تاریخ درج خبر : 1393/12/26
کد خبر : ۴۶۳۶۹۷
+ تغییر اندازه نوشته -

« در محضر آرامستان بزرگان »

سایت استان: سیمین طاهری بویراحمدی

(در محضر آرامستان حضرات خیام ـ عطار ـ کمال الملک ـ مشکاتیان)

خیام

کنار آرامگه حضرت خیام ، آ ن ستارۀ تابناک زمینی، دانشمند پرآوازۀ ایران ، میان انبوه گلها وغُرُنگۀ نهرآب , زیرگنبد هشت ضلعی با کاشیهای ظریف مینایی یا آسمانی دیگر با اختری بر سر و کهکشانی از اشعار و رباعی دربر ، آرام برزمین بنشستم . تکیه دادم به یکی از اضلاع ، غرق دررباعی زیبای آن حضرت که فرموده بود:

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
و ین حرف معما نه تو خوانی و نه من

هست ازپس پرده گفت وگوی من و تو
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

ناگه پردۀ پلکم چون ابری تیره برخورشید نگاهم افتاد ، خوابم برد. دمی بگذشت ازخواب پریدم به خود گفتم شاید پرده اسرارچیزی است شبیه به این لحظه ، این من بودم که پلکم را چون پرده اَویختم وراه را بر ورود روشنی ها بستم . باز گفتم : در کار خداوند برای خود اسراری نیست ، هیچ چیزنهفته یا در پشت پرده ای پنهان نیست ، دراین پیدایی وروشنایی همیشه جاویدان ، فقط برای خود او راهی هست. حتی درچرخش نیمه ی تاریک زمین به گرد خورشید ، نظرش این است ، آرامش دهد به جسمها و روشنی ببخشاید به جانها.

در پشت پرده نگاه هرانسان هم فکری واندیشه ی خاص است ، تنها خرد وذهن خود اوست که به اسرارنهفته درآن راه است. درکعبه ی کوچک مملو ازاسرار سَر، خدای کوچکی است بنام مغز . آفریده شده ازمیلیونها سلول یا خدایگان ریز دیگر، هر یک میتواند چشمی یا دریچه ای با شد ، که با کلید نورانی عقل بازمی گردد برجهان ناشناخته های دیگر.

ای حضرت خیام اگر روزی روزگاری ما به خود آییم ، دست برچشمانما ن بسابیم واز خواب ، غفلتها ی پیاپی مان دربیداری که نتایجی جز فقر، بیماری ، جنگ ، نفرت ، زیاده خواهی ، خود پرستی وبی ایمانی چیزمثبتی دربرندارد وریشه همه اینها هم درمرداب نادانی مان است .
اگر بگذارند یا فرصت دهند به انسا نهای باهوشی مثل جنابعالی که بی شک تعدادشان هم کم هم نیست . درامنیت و آرامش ، باعلم ودا نش ، با تلاش ومطالعه درجهت بهبودی زندگی انسانها ومحیط زیستشا ن پرده ازاین چشمها یا دریچه ها بردارند ،همه را باجهان شگفت انگیزتری روبرو بسا زند ، قطعا دنیا زیبا ترخواهد گشت.

خیام عزیز آن چیزی که برای کسی همچون من ، تصورش هم سخت است که آن خالق اصلی ، مغزرا بااین همه توانمندی چگونه دراین کعبۀ کوچک گنجا نده است ، با هزاران هزار رشته یا مفتول ظریف با عملکردهای متفاوت وآنگاه هر یک را درغلافی یا پشت پرده ای مجزا ازهم پنهان سا خت ، تا ما با شعورخود با آنها چه ببافیم یا چه بسازیم.

سخن ساده ای که من ازدنیا دریافته ام ، هرآنچه روح و روان انسان را بیا زارد و درتباهی ، ظلمت نگه دارد . بر پنجرۀ نگاه واحساس خود آ نرا به کنار زنیم ، می بینیم چه آسان توانسته ازقید وبندهایی دنیایی آزاد و رها گردیم ، چون هُمایی تیز بال برپهنای آسمانها به پرواز درآمده ایم .

عطار

تجسمی تلخ
برسرآرامگه عطار یک دم پلک برهم نهادم ، ناگه پشت این پردۀ سحر آمیز تجسم کردم.
دیدم که گرگی سیرت زشت ، بدکردار، بانگاهی دریده وبا دهانی تا بنا گوش باز با قمه ای پهن وبرنده ،شیخ عطار را چون طعمه ای بی پناه دنبال کرده است. شیخ پریشان آ شفته درحالیکه از یگانه گنجینه ی خود با دستانش محکم حفاظت میکرد . شتابان از چنگ آن وحشی و دَد به سویی فرار میکرد ، ناگاه دَد با قانون چنگیزیی خود ، با یک ضربت هولناک آن خورشید تابان را ازقلۀ تن عطار جدا گرداند.
دیدم که هیکل عطار زیر فواره ی خون از گردنی بدون سر درحال دویدن بود . دریغا !
در آن حال هنوزسربریده اش ، گنجینه اش در میان دستانش بود.! این تجسم تلخ وجانکاهی از سر گذشت خونبار یکی دیگر از فرزندان عزیز مادرم ، ایران بود !

