تاریخ درج خبر : 1393/07/12
کد خبر : ۳۷۹۱۸۷
+ تغییر اندازه نوشته -

«یارانه ی من ، کوپن من»

IMG_01911r

سایت استان: رضا اکوانیان

آن وقت ها وقتی هنوز کوچک بودم و در خیابان دست در دست مادر راه می رفتم با شوق فراوان و نیم خنده ای بر لب در صف مردان می ایستادم زودتر نوبت مان شود کوپن مان را که از روزها قبل لای کوپن ها دنبال شماره اش می گشتم تا شادی را در صورت مادر ببینم بدهیم پنیر و روغن و برنج را بگیریم خوشحال سمت خانه برگردیم با پدر برادرها و خواهر ها جشن بگیریم و شاد شویم و شکمی تازه کنیم. خوب یادم می آید گاو و گوساله ها علف می خوردند و مادر می گفت گاو زَردوُ هنوز شیر دارد و ما خوش بودیم با گاو مان که هم خانه مان بود و شیر می خوردیم به مدرسه می رفتیم. در مدرسه به ما درس می دادند و کتاب؛ البته برای کتاب ها پول می گرفتند خیلی کم اما می دادیم . یادم می آید پول دو دست کتاب نو را از پدر می گرفتم به مادر قول می دادم خوب درس بخوانم یک دست کتاب با کیف و چند دفتر و قلم و پاک کن خریدم به مدرسه رفتم. جنگ تازه تمام شده بود و کوپن ها در چمدان مادر و من جای کوپن ها را بلد بودم. هفته ای شش بار نهارمان برنج بود و گوشت و یک روز من ماکارونی می خوردم و دیگران دمپختک یا باز هم برنج و گوشت. گاهی با برادرم استادیوم می رفتیم بازی تیم شان را ببینم. بعضی وقت ها که نمی شد با او بروم پول تو جیبی می داد می گفت من می روم جایی کار دارم اگر خواستی خودت عصر بیا استادیوم و من عصر می رفتم توی صف بلیط می خریدم می رفتم روی سکوها می نشستم با باقی پول تو جیبی بستنی و پفک می خریدم. یک بار هم گفتم می خواهم امروز بیایم استادیوم و نگذاشت گفت فردا امتحان داری باشد برای روزی دیگر و وقتی او خواب بود از جیب شلوارش یک بیست تومانی کش رفتم و عصر بعد از اینکه رفت، رفتم استادیوم و پول را دادم رفتم تو دیدم تماشاگری نیست برادرم سمت من آمد گفت با کی اومدی ؟ گفتم تنها گفت کی گذاشت بیای تو؟ گفتم بیست تومان دادم بلیط گرفتم آمدم تو بازی را ببینم، گفت امروز که تمرین است بازی نیست گفته بودم که نیا! کی بیست تومان از تو گرفت؟ بیست تومان را از کجا آوردی؟ دو پا داشتم دو پا قرض کردم تا در خروجی دویدم رفتم اتاق بلیط فروشی گفتم پولم را بده و آن چند نفر با هم زدند زیر خنده و من زدم زیر گریه و برادرم که آمد پول مان را پس دادند و تمرین را نگاه کردم و با هم به خانه برگشتیم. می دانستم مادر کلید چمدان را کجا قایم می کند. رفتم گوشه ی قالی را بلند کردم، نبود، سراغ حجله ی برادرم که در جنگ شهید شده بود و هنوز جنازه اش را به شهرمان نیاورده بودند رفتم، آنجا پشت قاب عکس پسرعمویم که قبل از برادرم شهید شده جنازه اش را هم آورده بودند قایم ش کرده بود. کلید را برداشتم چمدان را از زیر حجله بیرون کشیدم کلید را در قفل چرخاندم درش را باز کردم. آلبوم عکس، چند تکه پارچه ی نو، چند فشنگ کلاش و برگه هایی نوشته شده که روی هم چیده شده بودند، همه را کنار زدم کوپن ها را بیرون کشیدم. همیشه دوست داشتم شماره ای که دوست داشتم را ببینم، یکی قبل و یکی بعدش را دیدم اما شماره ی من نبود، شاید پیش از این دادیم جنسش را گرفتیم نمی دانم یادم نمی آید. ده تا ده تا مرتب شان کردم گذاشتم توی پاکت کنار فشنگ ها چمدان را قفل کردم کلید را سر جایش گذاشتم. چمدانی شبیه همین در خانه دایی