تاریخ درج خبر : 1393/07/07
کد خبر : ۳۷۸۸۷۶
+ تغییر اندازه نوشته -

دختر نماینده خودکشی کرد

سایت استان: بهاره حسینی

خدا را شکر زیر گذر گچساران افتتاح شد، پارک دهدشت دو تا کت تمیز و خوشگل گذاشتند، عشق های پاک ژولیتی در فرهنگستان یاسوج به خوبی ترسیم شد، لیکک، چرام و لنده، شهرستان شدند. چقدر خوشی، چقدر عشق، چقدر صفا، چقدر هموار راه لطیف ابریشم وار این قوم!
شعرها در شور فرهنگی فرهنگستان،شعور را فراموشکرده و به چوبه دار آویخته شد! آرام آرام رام شده به نظر می رسید. چای کمر باریکش را در باریکه افق چشمانش رصد می کرد و دفتر شعرش را بست و بسته ای را بر پشت گذاشت، هی کرد به بالای کوه! اما بالای کوه شورآفرینی نداشت. نعره هایش را در آن بالا نیز نتوانست خالی کند و خانه را مامن همیشگی اش دانست.
بر چهره سوسانو خیره شد ، یا دیگر، بر جیب پدر و هشت گوسفند کله تراشیده که به یک میلیون نرسیدند! گله را هی کرد به خیالی که راهی به سوی کره را هی کند، حیفا که حیف،متوجه شد پول گوسفندان کفاف راهی شدن به سمت بازیگران سریالهای بدون بیننده خودمان را هم نمیدهد. آرام آرام رام شده بنظر می آمد و خانه را مامن همیشگی اش دانست .
سیگار! … پک و رقص دود! سیگارو لِوِلی دیگر! … تجدد! … استامینوفنی و آرامشی زیر خاکستر، سرپناه و مامنی برای فرار از تهیدستی، هیچ و هیچی، نبود و کمبود، سیگار سر و دم سوخته، انتهای دودش نامشخص و ابتدای پکش نافرجام، آنقدر پک عمیقی زد و چنان بر هوا چرخاند تا به هیچ سر در گم رسید و آرام آرام رام شده بنظر می آمد و تنها خانه را مامن همیشگی اش دانست.
پدرش نماینده شد، باد به غبغب اطرافیان و نذری و راز بی نیاز بده بستانها، سکوت اتاق پشتی دختر نماینده و هلهله و شادی دمپخت و ماهیچه های حساب نشده! سفره ها پهن و پر از هر کلام و همرازهای بیشمار آینده و تقسیم ارثیه های بر باد داده، … و سکوت اتاق پشتی دخترک! توبره ننه را باز کرد و طنابی خوشرنگ و سفید را لمس کرد. زیرا آرام آرام رام شده بنظرمی آمد و خانه را مامن همیشگی اش دانست.
غافل از خود که در خانه اش چه میگذرد؟ جیغ و فریاد و هلهله دیگر با رنگ و بوی خون و اسید و طناب و گلوله برنو! بر روی صورت دختر مدیرانش نیز اسید پاشیدند! دختر مدیر کار! دختر مدیر آموزش و پرورش! دختر مدیر منابع انسانی! دختر مدیر بانک رفاه و … ! رفاه؟ رفاه. آهان رفاه.
دختر نماینده خودکشی کرده! خبر سریع پیچید! همه با خبر شدند. یقه ها بسته شدند! رنگ لباسها عوض شده. سرها پایین. هلهله ای بپا شد! به یکباره تمامی بچه هایش را صدا زد!
هر کس راهی و چاره ای اندیشید. نماینده های همه کاره، همه مدیران را به خط کردند و آتش و بلا را از خانه خود به دور کردند! برای همه جوانان چاره اندیشیدند! کنار کتِ پارک ها فرهنگستان راه اندازی کردند! به تنها چیزی که اهمیت نداند ایل و قوم و قبیله خودشان بود! رای دادن و ندادن برایشان مهم نبود! تحول و فرار از خودکشی آرامِ رام شده جوانان مهم شد! هیچکس انگیزه ای برای خودکشی و دیگر کشی پیدا نمیکرد! خداوند را پیدا کردند. سیصد و نود و سه کارخانه و طرح و رحم و مروت، که سی و نه هزار و سیصد جوان هم استانی سردرگم و علافِ کلاف شده را استخدام بکند را بنا نهادند! تمامی سیستمهای بکار گیری را آنلاین کرده و در دید همه قرار می دهند. استخدامها امتیاز بندی شده و پشت پرده هسچ خبری نیست! لابی گری بخاطر رای بطور کامل برداشته شد! خدا بود و خدا بود و خداوند و سکوت آرام دختر نماینده. دختر نماینده خودکشی کرده بود ولی آرام آرام رام شده بنظر می آید چون خانه را مامن امروزی اش میداند.
آیا می شود؟!
آیا می شه که همه چی خوب بشه و همه چی رنگ و بوی حقیقت بده و همه چی کلام حضرت مولا و نهج البلاغه بشه و همه چی مسیر انسانیت پیداکنه و …؟!
آیا میشه روزی دیگه بیاد که جوونای ما نماز را نه برای نیاز که برای راز و نیاز به او بخونن؟! آیا میشه رشوه ندیم تا باشیم؟ آیا میشه وقتی بگیم مسلمونیم سرمون بالا باشه؟ آیا میشه روزی بیاد تا با باز کردن یقه دخترامون اونا را ثابت نکنیم؟ آیا میشه مسجدامون دوباره رنگ و بوی خدایی بدن؟ ایا میشه روزی بیاد که به جای نمره دانش آموزان، فکر اونا مهم بشه؟ آیا میشه واقعا خونه را مامن همیشگی اش دونست؟!
کاش میشد جوانه زدن دوباره درختان را نظاره گر باشیم. و همه دست در دست هم کتابها را در ویترین کتابفروشیها از رژیم لاغری نجات دهیم.
چه میشه اگه بشه!
میشه، و میشه که همه ما دختران نماینده باشیم!

