تاریخ درج خبر : 1393/07/13
کد خبر : ۳۷۹۲۹۰
+ تغییر اندازه نوشته -

نفس گرم مدیر…!!!

PSX_20141005_132139

سایت استان: سعیدپرندوار

 مدام هندزفری از گوشم می افتاد.از آهنگ تنها چیزی که شنیدم ملودیش بود ، صدای خواننده برای زمین گفته می شد . پیاده رو شهر پس از مدتها حسابی شسته شده بود و من رنگ اصلی موزاییک هایش را تازه دیده بودم که عجب زیبا و هنرمندانه بعضی قسمتهای پیاده رو چال می شد و آب حسابی در آن جمع می شد ، گاهی اوقات من پاهایم را ندانسته در آب می کوبیدم و به باران در خیس کردن خودم کمک می کردم. برگ ها هم مثل من حسابی خیس شده بودند ، و من هم پاهایم را رویشان می گذاشتم و یادم رفته بود روزی همین برگها به من نفس داده اند ، و این رو در ذهنم نیز داشتم کج فهمی ره به ترکستان است . تا مقصد راه زیادی در پیش داشتم و خودم هم خوب میدانستم که سرما خوردگی روی شاخم است ، اما خوبتر می دانستم که این سرماها آدم را مرد بار میاورد. قطره های باران روی صورتم را می شستند و بعضی از آدمها ناخواسته زیر زیر نگاهم می کردند و می دانم بخاطر نداشتن چتر خوب در دلشان سرزنش می شدم ، اما من باران را دوست داشتم ، چون گرد و غبار را پاک می کرد و به هیچ وجه رویای صید ماهی درشت و آبداری را در سر نداشتم. داشتم از روی چاله ی آب دیگری رد می کردم که ناگهان مدیر مان را دیدم. بی اراده و بر خلاف قاعده ی زیست شناسی ، دلم به مغزم دستور داد که بی توجه از کنارش بگذرم.مدیر جامعه ای کوچک بود ولی عجب کرنش می کرد در جامعه ی خودش. می گویند کسی که مدیر است صادق است و حقیقتها را می داند ، او اسما مدیران بود ، صداقت را خورده بود و از حقیقت چیزی حالیش نبود . هر وقت که برایمان حرف می زد چیزی می گفت که با واقعیت جور در میامد نه با حقیقت . حس می کردم شاید حقیقت را می داند و کتمان می کند چون برایش سود دارد ، تاکنون که حقیقت را به هیچ کس نگفته بود صندلی مدیریت خوب حفظ شده بود و ، عجب کش مکش و قهرکردنهایی داشتیم ولی هر چه فریاد کشیدیم پژواکی هم نیافتیم . همیشه از بخاری که در هوای سرد در دهانش بیرون میامد میفهمیدم نفسش از جای گرم بلند می شود . بخاطر همین دو دلی ها بود که ترجیح می دادم ابهاماتم را خودم بر طرف کنم به جای اینکه درباره حقیقت از او بپرسم و سوالم تشبیه به طنز شود و جوابش انشایی باشد همچو ” اعتدال ، روش انتقام ” یداله جان و ” فتح سنگر به سنگر” که آخرش به ناکجا آباد است و بس . آخه چرا دختر نماینده باید خودکشی کنه؟!! لحظه ای به خود گفتم که عجب آینده ای داشت ” سیما ” اما شاید نپرسیدن و نفهمیدن حقیقت به اندازه ی خیس شدن زیر باران سختی داشت ولی من عاشق باران و نپرسیدن درباره حقیقت شده بودم و حتی فشارها صدای را در نمیاورد تا روزی رنگ حقیقت را مثل رنگ پیاده رو با چشمان خودم ببینم. واقعا که زیبا گفت حسین پناهی : رسالت من این خواهد بود ، تا دو استکان چای داغ را از میان دویست جنگ خونین به سلامت بگذرانم تا در شبی بارانی آنها را با خدای خویش چشم در چشم هم نوش کنیم…

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

200x208
200x208