تاریخ درج خبر : 1394/01/22
کد خبر : ۴۶۸۹۰۸
+ تغییر اندازه نوشته -

« سفرنامه‌یِ نوروزی »

سایت استان: دکتر مهدی غفاری

…………………………………………………………………………………………………………………………………..

یک؛ ( بیست و نهِ اسفند، رسمِ پسندیده! )

آخرین روزِ سال است. روزی به نامِ سالروزِ ملی شدن نفت که گره خورده است به نامِ سیاستمدارِ مشهور، محمد مصدق. همین چند روز پیش کتابی خواندم در چند و چونِ زندگیِ مصدق با نگاهی انتقادی به او و طرحِ این ایده یِ کلّی که ” نفت را از دستِ انگلیسی ها بیرون کشیدند اما آن را دولتی کردند، نه ملی. ” ایده ای که می تواند محلِ یک گفت و گوی کاربردی باشد.

مذاکرات هسته ای در جریان است و تا روز پایانی ( ضرب الاجل ) زمان چندانی نمانده …

پسین که می شود، به صَلاحدیدِ پدر و با حضورِ گرمِ عمو و عموزادگان، می رویم به خانه یِ داییِ بزرگم. در سالی که گذشت، او پسرِ جوان و دوست داشتنی اش را از دست داد و داغدار شد.

این یک رسمِ نیکِ به یادگار مانده از گذشته است که در آستانه ی سال نو، قوم و خویش جمع می شوند و می روند به دیدارِ کسی که عزیزی را از دست داده تا هم دلداری اش داده باشند و هم از او بخواهند گذشته یِ زمستانی و تلخ را پشتِ سر نهد و راهی به آینده یِ بهاری و سبز بگشاید.

به همان اندازه که می توان از رسم های پر هزینه، کم فایده و دردسر ساز دوری کرد، می توان ( و بهتر است ) رسم های نیکی از این دست را گرامی داشت و از یاد نبرد.

…………………………………………………………………………………………………………………………………..

دو ( سال نو می شود؛ سالِ نو مبارک.)

شبِ عید است. باران می بارد و قرار است بیش از این ببارد. جایَم نمی گیرد. چندین و چند بار از خانه بیرون می روم و در حیاط چشم می دوزم به آسمان. به خود می گویم؛ ( چه چیزی بهتر از این؟! یک عیدیِ تمام عیار از سوی آسمان به زمین! )

حالا پاسی از نیمه شب گذشته و سال، نو می شود. همه ( یعنی همین آدم هایی که در یک خانه و خانواده کنارِ هم نشسته و زیسته ایم ) بر می خیزیم و با هم خوش و بِش می کنیم. بر دستان پدر و مادرها بوسه می زنیم و دیگر عزیزان ( از همسر و فرزند گرفته تا برادر و خواهر، هر که هست ) را گرم و از سرِ مهر در آغوش می کشیم. این هم از آن رسم های کهن اما نیکِ روزگار است که چه خوب در خاکِ این سرزمین ریشه دوانده است.

پس از ” سالِ نو مبارکی “، بیدرنگ می نشینم و یک نیایشِ نوروزی می نویسم. نیایشی با رنگ و بویی از روزمرّه ها و می فرستم برای نشر در سایتِ استان

…………………………………………………………………………………………………………………………………..

