تاریخ درج خبر : 1393/12/01
کد خبر : ۴۵۳۸۳۴
+ تغییر اندازه نوشته -

سلام خانم هیچ!

سایت استان: فریدون هاشمی

دیرگاهی ست که نوشتن نامه های سرگشاده به فلان و بهمان گسترش یافته است.

من هم چند نوشته در جاهایی داشته ام برای کسانی چون حسن روحانی، استاندارخودمان و … که همچون دیگران هیچ پاسخی نداشته اند و چشمداشتی هم نبود برای پاسخی که هیچگاه در این سرزمین پاسخگویی جایگاهی درخور و شایسته نیافته است.
از آنجا که بیشتر و پیشتر اربابان سازمانها و نهادها مرد بوده اند و کمتر زنی می بینم که جایگاهی داشته باشد برای اینکه به کسی برنخورد نامه ای می نویسم برای خانم هیچ!
اینگونه تنها درددلی ست با کسی که کسی نیست. نه گوشی برای پاسخ کسی آماده می کنم نه چشمی برای خواندن نوشته ای. که ما دیوانه و هالو نیستیم تا در سوراخی بنگریم که به جایی راه ندارد و دنبال تخم پرنده ای کاغذی بگردیم که خود ساخته ایم!

سلام خانم هیچ!
من فریدون هاشمی هستم.
یک سالی هست که پیه بودن در انجمن شعر فرهنگ و ارشاد استان را به خود مالیده ام. شاعران این استان همیشه چشم شان به دست این و آن مدیر سازمان هنری بوده تا چگونه می نوازد و چگونه می رقصد! همیشه ی خدا هم هرکس رسیده بی آن که مایه ای از شعر داشته باشد برایشان نسخه پیچیده که شاعر باید اینچنین و آنچنان باشد! و این درد بزرگ سرزمین من بوده است. پند شنیدن بزرگان از کوچک ها!
خانم هیچ!
من برای شاعران استانم نه چیزی دارم تا خود کاری کنم نه جایگاهی تا برنامه ای و چاره اندیشی و راهکاری ساختمند و استخواندار و دیگرگونه. پس چرا تو خانم هیچ! کاری نمیکنی؟
تو که به نام این مردم و به دست این مردم نامی و نانی به هم زده ای و پشت بلندگوهای بزرگ پنهان شده ای!
این سرزمین با فرهنگی کهن و بلند چون پرچمی آویزان از صخره های سترگ در باد می رقصد و زیبایی جاری اش با زلف سیاه دختران هزاره هایش بر شانه های ستبر تاریخ جاودانه شده است. نه کلنگ پوسیده ها دیواره هایش را می خراشد نه سنگ بیهوده دیوانه ها در فلاخن نادانی به پنجره هایش می رسد.
خانم هیچ!
ما دیگر می دانیم که تو تنها می توانی بگویی پولی نیست، راهی نیست، کاری نیست و سپس کسی را بگذاری بالای سر ما تا به ما بگوید پولی نیست، راهی نیست، کاری نیست!
ما دیگر می دانیم که تو می خواهی ما بفهمیم که تو خوبی و کار از جای دیگری می لنگد. که تو می فهمی و دیگران در اندیشه های ناگزیر خود ناآگاهند. که تو می خواهی و دست های کوچک و فرسوده ی بالاتری به سویی دیگر نشانه رفته اند. ما دیگر می دانیم.

خانم هیچ!
ما در این استان نه شب و پسین شعری داریم. نه جشنواره ای. نه کارگاهی. که همیشه بودجه شما کم است و دست تان خالی.
یک جشنواره ملی شعر زاگرس داریم که نامی به هم زده بود و توانایی دارد که نماینده خوبی باشد برای شعر بچه های این سرزمین و بایست سالانه برگزار شود ولی هرچندسال یکبار با گوشه چشمی از این وآن رییس با هزار سختی و رنج سرپا می ایستد و اکنون در بلاتکلیفی اداره فرهنگ، خاموش و سرد به خواب رفته است.
هر برنامه ای در این دیار سلیقه ای ست و گاهی هست و دیرگاهی نیست.
فرهنگ و هنر به رغم بلندگوهای گوش کرکن جایگاهی بایسته و شایسته ندارد. هر از چندگاهی برای اینکه به یک نفر حالی داده باشید جایگاهی در فرهنگ و هنر به او می دهید و هیچ نمی دانید کار فرهنگی یک تخصص ویژه و مویرگی ست که با آب و فاضلاب دیگرگونگی های زیادی دارد.
اهل دل ها و ریزبین ها و نازک اندیشان چیره دست واژه و خیال و بالانشینان اندیشه و گفتمان و سخن هنرمندان هستند. اینها خوب می فهمند و خوب می بینند. پس خوبی و زشتی تان را درست و قشنگ درمی یابند و از هرکس دیگری بهتر و بیشتر به چیستی و چگونگی تان پی می برند.
خانم هیچ!
اندکی بیاندیشید و به فرهنگ و هنر این مردم بیشتر ارزش و بها بدهید. بازیچه سیاسی ها و سیاست ها که می شوید ما می فهمیم. برای پست و پول و جایگاه که می جنگید ما می فهمیم. بجای شایسته سالاری به دوستان و آشنایان تان که می پردازید ما می فهمیم. فرهنگ و هنر مان را اگر لگدکوب کنید ما می فهمیم. ما می فهمیم و همین مایه دردسر شماست. اینکه ما می فهمیم.

