تاریخ درج خبر : 1393/07/20
کد خبر : ۳۷۹۳۷۶
+ تغییر اندازه نوشته -

طهران؛ من از تو هیچ نمی‌خواهم…

سایت استان: محمد زرین

(طهران؛ من از تو هیچ نمی‌خواهم جز تکه پاره های گریبانم)

در خانه یک فامیل دور میهمان بودم! سور داده بود بخاطر قبولی فرزندش در دانشگاه دولتی در تهران! بعد از ناهار دور هم نشستیم و بحث شد از دانشجو و دانشگاه و تهران و …
پدر خانواده از من خواست از تجاربم(که البته کهنه و از سالهای دور است) برای این دانشجوی نورسته بگویم. کمی از کلیات گفتم و قول دادم چند نکته دیگر را به صورت مکتوب برایش بفرستم. این شد که دست مایه ای شد برای نگارش این سطور!
خیلی فرق کرده بود روزگار ما با روزگار ایشان! آن روزها زمان انفجار جمعیت ناشی از عدم کنترل جمعیت بود. سیلاب متقاضی ورود به دانشگاه و در برابر درهایی که به روی یکی باز می شد و به روی صدتای دیگر بسته. این روزها اما گاه زحمت دانشگاه رفتن شاید برابر ی می کند با زحمت یک هفته نان گرفتن بر صف های طاقت فرسای دهه شصت!
آن روزها دانشگاه اصلی دولتی بود. آزاد محدود بود. پیام نور محدودتر. این روزها اما آنقدر دانشگاه زیاد و متاسفانه کیفیت پایین آمده که به قول وزیر برکنار شده همین دولت خلاف شان آموزش عالی کشور است.
بحث اصلی ما اما آموزش نیست! شهر محل تحصیل است! طهران! خلاصه ی ایران!
سالها پیش مجله «ایران جوان» صفحه ثابتی داشت به نام «ایران فقط تهران نیست» اما حالا که می نگرم آن تیتر فقط گونه ای دلداری دادن سایر شهرستانها بوده و بس! چرا که بخاطر عدم توازن منظقه ای در توسعه هیچ کدام با «داداش بزرگه» قابل قیاس نیستند. اینک به برخی از از جنبه های موضوع دقیق تر بنگریم.

