تاریخ درج خبر : 1393/12/06
کد خبر : ۴۵۷۹۲۱
+ تغییر اندازه نوشته -

برای عاطفه…

simin

سایت استان: سیمین طاهری بویراحمدی

این درد دل را زمانی نوشتم که هنوز از آدم بودن خود خجل نگشته بودم.
این عصر ، عصر ارتباطات است. عصر رایانه ، تکنولوژهای پیشرفته ، ارتباط‌های اینترنتی و پژوهشی در تمامی زمینه‌ها. از مسافرت گرفته تا تحصیل ، دوست یابی ، زیارت ، معامله ، داد و ستد ، بازی و حتی انتخاب همسر و عاشق شدن دو نفر از این سوی دنیا با آن سوی دنیا ، عصر لیلی و مجنون‌های اینترنتی در این جهان بدون مرز، دهکده جهانی.
ولی با کمال تعجب وحیرت فراوان در این دنیای مدُرن می بینیم دختر جوانی را در سلیمانیه عراق،فقط به جرم دوست داشتن ، جماعتی از مردان او را سنگسار می کنند و تیر خلاص آنها بلوکی است که با شدت و ضربه ای محکم نفرت انگیز بر سرش می‌کوبند. با متلاشی شدن مغز آن دختر نوجوان ، صدای کل لی زنان نگونبخت فضای آنجا را وحشتناکتر می کند. ساعتها گریه کردم ، هفته‌ها در بُهت فرو رفتم. گمان مکنید من مرگ کسی را ندیده‌ام ، گرچه مرگ کلمه ناخوشایندی است.
فیلم بمباران اتمی هیروشیمای ژاپن،حکایت کشتارهزاران انسان در چین بدست ژاپن، فیلم کشتار ملتها به دست ارتش آلمان نازی، هشت سال جنگ نابرابر، تحمیلی ایران و عراق و….. برای بی‌گناهی کودکان ، زنان و هم آنهائیکه که ناخواسته در جنگها، خشونتها و کجرویها از بین می‌روند گریه می کنم ، اندوهگین می شوم و غصه می خورم . اما هر گاه صحنه این جنایت هولناک به یادم می آید ، آتشی سنگین در جانم بر پا می‌گردد. باور کنید درعالم خواب ضربه جان گیر آن تخته سنگ نمی‌دانم آن بلوک را بر سر خود احساس می کنم از خواب می پرم با بغض به خود می‌گویم : از دست من چه ساخته است. به جز گریه ، گریه ای تلخ ، تلختر از زهر و از خود می‌پرسم؟ دیوها، هیولاها، غولها و شیاطین چیستند و کیستند. ؟! به غیر از یک دسته آدم‌نما که نمی دانم در سایه کدام قانون دست به همه چه حرکات شرم آور و غیر انسانی می‌زنند. حقیقت گاهی از آدم بودن خودم بیزار می‌گردم در دل می گویم : ای کاش خداوند به جای من پرنده ای ‌آفریده بود، نژادپرست نیستم اما از دست بی‌عدالتی ، سنگدلی و تفکر بسیار حقیرانه بعضی مردان (که در عمل هم ثابت کرده و می کنند ، چقدر از لحاظ روحی و اراده ضعیف النفس و فرومایه هستند)، ناراحت هستم و نگران ، جای بسی تعجب است چرا اینها قادر نیستند و توانایی این را ندارند که در برابر زنان و دختران خود را حفظ کنند یا حداقل به ذهن خود بیاورند آن زن، مادریا خواهر و یا دختر خود انها است و باید نگاهشان به آنها پاک و آسمانی باشد. اَمر می‌کنند باید زنان که طبق آمار بیش از نیمی ازافراد جامعه را تشکیل می دهند به خاطر ضعف، خودخواهی حتماً در پوششهای سیاه و بد ترکیب پیچانده شوند تا مبادا ما مردان دچار لغزش شویم . این دسته از مردان ، مردانی ضعیف و دارای نگاهی نازیبا و غیر انسانی هستند. زیبا ، زیبا بودن ، زیبا اندیشیدن و زیبا عمل کردن از صفات والای خداوند مهربان و عادل است. ما انسانها هر گاه به چیزی زیبا بر می‌خوریم ، خداوند را که خالق آن زیبایی است شکر می کنیم . حیرت آور است چگونه به خود اجازه می‌دهیم چنین گستاخانه پا بر هدایای زیبای خداوند بگذاریم و آنها را نه تنها لگدمال بلکه به نام خدا قانونی ضد خدایی بسازیم و در عمل آن را بکار ببریم .
عشق، امید و اندیشه پاک از زیباترین هدایای الهی به انسان هستند …فقط به انسان.
عشق به خدا به طبیعت به میهن به هم نوع و هر چه پاک و زیباست…
عاشق شدن ، دوست داشتن که گناه نیست. دلباختن برای جوانان مخصوصاً برای مجردها جرم نیست.
(این نوشته مربوط به سالها پیش است که در هفته نامه آذرنگ چاپ شده بود)