کمال الملک

آرامگه محمد کمال الملک در میان باغچه ای از گل قرار داشت. درنظرم آن لحظه هر یک از کاسبرگهای آن گلها ی رنگارنگ جامی مملو از رنگ آمد و نسیم چون قلم مویی نرم ولطیف ، آرام ولغزان رنگها را به هم در آمیخته است.

کمال الملک در سایۀ طاقی ازچند طاق گلبرگی شکل آبی رنگ ، آرام وآسوده به دوراز هیاهوهای دوران ، درکنارعزیزانش خیام ، عطار که قرنها بیش از وی درآن باغ منزل وآرامگهی داشتند . به همراه عزیز تازه از راه رسیده اش ، پرویز مشکاتیان درزیر چتری از نور، عطر، رنگ نشسته بود . شعرمی سرودند و موسیقی می نواختند . درمیان باغ ، گل محبوب خیام با ساقه های سیمگون و بدون برگش درنگاهم مهوشی آمد ،سیمین تن که با ظرافتی خاص تاب خورده بود.

در میان حریری دیبا با شکوفه های ریز ارغوانی رنگ برشاخسارآن گل خوش عطر و رنگ بلبلی میخواند :
دریغا دریغ ! … برای شهیدان ایران زمین .
بنالیم و شیون کنیم براین آب وخاک ، زِدیده خون بگرییم بجای سرشک …
زدست بدنهادان ، اهریمن صفت ، ایران ستیز و بد سرشت …

پرویز مشکاتیان

بعد از زیارت حضرات خیام ، عطار، کمال الملک کمی آن سوتر به زیارت پرویز مشکاتیان رفتم.
او را با دوبال فرو بسته بربام آخر ین آشیانش دیدم.
گویی درانتظار بود که طوفان بگذرد وسیاهی شب تیره به پایان رسد تا در آبی آسمان دوباره به پرواز در آید و درزیر تلالوی نور خورشید بار دگر نغمه های زندگی سازش را به گوش جها نیان برساند. دسته ای از بنفشه های رنگارنگ دربرابرش بگذاشتم .
درآن غروب حزن انگیز ساکت ، بغضی خفه کننده واندوهی سخت همۀ وجودم را فرا گرفت. درآن لحظه همۀ آنهائیکه درنگاهم انسان بودند درهرکجای این دنیا ، واقعا همه را تنها،غریب ومظلوم یافتم .
نمی توانستم با همرهان خود سخن گویم ، البته جای سخنی هم نبود چون آن بالهای آویخته و بستۀ بدون پرواز یک جهان سخن در بر داشت و همین !…
دوستداران دیگری هم از راه رسیدند ، هر یک با یک شاخۀ گل .
ناگه ابر تیرۀ بغضم ترک بر داشت ، از دو چشمم سیل آسا اشک برگونه ها یم فرو بارید.او یکی از ستاره گان درخشان دوران ما بود.آهنگهای روح بخش وعمرافزای خود را دردِل طوفانها ، در تیره گی شبها نواخت. مانند بزرگ هنرمندان دیگر وطن مان تلاش کرد تا نواهای زیبا و نوید بخشش را چون نور به نرمی از ستیغ قله های جانگیر بگذراند تا به میان جنگل ها و دشت های غبارآلود و پژمرده از غم ، اندوه و پیچانده شده درلابلای ابهامات عبور دهد.
او… ستارۀ پرویز با افتخاردرخشید و درخشش روح خود یعنی آواهای قلبی وانسانی اش راعاشقانه برای همگان با ضرب آهنگهای نوک انگشتا نش چه زیبا هنر مندانه و دل نواز نواخت.
او آهنگهایش را برای ما نواخت! …اما تا کجا ما آهنگ خودمان را بنوازیم ……

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • یزدان صیادی سی سخت می‌گه:

    {خیام } از آمدنم نبود گردون را سود،

    وز رفتن من جاه و جلالش نفزود؛

    وز هیچ‌کسی نیز دو گوشم نشنود،

    کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود!

    با تشکر از سرکار خانم طاهری متن یسیار زیباودلنشینی بود تبارک اله

  • جهانگیر ایزدپناه می‌گه:

    ما را به یاد شعر اعجاب انگیز خیام انداختید که می گوید…
    ابر آمدد و باز بر سر سبزه گریست
    بی باده گلگون نمی شاید زیست
    این سبزه که اکنون تماشایی ماست
    تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست

200x208
200x208