تاریخ درج خبر : 1393/09/20
کد خبر : ۴۱۸۲۰۰
+ تغییر اندازه نوشته -

دوست دارم پلیس شوم

سایت استان: حمید گنجایش

(زنگ انشاء)

چه روزهایی بود همان روزهای شیرین و خاطره¬انگیز دوران دبستانی که عشق و شور و صمیمیت در همان مدرسه قدیمی کاه گِلی برپا بود و جمع¬مون حسابی جمع بود و تعداد دانش¬آموزان چنان زیاد بود که هنوز یاد دارم کلاس پنجم که بودیم آقا معلم ما را به قولی دو شعبه می¬کرد تا بهتر بتواند به گفته خودش درس و مشق یادمون دهد. یادش بخیر من و روح¬الله و هادی روی یک نیمکت نشسته بودیم و با خط¬کش و قلم مدادی نیمکت را به سه قسمت تقسیم کرده بودیم و گاه گاهی با هم همان دعوای دوران دبستانی را راه می¬انداختیم و به جون هم می¬افتادیم و می¬زدیم تو سر و کَله هم که مثلاً چرا از مرز خارج شده¬ای و جای منو تنگ کرده¬ای… یادش بخیر وقتی زنگ انشاء می¬شد آقا معلم می¬گفت بیایید داخل حیاط بشینید و داخل فضای باز انشاء بخوانید. همین روح¬الله در دوران دبستان هم پسر زرنگ و با هوشی بود و هم مقداری فضول و بازیگوش. گاهی وقتا صندلی معلم را زودتر می¬آورد داخل حیاط مدرسه و زیر یکی از پایه¬هایش را خالی می¬کرد تا معلم موقع نشستن بر روی آن از پشت بیفتد و جو خنده و شادی در کلاس ایجاد شود. همین آقا معلم یکبار کل بچه¬ها را با چوب کتک¬کاری کرد و حسابی به قول بچه¬ها سُرخمون کرد تا دیگر از این به بعد سر به سر معلم نگذاریم. آقا معلم یکی از موضوعات درس انشاء را گفته بود:« دوست دارید در آینده چکاره شوید» انتخاب کرده بود. اون زمان یادم هست یک فیلم پلیسی شبکه یک پخش می¬کرد و خیلی فیلم جالبی بود. ما که هنوز بچه بودیم و مثل الان فکر و تحصیلاتمون قد نمی¬داد به نام فیلم کاری نداشتیم فقط هر فیلمی که در آن بویی از تعقیب و گریزی پلیسی بود و پلیس مجرمان مواد مخدر را تعقیب می¬کرد و اسیر می¬کرد به همان زبان قدیمی می¬گفتیم:« فیلم قاچاقچی کمیته». یادش بخیر روح¬الله که همسایه ما بود هر وقت زمان پخش این سریال پلیسی بود می¬اومد خونه ما و این فیلم را با همان تلویزیون سیاه سفید کوچک نگاه می¬کردیم. فیلم خاطره¬انگیزی بود با آهنگ دلنشین پلیسی و کُلت¬های کوچک پلیسی که دوست داشتیم یکی از اون¬ها دستمون می¬بود و تعقیب و گریز¬های نشاط¬آورش که هیجانی مضاعف در من و روح الله ایجاد می¬کرد. این بود که من در زنگ انشاء گفتم آقا اجازه من دوست دارم پلیس شوم و موضوع انشایم را با شغل پلیس نوشتم. و روح¬الله رفیقم گفت من می¬خواهم خلبان شوم. روح¬اله تا سال پنجم پیش ما و در روستای ما بود اما در دوران راهنمایی از روستای ما رفتند و خانواده¬شون به خاطر مشکلات کاری خونشون را فروختند و رفتند یکی از روستاهای دورتر که 80 کیلومتر از ما دور و دورتر بودند و هرگز اورا متأسفانه ندیدم. چند هفته اول خیلی برایش گریه کردم چون هیچ درد و ناراحتی بالاتر از این برای یک دانش¬آموز دبستانی و یا راهنمایی نیست که از دوستش جدا شود و از دوستی جدا شود که از مدرسه و کلاس درس گرفته تا در کوچه و محله و خونه همیشه باهاش بوده¬ای و خوشی¬ها و ناخوشی¬هاتو با اون تقسیم کرده¬ای. حقیقتاً دوران کودکی و نوجوانانی خوشیش به همین چیزا بود و دوستایی که همه ساده و بی¬آلایش و پر از یکرنگی و صمیمیت بود. آره روح¬الله رفت و هر کدام به دور از هم بزرگ و بزرگتر شدیم، قد کشیدیم و بلندتر شدیم…. قرار بود من پلیس شوم و اون خلبان… اما همین دیشب داشتم سر سفره با بابام غذا می¬خوردیم که نمی¬دونم چی شد بابام یکباره صحبت از روح¬الله کرد. بابام گفت:« حمید می¬دونی دوست هم¬کلاسی دوران دبستانیت روح الله الان کجاست، خبری ازش داری؟» « یکباره جا خوردم و با دلهره و تپق زدن و هیجان گفتم؛ مگه خبری ازش داری، 30 ساله که ازش بی¬خبرم… کجا دیدیش بابا؟… ». « پدرم سرش را پایین انداخت و گفت: امروز رفته بودم روستاشون برای یه کاری، شنیدم معتاد شده و حال و روز خوبی نداره… می¬گفتند بدجوری شکسته و داغون شده..»، « تا این جوابو از پدرم شنیدم دیگه هیچ میلی به غذا خوردن نداشتم و هیچ سؤالی دیگه ازش نپرسیدم.. ترس و دلهره تمام وجودمو گرفت…. با ناراحتی و آهی سرد از پای سفره کنار رفتم و با ناراحتی فراوان زُل زدم به ساعتی که وسط دیوار اتاق آویزان بود….. . به اون روزها فکر می¬کردم و تمام اون خاطرات جلوی چشمام روی شیشه ساعت داشت به نمایش در می¬آمد… و داشتم به این فکر می¬کردم که نه من پلیس شدم و نه روح الله خلبان… من کارمند شدم و اون به هر دلیلی که من ازش بی¬خبرم معتاد شده بود و طوری که پدرم می¬گفت زمان زیادی به عمرش باقی نیست… » با خودم داشتم کَلَنجار می¬رفتم که اگر بیشترتلاش می¬کردم تا پلیس شوم و به قول روح¬الله قاچاقچیان را تعقیب می¬کردم و دستگیرشون می¬کردم تا مواد مخدر را در این شهرها و روستاها پخش نکنند شاید الان روح¬اله گرفتار این اعتیاد نمی¬شد و خلبان بود… آری یک پلیس بیشتر، قاچاقچی مواد مخدر کمتر، امنیتِ بیشتر، جوانانِ سالم بیشتر، نظمِ بیشتر، و آرامش¬خاطرِ بیشتر و نهایتاً روح-الله¬های سالم و خلبان¬های دوست¬داشتنی در کشورمان بیشتر و رفقای نازنین بیشتر…. ای کاش پلیس می¬شدم…. ای کاش…. آقا معلم کجایی که دوباره کلاس درس انشاء را آغاز کنیم و همان بشیم که در زنگ انشاء خواندیم….

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

200x208
200x208