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • سید یعقوب می‌گه:

    با سلام خدمت خانم حسینی در اینکه مطالب روز رو بیان میکنی شکی نیست اما برای فرهنگ سازی واستفاده همه اقشار استان اگر با زبانی ساده تر بنویسی شاید تاثیر بیشتر دالشته باشد ولی در این صورت متن شما رو یک بار باید خوند یک بار باید تفسیرش کرد یک بار باید رمز گشاییش کرد هرچند در اینده که مردم سوسانا رو فراموش کنند یا نشناسند دیگر تفسیرش سخت تر میشود

  • سلام
    من خیلی مطلبو نخوندم
    ولی نظراتو چرا
    خانم حسینی،کسی که مطلب مینویسه باید طوری بنویسه که مخاطب حرفاشو بفمه،اگه کسی متوجه نشد اشکال از خودشه
    ولی اگه عام متوجه نشدن اشکال از نویسنده است و باید سعی کنه بهتر بنویسه
    دیگه نیازی به جواب دادن کامنتا نیست

  • واحدی می‌گه:

    سلام دوستان نویسنده و دانشمند
    همه انگار دارید سعی می کنید علم و نبوغ تان را با متن های زیبایتان به رخ دیگری بکشید.
    من رشته ریاضی خوانده ام و مثل شما نیستم ولی دغدغه نویسنده را می توانستید در بیان نحوی و شیوای خودتان بیاورید!! و این همه جدل نکنید.اصل موضوع از دست رفت.خود دانید.

  • بهاره حسینی می‌گه:

    چشم جناب هنرمند اهل دهدشت.

  • یک هنرمند اهل دهدشت می‌گه:

    من این ادبیات رو خوب میشناسم. ادبیات سانتی مانتال مرحوم پناهی که نه قاعده ای نه تکنیکی و آنجایی که به شعر میزند نه عروضی نه قافیه ای. لطفا کمی خودتان باشید خانم حسینی. این قدر ادا درنیاورید ضمنا ادبیات همسرتون نیز به ادبیات شما نزدیکه و یه جورایی گم میشن تو هم دیگه.. مگه دوستمون وکیلی چی گفته که اینجوری بهش حمله کردید؟ ایشون دارن از تکنیک نوشتن میگن اونوخ شما دارین همچنان سفسطه میبافین و با کلمات بازی میکنین؟ خانم حسینی با همه احترامی که برای شما و همسرتون قایلم توصیه میکنم دیگر ننویسید و به جای نوشتن کمی بخوانید . ممنون

  • میلاد می‌گه:

    عالی بود .به امید روزی که آرزو های خانم حسینی دیگه فقط یه آرزو نباشند

  • محمد دورقی می‌گه:

    به پاس جنتلی و آرامش و ادب شما و ذهن سیال وغنی سرکار خانم حسینی خوش ذوق , و به احترام مخاطبین و هواداران گرانقدرش اینجانب از تدقیق آلرژی گونه در نوشته های خواهر خوبم سرکار خانم حسینی اجتناب می کنم و کماکان مکتب نوشتاری و رفتاری کوهستان نشینان خوش طبع و خوش منش را همچون نوآموزی تشنه تعلم دنبال خواهم کرد. باشد که منظومه درد ما در انتشارات بی تفاوتی مسئولان نامسئول و کم دغدغه, مجوز چاپ. بگیرد.

  • محمد مهدی ایاسه می‌گه:

    و البته اینجا مجال نقد هم نیست و صحبت از نقد و غلط املائی باعث به حاشیه رانده شدن اصل مطلب می شود جوانان استان و کشور را دریابیم . چرا که این کار فردای فرزندان ماست .

  • محمد مهدی ایاسه می‌گه:

    جناب دورقی گرامی ؛ من شما رو نمی شناسم مهمان هستید قدمتان روی چشم ما جا دارد . من برداشت خودم رو از این متن نوشتم . چگونه است که من توانستم منظور نظر نویسنده را در یابم ولی برخی می گویند چیزی از این متن نفهمیدیم . ساده بگویم هرس کردن یک درخت با اینکه چوب برداریم و به جان شاخ و برگ درخت بیفتیم تفاوت دارد البته این که می گویم در مورد نوشته های شما نیست . من برای غلط املائی گرفتن یا قواعد صرف و نحو مطلب رو نخوندم . و البته این ممکن است تعمدا از طرفنویسنده صورت گرفته باشد تا باز خوردی داشته باشد از مخاطبش . و البته بگویم نوشته های شما از ادب ،استدلال و احترام بهره مند است . زبهروز باشید

  • محمد دورقی می‌گه:

    آقای ایاسه عزیز, مشکل اینجاست که شما فکر می کنید این متن پیچیدگی ادبی دارد که همگان متوجه آن نمی شوند. در حالی که اینطور نیست. من وقتی بورخس و گلشیری و فالکنر و هنری جیمز و پیچیده ترین آثار سور رئالیستی را می توانم بفهمم مطمئنا چنین متنی را هم می توانم بفهمم اما اگر شکایتی می کنم نه از غموض و چند لایگی هنری این نوشته و دیگر نوشته های مشابه خواهر خوبم خان ست. آشفتگی ارادی و هدفمند خاصیت بعضی از سبک هاست اما آشفتگی و سردرگمی نوشته های خانم حسینی آشفتگی هدفمند سبکی نیست بلکه نارسایی نوشتاری ست. به این جمله توجه کنید : من که نباید فریادهایم را فدای ندانسته های شما بردار بزنم. من معنای این جمله را فهمیدم اما به نظر شما این جمله از لحاظ جمله بندی و قواعد نحو و بلاغت و ساختار جمله درست است؟ اصطلاح “فریاد را فدای چیزی زدن” یعنی چه ؟ برادر من! این شهری که شما ما را به نا آشنایی با معابرش متهم می کنی معابرش ویران است و ما دلسوزانه در پی ترمیمش هستیم نه سوزاندنش. اگر خانم حسینی و روح پر جنبش و آتشینش موضع اهتمام ما نبود هرگز کلمه ای در نقد نوشته هایش نمی نوشتیم کماینکه در ارتباط با نوشته های خیلی ها خاموش و بی التفات می گذریم و کژتابی های ذهن و زبانشان را یادآوری نمی کنیم. من نه بالا نشینم و نه مدیر و نه حتی هم استانی شما.درد مشترک باعث شده است نوشته های نویسنده ها و صاحب نظران استان خوب شما را بخوانم و همدلی کنم اما در نهایت من یک مهمانم و مهمان باید حد و حدودش را بشناسد و به قاعده و مرتب رفتار کند.