سه؛ ( نوروز؛ دید و بازدید زیرِ بارانِ پیامک! )

نوروز است. باران، نرم نرمک می بارد و هوا تازه تر از همیشه است. همه در خانه یِ ” پدر و مادری ” گرد آمده ایم. از بستگانِ نزدیک، پی در پی خانواده هایی می آیند، ( سال نو مبارک گویان! ) خوش و بِش می کننَد، دمی می نشینند و حال احوالی می پرسند، ( دیداری تازه می شود )، آنگاه پس از نوشیدنِ چای و خوردنِ شیرینی برمی خیزند و بدرود کنان می روند… ( برخی تا چند روزی یا ماهی دیگر، برخی تا سالی و نوروزی دیگر و برخی ” کسی چه می داند؟ ” شاید برای همیشه! )

در دنیای مجازی یعنی تلفنِ همراه نیز رگباری از پیامک می بارد؛ پیامک هایی ریز و درشت با جملاتی اغلب تکراری که بیشتر، از ایرانِ باستان و جشن جمشید نشان حکایت می کنند و کمتر، از همزمانیِ سوگِ مذهبی و سرورِ ملی.

کم و بیش و گزیده، به نشانه یِ ادب و احترام، پاسخی ساده و سر راست ( در دو سه کلمه ) می نویسم و برای همه یِ دوستانِ پیامک فرست، می فرستم.

باید جمع و جور کنیم و برویم سراغِ ” ننه فاطمه! ” مهربان مادرِ فداکار مادرم؛ تنها مادر بزرگی که از جمعِ سالخوردگان برایمان باقی مانده. در نخستین فرصت برمی خیزیم و از سرِ شوق راهی می شویم …

…………………………………………………………………………………………………………………………………..

چهار؛ ( باز باران با ترانه! )

یکشنبه ای به یاد ماندنی ست. دومین روز و شبِ سالِ نو که بهارانِ پر بِشت و بارِ خانه یِ پدری را در یادها زنده می کند و برخی بزرگان را ( از زن و مرد ) با خود می برَد به سالها پیش ……. پیش از انقلاب.

روز و شبی انبوه از ابرهای آبستن و زایا، پر از تندرهای سرکش اما دست و دلباز، و لبریز از باران های خوش و زندگی بخشِ کهن!

باز باران با ترانه / با گهرهای فراوان / می خورد بر بام خانه / …

در این شب بارانی و در روستای دل انگیزِ ” چنارستان” ، همه ی صد و اندی رگ و ریشه یِ ” ننه فاطمه ” با جمعی دگر از بسته و وابستگان در خانه یِ پر شور و مهمان نوازِ دامادمان؛ ” عبدالرحمان ” و خواهرم؛ ” نزاکت ” گرد آمده ایم.

بیرون، بارانِ بهار می بارد و درون، بارانِ مهر.

بساطِ بازیِ نرد برپاست؛ من نیز دو سه بار به مبارزه خوانده می شوم و به میدان می روم. یک بار می بازم و دو بار می برم. نرد، بازیِ ” تدبیر و تقدیر ” است. تا تاسِ تقدیر چه عددی برایت بیاورد و تو با آن عدد، مهره هایت را از کجا و چگونه، کجا ببری و بگذاری. یعنی که دستِ تقدیر تو را تا کجا ببرد و تو با تقدیرِ خویش چه کنی!

از خواهرزادگانم دو تن، یکی ” حمیدرضا ” و دیگری ” احمدرضا ” جدای از آنکه در درس و مشق کوشا و تیزهوش اند، کارآموزِ موسیقی نیز هستند. اولی در پیِ آموختن ” سه تار ” و دومی ” سنتور “. از برادران نیز یکی به ” کرنا ” دلبسته است و این روزها در چند و چونِ کارآموزی اش. چون بسیاری دیگر از ایرانیان، خانواده یِ ما نیز از شیفتگانِ ساز و آوازاند. از همین روست که دو هنرمندِ عزیز نیز با خرسندی در جمعِ ما حاضرند؛ یکی ” محمد ” پسر داییِ پدرم که دانشجوی دکترای سیاست است، سه تار می نوازد و صدای بمِ خوبی دارد و دیگری ” پژمان ” خواهرزاده یِ محمد که بسیار خوش ذوق است و تنبک را ماهرانه و اثرگذار به صدا درمی آورد.

