تاریخ درج خبر : 1392/05/02
کد خبر : ۴۲۵۱۶
+ تغییر اندازه نوشته -

نیما یوشیج؛ بیگانه در سرزمینِ خویش!

سایت استان: مهدى غفارى

همیشه دوست داشتم به ” یوش ” زادگاهِ نیما بروم و از نزدیک در حال و هواى آن روز و شبانى که شاعرِ بزرگ توانست کارى کند کارستان، قرار بگیرم و … بالاخره مى روم. کافى ست کوچه پس کوچه هاى سنگفرشِ ” شاملو، ناتل خانلرى و طاهباز ” در روستا را پشت سر بگذارم تا به خانه ى نیما برسم… و مى رسم.

خانه ى نیما خانه اى ست بازسازى شده و بیشتر از چوب ( و به ظاهر نه چندان استوار ) دور تا دورِ یک حیاط مرکزى که با پله هایى از چند سو به هم راه پیدا مى کنند.
در مرکزِحیاط سه گور خودنمایى مى کنند؛ یکى از آنِ نیما و آن دو دیگر از آنِ بهجت الزمان اسفندیارى ( خواهر نیما ) و سیروس طاهباز ( گردآورنده ى نوشته هایش ).
مزارِ نیما در مرکزِ حیاط سنگى ست بر گورى. حک شده بر این سنگ؛ نه مدحى ( که نیما از مدح بیزار بود ) و نه شعرى ( که او شعر را براى زندگى مى خواست و نه براى مرگ ). بر این سنگ آنچه به چشم مى آید تنها نام و نشانِ شاعر است و زمانه ى او.
خانه را اتاق هایى شکل مى دهند تاریک و شب زده که تو در تو و یکسره اند، فرش شده با نمدها و قالیچه هایى به نسبت رنگ و رو رفته. بر طاقچه هاى هر اتاق تصاویرى دیده مى شوند از نیما حک شده در قاب عکس هایى از زمانه ى زیست او؛
نیما در شکار، نیما در ماهیگیرى، نیما با گروهى از روستاییان، نیما با ژست هایى از سرِ سیرى، نیماى برخوردار، نیماى شیک پوش، نیما و شهریار در یک قاب.
در این میان تفنگى سرپُر و یک قطارِ فشنگ ( یا فانسخه )، ظرف و ظروفى کهن، چندى چیزهاى قدیمى و عتیقه نیز به چشم مى خورند.
در و دیوارها از یادگارى هاى احمقانه ( شاهکارِ بازدیدکنندگان ) پُرَند.
کتابخانه ى نیما؛ درهم و برهم و نصفه نیمه با کتابهایى نامرتب و بدآهنگ و خاک خورده توىِ ذوق مى زند. بیشترِ قفسه هاخالى ست. همراهِ جوانِ من با شگفتى مى پرسد؛
– این کتابخانه ى نیما بوده و هست؟!
و من بى آنکه پاسخى درخور داشته باشم به سهمِ خودم در برابرِ نسلِ فرداى خویش شرمنده مى شوم. دستمال براى خشک کردن عرقِ شرم بر پیشانى راه به جایى نمى بَرَد. کلیشه ى همیشگى را بر زبان مى رانم؛
– کجاى کار درسته که اینجاش درست باشه؟
بى خیالِ پرسش و پاسخ مى شوم و مى پردازم به آن چیزهاى دیگرى که در خانه به چشم مى خورند؛
یک مجسمه ى نیم تنه از نیما، تابلویى نقاشى شده از چهره ى شاعر، چند قاب از شاعرانى نه چندان شناخته شده در وصف یوش و نیما، چند قاب از نامه هاى ادارىِ زمانه ى شاعر و یکى دو سه نسخه از نشریات قدیمى در حصار شیشه اى … همین.
اینک در پىِ چیزى از نیماى شاعر، هرچه بیشتر مى گردم کمتر مى یابم؛
نه شعرى، نه دست نوشته اى، نه کتابى و نه چیزى از آنچه ادبِ پارسى را دیگرگون و آزاد و او را نام آور و ماندگار کرد.
هیچ!
کمترین نشانه اى از این شناسنامه ى مشهورِ شعر نو در خانه ى پدرى اش دیده نمى شود؛
” نام؛ شعر
نام خانوادگى؛ نوىِ پارسى
نام پدر؛ نیما
نام مادر؛ ایران
تاریخ تولد؛ سنه ى ١٣٠١ ( سرایشِ شعرِ افسانه )
محل تولد؛ یوش ( روستایى از توابع شهرستانِ نور )
محل صدور؛ مازندران. ”
از این حس و حال که نیماى نوپرداز و پدرِ شعرِ نو اینگونه در سرزمینِ خویش چون بیگانه ایست و خانه ى او ( هرچند نامِ موزه ى ملى را یدک مى کشد ) چون کالبدى تهى از روح چنگى به دل و شرارى به اندیشه نمى زند، دلم مى گیرد. از خانه ى بى روحِ یوش به ذهنم مى گریزم و آواىِ ناب و جان بخشِ شجریان را در آن مى آفرینَم؛
” هست شب، یک شب دم‌ کرده و خاک / رنگِ رخ باخته است./ باد / نو باوه ى ابر / از برِ کوه
