تاریخ درج خبر : 1393/08/03
کد خبر : ۳۸۳۰۱۹
+ تغییر اندازه نوشته -

« گرگ بهارستان…»

سایت استان: سعید پرندوار

به‌به! دوست عزیزمن! حالت چطوره؟ خانواده‌ی محترم خوبن انشاالله؟ امسال بازم میخوام زحمتت بدم.
هفت پشت حواسم را چنان به کوچه‌ی علی‌چپ زده بودم که انگار نه انگار در تمام عمرم او را دیده بودم.
ببخشید اشتباه نگرفته‌ای؟
ای بابا منم.
کدام منم؟ بدهکار که نیستم آقا؟
ای بابا ما بدهکار جنابعالی هستیم…ام نامزد بودم.
نامزد کی؟
انتخابات دیگه.
چنان مادرانه حرف می‌زد و پسته‌ی شیرین لبخند می‌شکست که آب وجد از دهان آدم جاری می شد. اما این همان آقایی بود که دوسال پیش نزدیک بود با سپر بی حواسی کمرم را دو نیم کند اما به جای عذرخواهی، بلندگوی سرش را از ماشین بیرون کشید و داد زد:
هی! چته؟
چی خوردی؟…
حالا چه شده است که آن‌قدر ژستش را با تلمبه‌ی مهربانی باد کرده که بر پافوفه‌ی چین چین پیشانی اش، جای اخم رهگذری هم باقی نمانده است؟
خلاصه بعداز کلی خم و راست کردن نشانی‌ها و…گفتم: متاسفم آقا اشتباه گرفته‌ای. من نامزد برادرم را هم نمی‌شناسم و آرام به مسیرم ادامه دادم.
برعکس پایین آمدنش که تیر مچاله‌ی بدنش را با شتاب از قلماسنگ صندلی، به سینه‌ی خیابان پرت کرده بود، با نفس بلند تعجب، به دهان نیمه باز ماشین بازگشت.
این‌طور مواقعی آدم، چنان در بی‌هوایی فکر غرق می‌شود که نمی داند چگونه اتوماتیک پاها را از میان این همه ماشین و آدم بی‌پیاده‌رو به چند خیابان آن طرف‌تر رسانیده است؟
تا حالا کجا بودی مرد حسابی؟
من و تو اگر تمام طناب‌های فامیلی شهر و روستا را به‌هم گره بزنیم باز به‌هم نمی‌رسیم. چه‌طور شد دو سال پیش نزدیک بود غریبه‌ی هیکلم را له کنی و زیر سانسور ساتور زبانت هی! شدم. اما امروزکه برای رسیدن به کرسی بی صدای مجلست، به قطره‌ی برگه‌ی من نیاز داری، ها!
شده ام و با دسته‌گل رنگارنگ به به و سلام «باطمع» خوش رویی‌ات به سمت آشنایی‌ام خیز برمی‌داری؟ بازآمده‌ای تا طناب مهربانی دست‌هایت را به گردن این همه جوان در به در که در باتلاق فقر و بی‌کاری و اعتیاد فرو رفته‌اند، دراز کنی و بعد پا بر شانه‌های لاغرشان بگذاری و بر کرسی سکوت صدارتت خوش بنشینی و ماه روشن شب‌های شهنازی شیرین زندگی‌ات شوی و ما چون پلنگ‌های زخمی تیر محرومیت خورده، از زیر خروارها سنگ و سیمان وآهن،چنگ تقلا به هوای بیهودگی بزنیم؟
شکار کرسی چاق نمایندگی چه‌قدر می‌ارزد که هر کس پست طلایی خود را رها کرده وبعد از چند سال خوش‌نشینی و بی‌دردی و دوری از دردهای این مردم، دندان طمع‌اش را به سمت میدان بهارستان تهران تیز کرده است؟
ما که چند سال است جمال مبارکت را در خواب هم ندیده‌ایم، چگونه است حالا که به خط شروع مسابقه‌ی دو انتخابات نزدیک شده‌ای،حال مرده‌های هزارساله‌ام را نیز جویا می‌شوی و طبیبانه انگشت درست تشخیص، برزخم‌های کهنه‌ام می‌گذاری؟
آیا تا امروز که با پرانتز آغوشت به سمت بلعیدن شرافتم خیزبرداشته‌ای، دردها و زخم‌هایم را نمی‌دانستی؟
آیا بعد از ربودن برگه‌ی پیروزی، واژه‌های زخمی هوارم را در گوش توجه ات پژواک می‌کنی و نماینده‌ی گلوی خفه‌ی محرومیتم می‌شوی یا نه، بر تخته‌ سیاه حافظه‌ات دستمال فراموشی کشیده و انگشت دل‌خوشی بر کمبود‌های زندگی‌ات می‌گذاری؟
تو که امروز لیست تمام فاتحه‌خوانی‌های جدید و قدیم را در جیب داری، آیا پس از صعود از ستیغ برفی انتخابات، نگاه گرمی به سمت زنده‌های چشم به راه پشت سرت سرازیر خواهی کرد؟ آیا حالا که هنوز چند ماه تا شروع انتخابات فاصله هست و تو بر نقشه‌ی کامل زبانت کارخانه‌ها و پروژه‌های سر به ابر را به همه نشان می‌دهی ، شهر شلوغ اعتیاد و بی‌کاری ،دعوا و خودسوزی و…امان از خواب راحتت خواهد برید؟
سلاااااااااام!
آقا ما مخلصیم!
تکان محکمی می‌خورم و زنجیر محکم فکر را پاره می‌کنم که متوجه فیلم‌بردار، ببخشید ، آقای…می‌شوم که تا کمر از شیشه‌ی تنگ ماشین بیرون آمده است و فرد ناشناس دیگری که دولول انگشت پیروزی‌اش را از صندلی عقب ماشین به سمت من تکان می‌دهد…
و باز هم حسین پناهی…
” کهکشانها ، کو زمینم؟
زمین ، کو وطنم؟
وطن ، کو خانه ام؟
خانه ، کو مادرم؟
مادر ، کو کبوترانم؟
من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من ، ای زمان؟!!… “