– فاصله انسانی و اجتماعی طهران و شهرستان ها، یک ژانر مهم سینما

اولین فیلم ناطق سینمای ایران ( دختر لر ) نگاهی به این موضوع کرده است. آنجا دختر روستایی ( لر ) در پاسخ به پیشنهاد مرد شهری که … بیا بریم طهران! پاسخ می دهد «طهران؟ طهران می گن جای بزرگیه! اما آدماش بَدَن! »
فیلم بعدی که معاصر است و نگاهی عمیق تر و تلخ تر به موضوع نموده است «مسافران مهتاب» است با بازی زیبا و زیرپوستی «حسین گیل». فیلمی تاثیرگذار از داستان زندگی یک کدخدای روستا (مش حسین آقا) که به اصطلاح «اندر دیار خود سری دارد و سامانی». اما بخاطر برخی مسایل و وضعیت خاص برادرش که خل وضع و روانی رنجور است (نمکی با بازی به یادماندنی مهدی فخیم زاده) مجبور به مهاجرت به تهران می شود. کار می جوید تا نانی به کف آرد. اما آنجا مضحکه چند لات تهرانی می شود که بی خبر از پایگاه اجتماعی او در روستای خود، برخوردی نامناسب با وی دارند که منجر به درگیری فیزیکی بین طرفین هم می‌شود.
اما فیلم سوم که به آن فامیل و همه آنهایی که در این سالها وارد دانشگاه می شوند – هم تهران هم سایر شهرها – توصیه به تماشا دارم فیلم «دربند» است. که به خاطر پرداخت خوب سه جایزه مهم بهترین کارگردانی، بهترین فیلمبرداری و بهترین بازیگر نقش دوم زن (پگاه آهنگرانی) را به خود اختصاص داد.
داستان قبول شدن یک دختر شهرستانی(نازنین بیاتی) در تهران که به خاطر نداشتن خوابگاه، با دختری هم خانه می شود و چه مصائبی که از این هم خانگی بر سر او فرود نمی آید! معصومیت و صداقت چهره دختر شهرستانی که بی شک نماینده میلیونها نفر هم نوع و هم سن خود در گوشه کنار کشور است.در برابر هبوط میان جمعی که به خاطر روابط آزادشان روحش با آنها سازگاری نمی یابد.سقوطی که اسباب آن را پرورش دو نفر در دو جغرافیا فراهم کرده است.
فیلم بعد «نازنین» است. جدا از اینکه بهتر بود فیلم به نام بازیگر نقش اول مرد فیلم «منصور» با بازی «امیرحسین آرمان» نام گذاری می شد، این فیلم هم داستان پسری شهرستانی که برای کارکردن به تهران می آید و تصادفاً با نادر (با بازی پژمان بازغی) و سامان (با بازی مجید صالحی) آشنا می شود که هر دو در کار توزیع داروهای غیرقانونی هستند. منصور پسر شهرستانی فیلم تا چشم باز می کند خود را در پای میز محاکمه می یابد که باید به جرم نکرده محکوم شود.
این ها همه فیلم هستند. اما آیا سینمای اجتماعی ما از واقعیت موجود جامعه فاصله دارد؟ یک کاراکتر جالب و بسیار نزدیک به واقعیت هم هست (که انتخاب نام جمشید برای آن کاراکتر توسط کارگردان خبره سریال-مهران مدیری- دارد) سریال ویلای من! در این سریال جمشید نماد قشر دلال در بازارهای تهران است که با کمترین زحمت و سرمایه بیشترین سود را به جیب می زند! «جمشید» بی گمان از روی نام «جمشید بسم الله» درست شده است. همان که در مجامع رسمی از او به عنوان عامل اصلی نوسانات قیمت دلار و ارز یاد می شد؟؟!
جمشید سریال ویلای من (با بازی روان غلامرضا نیکخواه) شخصیتی است که قشر آسیب پذیر، زحمت کش و حلال خور ایران در گوشه و کنار بازارهای مکاره تهران گاه و بی گاه پرشان به امثال او گیر کرده است. گاه در بازار میوه و تره بار تهران پیدایشان می شود و حاصل چند ماه بیل زدن کشاورزان را به یک پنجم قیمت خریده و به پنج برابر قیمت می فروشند. جای دیگر با عناوینی چون نمایندگی لیزینگ خودرو با رابط بانکها و حتی ………… دار و ندار ساده دلان را بالا می کشند. گویا در زمانه ی سعدی هم یافت می شده اند که در باب «در سیرت پادشاهان» گفته است: « ظالمی را حکایت کنند که هیزم درویشان خریدی به حیف. و توانگران را دادی به طرح. صاحب دلی بر او گذر کرد و گفت:
((زورت ار پیش می رود با ما با خداوند غیب دان نرود))
((زورمندی مکن بر اهل زمین تا دعایی بر آسمان نرود))

