تاریخ درج خبر : 1393/11/23
کد خبر : ۴۴۷۴۰۸
+ تغییر اندازه نوشته -

حضرات اولوالعزم !!!

سایت استان: سعید پرندوار

نمی دانم قلم را چطور بچرخانم تا به ابروی کج کسی گیر نکند ! گاهی که از کمبودها بگوییم پیشانی های غیظ چروک می شود ، گاهی نابودها را می نویسم انگشت های سبابه به دندان می رود و گاهی توانایی ها را می انگارم که خون باورها لای پیچ مغزها گیر می کند .

نمی دانم چطور می شود به صندلی ها کمک کرد تا کمبودها و توانایی ها ، آن چه که هست و نیست را نشان داد.
مشت و لگدها و اخم ها و تشویق ها ، ببخشید، تشویش ها و ها ها های اذهان را به جان بدو بدو هایم می خرم و از هرچه بادابادها می گذرم تا بالاخره آبادانی خاکم را و دست کم دیار زخمی خودم را در ذهن کوچکم به انتظار لبخند بزنم .
بعد از پایان همایش ها،گوشه ی خیابان ها که قبلا جای زنجیرگردانی بیکاری بود و نبش دلگیر چهار راه ها که جای چشم به راهی یک عاشق بی نان و کنار چاله های کوچه ها که جای بسکوات ماشینی و جا ماندن کفش کودکی در گل ، دهان جرو بحث ها به سمت هم دیگر باز و بسته شد که جمعیت ما ماشاا…از شما بیشتر بود . و آن یکی با تکان گرز سبابه اش ، زیر بار قبول این ننگ نرفت . نخیرمال ما بیشتر بود..به..مال ما بیشتر بودند.
سر تسلیم هیچ کس پایین نیامد و دهان جر و بحثی بسته نشد و این بار تعداد ماشین های کاروان ها را شمردند . بلانسبت مردم خوب و با فرهنگ ما ، یه سر به تاریخ گذشته ی اعراب بزنیم . دو قبیله از اعراب ، برای این که برتری یکی بر دیگری ثابت شود تعداد آدم ها را شمردند ،
مساوی شدند. برای رهایی از ننگ این تساوی تصمیم گرفتند تعداد قبرها را بشمارند…اما این قطار کهنه هنوز ادامه دارد و صدای نا هنجارش هنوز گوش شهر را ترک نکرده است. ماجرای همایش ها و کاروان ها به همین جاختم نمی شود. درفلان روستا سد را سر راه کشاورزان، باز هم ببخشید، سر راه کاروان ها را سدکردند و شیشه ی چند ماشین را پاک ، شرمنده، شکستند و این ها هم بزرگی کرده و با حمله به محل تبلیغات آن ها در شهر جبران کردند…
چند شب پیش هم هنوز چند ساعت از باز شدن بند پای تبلیغات آزاد نگذشته بود که انگشتان یخ زده ، عکس های رقیب را از سینه ی دیوارها کندند و به همه ی بیکارها قول استخدام دادند و به همه ی کارمندان قول ریاست که پرداختن آن ها زهر مکرر است برای شما .
در این برف بندان ماجراهای پیش از پایان ، باز ، اسکی قلم را به گوشه ای دیگر می کشانم و ماجرای تلخ دیگری را از گلوی این ستون بالا می آورم.داستان به شام های آن چنانی ختم نشد و این سلسله ادامه ی خود را به سوگندهای این چنینی پیوند داد تا حلقه ی دیگری را بر گلوی ویران این آبادی تنگ ترکند.
حضرات اولوالعزم با قرآنی بر نیزه ی سینی، چاقوی تحمیل را بر گلوی اعتقاد مردم گذاشته اند تا بیابان اندیشه ی دیگران را درکنج دیوارِ سوگند محصور کنند و فردا سینی شیرینی بین خانواده ی خود تقسیم نمایند.. این دیگر بدترین شیوه ی ای ست که از ریشه بی ریشه است و یک سونامی ست که دار و ندار اعتقاد مردم را به نابودی گرفته است. مگر کرسی مسلمانی نمایندگی مجلس چه قدر می ارزد که به خاطرش می شود کودک پاک و معصوم اعتقاد دیگران را سربرید؟
صندلی نمایندگی که با اغفال و پا گذاشتن بر پله ی قرآن به دست آید، قطعه ای از آتش چرخان جهنم نیست که پیشاپیش برای خود رزرو می کنی؟
پدران ما وقتی دست قسم راست را هم به قرآن نزدیک می کردند تن نجابتشان از ترس می لرزید و حالا بهتر است قرآن را با احترام بوسیده و بر تاقچه ی عظمت گذاشته و کفش های انتظار را بپوشیم …
یادمان باشد که زاده قوم بزرگ و با اصالت لریم و ریشه در فرهنگ ایران و ایرانی داریم . غیرت و رشادت ، صداقت و شجاعت در رگ و خون ماست و این زاگرس سخاوتمند که از دیرباز خاستگاه مشاهیر و نام آوران بوده و نقشهای بی‌بدیلی را در تاریخ این خاک و دیار ایفا کرد‌ه ند ، چرا باید به خود اجازه دهد تا هر کسی جرات نمایندگی و حتی کاندیداتوری داشته باشد.
و چه زیبا گفت حسین پناهی :
برای کسانی که دندان درد دارند
حافظ نخوانید
آنها به راحتی خواهند گفت : خفه !
او چه میداند من چه میکشم
و او یعنی حافظ !!!
او با تاج زرینش زیر دوش می رفت پس تکلیف این همه نکبت چه خواهد شد ؟
شعر حافظ را در مجهزترین ماشین لباسشویی شست و شو داده اند
به بی شعوری تحقیرمان نکنید…