  • محمد مهدی ایاسه می‌گه:

    بار دیگر سلام
    هنگامی به شهری وارد می شویم که آن را نمی شناسیم آیا باید آن را به آتش بکشیم یا گام برداریم و در کوی و برزن آن گذر کنیم مسیر های آن را به یاد بسپاریم ،مکان های آن را بشناسیم ، با مردم آن شهر ارتباط برقرار کنیم پای سخن آنان بنشینیم و از ماجراهایشان شادی ها ، غم ها ،کاستی ها و دارایی هایشان آگاه شوی . اگر پیشنهادی داشتیم برای بهبود اوضاع ارایه دهیم ولی از آنجا که آنان خود دستی بر آتش دارند نمی توانیم انتظار داشته باشیم منویات ما را مو به مو انجام دهند . حکایت نقد ادبی هم همین است زمانی که با یک نوشته ادبی رو برو می شویم هر فردی از زاویه دید خودش برداشتی از آن دارد اگر بتواند عوامل متن را تفکیک و سپس تجزیه و تحلیل نماید و البته اگر نظری دارد با رعایت آداب نقد ارائه نماید .اگر نوشته ای ما را به چالش کشید نباید آن را به آتش بکشیم .همانگونه که وقتی نیاکان ما در جنگ ها شهری را می گشودند .شهر را به آتش نمی کشیدند ،غارت نمی کردند و مردم آن را به قتل نمی رساندند . متن ادبی که خوانندهرا به فکر کردن وا ندارد نوشته نشود بهتر است . چگونه دوستانی که دم از نقدمی زنند از این خبر ندارند .

  • محمد دورقی می‌گه:

    من از شما معذرت می خواهم خانم حسینی! رسما و عمیقا معذرت می خواهم! شما با این جوابیه و اتخاذ رویکرد ” هرچه گنگ تر، بهتر” آخرین تیر خلاص را به اسب لنگ مخاطبینتان زدید . از این پس، کادر نوشته هایتان را نه مینیمایز می کنیم و نه می بندیم بلکه با مرارت و زجر می خوانیم و به خودزنی و عناد انسان خوبی چون شما که سنگلاخ را بر راه هموار ترجیح داده افسوس می خوریم.

  • بهاره حسینی می‌گه:

    خدمت همه دوستان ارادت محض، اطاعت کامل، پی جوی اوامر و دوستدار نقد دلسوزانه همه شما هستم و همچنین مرید مشوق های عزیز.
    1- به قطع و یقین دنبال اجرای دستور زبان فارسی نیستم و اگر بتوانم می گویم الف حرف شانزدهم حروف الفبا می باشد.
    2- صورتی را که وکیلی اذعان داشتند در متنهای اینجانب پیدا نخواهند کرد و اگر بتوانم تفسیری کاملا شکسته و دور از اذهان نیز حتی از قرآن مجید ارائه خواهم داد تا شاید جامعه به درکی عمیق از این کتاب الهی برسند.
    3- معنایی که در چهار جمله بیان داشتند را در همان یک جمله ازائه میدهم تا کاظمی و حسن و هاشم یک درک پیدا کنند و خانم دکتر سمیعی و امیرحسین و ژیلا و پایدار و ایاسه و بقیه برداشتی دیگر داشته باشند.
    4- من خیلی زحمت کشیدم تا دیوانگی ام را در متنهایم نهان کنم که راز و رمزهای ناهمگونی را باید داشت تا این مشوش بودن را پیدا کرد.
    5- عنایتی شود تا در متون بعدی صورت متن را با کلافگی و مزخرف بودن آن بپذیرید و لطفا در صورت علاقه با معنی آن که میدانم مشکل است نزدیک شویم.
    6- قطعا در موقع نوشتن خودم را شبیه هیچکس نمیدانم و جایگاهی نه در بالا نه در پائین تعریف نکردم و فقط و فقط خودم را در پشت مانیتور می بینم. پس جایگاهتان در آن بالا محفوظ باشد.
    7- با اینهمه دغدغه ای که دارید ادبیات استان را به کجا بردید؟ آیا این قلم جلوی پیشرفت شما را گرفته است؟ آیا نشریات و سایت ها و تریبونهایی که در دست دارید و دربدر به دنبال خواننده هستید به خطر افتاده است؟ آیا حس مردانگی و زن بودن به خطر افتاده است؟
    8- قطعا دو سال دیگر همین دوستان مدیر می شوند و همین بازار آشفته خواهد بود و بس! یا علی دیگری لازم است که استان به ته رسیده که در آن ته هم بوی گند منجلاب فاضلاب سیاست طایفه ای حال آدمو به هم میزند! سینه سپر کنید و از قلم چاپلوسی فاصله بگیرید!
    9- در آخر قبول میکنم که دستور زبان فارسی که دغدغه دوستان است را بنده کاملا قبول دارم و میدانم با آن فاصله زیادی است، اما نه برای خودم که برای شما دوستان تا با نوشتن های روزمره، روزمره گی تامین شود. روزنامه های استان درست چاپ شوند. اما من متاسفانه پیرو درخواست شما نیستم. ناراحت نشوید و می توانید هر جایی اسم بنده آمد یا دکمه مینیمم را بزنید و یا ضربدر بالای صفحه را.
    10- از اینکه بی ادبانه صحبت کردم واقعا معذرت میخواهم ولی احساسی شخصی است که احساس می کنم لازم بود!

  • محمد دورقی می‌گه:

    با سلام خدمت خواهر خوب و متعهدم خانم حسینی. نوشته های شما را نه به جهت شیوایی و بلاغت و نه به خاطر استتار ماهرانه معنا در لابلای سطور بلکه به دلیل همان چیزی که قبلا و در ارتباط با نوشته های قبلی شما آن را ” مارک کوهستان نشینان زلال طبع” نامیده ام” می پسندم. اما خواهر خوبم, نوشته های شما اگر مبهم هستند و شاکیان زیادی دارند نه به جهت مغلق گویی و ابهام هنری آنهاست بلکه به خاطر ایراد فجیعی ست که در نحوه ساخت دستوری و بلاغی آنها وجود دارد. شما آقای کاظمی و دیگر شاکیان را به مطالعه بیشتر دعوت می کنید در حالی که ایراد از فهم این آقایان نیست جملات شما مشکل دارند. حیف است که این احساس متعهدانه و این نگرش دلسوزانه و پرشور به سلاح یک قلم شیوا و صریح و گویا مسلح نشود. ذهن و زبان شما هم طراز نیست .شما نمی توانید خیلی راحت آنچه در ذهن خلاق و پر از تصویرتان شکل می گیرد به وادی ایمن قلم منتقل کنید. این آفت البته دلایل مختلف و راهکارهای متعددی دارد. لطفا به این سوال من جواب دهید: چرا کسی که اولیس جیمز جویس,مورفی ساموئل بکت,خشم و هیاهوی ویلیام فالکنر, خانم دالوی ویرجینیا وولف و پاییز پدرسالار را می فهمد و می تواندتحلیل کند و موتیف ها و اشارات غیر مستقیمشان را واکاوی و تاویل نماید, نمی تواند نوشته های شما را راحت بفهمد؟ آیا نوشته های شما عمیق تر و هنری ترند؟ یقینا این طور نیست. ابهام نوشته های شما ناشی از سهل انگاری شما در ساخت جمله های منطبق بر قواعد مرسوم دستور و نگارش است. شاید بگویید که با اراده و عامدانه قواعد را رعایت نمی کنید تا با شیوه ای نو متنتان را بیافرینید. اما این هم دلیل قانع کننده ای نیست زیرا نحو شکنی و لاقیدی نحوی هم رسم و رسوماتی دارد..ما شما را و شخصیت شما را و دلسوزی و تعهد شما ا دوست داریم و اگر نقدی می کنیم نه از سر افاضه فضل که از سر دلسوزی ست, لطفا از سرگشتگی ما در انبوهی از جملات غلط و در جنگلی از تعابیر ناگویا جلوگیری کنید خانم حسینی. هر چند من با سعی بیش از حد همین جملات به شدت معیوب را هم می خوانم و تاویل می کنم و نیت خوب نویسنده اش را می ستایم. چرا که معتقدم اگرچه این جملات معیوب است نویسنده اش قلبی سلیم و نیتی قابل احترام دارد..