خانم هیچ!
اکنون که نانت را از سفره ی مردم زخم دیده و رنج کشیده ی ما برمی داری، خانه ات را بر خاک سوخته ی ما بنا می کنی، سخن ت را در گوش سخن شناس ما فریاد می زنی و چشم در چشم ما دوخته ای قلم کوچکت را بر نام بزرگ ما نکش و آسوده نخواب که ما چون کابوسی در خواب هایت راه می رویم و با رویاهایت قدم می زنیم. ما با اسبی که تو عکس ش را به دیوار چسبانده ای در دشت ها و دامنه ها تاخته ایم. با چفیه ای که تو از آن دم می زنی جنگیده ایم. در چشمه هایی که تو از آن می نوشی زخم هایمان را شستشو داده ایم و به خورشیدی که تو می بینی تن ساییده ایم.
خانم هیچ!
ما از تو هیچ نمی خواهیم. تنها اینکه نمک دانی که از آن خورده ای را نشکنی. همین!

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • کتابدار می‌گه:

    سلام. قلم توانای استاد فریدون هاشمی در تمامی مضمونها و قالبها بر هرکس پوشیده باشد بر اهل هنر پوشیده نیست.
    آقای هاشمی شاد باشی و پیروز و آزاد.

  • فریدون هاشمی می‌گه:

    جانم فدای مردم نیکو نهاد باد

  • میلاد محمدی می‌گه:

    به قول دوست
    ای جان فریدون

  • دوست می‌گه:

    گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت…. فریدون در این سرزمین بسیار بوده و هست! با گونه گونی و تکثر. گونه ی منفی و منفور آن از داد و دهشِ فریدونی، تنها لافش را می زند. لاف فریدون زدن وآنگه ضحاک وار / سلطنت و شیطنت هر دو به هم بافتن! خداوند حیّ البتّه داوری بزرگ و عادل است. فریدونان فرخ نیز هر یک از نظر فرهنگی وزنی دارند و از جامِ فرزانگی سهمی برده اند. یکی در روزگارانی دور با چهره ای ژانوسی و نیمه خدایگانی، برآمده از سلسله ی پیشدادیان، به یاری کاوه می شتابد تا پوزه ی ضحاک آدمیخوار و اهرمن خو را به گِل بمالد؛ آن یک فریدون مشیریِ شاعر می شود تا از ایران فرهنگی که فریدون پیشدادی عزیزش شمرد و به ایرج مظلومش سپرد، پاسبانی کند. دیگری فریدن فرخزاد می شود تا چونان عین القضات همدانی، اما این بار نه شمع آجین که کاردباران و سلاخیِ جهل مرکب شود… و فریدون ها بسیارانند در تاریخ سهراب کشان! امان از دست سلم و تورها! فغان از دست استالینیون!! ناچیزهای میان تهی امّا بلندآوازه، چونان طبل غازی. همانان که بر تار عنکبوت نوشته و می نویسند روی باد، کاین دولت خجسته ی جاوید زنده باد! در سلسله ی فریدونیان! این وارثان آب و خرد و روشنی، هاشمی نیز هم، شاعری ست خردمند و نکته سنج، نویسنده ای ست ادب دان و سخن شناس، و آدمیزاده ای ست مهربان و آزاده که شاه بیت شعرش امور متعالی انسانی، و درونمایه ی طنزش فریادواره های روحِ زخمیِ منِ ایرانی ست. البتّه شاعر ما را می توان متهم به «آوارگی معرفتی»، و مدارای بیش از حد! کرد، تو گویی که به دلیل ذهن نقاد و پرسشگر و روح لطیف و شاعرانه اش، چندان تکلیفش با خود روشن نمی نماید. به رغم این نقیصه! او همچون همه ی نخبگان این دیار، گویای بی گفتار است و بیشتر خموش و هنرنمای، چون طبله ی عطار، تا کم گوید و گزیده چون دُر؛ امّا گهگاه که از «فواید خاموشی» می گذرد، توسنِ سُخُن را در ساحت گفت و گو به زیباییِ خیال انگیزِ اسپ هایِ سپیدِ وحشی و پرحرارتِ ترکمن در دامنه های سبز و پرطراوتِ دنا به رقص در می آورد تا حلاوت سخنش جان مخاطب را تازه کند: ادیبانه و رشک برانگیز…. «خانم هیچ»، استعاره ای ست «افصح من لسان» یا کنایتی ست «ابلغ من التصریح» که برای اهل نظر، شاید تنها در این اقلیم معنا یابد! سرزمینی که در آن سفها قدر می بینند و قراضه ها بر صدر می نشینند، امّا صلحاء زجر می کشند و عقلا رنج. سرزمینِ دانایانِ دهان دوخته و نادانانِ چهره برافروخته! سرزمینِ زنانِ اسیدی و سوخته و ابلهانِ زراندوخته!! سرزمینِ دال هایِ تهی از مدلول! سرزمینی که چیزهایِ بزرگش همه بدل به هیچ شده اند! هیچی بزرگ….باری، در حاشیه باید گفت: دوست فرهیخته ام، در «جغرافیای فرهنگی» ما فارسی نویسی و تازی گریزی مسأله نماست، نه مسأله! مسأله ی ما دیگرگونه چیزی ست که با دردی که در رگان و حسرتی که در استخوان ماست، می توان طرح و شرحش کرد. دردی که هر چند عیان است، اما حاجت به بیانش مثنوی هفتاد من کاغذ می طلبد و بیم جان در او درج است!
    کاش کانان که عیب من جستند / رویت ای دلستان بدیدندی
    تا به جای ترنج در نظرت / بی خبر دستها بریدندی