اما…اما
حال دوباره از خود می پرسم ،واقعا چه بر سر ما آدمیان آمده است ؟ ما که تنها تفاوت مان با ددان ،عقل ، فهم و قدرت اندیشیدن و سخن گفتن ، مهم تر میوه شیرین اینها یعنی مهر و عاطفه مان بود .
چند روزی است سراپا بغضم .! چشمانم مالامال از بغضی سنگین چون ابری تیره و تار
اما دریغ از فرو باریدن حتی قطره ای…
و گمان می کنم این دردناک ترین حالت است برای یک انسان.
قیل از پرپر شدن گل عاطفه با دیدن فیلم و شنیدن اخبار جنایات داعش با گریه نزد خود می گفتم : خدایا بعد از این شرم دارم بگویم من هم انسانم ، اما با این اتفاق کنون چشمانم هم شرم دارند که ببارند و زبانم هم شرمگین از به رشته درآوردن کلمات… پروردگارا ، دیگرسخنی نیست، بهترین هدایای تو همچون فرشتگان راستی ، خوبی و عاطفه دارند کم کم از دل و نگاه ما پرمی کشند .
مرگ جانسوز عاطفه … گم شدن هولناک عواطف زیبای انسانی را به همه انسانهای راستین جهان تسلیت عرض می کنم .

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • ناشناس می‌گه:

    “دوست داشتن که گناه نیست، دلباختن…”، کوبیدن بلوک بر سر دختر بدبخت، به جرم فرار با کسی که دوست داری اما خب عرف و شرع چنین کاری را نمی پسندد، فرار حتما یک فاجعه است، با مرد نامحرم ضد افکاره و قوانین و…
    اما بدتر وقتی ست که به جرم دلباختن و دوست داشتن یک محرم پای چوبه دارت ببرندت، قضاوتت کنند به گناهان نکرده، برچسب بی عفتی و بی شرمی بر تو بزنند، زن که دوست بدارد و برای عشقش بجنگد می شود زن مرد نما، بی شرم و بی حیا…یا آخر سر با یه بلوک میکوبونن تو سرش و خلاصش میکنن از این همه قضاوت، اون دختر مرد
    اما من زنده ام و هرگز فراموش نمیکنم
    چرا حرف هایمان این همه بوی شعار میدهد، کار همه بد و کار من خوب

  • سی سخت می‌گه:

    خواهر گرامی خانم طاهری؛بسیار زیبا نوشته ای،بدان که در این اندوه و سوگ بزرگ تاریخی تنها نیستی .پیروز باشید

  • امیر می‌گه:

    با سلام خدمت سرکار خانم طاهری .تا ریاح هست ربا قد علم میکند ,وقتی ربا قدعلم کند صداقت کمر خم میکند ,صداقت که نباشد اعتماد از بین می رود ,اعتماد که نباشد آدمیت معنا ندارد,ادمیت که نباشد انسانیت بی معنا میشود,آن وقت است که تفاوتی بین انسان وحیوان وجود ندارد.چهره قاتل تنها با کشتن مقتول نمایان نمیشود و مقتول تنها با ریختن خونش مرده بحساب نمی آید زیرا قاتل کس ویا کسانی هستند که مشخصه های انسانی را با رفتارهای غیره انسانی در دیگران میمیرانند و دیگران را در در پذیرش این امر نا امید میکنند و مقتول نه فقط یک شخص بلکه یک جامعه ای است که گرفتار چنین قاتلانی میشوند.انسانیت شاید به تلفظ آسان به نظر آید اما عملآ اثباطش کاری است دشوار چرا که باید از خیلی چیزها گذشت و خیلی چیزها را پذیرفت و قبول کرد . باور کنید نحوه زندگی اینچنینی شوق دیدن برنامه راز بقا را در دل آدم شیرینتر میکند و احساس انسان بودن را به شک مبدل می سازد .امیدوارم صداقت ,عدالت ,انسانیت ,به بی راهه نرود که جهالت ,وقاهت ,موجب ملامت آدمهای یک جامعه نشود.آن هم جامعه اسلامی./با تشکر

  • زمستان به گیس بلند انتظار گره شده است چله ی کوچک ، بلند بود و طاقت کوچک دست های ما راحت،به آن سوی زمستان نمی رسد.زمستان سرد و پر برف .آدم برفی ها زیاد و هویج ها به دماغ همه اشان نمی رسد اما زغال ها برای دکمه ی پیراهنشان زیادند و دانه دانه جلوی پای سفیدشان نقطه می اندازد.
    نگاه های دخترک راه رفته ی پدر را پلک می زد و اتاق دور از چشم پدر چکه می کرد…
    حالا بزرگ شده ام و نمی دانم چرا زمستان لطافت خود را از دست داده و عید دیگر بوی عید نمی دهد..

200x208
200x208