وقتی ” محمد ” در شاهنامه خوانی اش به این دو بیت می رسد و آن را انسانوار و سوزناک می خوانَد که؛

” ز شیرِ شتر خوردن و سوسمار / عرب را به جایی رسیده ست کار

که تختِ کیانی کند آرزو / تفو بر تو ای چرخِ گردون، تفو! ”

به چشمِ پدر می نگرم؛ ( قطره یِ اشکی در گوشه یِ چشمش حلقه زده است ) …

…………………………………………………………………………………………………………………………………..

پنج؛ ( بهشت من اینجاست. )

همسرِ یکی از برادرانم گچسارانی ست. از خانواده ای همچون بسیاری دیگر از گچسارانی ها، بامحبت و مهمان نواز و نه چندان اهلِ تک و تعارفات ناخوشِ مرسوم. زیرِ سایه یِ پدر و مادر با همراهیِ عمو و زن عمو و در کنارِ جمعی از خانواده یِ پدری راهی می شویم به سمتِ دوگنبدان؛ در میانه یِ راه، از یاسوج تا گچساران

هوا؛ تازه و بکر است.

نه گرمایی ست که بیآزارد و نه سرمایی که بسوزانَد.

در آسمان، معاشقه یِ ابر و آفتاب در یک آبیِ زلال و بیکرانه تماشایی ست.

خاک؛ فرش شده از مخملِ سبز! و درختان، بالا بلند و زیباتر از همیشه به خودنمایی مشغول اند.

آبِ نهر و رودهایی که می گذرند، هنوز از تب و تاب نیفتاده و در خروشند، گویی از قلبِ زمین می جوشند.

تا چشم کار می کند این ” سبزی ” و ” بهار ” و ” زیبایی ” ست که خود آراسته اند و به هزار جلوه، دل از دلهای شیفته می ربایند…

زیبایی هایی چنان شکوهمند و چشم نواز که در بهار، زشتی های بشرساز را کم رنگ و بی جلوه می سازند وگرنه

کیست که شاهکارِ عبورِ خطِ لوله یِ گاز را از ” تَنگ کناره یِ ” عزیز ببیند و افسوس نخورد؟

کیست که برآمدنِ دودِ زشت و سیاه از سوزاندن کوهی از زباله را در ” دو پشته ” به یاد آورَد و دندانِ حسرت به دهان نگزد؟

کیست که زشتیِ فقر و تاراجِ منابعِ طبیعی به امیدِ لقمه ای نان را در کناره یِ راه ها ببیند و ایمانش به بسیاری کس و چیزها را از دست ندهد؟

کیست که سرعت های غیر مجاز، سبقت های غیر مجاز، توقف های غیر مجاز و بسیاری غیر مجازهای دیگر ( حتی با حضورِ قابلِ تقدیرِ مجریانِ قانون ) را ببیند و خونش از دستِ هم خونانش به جوش نآید؟

کیست که این همه آشغالِ رها شده در دامنِ خاک، در کناره یِ راه، بر ساحلِ رود و در سایه سارِ درختان را ببیند و فریادش بر زمین بلند نشود و در هفت آسمان مپیچد؟

نگذریم! حداقل به این سادگی و چون همیشه نگذریم اما

اما ما با بهشت و در بهشت از بهشت می گذریم تا به گچساران برسیم.

و می رسیم…

گچساران؛ شهری که چون دهدشت و یاسوج و بسیاری دیگر از خواهر برادران خود در سرزمینِ عزیزمان ایران، می توانست و می تواند شهری باشد برای خودش، با نمادی دیگرگونه و جلوه ای زیبنده و رنگ و رونقی که افسوس! به هزار و یک دلیل نیست …

…………………………………………………………………………………………………………………………………..

شش؛ ( این دو نفر! )

اینکه در هر نوروز ما برخیزیم و برویم به دیدنِ این دو نفر، هم دیداری تازه کنیم و هم ( هرچند کوتاه ) گپی بزنیم، رسمی چندین و چند ساله و فارغ از روابطِ خویشاوندی ست.