– طهران، دریای گل آلود ،بهشت کلاهبرداران

دنیای این روزهای شهروند ایرانی ملغمه ای شده است از تحمل فشارهای روانی ناشی از تورم و رکود و حسرت فرصت هایی که فقط در خانه‌ی عده ای محدود را می زند و آن الباقی نامحدود، شب و روزشان غم نان و روزمرگی. در این وانفسای رفتن و نرسیدن شاید بتوان افراد را به دو گروه قسمت کرد. قومی با لبهای سرازیر شده و دلهای غمین کارشان می شود« خون خوردن و خاموشی» «می‌نشینند و صبر پیشه می‌کنند» به آبی قانع می‌شوند و به نانی شکرگزار! از خود می‌گذرند و سبد مخارجشان روز به روز در برابر اجاره مسکن و سایر هزینه ‌ها تهی تر از دیروز می‌شود.با سوء تغذیه فرزندان را بزرگ می کند. اما گروه دوم نه! قناعت در پیش آنان بی‌معناست. زندگی رنگارنگ دیروزشان باید دوام یابد. چگونگی‌اش مهم نیست. حلال و حرام بودنش نیز! اهل دوبرابر تلاش کردن هم نیستند. پس چاره‌ای جز دام انداختن برای حاصل رنج دیگران برایشان باقی نیست. صد راه دارد مال دیگران را خوردن. یکی«کلاهبرداری» تعریف علمی آن این است. به دست آوردن مالی با استمداد از وسایل و روش‌های متقلبانه. به نحوی که به اصطلاح طرف مقابل مال خود را دودستی تقدیم کرده می‌رود.
با تاسف یکی از راههای دام گستردن آگهی‌نامه «نیازمندی‌های همشهری» است. هر روز چندصدهزار آگهی درج می‌شود. خوشبختانه در دو سه سال اخیر تا حدی سخت‌گیری در پذیرش آگهی‌ها، خطر مال باختن افراد را کمتر کرده است. اما باید گفت افراد کلاهبردار به اصطلاح آن‌قدر مار خورده‌اند که افعی شده‌اند. با مشورت با وکیل یا تحصیل کرده‌ی حقوق به نحوی عملیات را طراحی می‌کنند که روز مبادا کمتر گرفتار شوند. به نوعی می‌شود انجام عملیات غیرقانونی در لوای قانون.
شایع‌ترین این روش‌ها که بسیاری از شهروندان خصوصاً شهرستانی‌ها را گرفتار کرده و مالی از آنها ربوده شده در دوزمینه «لیزینگ خودرو» و «انبوه‌ سازی مسکن» است. در بعضی از پرونده‌های موجود در دادسراها حکایت از چند هزار نفر مال باخته شاکی در یک پرونده دارد.
اصطلاح «زبان باز» و «چرب زبان» را که شنیده‌ایم محترمانه‌اش همان فن بیان است، نقطه قوت کلاهبرداران خصوصاً در تهران و در برابر، خام شدن دیگران، خصوصاً شهرستانی‌های ساده دل در برابر چنین افرادی. اخذ وام‌های بسیار عالی از بانک‌ها و موسسات، کارگشایی در ادارات، نهادها و دستگاههای قضایی، اخذ معافیت از خدمت، رفع سوءاثر از چک‌های برگشتی، گرفتن نوبت ملاقات با مقامات و دهها نوع خدمات که در گیر و دار مصایب این روزها بصورت «روزنه امیدی» پیش روی گرفتاران باز می شود.دیری نمی پاید که بدل می شود به «قوز بالای قوز!»که گاه به شکل آگهی در روزنامه و گاه با مراجعه به افراد گرفتار اسباب سوءاستفاده قرار می‌گیرد!