    • بهاره حسینی می‌گه:

      اگر قوی تر نبود که هیچوقت دست به قلم نمیشدم.
      درود دورقی جان. ممنون از کامنت خوب و کاملتان.

  • اردوان قراِئتی می‌گه:

    کسی اسم مهناز هدایتی رو شنیده؟

  • سید یوسف مرادی می‌گه:

    ….و درود بر سعید پایدار!

  • سید یوسف مرادی می‌گه:

    سلام بر خواهرم بهاره حسینی
    مطلب دردمندانه ای بود.
    قصدم نقد نیست. عرضی داشتم خدمت شما و برادرانم بهزاد کاظمی و حامد وکیلی، برداشتم از نقد این عزیزان این است که چون سطح انتظارشان از شما بالاست اینگونه نگاشته اند. البته حق هم دارند . اما خب قلم خودتان است دوست دارید اینگونه بنگارید.
    اما از آن طرف شما نیز به جای پاسخ فروتنانه از همان زاویه ای که برادرانم شما را نقد کرده اند پاسخ داده اید.
    احساسم این است که اگر بی ادعا باشیم و دانش آموز آنگاه جایگاهمان در همان بالا ها تثبیت خواهد شد و با هر اندیشه ای درک خواهیم شد.
    البته اعتراف کنم که فروتنانه زیستن کار من یکی نیست!

    حقیر مطلب شما را از آن زاویه که دوستان دیدند نمی بینم.. سرم را بالا نمی برم تا شما را ببینم. شما بهاره حسینی هستید، دختر سرزمین من، دلسوزید و پر از دغدغه، تصمیم دارید حتی اگر نشد آنچه می خواهید شود، از جهان پیاده شوید، اندیشه های عدالت طلبانه دارید، بر خلاف بسیاری از خواهرانم روحتان را زنجیر گردنبند طلا و …نکرده اید.
    اگر چهل سال پیش بود ……بگذریم…دنبال دردسر نباشیم.
    شما یکی از خواهران من اید که وطنتان را می پرستید….همین! نه بیشتر و نه کمتر!
    حال هر طور می خواهید قلم بزنید ، یقینا قلمتان به همین زودی ها به بلوغ می رسد و آنوقت من هم مجبورم همچون بهزاد آن بالا ها دنبال شما بگردم.
    اگر نقد برادرم بهزاد را از این زاویه می دیدید حتما مهربانتر می شدید. حتما …..مثل قلمتان که دوست دارد مهربانی را به تصویر بکشد…. مثل روح تان که جهانی مهربان تر می جوید…

    در خطاب قرار دادن آن بالانشینان هر چه که می توانی بی رحم باش، اما با ما مهربان تر ….خواهرم….

    • بهاره حسینی می‌گه:

      بالا را قطعا تجربه نخواهم کرد.
      وطن هم در خدمت هدف.
      نماز نیز در برابر نیاز
      نیاز هم برای راز
      راز نیز برای رسیدن به یک سو…
      … و بالاست که آنهم بماند برای بالانشینان!

    • بهاره حسینی می‌گه:

      ممنونم. و سپاس از همراهیتان. چشم…

  • دلخون می‌گه:

    تهاره جان چشم دل باز کن .ما دیگر پیشرفت کردیم بعداز سالها انتظارجاده سوق خط کشی شد.دخترانمان دیگر نفت برخود نمی ریزند تا خودکشی کنند .امروزباهنر اسیدپاشی شهرمان شهره استان شد

  • حسن پور می‌گه:

    با سلام خدمت همه دوستان راستی اون داستان فروش گوسفندان و سفر به کره صحت داشت

  • زارعی می‌گه:

    آقاین کاظمی و تقی زاده،خواهشمندم افکار و فکرتون رو قوی تر کنید و بعد نقد کنید
    احساس میکنم که همون شعرهای پایه اول و دوم ابتدایی شما رو بتونه ارضاء کنه
    وقتی که شما یادداشت قوی و فوق العاده ادبی را درک نمی کنید دنبال مقصر نباشید

  • علیرضا مححدپور می‌گه:

    خانم حسینی خسته نباشید و امیدوارم که از صحبت بعضی از دوستان که خود اذعان به نفهمی میکنند نیز خسته نشوید.
    شما مطمئن باشید که نماینده های ما هم آنقدر بی سواد هستند که مثل بعضی از دوستان نیز نمی فهمند و به همین دلیل هم جوابی ندارند.
    همینکه بفهمند دخترانی که نام بردید باید دختران خود باشند تا جامعه را به سوی سلامت اجتماعی سوق بدهند. کافی است.
    قلمت شیوا پر نغز و دارای ایهام و ابهامای پر تحلیل و دارای سبک های ادبی بنهفته است. ادامه بده. جلال و کمال و سهراب نیز همین بودند و همان.
    درود بر دختران و شیرزنان قوم لر

    • بهاره حسيني می‌گه:

      درود بر فکر. ممنون از همراهیتان. البته هر کس در چنته خودش می فهمد ولی بعضی از دوستان از تعمق عاجزند و منتظر هستند که همیشه در سطح باشند. به هر صورت یک ایده است و قابل احترام. قلمی رئالیست میخواهند و قطعا قلم رئال از سخت ترین شیوه های نگارش است که از عهده بنده خارج است.
      متشکرم.