بزرگم هم بود. دایی سالی یک گوسفند برایمان می فرستاد. می گفت برای رضا است و من دل خوش که مال من است احساس غرور می کردم و هر سال گوسفند را به پدر می فروختم؛ یک سال لباس نو یک سال فوتبال دستی یک سال دوچرخه برایم خریدند که جرات نداشتم سوارش شوم و روز دوم دادم پسر همسایه سوار شود یاد بگیرم که زیر پایش دو نیم شد و هر سال گوسفند را سر می بریدند می خوردیم. خوش بودیم، نداشتیم سالی سه چهار بار برویم خرید یا بیرون غذای آماده بخوریم اما دل خوش بودیم و هر روز و هر شب مهمان در خانه مان را می زد. آن وقت ها که هنوز کوچک بودم در خانه تلویزیون داشتیم و برچسب می زدیم رویش برنامه ها را رنگی ببینیم و وقت فوتبال که می شد می دیدیم خودمان را گول زده ایم و فرقی نمی کند و می خندیدیم. بعدها وقتی به کلاس چهارم رفتم و زنگ انشاء مادر دنبالم آمد برویم تشییع جنازه ی برادرم که استخوان هایش از جنگ برگشته بود خوشحال بودم از معلم اجازه ام را گرفت و رفتیم. فردای آن روز تلویزیون را عوض کردیم. مادر سیاه به تن داشت با چادر و چارقد سیاه و ما تلویزیون را رنگی نگاه می کردیم و جز یک همسایه باقی که تازه سیاه و سفید خریده بودند بعضی روزها خانه ی ما می آمدند با هم فوتبال نگاه می کردیم.
چند سال گذشت، خواهرها رفتند خانه ی شوهر برادرها زن گرفتند موهای پدر سفید و مادر دو ردیف دندان مصنوعی گذاشته که هر شب آن ها را بیرون می کشید می شست. حیاط خانه مان کوچک شده، درخت های بید و انجیر جای شان ستون خانه سبز شده است. این روزها مادر هنوز توی صف می ایستد، صف نان. اغلب روزهای اول هفته به بنیاد می رود شاید نوبت وام رسیده باشد. پدر خوشحال است با حقوق بازنشستگی و یارانه ای که می گیرد امید دارد می گوید قرار است سهام عدالت بدهند و نگران است می ترسد سبد کالا به آن ها تعلق نگیرد یا اشتباهی دولت یارانه شان را حذف کند، هر ماه حقوقش را که می گیرد چند کارتن قند، روغن، پودر لباسشویی، شامپو، صابون، رب گوجه فرنگی و چند گونی برنج می گیرد تا سقف در اتاق کوچک خانه روی هم انبار می کند سر ماه بین بعضی از ما ده تا بچه ها به تعداد نوه ها تقسیم می کند. این روزها حالا که بزرگ شده ام از دور برای مادر دست تکان می دهم مشخصات پدر را در اینترنت ثبت می کنم به نام سرپرست خانوار اگر شد یارانه بگیرند. پدر خوشحال است پرسپولیس تیمش بعد از مدت ها برده و یارانه هم می گیرد خوشحال که توی صف نمی ایستد و یارانه به حسابش واریز می شود. گاهی با بچه ها به استادیوم می رویم بازی استقلال را می بینم و خوشحالیم پول بلیط داریم و یارانه می گیرم، آن قدر که شب ها خواب مان نمی برد و روزها پای مان یک جا بند نمی شود. پول های مان ورم کرده درشت شده اند در جیب به زحمت جا می شوند. هر ماه یارانه می گیریم و گاهی سبد کالا؛ می رویم خرید می رویم سفر می رویم تلویزیون نو می خریم در خانه کنار قاب عکس برادرم روی دیوار نصب می کنیم؛ مردی در اخبار حرف های تازه می زند می گوید یارانه پول با برکت امام زمان است و پدر خوشحال با مادر می خندند. مادر، فشنگ ها، آلبوم عکس، کوپن های باطل شده و نامه های فرزندش، برادرم که از جنگ می فرستاد را در چمدان مرتب می کند. این روزها می بینم بزرگ شده ام. گاهی هوس می کنم در چمدان مادر سرک بکشم یواشکی کوپن ها را ورق بزنم شاید کوپن شماره ی مورد علاقه ام را پیدا کنم، شاید .

