تاریخ درج خبر : 1393/10/28
کد خبر : ۴۳۳۲۱۱
+ تغییر اندازه نوشته -

اینجا مزار قهرمان کودکی های من است

یک سالم که بود، مردمی ترین انقلاب تاریخ شکل گرفت، تا نفس مسیحایی «روح الله»، بر کالبد ملتی که از زیر ستم هزاران ساله رهایی یافته بودند دمیده شود.

سه ساله که شدم، طولانی ترین جنگ قرن بیستم آغاز شد و «پدر» لباسهای خاکی اش را پوشید، بند پوتینهای را بست،  تا همچون جد اش حسین(ع) به جنگ با کسانی برود که به خیال خام خودشان، قصد داشتند، کاری که یزید نتوانست در کربلا تمام کند را، تمام کنند و چشم طمع به سرزمین اجدادی اش دوخته بودند. قسم خورد بند پوتین هایش را باز نکند تا یا در راه جد اش حسین شهید شود یا پیروز گردد، – که در هر دو صورت پیروز بود-.  بر عهد اش ماند و با همان پوتین ها به خاک سپرده شد و کفن اش شد همان لباس خاکی اش.

اگر چه «پدرم» از همان نسل همیشه قهرمان بود، اما، داستانهای قهرمانی یک مرد چنان بر آن سالهای زندگی ام سایه انداخته بود، که گاهی «پدرم» را فراموش می کردم. پهلوان جاودانه تیپ چهل و هشت فتح، حر انقلاب اسلامی، حسین رزمنده.

داستان دلاوری های «حسین رزمنده»، لالایی مادران سرزمین من در آن دهه سخت بود.مردی که دشمنان سرزمین ام از شنیدن نام اش هراس داشتند.

تمام کودکی هایم در این آرزو گذشت که روزی بزرگ شوم و همچون « حسین رزمنده» قهرمان سرزمین ام گردم.

یک روز صبح – در همان کودکی هایم- مادرم دستانم را گرفت و با خودش برد به  استادیوم تختی. آنروزها استادیوم تختی با امروز فرق داشت. تنها مسابقه ای که در آن برگزار می شد، حضور پرشور پهلوانانی بود که برای رفتن به جنگ به صف می ایستادند. مردانی که همچون پدرم قسم خورده بودند تا آخرین نفس بیاستند.

پدرم هم آنروز ، مثل همیشه، بندهای پوتین اش را محکم بسته بود، لباسهای خاکی اش را پوشیده بود و من-  همانجا بر روی سکوی استادیوم  در کنار مادرم ایستاده بودم- و می توانستم  او را در میان تمام آن پهلوانان هر کجا که برود پیدا کنم. مادرم من را با خودش برده بود استادیوم تختی، تا در مراسم وداع با سربازان از جان گدشته وطن ام، مشق انقلاب کنم و چه کلاس پرشوری بود استادیوم تختی یاسوج در آن سالها.

و همان جا، برای اولین بار، « حسین رزمنده» را دیدم که با صدای زیبایش برای هم قطارانش، ترانه جنگ می خواند:« دایه دایه وقت جنگه…ای قطار بالای سرم پرش فشنگه…».

رزمنده

در میان آن همه اشک و لبخند و وداع، دور از چشم مادرم، با هر زحمتی که بود، از درب ورودی چمن استادیوم، خودم را رساندم به پدرم، که داشت از جایگاه سخنرانی پایین می آمد.

مرا در آغوش گرفت و از من خواست تا به سکوی استادیوم در کنار مادرم باز گردم. اما مگر دلم می آمد….

با همان حس کودکی، به پدر گفتم، با یک شرط می روم، آن هم این است که با هم برویم پیش حسین رزمنده…و لحظاتی بعد من در آغوش قهرمان کودکی هایم بودم.

یک سال بعد، درست در صبح سالروز تولد ده سالهگی ام ، مادرم در حالی که لباس سیاه اش را پوشیده بود، دستان ام را گرفت و با خودش برد به تشییع جنازه قهرمان سرزمین ام. درست یادم هست همان ردیف آخر گلزار بود، پرشور ترین تشییع جنازه ای که من در تمام عمرم دیدم.گویی تمام مردم سرزمین ام آمده بودند تا با پهلوان شان وداع کنند. « حسین رزمنده» در ردیف آخر گلزار برای همیشه آرام گرفت.

بعدها، خانه مادرم شد خانه دوم خانواده های شهدا، هفته ای نبود که همسر یا مادر شهیدی مهمان مادرم نباشد. یکی از خاص ترین مهمانان مادرم، مادر« حسین رزمنده» بود و چقدر با صفا می شد خانه ما ، وقتی مهمانمان، مادر قهرمانم بود. مادری که «شروه های» جانسوزش در فراق دو فرزند شهید اش تا ابد از خاطر خانواده من نخواهد رفت.

بزرگ تر که شدم، دیگر می توانستم بدون مادرم عصرهای پنج شنبه بروم گلزار شهدای یاسوج. اما، در میان آن همه قهرمان، تنها مزار «حسین رزمنده» بود که در نبود مزار پدرم قرار هر عصر پنج شنبه من می شد.

بعد ها که « حسین رزمنده» یک همسایه پیدا کرد، دیگر تنها نبودم، و هر عصر پنج شنبه، مادر شهید سید ابوالفضل خوید هم می آمد تا لحظاتی بر مزار خالی پسرش به آرامش برسد.

در تمام آن سال ها، خیلی ها فکر می کردند آنجا مزار پدرم است، هیچگاه دلم نیامد بگویم اینجا مزار پدرم نیست، همیشه با افتخار گفتم: اینجا مزار قهرمان کودکی های من است. مردی که دشمنان وطن ام از شنیدن نام اش هراس داشتند و روایت های شجاعانه اش لالایی شبهای کودکان دهه شصت بود.

* این مطلب توسط یکی از فرزندان شاهد برای سایت استان ارسال شده است.

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • حمید می‌گه:

    درود بر این قلم ، این روزهای که دنیای نکبت بار سیاست و رسانه از همه چیز بیزارمان کرده ، خواندن یه همچین مقاله های روحمون رو جلا میده و یه تلنگر محکمی بهمون میزنه . ۳ بار این مقاله را خواندم و هر بار بدنم مور مور میشد ، قلمت نیلگون نویسنده گمنام . بارها اسم حسین رزمنده را شنیدم ، از پدرم که همرزم این شهید بزرگوار بود ، تا سردار حاج مرتضی قربانی فرمانده لشکر ۲۵ کربلا . شیر دلیر ایل مجاهد پرور تامرادی . درود خدا بر روان پاک پدر و مادری که تو در دامانشان پرورش دادن تا روزی شوی سرباز فدایی دین و وطن.

  • فردین می‌گه:

    مزارمه
    حافظه های تاریخی نوستالژیک و البته انقلابی

  • وفایی مقدم می‌گه:

    با خواندن این دل نوشته سیر سیر گریه کردم
    خدایا ما در مقابل شهدا شرمنده نشویم .

  • احسان می‌گه:

    روحش شاد ویادش گرامی باد

200x208
200x208