از این دو نفر یکی ” یعقوب غفاری ” ست. عموزاده یِ پژوهشگرِ پدرم ” افضل ” که هر دو زندگیِ پر فراز و نشیبِ بسیاری از خوب و بد را پشت سر نهاده و اینک در این وانفسای نومیدی و تردید چون چراغی به سویِ آینده، فرزندانِ فکریِ خویش را امیدی روشن می بخشند.

نفر دیگر اما ” عطا طاهری ” ست. بی نیاز از شناساندن.

من، ” مرتضا ” و ” حسن ” هر سه پایه های ثابتِ این دید و بازدیدیم. من؛ آدمی علاقمندِ فرهنگ و هنر. مرتضا؛ فرهیخته برادرِ شوریده یِ هزار سودای من. و حسن؛ حسن غفاریِ عکاس.

وقتی نزدِ عمو یعقوب هستیم و صحبت گُل می کند، مرتضا می گوید؛ ( از شوماخر، برنده ی افسانه ای مسابقات فرمولِ یک پرسیدند که رازِ موفقیت تو چیست؟ او هم بدون اینکه فکر کند بی معطلی گفت؛ جایی که همه از ترس ترمز می زدند، من گاز می دادم. ) با این یادآوری، او انگشت گذاشته روی یکی از حساس ترین نکاتی که این روزها ما چقدر خودآگاه و به عمد ( البته با توجیهِ بسیار ) سعی می کنیم تا از یادش ببریم و بی خیالش شویم … اما مگر می شود؟

در کنارِ ” کی عطا ” سخن از امکانِ نشرِ مجموعه داستان و نوشته های پراکنده یِ او در سالِ تازه است. او به پدر آدرسِ ” شهر کتاب ” را می دهد برای اشتراکِ مجله ی وزینِ بخارا. از سرِ مهر و دوستی نیز یک نسخه از دستنویسِ مجموعه داستانِ خود را به من هدیه می کند. همزمان تلفنِ حسن به صدا درمی آید. از رادیو فرهنگ اند و برای گپ و گفتی زنده پیرامونِ ” نوروز در فرهنگِ لری کهگیلویه و بویراحمد ” از او وقتی می خواهند. حسن خود پا پس می کشد و ” کی عطا ” را معرفی می کند …

…………………………………………………………………………………………………………………………………..

 

 هفت؛ ( باران می بارد و پای مرد به گِل فرو می شود همچنان که به عشق! )

امروز از آن روزهایی ست که صبحش را نمی شود از دست داد و با هیچ چیز نباید تاختش زد حتا با یک خوابِ ” دمَش گرمِ تمام عیارِ سحرگهی! “. نه!  چرا که دوباره باران می بارد…

” باز باران با ترانه / با گهرهای فراوان / می خورد بر بام خانه “.

دخترکِ دلبندم ” حنا ” خواب است. در کنار و بر بالینِ مادربزرگ، او در امن ترین جایِ دنیاست. پس همراه با ” زهرا“، همسرِ مهربان و دوست داشتنی ام از خانه بیرون می زنیم تا هوایی تازه تر کنیم. در کشاکشِ برون رفتن از کوچه و درآمدن به خیابان از او می پرسم؛ ( کجا؟ ) می گوید؛ ( به هر آن سمت که بارانِ بیشتری ببارد. ) و هر دو به آسمان چشم می دوزیم. اینجا در میانه یِ یاسوجِ عزیز، من چشمم به آسمانِ جنوب است و او به شمال که در هر دو سو ابرهای تیره و تارِ آبستنِ باران، متراکم اند. چشمها را از آسمان برمی داریم تا ناخودآگاه در هم تلاقی کنند و این یعنی؛ جنوب. راه می افتیم به سمتِ روستای زادگاه هر دویمان؛ مُوردراز.