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • مصطفا میرزایی می‌گه:

    بی شک هر مرد ده هی شصتی که این مطلب رو بخونه خاطره ای مشابه به یادش میاد . اما هر نوشته و نثری توانایی بردن اوها رو به اون ایام نداره . روزگاری که پنیر بلغاری می خوردیم و برنج گسترش یا به قول مردم شهرمون برج اوروگوئه ای . من شاید بیشتر از اینکه توی عمرم زندگی کنم توی صف بودم . بخصوص صف نون . دهه ی شصتی ها میفهمند صف نون وایسادن یعنی چی . یک نونوایی بود چند محله ی بزرگ . امروز تمام خانواده ما روزی 5 تا ون میخورند اما اون موقع من روزی 50 تا نون میگرفتم و شاطر نونوایی نامرد فقط 20 تا نون میداد . میرسید اما میگفت نمی رسه . یادم میاد یک روز سر صف از هوش رفتم . عالی با قلم خوبت بردیمون به اون روزهای که میگفتند جنگ تموم شده اما ما هنوز بدبخت بودیم و ندار . جنگ تموم شده بود اما باز شهید می اوردند . جنگ تموم شده بود . صدام خونه ها رو خراب نمیکرد حالا نوبت شهرداری و اوقاف بود . دیگه پول برای جبهه نمی فرستادیم مالیات میدادیم . جنگ تموم شده بود و هر روز به جای فراوونی تنگ دست تر میشدیم . با اون همه ادم که میرده بود باز کلاس اول 6 تا کلاس 52 نفره بودیم . من روی میز معلم املا می نوشتم و برادرم میرفت کنار سطل آشغال . میگن العان خوب شده . اما نه برای ما . ما نسل سوخته ایم . بچه های نظام جدید و بچه های استخدام های موقتی و کارمندان قراردادی . نسلی که انرژی هسته ای رو دوست داشتیم و باید به خاطرش گرسنگی میکشیدیم . ما نسل گرسنه ها بودیم نه سوخته . دمت گرم رضا جان . عالی بود .

  • حامد جلالی می‌گه:

    رضا جان سلام
    مطلبت رو دوست داشتم
    چقدر دوست داشتم از این قلم توانات توی مجلاتی که داریم استفاده کنیم
    از این دست نوشته های صمیمی و دوست داشتنی اگه بازم داری یا می نویسی مارو هم بی نصیب نذار
    شاد باشی
    این هم ایمیل من برای ارسال مطلب ( برای مجله تخصصی ادبیات و هنر “آفرینه” و مجله ی عمومی ویژه جوانان “مهیار”)
    hamedjaalaali@yahoo.com

    راستی دلم برای شهرتون تنگ شده
    دیگه توی صف که نیستیم لااقل همدیگر رو ببینیم!!