  • حسن می‌گه:

    باسلام . منم همانند دوست عزیز آقای کاظمی نمیدانم کجای این مقاله عالی بود.
    به نظر من خیلی هم گنگ و بی مفهوم بود.
    شاید هم درک آن برای من ضعیف بود ولی با توجه به شناخت من از نویسنده و مقاله هایی که از وی در این سایت منتشر میشه، این نوشته ایشون اصن باب میل بنده نبودند.
    خداوکیلی این چرت و پرت ها چیه مینویسی ، تو که نمی تونی با مخاطبت ارتباط برقرار کنی خوب برو تو شبکه های اجتماعی صرفاً برای دوستان مثل خودت که لااقل می فهمن چی مینویسی قلم بزن ، نه وقت ما را بگیر نه خودتو خسته کن ، هر دفعه یه مطلبی مینویسی ما میخونیم فکر میکنیم بریم جلوتر شاید قابل فهم تر باشه اما میبینیم که همون اراجیف قبلی را صد شکر ، فکر میکنی مثلاً سبک جدیدی داری مثلاً ، همه که نمیتونن مثل جلال آل احمد باشند . خلاصه خواهر محترم یک فکر دیگه بکن .

    • بهاره حسيني می‌گه:

      سپاس از حسن و هاشم و به هر اسم دیگه که بنویسید.
      جواب را در مطلب هاشم و کاظمی نوشتم .
      ممنون.

  • هاشم تقی زاده می‌گه:

    با تمام احترامی که برای خانم حسینی دارم، همانند دوست عزیز آقای کاظمی نمیدانم کجای این مقاله عالی بود.
    به نظر من خیلی هم گنگ و بی مفهوم بود.
    شاید هم درک آن برای من ضعیف بود ولی با توجه به شناخت من از نویسنده و مقاله هایی که از وی در این سایت منتشر میشه، این نوشته ایشون اصن باب میل بنده نبودند.
    با تشکر

    • بهاره حسيني می‌گه:

      ممنون و متشکرم از همراهیتون.
      با توجه به اشتراک، جواب را در مطلب برادر کاظمی نوشتم.

  • امیر محمد ضرعامپور می‌گه:

    چارلی چاپلین ،در پایان فیلم دیکتاتور بزرگ ،افرین بر شما خانم حسینی .به قول خودتان تلنگر جالبی بود.

  • محمد مهدی ایاسه می‌گه:

    تری ایگلتون ؛
    از چشم انداز تراژدی غالبا برای پرسش های زیر پاسخ وجود ندارد :
    چرا زندگی افراد فراسوی مرزهای تحمل خرد و تکه پاره می شود ؟
    چرا به نظر می رسد که بی عدالتی و ستم بر امور انسان فرمان می راند ؟
    چرا انسان ها فریب می خورند و به جویدن گوشت بریان شده فرزندان به قتل رسیده خود مشغول می شوند ؟
    شاید تنها پاسخ در انعطاف پذیری رویارویی با این مسائل ، یا عمق هنرمندی در قالب ریزی آن هاست .
    تراژدی در قدرتمندترین شکل آن پرسشی بدون پاسخ است که تعمدا ما را از تسلای ایدئولوژیک محروم می کند . اگر در هر نشانه اش نشان می دهد که وجود انسان نمی تواند چنین باری را به دوش بکشد ، ما را به جست و جوی راه حل عذابی که مطرح می کند به چالش می کشد ؛ راه حلی که چیزی بیش از نوعی خواسته اندیشی ، اصلاح طلبی تکه پاره ،اومانیسم احساساتی یا نوش داروی ایدئالیستی باشد . در عین حال با تصور کردن دنیایی که به نجات نیاز مبرم دارد . بر این نکته انگشت می گذارد که اندیشه رستگاری می تواند شیوه دیگری برای انصراف خاطر ما از وحشتی باشد که به سنگ شدن تهدیدمان می کند .
    به قول هایدگر ؛ انسان ها به واسطه توانائی به پرسش کشیدن وجود خود ، از سایر موجودات متمایز می شوند .
    به امید روزی که چشم ها ببینند ، گوش ها بشنوند ،جان ها بفهمند و دل ها بپذیرند .
    دستتون درد نکنه بسیار زیبا بود . تبریک می گم خانم دکتر حسینی .موفق باشید .

    • بهاره حسيني می‌گه:

      ممنون آقای ایاسه!
      زیباتر از زیبا و شیواتر از مطلب بالا حق مطلب ادا کردید. ما گوشتخواران پنجه های خودمان هستیم، کاش روزی به گوشت پدرانمان نیاز نداشته باشیم.
      تفاوت توانایی از نگاه زنده یاد حسین پناهی:
      “… ما چرا می بینیم؟
      ما چرا می فهمیم؟
      ما چرا می پرسیم؟
      مگس هم می بینه
      گاو هم میبینه
      می بینه که چی بشه ؟
      که مگس به جای قند نشینه رو منقار شونه به سر
      گاو به جای گوساله اش کره خر رو لیس نزنه
      بز بتونه از دور بزغالشو بشناسه
      خیلی هم خوبه که ما میبینیم
      ورنه خوب کفشامون لنگه به لنگه می شد
      اگه ما نمی دیدیم از کجا می فهمیدیم که سفید یعنی چه ؟
      که سیاه یعنی چی ؟
      سرمون تق می خورد به در
      پامون می گرفت به سنگ
      از کجا می دونستیم بوته ای که زیر پامون له می شه
      کلم یا گل سرخ ؟
      هندسه تو زندگی کندوی زنبور چشم آدمه

      …”

      (انسان ها به واسطه توانائی به پرسش کشیدن وجود خود ، از سایر موجودات متمایز می شوند )
      بسیار زیبا. ممنون.

  • با سپاس از شما جناب دکتر
    بودن و همراهی شما در جمع بانوان نخبه استان باعث پیشرفت و قدرت دهی بیشتر به افکار جمیع خانمهای عزیز دیارمان می شود
    امید است بتوانیم زمانی به جایی که حق و شایسته است برسیم…

    • بهاره حسینی می‌گه:

      ممنونم از لطف شما. من هنوز دانشجوی سال اول دکترا هستم و خودم رو شایسته القاب گفته شده نمی دانم. امیدوارم که روزی به درجه عالیه شما نزدیک شوم.
      افتخار می کنم و بر خود می بالم که اساتیدی همچون
      شما قلم را برای همراهی بنده کتابت کردید. ما یک جامعه برابر ، نه زن سالارانه و نه مرد سالارانه می خواهیم. و باید
      توامان در این اندیشه باشیم که زن به جایگاه والای خویش
      نزدیک شود. بالاخص خود ما و ما و دختران ایلیاتی ما و زنان
      خلاق و طراح گلیم و گبه تا نفروشند آن را به یک باکس سیگار
      برای خلوت مردانشان.سپاس از همراهیتان بانو.