درگذر از یاسوج به موردراز، فارغ از چشم اندازِ دوری که از همه سو چشم نواز است، گذر از ” تَلخسرو ” یِ سراسر پوشیده از سبزه همراه می شود با بارشِ بارانی درشت و به قرعه یِ بختِ ما دو مسافرِ این راه، آوازِ ” استاد شجریان ” با آهنگسازیِ ” فریدون شهبازیان ” و خیام خوانیِ شاعر ” شاملوی بزرگ “؛

ابر آمد و زار بر سرِ سبزه گریست /  بی باده یِ گلرنگ نمی شاید زیست

این سبزه که امروز تماشاگه ماست / تا سبزه ی خاک ما تماشاگه کیست؟

هنوز در کم و کیفِ این حس و حالیم که خود را تک و تنها در آرامِستانِ موردراز می یابیم. بر بالای گورهای بی نشان و نشاندار، زیرِ بارشِ باران. بسته و وابستگانِ از دنیا رفته؛ پدران و مادرانِ چشم از دنیا فرو بسته. داغِ برخی شان هنوز تازه است… یادشان را گرامی می داریم و ابرهای باران زا را در جاده یِ اصفهان دنبال می کنیم.

از موردراز تا ” تنگِ سه ریز “، از آنجا تا ” کریَک “، و باز هم از آنجا تا ” سی سخت! ”

از دامنه های دور تا کمرکشِ دنا! پر از چشم اندازهای آرامبخش، کم و بیش لبریز از باغستان های دل انگیز، با نهرهای آبِ روان و  به مانندِ وصف ناپذیران، یکی از یکی دلنشین تر، دِنج تر و باشکوه تر!

در ” کَریَک ” وقتی می خواهیم از یک سربالایی بگذریم، زنِ کهنسال اما فرزی را می بینیم که پیاده در حال بالا رفتن است. کنارش می ایستیم تا بیاید سوار شود. او نیز با گشاده رویی می پذیرد و سوار می شود. با گرمی و حرارت سخن می گوید. چهره اش حکایت از تجربه های دردِ بسیار دارد اما در ذهن و زبانش هیچ ردی از این دردها نیست. بعد از خوش و بِش و چاق سلامتی، از ریشه و تبارمان می پرسد. پاسخ را می شنود و رگه ای از شادی در چهره اش نمایان می شود. می گوید؛ ( حالا که حتا به اصرار هم نمی مانید تا با هم به خانه برویم، یادتان نرود که در این روستا عمه ای دارید به نامِ ” عامَه پریجان!” که هر وقت تشریف بیارید، قدمتون روی دو چشم…)  بعد هم سلام و دعا و بی قضا، دستِ خدا…

باران همچنان به مهر و داد و آزادی بر همه چیز می بارد…

…………………………………………………………………………………………………………………………………..

هشت؛ ( پرده یِ آخر! )

باز هم ” موردراز ” هستیم. در خانه یِ پدری که به تازگی دستی به سر و صورتش کشیده شده. این بار به سانِ بسیاری از ایرانیان، پای تلویزیون. چشم به راهِ متنِ تفاهم یا توافق نامه ی هسته ای لوزان!

متن خوانده می شود و می شنویم…

حالا نوبتِ تحلیل و تفسیرهاست. نقد و نظر بسیار است. نقدهایی به تعدادِ آدم های علاقمند به شرکت در بحث! و این به هیچ وجه مایه یِ شگفتی نیست…

با اینهمه بر سر یک چیز توافق وجود دارد، آنهم اینکه

اگر این توافق نهایی شود و بتواند مصداقِ بارزِ این مثَل شود ” که جلوی ضرر را از هر جا که بگیری نفع است. ”

اگر این توافق نهایی شود و بتواند شرّ اهریمنِ جنگ و نا امنی را از سرِ این سرزمین دور کند