سوىِ من تاخته است./ هست شب / همچو ورم‌ کرده تنی گرم، دراستاده هوا./ هم از این روست نمی‌بیند اگر گمشده‌ای راهش را… هست شب / آرى شب. ”
ناگاه نیما را مى بینم که با هر آنچه در توان دارد این شعر را فریاد مى زند؛
” در شبی تاریک از این سان / کاندر آن هر لحظه مطرودی فسونِ تازه می بافد / وای بر من! / به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ى خود را؟ / تا کشم از سینه ی پر دردِ خود بیرون / تیرهای زهر را دلخون / وای بر من! ”
و پیش از آنکه با او سخنى ساز کنم ناگه از خیال مى گریزد. حالا که او گریخته مى کوشم تا در جایى از این شبى که به درازا کشیده آن قباى ژنده را بیابم و هیچ دستگیرم نمى شود. به خود مى گویم؛
– شاید بهتر آن باشد که بنشینم و در آستانه چشم به راهِ او باشم. مگر نه او خود سروده بود که؛
” شباهنگام / در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند / در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام / گَرَم یادآوری یا نه / من از یادت نمی کاهم / تو را من چشم در راهم. ”
از این چشم در راهى چندى نمى گذرد و به یاد مى آورم که شاعر در پىِ انجام کارى ست که نه به انجام و فرجامى مى رسد و نه بارقه ى امیدى برمى فروزد؛
” نگران با من، اِستاده سحر / صبح می خواهد از من / کز مبارکِ دَمِ او، آورم این قومِ به جان باخته را بلکه خبر / در جگر خاری لیکن / از رهِ این سفرم می شکند…/ می تراود مهتاب / می درخشد شبتاب / مانده پای آبله از راهِ دراز / بر دمِ دهکده مردی تنها / کوله بارش بر دوش / دست او بر در، می گوید با خود / غمِ این خفته یِ چند / خواب در چشمِ تَرَم می شکند. ”
باز دلم مى گیرد. برمى خیزم و از خویش بیرون مى آیم. در آن سکوتِ سرد و در جدال با خاموشى رو به سوىِ بى سویى در آن خانه گام برمى دارم با این امید؛
شاید نه در آسمان ابرى که بر این زمینِ سبز، نه در این خانه ى تاریک که بر این پله ى روشن، نه در این مزارِ سرد که بر این تندیسِ گرم، او را و شعرش را و سخن و کارش را که کارستان بود و هست و خواهد بود بیابم و ببینم و چون چراغى به راهِ آینده ى خود گیرم؛
” خون از درونِ دردم، سرریز می کند./ فریاد می زنم؛/ من چهره ام گرفته / من قایقم نشسته به خشکی / مقصودِ من ز حرفم، معلوم بر شماست:/ یک دست، بی صداست / من، دستِ من، کمک ز دست شما می کند طلب./ فریادِ من شکسته اگر در گلو، وگر / فریادِ من رسا / من از برای خلاصِ خود و شما / فریاد می زنم./ فریاد می زنم! ”
با این همه راه به جایى نمى برم. من هم مى شوم یکى از همه ى آن چند نفرى که در آن خانه به گشت و گذارَند و مشغول به گرفتن عکس هاى یادگارى و این جور کارها.
هنگام خروج، خانه دارِ فروتنِ یوش در پاسخ به پرسشِ من که این خانه خانه ى ” على اسفندیارى ” پسر اعظام السلطنه ى مازندران است یا زادگاهِ ” شعرِ نوىِ ایران ” و از آنِ شاعرِ نامى ” نیما یوشیج ” ؟ با تلخکامى و گله مندى مى گوید؛
– هر دو.
– پس کو دست نوشته اى، چرکنویسِ شعرى یا چاپِ نخستِ کتابى؟
– اینها هم هست اما به هزار و یک دلیل در انبار و اکنون دور از دید.

و پس از زمانى چند در صحنِ خانه نشسته بر پله هایى که چشم ها را از تاریک و نَمورِ خانه تا سردى و سکوتِ مزارها بدرقه مى کنند، بى آنکه خود بخواهم و اراده کنم این شعرِ تکان دهنده از دوست و برادرم ” مرتضا ” در ژرفاى وجودم مى پیچد؛
” اینجا دیگر کجاست؟
چرا هیچکس آشناى تو نیست؟
چرا هیچکس درِ خانه را نمى کوبد
و به تنهایى ات پایان نمى دهد؟
اینجا مگر همان شهرِ تو
زادگاهِ تو نیست؟
– نه.
اینجا
همان قبرستانِ سیاهى ست
که در آن دفن خواهم شد. “

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

200x208
200x208