  • محمود می‌گه:

    سلام خانم حسینی
    همیشه خیلی خیلی ذهنی می نوشتی وکم ربط
    این دفعه ذهنی تر نوشتی و پرربط
    مطلب خوبی بود.امابرای گریز از تصلب و نابرابری مبارزانی تمام قد لازم داریم نه نویسندگانی زبردست
    نوشته های انتقادی شما مردان و زنانی پی جو و بیدار می خواهد

    • بهاره حسيني می‌گه:

      ما جامعه خوب و یلانی دلیر و متفکرانی فهیم داریم. ما به راستی قوم لر هستیم که هنوز احساس می کنیم با نک برنو میشه برگ گل یاس را احساس کرد.
      ما هستیم.
      ممنون. سپاس. تشکر.

  • امیرحسین عزیزی می‌گه:

    واقعامیشه ولی اگه بشه چی میشه البته اگه هم نشه که فکرکنم نمیشه بازدن طرحی نویالااقل فکری نو ..نه نه نه آخه اینجورهم نمیشه مغزهاآکبندآکبندشدن حیفه واقعاحیفه ؟آخه دیگه هی هی بالای کوه هم اون شورآفرینی رانداره نه دیگه حال نمیده توجیه خوبیه نه ؟همین پایینایه پک محکم به سیگارسهمیه خودمون میزنیم حلقه ای میدیمش بیرون بعدمثل هایکربرلی باخیال مییییییییریم بالاتاموقعی که چرتمون پاره شده یادوباره انعکاس صدای برنوی انسانیت تووردهای خالی از…بیدارمون کنه

    • بهاره حسيني می‌گه:

      های از دل یوردهای بی وردمون آقای عزیزی!
      ننال که دلمون خونه! این پک چه پتک شود بر سرشان چه خون شود در دلمان باید گفت؛ هیچوقت سکوت فریاد نخواهد شد!
      متشکرم از کامنت زیبایتان و درک عمیقی که از مطلب داشتید.
      سپاس.

  • شب جنون می‌گه:

    احسنت عالی بود وحرف دل خیلی ازماها

  • سعید پایدار/ شورای اسلامی شهریاسوج می‌گه:

    ضمن سپاس از خانم حسینی ،شعری از خسرو گلسرخی را بدون هیچ زحمتی کپی و تقدیم می کنم ! نمیدانم که دختر نماینده و دختر صاحب هشت گوسفند کله تراشیده ،برابر با یک هستند یا نه ؟

    معلم پای تخته داد میزد
    صورتش از خشم گلگون بود
    و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

    ولی آخر کلاسی ها
    لواشک بین خود تقسیم می کردند
    وآن یکی در گوشه‌ای دیگر «جوانان» را ورق می زد

    برای اینکه بیخود های‌و هو می کرد و با آن شور بی‌پایان
    تساوی های جبری را نشان می‌داد
    با خطی ناخوانا بروی تخته‌ای کز ظلمتی تاریک
    غمگین بود

    تساوی را چنین بنوشت : یک با یک برابر است

    از میان جمع شاگردان یکی‌برخاست
    همیشه
    یک نفر باید بپاخیزد….
    به آرامی سخن سر داد:

    تساوی اشتباهی فاحش و محض است
    نگاه بچه‌ها ناگه به یک سو خیره گشت و
    معلم مات بر جا ماند

    و او پرسید : اگر یک فرد انسان ، واحد یک بود
    آیا یک با یک برابر بود؟

    سکوت مدهشی بود و سوالی سخت
    معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود

    و او با پوزخندی گفت:
    اگر یک فرد انسان واحد یک بود
    آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
    قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود؟
    اگر یک فرد انسان واحد یک بود
    آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه می‌داشت بالا بود
    وآن سیه چرده که می نالید پایین بود؟
    اگر یک فرد انسان واحد یک بود
    این تساوی زیر و رو می شد
    حال می‌پرسم یک اگر با یک برابر بود
    نان و مال مفتخواران از کجا آماده می‌گردید؟
    یا چه‌کس دیوار چین‌ها را بنا می‌کرد؟
    یک اگر با یک برابر بود
    پس که پشتش زیر بار فقر خم می‌گشت؟
    یا که زیر ضربه شلاق له می‌گشت؟
    یک اگر با یک برابر بود
    پس چه‌کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟

    معلم ناله‌آسا گفت:
    بچه‌ها در جزوه‌های خویش بنویسید:
    یک با یک برابر نیست…

    زنده یاد خسرو گلسرخی

    • بهزاد کاظمی می‌گه:

      من که نفهمیدم کجای این نوشته نامفهوم عالیه که دوستان عالی بودنش رو با چنین عمقی درک کرده اند و باعث ادامه چنین روش نوشتاری نامفهمومی توسط نویسنده محترم می شوند.
      شاید هم فهم این حقیر مشکل دارد که نمی توانم بفهمم معنا و منظور این گونه نوشته ها چیست؟
      البته دلیلی هم نداشت که بیام و کامنت بزارم ولی شعر انتخابی جناب پایدار قرار از کفم برد تا بیام بگم عالی یعنی این.
      یعنی حرفی که میخوایم بزنیم مشخص و روشن باشه و البته عالی تر اینه که شخصی با سمت و جایگاه جناب پایدار با هزار معذوریت و محدودیت چنین انتخاب شعر شجاعانه ای انجام میده.
      واقعن عالی بود جناب پایدار.

      • بهاره حسيني می‌گه:

        سپاس برادر (برادر) کاظمی. ممنون برادر.
        اگر واقعا را به واقعن تبدیل کنیم به قطع و یقین عالی هم به افتضاح تبدیل می شود.
        برادرجان! علم را با هلم تطبیق بدیم و با آرامش مطلبی را مطالعه کنیم و آرام نقد تحلیلی کنیم و موردی به محتوا!
        اما از آنجائیکه کامنت هایت را پراکنده و متغیر خوانده ام، باید قبول کنم که از شما بخواهم قلمی میخواهی عوام پسندانه، که از قلم این کوچک و خواهر (خواهر) شما خارج است.
        بهتر است کمی مطالعاتت را از این مزخرفات بنده قطع کنید و انشاءالله پس از کمی مطالعه بیشتر در خدمت شما هستیم.
        برادرم! قطعا و بدون شک هر قلمی ، خواننده خاص خودش را دارد. من که نباید فریادهایم را فدای ندانسته های شما برادرم بزنم.
        ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی

        حیف باشد مه من کاین همه از مهر جدایی

        • حامد وکیلی می‌گه:

          سلام/ عذر می خوام ناخوانده وارد شدم.
          گذشته از متن بهاره حسینی و شعر ارسالی سعید پایدار، مطلبی بر من گران آمد. بهزاد کاظمی بر عادت مألوف بر این نوشته تازید، که اگر از پیچش های بی «صنعت» و صناعت در این نوشته بگذریم، اصل مقصد نویسنده (لااقل برای من و بهزاد کاظمی) مشخص نیست اگر هم باشد مقصودش مشخص نیست! این نقد واضحی است و از قضا از جنس نقدهای «تحلیلی» است. آرام و یا ناآرام آن نیز دخلی به «تحلیل» ندارد! این که بهزاد کاظمی بیشتر مطالعه کند یا نکند هم دخلی به «تحلیل» ندارد. اینکه بهزاد کاظمی (به نظر شما) طبعی عوام پسند دارد هم دخلی به «تحلیل» ندارد. اینکه تحریر “واقعن” را «افتضاح» می خوانید و خود، حلم را «هلم» می نویسید و جمله بی معنایِ «علم را با هلم تطبیق بدیم و با آرامش مطلبی را مطالعه کنیم و آرام نقد تحلیلی کنیم و موردی به محتوا!» را می نویسید که تشخیص ارکان دستوری آن هم سخت است تا چه رسد به راه یابی به معنای مطابقتِ «علم با هلم [حلم]»، هم دخلی به «تحلیل» ندارد!
          به جای همه این چیز هایی که به جفا به دمب «تحلیل» بستید، در باب مقصد و مقصود خود در نوشته بالا کمی سخن می گفتید حتماً کارگرتر می افتاد.
          هدف تحلیل از نظر تحلیلی ها، راه یابی بی غل و غش به معنا است. خانم حسینی لطف فرمایند -بدون استعانت از پیچش های بی صنعت- بگویند معنای نوشته اش چیست؟!

          • ناشناس می‌گه:

            بازتاب کارهای هر فرد در زندگی خودش ،دیگران و آیندگان نمایان خواهد شد وحتی می تواند جهانی را متاثر سازد

          • ناشناس می‌گه:

            بازتاب کارهای هر فرد در زندگی خودش ،دیگران و آیندگان نمایان خواهد شد . زندگی هر چند هم شکوهمند باشد مانند گذشتن از روی طنابی است که از روی دره ای ژرف می گذرد . هیچ چیزی از انسان یک موجود قادر مطلق نمی سازد و انسان هر که باشد بسیار آسیب پذیر است .

          • محمد مهدی ایاسه می‌گه:

            بازتاب کارهای افراد در زندگی خودش، دیگران و آیندگان نمایان خواهد شد . زندگی مانند گذشتن از روی طنابی است که از فراز دره ای ژرف می گذرد همه آن چیزهایی که انسان به آنها چنان اعتماد می کند گوئی همیشگی هستند هیچ اعتباری ندارند . باشد که در تخصص مان سنگینی مسوولیت را احساس کنیم .

          • بهاره حسینی می‌گه:

            آرام و نا آرام به تفسیر است نه به تحلیل. تحلیل به تربیت قلم است و واثعیت وجودی اش. واثعیت متن که تو و کاظم خود را بری میدانید، می توانید از کامنت دیگر دوستان آن را بیابید.
            هلم قطعا اشتباه است و در مسیر جستجوی تحلیلی همان مخاطب است که اگر بگردید بیشتر پیدا خواهید کرد. ممنون.
            منظور از مطالعه عوام پسندانه بهراد نیز به کامنت هایش در مسیری دیگر بود که الهام شده به آن شیوه.
            من هم اگر با چشمانم و ذهن پیچیده ام درگیر نبودم که هلمم را حلیم نمیکردم.
            از اینکه غیرتت به خروش آمد و وکیل خوبی شدید، خوب باشید و سپاس ما را نیز پذیرا.
            تفاوت دستور زبان متن سردرگم بنده و الف اول و یای سی و دوم و همزه شما، در صنایعِ مستتری است که آنجا تحلیل واقعیت را پیدا خواهد کرد.
            .
            .
            .
            اما درخواست شما از نوشته:
            1- نوشته، در پاراگراف اول درگیری ذهنی مسئولین را جهت امور روزمره مثل زیرگذر و کت پارکها و … نشان داد و غافل از واقعیت فرهنگی جامعه.
            2- در چند پاراگراف دیگر واقعیت های جامعه که اخبار چند هقته اخیر استان از خودکشی های به ظهور رسیده و بنهفته درون استان بود را بیان کرد.
            3- در تمامی پاراگرافها مرگ را برای همسایه نشان دادم و بیان داشتم که اگر مدیران و مسئولین ما احساس کنند که یکی از این قتل و خودکشی ها دختران خودشان بودند سیستم مدیریتی دگرگون می شد.
            4- در پاراگراف آخر نشان داد که عامل اصلی بی عدالتی، دزدی، رشوه، بی فرهنگی و … همه و همه متاثر از عملکرد غلط مدیران و … می باشد.
            5- اگر می خواستم موارد اعلام شده را به این زبان که بنده در آن ناتوان هستم بنویسم، روزنامه ها، سایت ها و شبکه های رسانه ای مختلف هر روز اعلان می کنند و می نویسند و نیازی به نوشتن بنده نبود، هر چند در این شیوه حرفهای دیگری مستتر است که یکبار دیگر برگردید و بخوانید متوجه خواهید شد و نمی توان با زبانی مستقیم بیان کرد.
            ممنون از دغدغه جنابعالی و دوستانی که نگهبان کلیشه های ادبیات کهن و مستحکم ما هستید، اما یک خواهش؛ این مسیر را نیز بپذیرید شاید روزی همه قلمها دگرگون شدند و ابزوردی دیگر چکش زدیم.
            ممنون. متشکر.