  • استالین می‌گه:

    جناب ارام دو خط اخر به اصطلاح این کارشناس تون که سراسر توهینه البته از ادم ………….. مثل هاشمی که از هر فرصتی برای ………………………………………………………………… شخصیت ش استفاده میکنه چطور منعکس ش میکنید اما حرفهای من که فقط نقد ی بود بر عملکرد ضیعف وسراسر ……………. هاشمی که انجمن شعر رو به تعطیلی کشوند چاپ نکردید. خوب از بی سوادی مثل تو که در تشخیص دست چپ و راست ت دچار اشتباه هستی انتظاری نیست و حقیرانه فرصتی برای هاشمی …….. بوجود میاری که چهره بشه و ………….. کنه هم رو میزنیم به حساب نوکر صفتی و مزدوری تو.

  • فریدون هاشمی می‌گه:

    درود بر شما….
    از نوشته های دوستان درباره خودم سپاسگزارم. … نوشته من یک ویژگی داشت.اینکه من همیشه تلاش می کنم با واژه های فارسی بنویسم. اگرچه در روزهای نخستین گمان می کردک کار سختی باشد ولی کم کم باور کردم که می توان به آسانی فارسی نوشت بگونه ای که دیگران در نگاه نخست آن را درنیابند….. گویا “استالین” هم چیزی نوشته که سایت آنرا نشان نداده و خیلی ناراحت شده است. من خود بر این باورم که می توان هرچیزی را نشان داد و ممیزی نداشته باشیم ولی روش کار شاید هنوز اینگونه نشده است. دلم میخواست ببینم استالین چه چیزی نوشته. گرچه این استالین خوب بود خودش خودش را سانسور! نمی کرد تا نوشته اش درباره سایت درست می نمود ولی کسی که خودش نام خودش را سانسور کرده چطور به سایت گلایه می کند نمی دانم!!!

    کاش بجای خودبینی و درگیر خود شدن و کوچک و ناچیز بودن خود را نشان دادن انگشتی به سوی خوبی و پاکی بگیریم و هر سخن درستی را از هر کسی بپذیریم. این راه پاگذاشتن به دیار نو و پیشرفته امروزی است.

  • استالین می‌گه:

    متاسفم برای سایت استان که مغرضانه رفتار میکنه و نظرات رو منعکس نمیکنه

  • استالین می‌گه:

    متاسفم برای سایت استان که بر خلاف همه ادعاهاش بر بی طرف بودن که نظرات رو نمیذاره واقعا متاسفم…..

    • محمود آرام / سردبیر می‌گه:

      سلام
      نظر شما بر خلاف اصول گفته شده از سوی سایت است. تحقیر و توهین به شخصیت افراد منتشر نمیشود.
      موفق باشید

  • هنرمند می‌گه:

    کمالوندی جا خوش کرده کسی هم نیست ببینه چه به روز فرهنگ و هنر می آید .
    هنرمندان استان هم فریادشان بغضی شده که گوش شنوایی نیست .

  • توفیقی می‌گه:

    متن بسیار زیبا و خواندنی بود. غیر از محتوی که بجا و متفکرانه است نحوه نوشتن هم خیلی خوب و استادانه است. امیدوارم این قلم توانا همیشه روشن و زلال و پایدار بماند و مسولان انقدر بها به فرهنگ و هنر بدهند که این نوشته ها برایشان معنی داشته باشد.

  • دکترای جامعه شناسی می‌گه:

    درود براین ذهن خلاق و فعال هم استانی مقیم تهران

  • شهرام مومن نسب می‌گه:

    درود بر استاد هاشمی عزیز

  • عارف می‌گه:

    زنده باشی مرد.
    قلم توانا و ذهن نقاد و ادبیات بینظیر تان را می ستایم.
    دغدغه های خوبت را همیشه زیبا و استادانه نوشته ای. چقدر افسوس دارد که این سرزمین نتواند از جوانانی اینچنین توانا و دانشمند استفاده کند.

    برای ولایتم غمگینم

200x208
200x208