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • با عرض ادب و احترام
    ایام سوگواری ماه محرم را به شما ، تمامی پیروان سید و سالار شهیدان تسلیت عرض نموده و انشاءاله که مورد قبولی قرار واقع گرفته باشه
    و سپاس اینجانب از شما سروران عزیز بابت ارایه نقدها و کامنتهاتون
    و پوزش می طلبم بابت نرسیدن به جواب کامنتهای شما عزیزان که گرفتاری و فشردگی کاری این افتخار را از من گرفته…
    موفق و سربلند باشید…

  • محمدی سوق می‌گه:

    خیلی زیبا و جالب

  • خورزوخان می‌گه:

    سلام خورزو خان

    دمت گرم والا نمیدونستم دست به قلم هم هستی ..متن خوبی نوشتی همینطور ادامه بدی موفق میشی …………

  • سلیم می‌گه:

    افق بی روشنایی را جرقه ها به دندان گزیده است
    به شما گفتم
    بگذارید بر این کشتزار گریه کنم…

  • ضمن عرض ادب و درود…
    خداوند در قرآن کریم می فرمایند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نخواهیم داد مگر اینکه خودشان شرنوشت خودشان را تغییر دهند.عقده ی کور اینجاست که خودمان نمیخواهیم مدرن باشیم و مدرن بیندیشیم.دموکراسی ابتدا در اذهان جریان می یابد و سپس به عروق جامعه تزریق می شود و به قول زیگموند فروید ذهن مثل چتر نجات است و فقط زمانی عمل می کند که باز شده باشد.وحالا نمی دانم خوشبختانه یا متاسفانه اینکه داد شما به گوش اذهانی می رسد که ذهنشان را به خواب زده اند. امیدوارم قلمتان پاینده باد….

  • باشتی می‌گه:

    آفرین مهندس…
    حاجی رأی میاره حاجی حاجی حاجی حاجی ! ، الحمدلله که همه هم حاجی هستن حاجی های کت و شلواری ! توی این گرمای طاقت فرسا کت پوشیدن چه معنی ای داره ؟ دوست روان شناسی دارم که با یقین و محکم می گفت اینها مشکل روحی روانی دارند که در گرمای تابستون کت می پوشند ….

  • dahati می‌گه:

    سعید جان! باسلام.
    فکرمی کنیداین فرهنگ راچه کسانی دراین شهرنهادینه نموده اند؟ مردم بایدازدست این مشکلات که گریبانگیرشان شده است یقه چه کسانی رابفشارند؟باعرض پوزش ازمحضرهمه ی فرهنگیان فرهیخته من معتقدم تمام این مشکلات که گریبانگیر مردم فهیم شده است ازجانب ما فرهنگیان است وبس!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  • روشنفکر می‌گه:

    آقای پرندوار سلام .
    از اینکه فرصتی پیش آمد دوباره دلنوشته های شما را بخوانم خوشحالم با احترام به دیدگاه جنابعالی و همه دوستان نظر بنده اینست ، نماینده ای که میخواهد هم فاتحه خوان وهم پیگیر امور اشتغال وتوسعه ودر ارتباط با مردم قبل وبعدازانتخابات مستمر باشد نه اینکه فقط برای جمع کردن آرا در خانه های مردم رابزند قطعا استفاده از حداکثر پتانسیل نیروی انسانی(مهمترین شاخص توسعه)در موفقیت نماینده وپیشرفت شهرستان بیشترین تاثیر رادارد . درضمن درسته از دیارمان دوریم ولی با شادیهایتان شاد وبا ناراحتیهایتان غمگین میشویم . به امید بارش رحمت الهی و شادی دل همشهریان عزیز

  • روشنفکر می‌گه:

    روشنفکری شما قابل تحسین است .گوش هایشان خوب میشنود و چشمانشان خوب می بیند اما به صورت موقت . گفتن حقیقت ها و روشن نمودن نا گفته ها ی شهر از قلم شما بسیار شیرین گرچه برای مورد خطاب شما تلخ و نا امید کننده است.

