تاریخ درج خبر : 1393/12/27
کد خبر : ۴۶۳۷۲۰
+ تغییر اندازه نوشته -

یادداشت حسن غفاری در روزنامه ایران در وصف یاسوج

حسن غفاری عکاس هم استانی به همراه ۳۰ چهره کشوری از ۳۱ مرکز استان کشور در خاطره نگاری فرزندان شهرهای ایران مطلبی را با عنوان یاسوج پایتخت طبیعت ایران در ویژه نامه روزنامه ایران چهارشنبه ۲۷اسفند به چاپ رسانده ، این فرهنگی هم استانی همیشه در تلاش است تا به گونه ای به معرفی استان بپردازد وسالانه عکس های زیادی از استان را به دور از چشم مسئولان فرهنگی استانی در رسانه های گردشگری و سیاحتی کشور به چاپ می رساند.

دورنمای شهر یاسوج

یاسوج پایتخت طبیعت ایران

چهل وچهار زمستان را به مساوات در دو شهر گذراندم؛ نیمی را به هوای یک زندگی مدرن در شهر کوهپایه ای تهران دردامنه های کوههای البرز با آرزوی اسشتمام هوایی پاک و نیمی را درشهر یاسوج با اقلیم وآب وهوایی مشابه تهران -اما بکر و طبیعی- در پای زاگرس وقله های بلند دنا سپری کردم. اکنون در تهران، پایتخت اداری سیاسی کشورم, آغازگر سال چهل وپنجم عمرم هستم.

رویاهای کودکیم درمحاصره کوه و جنگل و دشتها ورودخانه ها جان گرفت و به پرواز درآمد. در یاسوج, مرکز استان کهگیلویه وبویراحمد. سرزمینی که می گویند پایتخت طبیعت ایران است و اکنون آرزوی بازگشت به سویش را دارم. البته این را هم بگویم که سن و سال من از عمر شهر زادگاهم آنقدرها کمتر نیست, بگذریم از اینکه جوانی من سپری شد وشهرم هنوز کودکیش را هم طی نکرده است. احتمالا آن روزهایی که پدر ومادرم آش دندانرو برایم می پختند و در تلاش بودند تا روی پا ایستادن را بیاموزم, یاسوج شهر وفرمانداری کل ومرکز استان نام گرفت. حال آنقدرگسترده شده است که عمر کمتر از پنجاه ساله اش باور نکردنی می نماید. البته تعجبی هم ندارد. آب به آن گوارایی و خاک به آن خرمی, هر شهر دیگری هم بود همینطور بزرگ می شد.

شهر یاسوج

یاسوج شهر کوهپایه ای، شهری است زیر سایه دنا, با چشم اندازی از جنگلهای بلوط و صخره های بلند، با هوایی خنک ،آسمانی آبی و روبه دشت های پهناور “سررود”.

درباره شکل گیری و رشد و توسعه شهرم اگر بیشتر می خواهید بدانید بهتر است به سراغ اهلش بروید, اما من اینطور دانسته ام که شهر یاسوج حتی پیش ازآنکه از خود شهروندانی داشته باشد ساخته شد، گویی که به خاطر دلجویی از ساکنین بومی این سرزمین -پس از تحمل مرارات ها و سختی های زندگی و نادیده گرفتن های طولانی – و از سر آشتی با آنها این شهر از سوی دولتی های آن روزگار بنا نهاده شد. گرچه حالا بعد از گذشت سی چهل سال, نمی دانم بودن شهرم با وضعیتی که حالا دارد و البته اندک خدمات اجتماعی ورفاهی نسبی اش بهتر است یا همان حالت نخستینش که از سبزترین وخوش آب وهواترین دشت های جنوب کشور به حساب می آمد.

باری چهل سال پیش تعداد سیاه چادرهای دشت های منتهی به شهر یاسوج بیشتر از خانه های شهری بود، چه شب های بسیاری که از درون سیاه چادرهای عشایری از دوردست لامپ های روشن شهر را شمارش می کردم تا خوابم بگیرد، آن وقتها دیدن نقاط روشن شهر از دور برایم جذابیت بیشتری داشت تا دیدن ماه و ستاره ها که روشنی بخش دشتها بودند. شاید به این خاطر که هنوز نگران آسمان و زمین نبودم. چرا که شب همیشه پر ستاره و آسمان همیشه آبی و چشمه ها همیشه پرآب بودند. نهرها پرنده و چرنده و مار وقورباغه داشتند، و اگر باور بفرمایید, ماهیان زیر و درشت از جوبهای کشاورزی حتی تا پای ریشه درختان هم می آمدند و بر می گشتند. عقاب های دناوکرکس های قله حوض دال، آسمان را دراختیار داشتند و صدای بوق صبح وغروب کارخانه قندیاسوج مفهوم شیرین زمان را یادآور می شد. مردم همه آشنا بودند ویا زود آشنا می شدند، آدمها با هم حرف می زدند و از کنار هم بی اعتنا گذر نمی کردند. خبرها کم بود،دیربه دیر می رسید و همه چیز در ایل وعشیره تعریف می شد. من این زیبایی ها را تا مدتها حس می کردم و از اینکه شهرم میان پارکی طبیعی واقع شده است به خود می بالیدم. اما, خب دیگر! زمانه است. کاریش هم نمی شود کرد. سالهای کم آبی و بدبیاری است و به نظرم حالا آن چشمه ها باید خشک شده باشند و مردم هم بیشتر آن باغ ها را از جا کنده اند و تا چشم کار می کند خانه های جورواجور اینجا و آنجا ساخته اند، باور بفرمایید پارک محله هم ندارد.

نمی دانم من پیر شده ام و سلیقه ام قدیمی شده است یا اینکه واقعا خود شهر را هم خوب ساخت و ساز نکرده اند. بیشتر شهر یاسوج خانه و مغازه های فشرده و بی نظم است تا سر سبزی و خرمی و دلبازی و راحتی. گاهی وقتها خواب می بینم که آدمهایی غول پیکر با گچ و ریسمان و میلگرد افتاده اند به جان تپه های بیرون شهر و دارند جهان را به قطعات دویست متری بر کوچه های هشت متری تفکیک می کنند.

آه! نه! شوخی می کنم. این حرف ها کدامست؟ یاسوج هنوز هم می تواند زیباترین شهر کشورم باشد. هنوز جنگل های بلوط اطراف شهر پابرجاست و هنوز نسیم برخواسته از طبیعت زیبا به شهر می وزد، آبشار و رودخانه اش زنده وجاری است وپرندگان در آسمانش به پروازند و من دلم به همین ها خوش است. تا فرصت هست باید به دیدارش روم.

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

200x208
200x208