اگر این توافق نهایی شود و بتواند با رفع تحریم ها به کالبدِ رکود زده یِ اقتصاد جانی تازه بدمد

اگر این توافق نهایی شود و  بتواند راهی به راهِ افزایش اعتبار ریال، کاهش نرخ بیکاری و تورم، بهبود حال مردم و رفاه بگشاید

اگر این توافق نهایی شود و بتواند ( آنچنان که رییس جمهوری گفت ) بابی شود برای صلح با جهانِ خارج و یک آشتیِ ملی در داخل

چه از این بهتر؟

…………………………………………………………………………………………………………………………………..

پی نویس؛

و اما درباره یِ عکس بگویم که ماجرایش برمی گردد به پایانِ سفری یک روزه از سی سخت. در فلکه ی موسوم به جهاد؛ ایستادیم تا از چادرهای صنایع دستی دیدن کنیم. در این میان آنچه از بازار به دلِ من نشست دو کلاه بود؛ یکی لری بویراحمدی و دیگری بختیاری. همانجا کلاه را بر سر گذاشتم، از خودم عکسی گرفتم و سپس با دیگران برای دیدنِ دیگر غرفه ها روانه شدم. همزمان به دوستی برخوردم. پس از سلام و روبوسی، به شوخی گفت؛ ( بهت میآد! کلاه گذاشتی سرِت! ) من هم با همان زبانِ شوخی اما قلدرمآب و قجَری گفتم؛ ( بله! سالها پیش کلاهِ مان را برداشتند، حالا خودمان دوباره همان کلاه را گذاشته ایم سرِمان! ) گفت؛ ( تا کور شود هر آنکه نتواند دید. ) و هر دو سیر خندیدیم …

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • آرمان ضرغامی می‌گه:

    سلام..بر دکتر غفاری ..دوست گرامیم…زیباو دلنشین بود..حق یارتان باد

  • مهدى غفارى می‌گه:

    با درود بر همه ى دوستان عزیز.
    از اظهار محبت تان سپاسگزارم.

  • ش. بارانی می‌گه:

    درود برشما….وهمه کسانی که برای صلح جهانی واشتی ملی تخت گاز می روند

  • مسعود رازقی می‌گه:

    درود دکتر غفاری عزیز ، باز هم بسیار زیبا و جذاب نوشتی ، قلمتان مستدام و ایام به کامتان شیرین باد .

  • آرش مدنی فر می‌گه:

    درود و دوصد بدرود دکتر غفاری عزیز.پیروز و سربلند باشید.

  • محمدیان می‌گه:

    درود بر دکتر غفاری عزیز
    مثل همیشه عالی بود و خواندنی
    گرم و روان می نویسید و با لبخند گرمتان همگان را دعوت می کنید به خواندن و صد البته که لبخند را نیز بر لب خواننده می نشانید، شاد باشید و قلمتان گرم و روان

  • ناشناس می‌گه:

    دلم گرفت خیلی…………. واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم

  • بئاتریس می‌گه:

    مانند سایر نوشته هایش زیبا و تامل انگیز .

  • ناشناس می‌گه:

    تا باشد از این نوروزها آقای دکتر. سپاس بسیار.

  • امیرحسین عزیزی می‌گه:

    هزاران سلام فیلسوف دکتر عزیزم.زنده وسرزنده باشی چنان که با تدبیری که دارید همینطور خواهید ماند. وهزاران درود به اهالی همه چی تمام موردراز خاصه استادودوست گرانبهایم دکتر محمد حسینی .بنازم قلم پرتوانت را که هرگاه برکاغذ لغزیده برای هرکسی با هر دیدگاهی گیرایی خاص خودش را دارد.
    ز شیرِ شتر خوردن و سوسمار / عرب را به جایی رسیده ست کار

    که تختِ کیانی کند آرزو / تفو بر تو ای چرخِ گردون، تفو! ”

200x208
200x208