  • هم استانی شما می‌گه:

    یه نوستالِژی برای دهه شصتی ها , نسل سوخته ها!!!با خواندن این متن یاد جمله ای از گابریل گارسیا مارکز افتادم که میگه: زندگی آنچه زیسته ایم نیست. بلکه آن چیزی است که به یاد می آوریم تا روایتش کنیم. از باب مزاح باید بگم آقای اکوانیان عزیز گرچه پدر بزرگوارتان به دلیل حفظ حرمت رابطه پدر – فرزندی شایذ هیچی در این مورد نگفته ولی شما هم 6تایی هستید و هم در دسته 3 بازی کردید!!!!!

  • حسين آذرشب می‌گه:

    ادامه و اصلاح
    تا چاره ی سحر شگفت یارانه ی احمدی نژاد را بکند بیچاره به نفرین بلعم باعورا در بیابان های تحریم سرگردان شده و چهل سال نشست ژنف به پایان نمی رسد تا به سرزمین موعود آشتی با جهان و رشد اقتصاد ملی که از اهداف مقدس اوست برسد و خاطره ی کوپن و یارانه را از اذهان محو کند.

  • lمهدی دانشی می‌گه:

    سلام رضا جان. به عقب که برمیگردیم حس می کنیم هی به قول خودت پولهایمان متورم شدند و دلخوشی هایمان آب رفتند …

    می گن پیشرفت کردیم ولی نمی دونم کی گفته که جهت از اینوریه که ما داریم توش پیش می ریم . ..

    به هر حال ممنون که نوشتی لذت بردم.

  • حسين آذرشب می‌گه:

    یادش بخیر آن روزهایی که تو کودک بودیو من جوان. من و برادرت هر دوب جنگیدیم، برادرت شهید شد خدا رحمتش کند ولی من با وجودی که چندسال جنگیدم و حتی به فرماندهی هم رسیدم و چندبار در خاک و خون غلتیدم زنده ماندم، زنده ماندم تا عاقبت کوپن ها را ببینم و پس از آن نوآوری یارانه را. همان معجزه ی شکرف احمدی نژاد را من عیالوارم و یارانه ی زیادی میگیرم ولی از علم اقتصاد سر درنمی آورم نمی دانم چه شده که کوپن تک نفره که به بچه های زرد و زغنبود میگویندش هرکولی شده است که یارانه ام را در همان داو نخست بر زمین می کوبد خدا کمکش کند حسن روحانی را که بیچاره نمی داند از کجا عصای موسایی بیابد تا چاره ی سحر شگفت یارانه ی احمدی نژاد را بکند بیچاره بخشایی به دعای بلعورا در بیابان های تحریم بسرگردان شده و چهل سال نشست ژنف به پایان نمی رسد تا به بیت الم

  • خبرنگار می‌گه:

    معلوم نیست که حرف دلت در این مطلب چیست زیباروایت کرده ای اما نتیجه گیری خبری نیست و کلن که یعنی چه ؟؟ میخوای چی بگی ؟؟

  • ... می‌گه:

    کاملا ابتدایی و پیش پا افتاده.

  • کاترینا می‌گه:

    آن روزها رفت
    آن روزهای خوب
    لبریز ازشادی

    جیبمان خالی بود
    ازپول
    اما
    دلمان
    پر ازصداقت بود
    ویکرنگی

    از صبح تاشب
    قطور بود ورابط بود
    وسطی
    چوکلی

    یادش بخیر
    آن روزهای خوب
    با کبری
    قطور بازی
    می کردیم

    بیان شیوایی داری آقا رضا دست مریزاد

  • احمد منصوری اردکانی می‌گه:

    خسته نباشید جناب اکوانیان،نمیدونم بنده را به جا میارید یا نه.سال 82 . کرج …
    داستان تا حدود زیادی موفق و دارای روایت خوب و یک دستی است.شخصیت ها به جا و به موقع و در بعضی موارد به نظر شخصی که البته ضربه ای به کار وارد نکرده انتخاب شده اند.در بیان مطالب پشت سر هم و کشش ، داستان خوب روایت می شود و خط روایی یک دستی دارد ولی جا داشت مساله خود یارانه و وضعیت امروز را بیشتر باز می کردید. اوج روایت در اواسط قصه است : در خانه تلویزیون داشتیم و برچسب می زدیم رویش برنامه ها را رنگی ببینیم و وقت فوتبال که می شد می دیدیم خودمان را گول زده ایم و فرقی نمی کند و می خندیدیم. بعدها وقتی به کلاس چهارم رفتم و زنگ انشاء مادر دنبالم آمد برویم تشییع جنازه ی برادرم که استخوان هایش از جنگ برگشته بود خوشحال بودم از معلم اجازه ام را گرفت و رفتیم. فردای آن روز تلویزیون را عوض کردیم. مادر سیاه به تن داشت با چادر و چارقد سیاه و ما تلویزیون را رنگی نگاه می کردیم …. تصویر هایی آشنا که پیش از این کمتر در آقار فارسی امروز به چشم خورده و با طنزی سیاه که با ظرافت البته بدون سیاه نمایی و همراه با تکنیک همراه هستند.هر چند به نظر می رسد در بعضی سطرها نیاز به بازنویسی مجدد احساس می شود.
    خسته نیاشید.

    • رضا اکوانیان می‌گه:

      سلام احمد :)
      ممنون از توجه ت … چشم. درود بر تو :)
      بیا اینجا و این طرفا :

  • اکبرآیین می‌گه:

    ازپشت سنگها ماده سگی بی تاب. باخشم به ما مینگریست.منتظر لحظه ایکه بازگیرد از اسکلت. لقمه ای را که وانهاده بود(بودلر)

  • اکبرآیین می‌گه:

    خیلی خوب بودی رضا جان مثل همیشه. مرسی. کمتراز این هم توقع نداشتم . عالی بود عالی

  • اردوان زینی سوق می‌گه:

    دستت درد نکند رضا
    بعضی سطرها با تو بودم
    بعضی سطرها مرا با خودت نمی بردی
    بنویس و مرا با خودت به گذشته ای ببر که درآینده دنبالش می گردیم

    • رضا اکوانیان می‌گه:

      ازدوان دوست خوب قدیمی
      سپاس از حضورت
      چشم ادامه می دهیم … به امید آینده ی خوب که می آید

  • فریدون هاشمی می‌گه:

    رضا
    چه خوب می نویسی پسر!
    البته پایان نوشته ات می شد هنری تر باشد و حرفه ای تر.
    اما نوشته ات به دلم نشست و خاطره روزهای رفته را با همه دلهره ها و سختی ها و خوبی ها و بدی هایش برایم زنده کرد.
    سرت سبز پسر.

    • رضا اکوانیان می‌گه:

      فریدون جان
      ممنونم از توجه ت . خوشحالم به دلت نشسته و سعی میکنم بازنویسی اش کنم باز . به امید روزهای خوب. شاد باشی

  • غیر بومی دلسوز می‌گه:

    تو خوبتر یادت هست و من کمتر از آن روزهایی که فقط ترکش های خاکی رنگش در تن و جان هم میهنانم برایم بوی جنگ می دهد، وقتی که پدرم داوطلبانه به جبهه رفت و بعد از 6 ماه آمد نشناختمش چون ریش گذاشته بود و از او ترسیدم و به آغوش مادرم فرار کردم و شاید همین شد که پدرم دیگر به جبهه نرفت… کوپن های سبز را به خاطر دارم و روزهایی که شاد بودیم و ….!
    چه زود دیر می شود و چه راحت ، سخت !
    کمیت شاید تغییر کرد اما کیفیت همان است که بود !

    • رضا اکوانیان می‌گه:

      غیربومی عزیز همه ی ما زخم ها و دردها و خاطراتی از دهه ی شصت داریم که خاطره شده اند برای مان . روزهایی که زود از مقابل ما گذشتند و ما هنوز مانده این با گذشته و روزهایی که می آیند ..

200x208
200x208