  • سععععععید می‌گه:

    بسیار عالی بود افرین.خوشمان امد

  • حمید می‌گه:

    سلام بر دوست عزیزم
    برم سر اصل مطلب بسیار لذت بردم افتخار میکنم به داشتن همچین دوست باسواد و خوش نطق.عالی بود مردهایی مثل تو کم پیدا میشه.

  • reza می‌گه:

    سلام سعید جان؛حرفهات به دل میشینه با هر فکر وگرایش سیاسی که داری ولی هرانچه توی این چند سال اخیرگفته شده نتیجه ای نداده .اگر نگویی وننویسی یه فکر داره اگر بگویی بنویسی فکرات بیشتر میشه ودرمانی وجود نداره ، ساده بگم کو گوش شنوا.

  • با سلام
    در این هیاهویی که در جریان است، کاندیداها در واقع یک تماشاگرهستند
    و بازیگردانان حقیقی صحنه محدود آدمهایی هستند (تاکیدمیکنم محدود آدمهایی)
    که برای منافع شخصی خود و رسیدن به منصب های کوچک نزدیکترین عزیزان/ و پاک ترین احساساتشان را قربانی می کنند.
    دلیل اصلی عدم وجود احزاب واقعی و سازمان یافته و فقر سیاسی است
    اگر احزاب قانونمند و دارای سلسله مراتب و مدون حضور داشته باشند
    نه از تقلبی خبری هست و نه ازدحام های پوچ خیابانی و …
    نه از منافع کوچک شخصی ، و در این میان هدفهای کلان فراموش نمی شوند
    چرا که جناح برنده دنبال آرا بیشتری است برای سالهای بعد و تلاش می کند که پایگاه مردمیش را قوی تر کند.
    انتظار بیشتری نمی رود در شهری که معلمانش از کلاس درسشان فرار می کنند(تاکید می کنم فرار)
    تا نان خود را در دیدارهای تکراری نمایندگان دنبال کنند.

  • خانم : س .ط می‌گه:

    آقای پرندوار
    من مطالب شما را خوانده ام ولی از گرایش سیاسی شما هیچ اطلاعی ندارم .
    درست است که دغدغه اجتماعی نیز دارید که صد البته متین و بجاست. اما این را بدانید که هیچ خواننده ای با خواندن این مطالب نمی تواند بیطرفی شما را بپذیرد که مطمئنا امریست عادی و نیازی به توضیح ندارد.چرا که هرکس آزاد است به کاندید دلخواه خود رای دهد.
    برادرم:
    در این نوشته ها پیکان انتقادات شما به سمت کاندیدایی ست که به مردم سرکشی کرده و با آنها دیدار می کند که ظاهرا دلیل آنهم چه فاتحه خوانی باشد و … مهم نیست. بنظرم یک نکته در نوشته شما مغفول مانده..از دیدگاه شما کف مطالبات مردم این شهر چیست؟؟
    به عنوان مثال آیا خود شما معتقد نیستید که نماینده فعلی که به زعم و گفته خود و تبلیغات پرشور و تا حدی مبالغه آمیز طرفدارانش چندین کار عمرانی برای شهر انجام داده و به علت نارضایتی همین مردم از روابط عمومی ایشان و عدم حضور مستمر در مراسمات فاتحه خوانی و عیادت بیماران و… در پایین ترین سطح محبوبیت قرار دارد؟؟ به نظر شما این وظیفه مردم یک اجتماع نیست که با ارتقا سطح آگاهی خود و مشق نمودن الفبای دموکراسی نوع وکیفیت مطالبات خود را بهبود بخشیده و به رای و نظر خویش اعتباری صد چندان ببخشند؟؟ آیا شما در این شهر به کسانی که به خاطر فراموش شدن فاتحه خوانی امواتشان گرایش سیاسی خود را تغییر داده اند برخورد نکرده اید؟
    نگارنده بر این عقیده است که رسالت آگاهان اجتماع ٰنه تنها انتقاد در جهت بهبودی اوضاع بلکه بررسی و در نظر داشتن تمامی جوانب یک موضوع است و نه صرفا متهم کردن یک طرف ماجرا.
    در اینکه این استان هنوز دغدغه فاتحه خوانی و….دارد مشکل ماست و نه مشکل نماینده و یا کاندیدایی که راه ارتباط و همدلی و یا به گفته شما جلب رای مردمش را در این روش میبیند.
    امیدوارم شهر ما روزهای پر امیدی را پیش رو داشته باشد.

  • محسن می‌گه:

    آغا سعید سپاس، زیبا پیش برده ای. ضمنا به نظر می رسه اگه به جای تیتر مطلب، جمله «طناب! مهربانی» را قرار می دادی، نوشته بسی زیباتر جلوه گری می کرد.

  • درود بر شما اقای پرندوار

    ماییم، ما که طعنه زاهد شنیده ایم
    ماییم، ما که جامه تقوا دریده ایم
    زیرا درون جامه به جز پیکر فریب
    زین راهیان راه حقیقت ندیده ایم

  • تنها می‌گه:

    حرف دل ماروزدی.خداحرف دلت رو بزنه.

200x208
200x208