پیش آمدم در خانه تان برای دیدنش ومرا قال گذاشت وتلفنش را جواب ندادومن هم این ماچ را برای همین باوفاییش که مرا نزد خانمم ومهمان هایم سکه یک دوزاری کرد میخواهم)ممنونم 09132223204

  • دکتر شهرامی می‌گه:

    درود به دکتر غفاری عزی
    مطلب بسیار اموزنده وجالبی بود
    درود به روح بانوی غزل ایران.باشد که ما از ایشان درس بگیریم

  • يک زن می‌گه:

    ﻧﺒﺴﺘﻪﺍﻡ ﺑﻪ ﮐﺲ ﺩﻝ
    ﻧﺒﺴﺘﻪ ﮐﺲ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﻝ
    ﭼﻮ ﺗﺨﺘﻪ ﭘﺎﺭﻩ ﺑﺮ ﻣﻮﺝ
    ﺭﻫﺎ ﺭﻫﺎ ﺭﻫﺎ ﻣﻦ …
    سپاس دکتر, زیبا نوشته اید

  • ق ی می‌گه:

    هرگزنمیردآنکه دلش زنده شد به عشق/ثبت است در جریده عالم دوام ما
    بی تردیدسیمین بانو در زمره نامیرایان و جاودانگان این سرزمین است.روانش شادمان باد و درود به دکتر غفاری عزیز که اینگونه زیبا و محققانه نگاشته اندوادای دین نموده اند

  • اسلام رسایی نسب می‌گه:

    سپاس دکتر جان
    بازنمایی وجوه مختلف اندیشه بزرگان بازتاباندن نور آگاهی به گوشه گوشه جهل و کم بینشی ماست.
    دریغ که درد چنین انسانهایی درک نمی شود و زمانه به دست سفلگان و چاپلوسان زر دوست قدرت پرست افتاده است.
    به نظر بنده بزرگترین درس بانو سیمین، آزادگی و احساس مسئولیت ایشان در قبال اخلاق و آزادی بود و تعهد در هنر یعنی همین!

  • علی صالحی برای سیمین نوشته:

    «مادرِ سپیده دم» عنوان سروده سید علی صالحی برای بانو سیمین بهبهانی است که اعتماد منتشر کرده است:

    عمری‌ست پی‌درپی
    از پی تو آمده‌ام
    من… با تو آمده‌ام
    آمده‌ام تا آزادی آدمی
    از شقاوتِ شامگاه نترسد!
    من از تو بسیار آموخته‌ام
    تا موسمِ هول‌آورِ هراس
    همه واژه‌های خود را وثیقه بگذارم
    باران شوم
    سیپده دم ببارم مثلِ تو،
    مثل تو… خاتونِ خواب‌گزارِ قلعه نور
    مثلِ تو
    شریفِ شعله‌ور در هزاره ظلمات،
    مثلِ تو… راه بلدِ باران و سپیده دم،
    یک دم
    صدای مرا بشنو…
    اینجا شب حتی
    عزادارِ فانوسِ شکسته ماست.
    برگرد
    یک بار دیگر برگرد
    به خانه برگرد
    خانه بی‌تو تاریک است
    خانه بی‌تو خاموش است
    و کوچه، خیابان، شهر، دنیا…
    و ما/ که خرابِ خوابِ تو می‌رویم
    از گریه‌های بلند
    از گریه‌های بلند…!

200x208
200x208