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • fatemeh می‌گه:

    بسیار زیبا.قلم رسایی دارین جناب پرندوار. موفق باشین

  • احمد پروانه می‌گه:

    برادر عزیز جناب آقای پرندوار سلام
    امیدوارم که همیشه قلمت مانا باشد.
    انسان ها از قدیم تا با امروز قذرت تشخیص داشته اند و تشخیص هر فرد به اندیشه های شخصی خود فرد برمیگردد و مقدار تفکرش که سطح آن که تا چه اندازه میتواند بالا باشد . حال من اگر از بین قلم و زور یکی را انتخاب کنم سطح فکری خودمو نشون دادم. پس بهتر این هستش که خوب انتخاب کنیم تا بهترین باشیم. انتخاب خوب یا بد ما تبعاتی دارد و شامل حال همه میشود. احساس را کنار بگداریم و کمی هم عقل را به چالش بکشیم. با تشکر

  • ناشناس می‌گه:

    جناب پرندوار
    چه زیبا بیان کردید درد و غم چندین ساله را ای کاش روزی بیاید که حضرات اولالعزم به هر بهایی بر پله اعتقادات مردم برای خود کاخهایی از دروغ نسازن

  • جاودان سیرت می‌گه:

    بسیار زیبا بود جناب پرندوار ، دست مریزاد

  • م.طاها می‌گه:

    سلام.زیبا ودرخورتامل،افسوس که دراین کهن بوم برشایسته بودن خوب بودن بهترین بودن وبهترین ماندن دیگر مجالی ندارد وبایدبرای بودن تاخت وبرای زنده ماندن دریدوبرای بهترین بودن بایدبدی کردوبهترنها رابه مسلخ کشاند،میتوانیم بهترین باشیم بدون بدی

  • بهنام توسلی می‌گه:

    سلام .
    خواندن نوشته ها و سروده هایت همیشه با دلمشغولی و دلتنگی غریبی همراه است.احساس را می فهمی و عاطفه را ترجمانی به حق.
    واتوره به روز است و منتظر نگاه و نظرت.

  • شجاعی می‌گه:

    بسیار زیبا قلم زده اید جناب پرندوار..

  • ناهید پرندوار می‌گه:

    تا وقتی مردم نمایندشونو بر اساس طایفه اش انتخاب میکنن هر بیسوادی میاد کاندید میشه و شیوه ی تبلیغش هم میشه این . خیلی زیبا بود متنتون ممنون.

  • ناهید پرندوار می‌گه:

    متاسفانه این شیوه ی عجیب تبلیغات بیشتر جواب میده تا زمانی که نماینده مونو بر اساس طایفه اش انتخاب کنیم هر بی سوادی کاندید میشه و نتیجه اش میشه این .
    زیبا بود و تاثیر گذار

  • هاجر بهادران می‌گه:

    نگران نباش به ابروی کجی گیرنخواهدکرد که دیریست آبروها را آنقدر بالا کشیده اند،که دیگرهیچ فرم انسانی را معنا ندهد،باشد که شکواییه ات،دل یک نفرراحداقل تکان دهد که از این به بعدبا یک گل،بهار نوید شکوفه های فراوانش را خواهد دادو ما درباری لری،تمدن وفرهنگ زیبایمان را هرس خواهیم کرد،وچشم عقل را به جای دیدتعدادماشینوقبروچماق،خواهیم نشاند،پیشاپیش بهار برهمه ی بچه لرها مبارک…

  • صابر احمدی می‌گه:

    خیلی زیبا بود مهندس بخصوص قسمت آخرش

200x208
200x208