گفتن عیب و هنر، شرط انصاف

در نکوهش دردسرهایی که طهران به لحاظ سیاسی و اداری و اقتصادی برای این گستره‌ی بزرگ که ایران نام دارد، می‌توان ساعتها قلم زد و پرسید چه کرده است پیرزنی که در عمر خود از ده خود تا چند آبادی آن‌طرف تر بیش نرفته است اما آسیب می‌بیند از آن‌چه در تهران رخ می‌دهد و ….
لکن با همه‌ی این ااوصاف از این «شر ناگزیر» گریزی نیست. دو قرن تاریخ اجتماعی، هنری و سیاسی در کوچه پس‌کوچه های همین شهر جاری است. از «سرتخت» و «سنگلج» و «بازار سیداسماعیل» تا «دربند و دزاشیب» و «نیاوران».
با همه‌ی آن‌چه این روزها عرصه را بر همه تنگ کرده، با وجود آلودگی هوا، ترافیک طاقت فرسا، کوچک‌تر شدن روز به روز مسکن و … هنوز آن دیار بهترین جای این مملکت برای زیستن است. چرا؟ به صد دلیل! یک نشانه اینکه سالانه هزاران نفر به آن شهر مهاجرت می‌کنند! اما همان چند نفری که به زور بازوی دستگاههای اداری با قول و وعده به شهرستانها کوچانده شدند به هر سختی بود «آرامش» شهرستان را رها کرده و «ازدحام» تهران را به جان خریدند و برگشتند. طرح انتقال پایتخت که تقریباً محال می‌نماید شاید درمانی براین درد باشد. به قول آن مجری طناز تلویزیون، بهتر است «تهران» را از «تهران» منتقل کنیم ببریم دشت کویر!
خلاصه اینها را به اضافه چند صفحه دیگر که مجالش در این محل نبود برای آن دانشجو نوشتم و در پایان گفتم برو. استفاده کن اما همیشه هوشیار باش مبادا در آخر کار شعر آن شاعر را زمزمه کنی که:

تهران من از تو هیچ نمی خواهم، جز تکه پاره های گریبانم
نوستالژیای مرگ مکرر را تزریق کن دوباره پریشانم

ای سرزمین آدمک و مردک ، الاکلنگ دوز و کلک بی‌شک
چاه درک مخازن نارنجک، فندک بزن بسوز و بسوزانم

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • سیده زهرا بام زد می‌گه:

    با سلام
    نوشته هاتون بوی نا امیدی می ده ، اگه من جای این دانشجوی تازه وارد به تهرانن بودم مطمئنا قید درس خوندن تو تهرونو می زدم

  • زرین می‌گه:

    از لطف همه مخاطبان ممنون

  • سالمیان می‌گه:

    سلام بر تو یار دبستانی،از اینکه عصاره ای از تجربیات چند سال سکونت درتهران (شهر ی که گریبان من سالهاست پیشش گیر است) را در جند پاراگراف خلاصه در اختیار جستجوگران فضای مجازی قرار میدهی به نوبه خود سپاسگزارم

  • نازی می‌گه:

    متن بسیار جالبی نوشتید
    تشکر

  • بینام می‌گه:

    دوست عزیز لطف کنید خلاصه تر بنویسیدتا بتونیم تمام مطالب را بخونیم

  • علی می‌گه:

    منظورت از بعد از هرگز چیه ،زرین همیشه چون زر مینویسد آقای کاظمی

  • بهزاد كاظمي می‌گه:

    بعد از هرگز چه زیبا نوشتی و چه دلنشین
    همیشه چنین باد و چنین باش.
    احسنت و تعظیم این حقیر را در برابر نوشته پرمغزت پذیرا باش.

  • استاد می‌گه:

    جناب خان البته تجربیات و عشق شما و من به تهران ، قلعه مرغی و … نیست بالاتر از سیاهی رنگ …هم ها خووو

  • اسماعیل.م می‌گه:

    سخنی که از دل برآید. لاجرم بر دل نشیند.
    تهران حکایت هر روزه اختلاف ملموس طبقاتی از زبان مردم آنجا ست. حکایتی غریب و تلخ اما عادی و بی اعتنا. در زیر پوست شهر. هر کس از نگاهی و موضوعی این اختلاف را لمس میکند، بازاری و راننده و بقال سر گذر از دید خود،اداری و کارمند. از نگاه خود، رجال وسیاسیون … هم به نوعی دیگر،
    مخلص کلام، در جوامع قانونمند تهران غول نما می توانست ققنوسی باشد برای همه….
    البته اگر پدیده شوم رانت خواری اجازه میداد در ابعاد مختلف و برای همه اقشار بالا فرصتهای برابر در محیطی آزاد و مطابق با قانون. به وجود می آمد.

200x208
200x208