          • بهزاد کاظمی می‌گه:

            جناب وکیلی عادت مالوف تازیدن حقیر را در کجا یافته اید؟
            در همین سایت نوشته ای از همین خانم حسینی را که توانستم معنایش را بفهمم بسیار باارزش خوانده ام.
            یادداشتهای دکتر مهدی غفاری را هم با تمام وجود نوش می کنم و تحسینش می کنم.
            یادداشت جدید خانم مظاهرپور در مورد نمای سه دانشگاه را هم با وجود اختلاف شدید نگاه فکری ام با ایشان تحسین کردم.
            پس حداقل در سایت استان عادت مالوفم تازیدن نیست.
            دوست عزیزم نصرالهی را از سر محبت نقد کرده ام و گمان کنم تکرارش فایده ای هم نداشته باشد که …
            جدلم با شما و نسریه آسمان فلسفی و تئوریک بوده است و با کمال احترام.
            خانم حسینی را هم اهل درد یافته بودم که حال احساس می کنم اشتباه کرده ام و دیگر مزاحم نوشته هایشان نخواهم شد تا صبوری شان بیشتر شود و البته بعد از اندکی مطالعه دریابد که واقعن رسم الخط بزرگترین نظریه پرداز دستور زبان فارسی زنده یاد احمد شاملو است که هزاران چون من و شما و امثال سرکارخانم برای خاک پای قلمش هم مناسب نیستیم.
            جواب هم نمی خواستم بدهم اما محبت شما با نوازش اندک عادت مالوف برای من باعث شد این کلام آخر را هم بزنم.
            به امید دیدار حضوری و گپ و گفت سیری با هم برادر خوب من در آن سوی خط تغییر ما و تفسیر شما.

          • حامد- وکیلی می‌گه:

            سلام مجدد/
            سرکار حسینی باز در مقام پاسخ مطالبی فرموده اند که در خور چند نکته است:
            1- اول تشکر بابت اعتنا به سخن نا ملایم این ضعیف
            2- دوم تشکر بابت توضیح بی پیچش و درخور خرد این ضعیف (در چند بند انتهایی پاسختان البته)
            3- منظورتان را تا جایی که امکان دارد از جمله “آرام و نا آرام به تفسیر است نه به تحلیل” مشخص نمایید. باور بفرمایید هر طور که این جمله را پیچاندم بر سبیل مجازی در ذهنم آرام نگرفت!
            4- نزاع بنده تا کنون بر سر صورت بود تا معنا. در این مختصر نیز بر این نزاع وفادارم. در این راستا به وضوح چند سؤال از محضرتان دارم:
            1-4- فرموده اید «از اینکه غیرتت به خروش آمد و وکیل خوبی شدید، خوب باشید و سپاس ما را نیز پذیرا.». منطقاً می توانیم این جمله را به چهار جمله تقسیم کنیم:
            از اینکه غیرتت به خروش آمد، خوب باشید.
            از اینکه غیرتت به خروش آمد، سپاس ما را پذیرا باشید.
            از اینکه وکیل خوبی شدید، خوب باشید.
            از اینکه وکیل خوبی شدید، سپاس ما را پذیرا باشید.
            جمله شما جمع میان چهار جمله بالاست. که انصافاً معنای هر کدام را که می توانید را برای من توضیح دهید.
            2-4- یا مثلاً در جای دیگر فرموده اید: «عامل اصلی بی عدالتی، دزدی، رشوه، بی فرهنگی و … همه و همه متاثر از عملکرد غلط مدیران و … می باشد.». که این جمله را می توان این طور نوشت: «عامل اصلی بی عدالتی و … متاثر از عملکرد غلط مدیران و … می باشد». منطقاً به جای سه نقطه دوم می توان کلمه “برخی از غیر مدیران” را نهاد. «عامل اصلی بی عدالتی و … متاثر از عملکرد غلط مدیران و برخی از غیر مدیران می باشد» البته به احتمال قریب به یقین جمله شما مسوره منطقی نیست بلکه مهمله منطقی است. یعنی منظور از مدیران همه مدیران نیست. این یعنی برخی از مدیران را اشاره کرده اید. لذا می توان برخی را در برخی از غیر مدیران، به قرینه (والبته بر سبیل جمله) حذف نمود!! پس جمله این چنین می شود «عامل اصلی بی عدالتی و … متاثر از عملکرد غلط مدیران و غیر مدیران می باشد»! حال بفرمایید این جمله واقعاً هجو نیست؟ یا اصلاً معنا دارد؟!
            5- از این قبیل خطاها باز هم می توان جست. سرکار درست می گویند. ایشان می توانند سبکی نو در اندازند و از نوشتن های “کلیشه ای” امثالِ من در گذرند (آن چنان که خود گفته اند). اما باید به الزامات “معنا” وفادار باشند.
            6- بله؛ نزاع من بر سر چیزی ست که نمی دانم چیست؟! یعنی در واقع سخنی که معنی ندارد در مورد آن فکر یا بحث هم نمی توان کرد!
            7- در مورد حرف های واضح آن نوشته این چنین به تله ابهام افتاده ایم چگونه پرده از حرف های «مستتر»ش برداریم؟!
            *- تعبیر «عادت مألوف» در تاختن بر جناب بهزاد کاظمی گران آمد. این تعبیر واقعن از سر ستایش بود نه “نوازش”! در ادامه بهزاد کاظمی تعبیر «جدل تئوریک» را به کار برده اند که هر چند غریب نیست اما غلط است (بر خلاف کلمه واقعن که نه غلط است و نه غریب). مگر می شود در کامنت «جدل عملی» هم کرد؟!
            *- سایه این انتقاد ها بر سر هر کسی که قلم به دست می گیرد (از جمله خود من) هم است، چه به تعبیر یوسف مردای از او انتظار در صدر ایستادن داشته باشیم چه نداشته باشیم.

          • نانا می‌گه:

            با سلام منم هیچ وقت نوسته های خانم دکتر را نفهمیدم. فقط می دونم پیچیدگی غیرقابل فهمی در نوشته هاشون هست
            شاید سبک نوشته شما خانم دکتر به نظر خیلی ها عالی باشه و به نظر بعضی ها امثال من جالب نباشه و این نوشته رو نپسندیم در صورتی که همیشه نوشته ها تون رو می خونم. پس باید نقدپذیر باشین و نباید ناراحت بشین. ممنون

    • نسترن می‌گه:

      خیلی خوب نوشٍٍتین جناب پایدار

    • بهاره حسيني می‌گه:

      زنده باد گلسرخی و زنده باد پایدارها!
      … اما حکم، واحد است و یک با یک برابر است!
      اول که پایدارها پاینده بادا! چون که با این قلمی که نگاشتی، سینه ای سپر کردی تا که یک با یک برابر شود.
      ممنون. کاش این برابری را شما برادران برابر کنید، چون خواهران در این ورطه خفه اند و دست تهی!
      پایدار باشید به عشق یک املاء و ریاضی صحیح، یعنی برابری یک با یک!

  • ژيلا ضرغامي می‌گه:

    خانم دکتر عالی نوشتی

  • علی می‌گه:

    عالی بود

  • رهزاد می‌گه:

    آفرین!عالی بود

200x208
200x208