تاریخ درج خبر : 1394/02/04
کد خبر : ۴۷۲۰۲۲
+ تغییر اندازه نوشته -

روزی، روزگاری، آموزگاری!

سایت استان: دکتر مهدی غفاری

عکس تزئینی است

عکس تزئینی است

…………………………………………………………

( پرنده یِ کوچک پرواز می کند. )

سالِ پنجاه و هشت است. نخستین سالِ پیروزیِ انقلاب و سرنگونیِ شاه.

پدر؛ ( افضل غفاری ) کارگرِ کارخانه یِ قند است و مادر؛ ( شمایل نعمتی ) خانه دار. کودک؛ ( مهدی ) پنج ساله است؛ با شوق و ذوقِ بسیار، زیرِ سایه یِ پدر و همراه با دوست و همبازی اش؛ ( مجید ) برای نام نویسی به دبستان می رود. به جز او، نامِ همه را می نویسند.

( او هنوز شش سالش نشده و نمی توانیم نامش را بنویسیم … )

این را دفتردارِ دبستان می گوید و مهدی، به نشانه یِ خشم و نگرانی قهر می کند و گریه کنان از دفتر بیرون می رود. بیرون از ساختمانِ مدرسه و در حیاط، به اعتراض سنگی برمی دارد و به شیشه یِ دفتر می کوبد. شیشه می شکند. کودک می گریزد. هیچ یک از آنها که او را می نگرند، دنبالش نمی کنند. به خانه می رود و خشمناک اما شرمگین ( از رویارویی با پدر ) در گوشه یِ اتاق به خواب پناه می برَد…

( مهدی! پاشو. مدرسه ت دیر میشه… )

صبحِ زود، کودک با صدایِ مادر؛ ( مادرِ مهربان ) از خواب بلند می شود. نخست باور نمی کند اما حقیقت دارد. ماجرا از این قرار است که پدر؛ ( پدرِ فداکار ) در مدرسه مانده، رایزنی کرده و نخستین مدیر؛ ( میرزا منوچهر موسوی ) هنگامی که چنین ذوق و شوقی از کودک دیده، پذیرفته که نامش را بنویسند تا فرصتی به او داده باشند برای آموختن و آغازِ راهِ پر نشیب و فرازِ زندگی …

حالا

پدر، مادر و کودکانی که باید به مدرسه بروند بر سرِ سفره نشسته اند. صبحانه نان و پنیر است و چایِ شیرین.

کودک خوشمزه ترین صبحانه یِ دنیا را می خورد و سر از پا نَشناس، به مدرسه می رود.

پرنده یِ کوچک یرواز می کند.

………………………………………………………………………………………………………………………………………

( به یادِ نخستین آموزگار، لبخندی بزن! )

سالِ پنجاه و هشت، کلاسِ اول؛

مهدی و مجید کنارِ هم پشتِ یکی از نیمکت های جلو نشسته اند. آموزگارِ دلسوز و با پشتکار، ( کاظم حسینی ) می کوشد تا به یکی از دانش آموزان به نامِ ( عین اله ) بخش کردنِ کلمه یِ ( سگ ) را آموزش دهد. ( عین اله ) رفته و ایستاده آن جلو، کنارِ تخته سیاه. آموزگار با خطی خوش بر تخته سیاه می نویسد؛ ( سگ )، سپس کنارِ دانش آموز می ایستد، یک دستش را بالا می برَد و یکباره پایین می آورَد، همزمان با صدای بلند می گوید؛ ( سگ ). آنگاه از ( عین اله ) می خواهد تا مو به مو همین کار را انجام دهد و کلمه را بخش کند. ( عین اله ) هم مو به مو همان کار را می کند اما وقتی که باید بگوید ( سگ ) با صدای بلند ( به گویش لری ) می گوید؛ ( کُتو ). صدای خنده یِ تک و توکی دانش آموز از گوشه و کنار به گوش می رسد. آموزگار به زور جلویِ خنده یِ خود را می گیرد و دوباره از نو تلاش می کند،

بخش می کند؛ سگ.

عین اله بازگو می کند؛ کتو.

آموزگار بلند تر فریاد می زند؛ سگ.

عین اله بلندتر پاسخ می دهد؛ کتو.

آموزگار رساتر از پیش نهیب می زند؛ سگ.

عین اله جدی تر از قبل جیغ می زند؛ کتو

یکباره شلیکِ خنده یِ دانش آموزان سقف را می شکافد. آموزگار تاب و توان از دست می دهد و خنده اش را وِل می دهد در حال و هوای کلاس. عین اله نیز که تا آن لحظه مات و مبهوت مانده، به معلم و دانش آموزان می نگرد و سپس با همه ی وجود می زند زیرِ خنده! آن هم چه خنده ای …

………………………………………………………………………………………………………………………………………

( آموزگارَت را به یاد آر. )

در کلاسِ اوّل، کودک از آموزگار ( کاظم حسینی ) دو چیز را می آموزد؛ کلمه را و عدد را.

در کلاس دوم، معلم ( هاشم هاشمی ) به کودک دو چیز دیگر را آموزش می دهد؛ جمله سازی و حساب کتاب را.

در کلاس سوم، آموزگار( امیرحسین خوبانی ) به کودک برای اینکه در کلاس نفرِ اوّل شده و خواسته ها را برآورده، یک پیراهن جایزه می دهد. کودک از او ” زیبا و هنرمندانه نوشتن ” را فرا می گیرد.

دانش آموز در کلاسِ چهارم از معلم ( محمد نگین تاجی ) جز دانش، دو چیز دیگر هم یاد می گیرد؛ نظم و ادب را.

در کلاس پنجم، آموزگار ( هوشنگ امیری ) آخرین سالهای کاری اش را می گذرانَد. او می کوشد تا دانش آموزان را برای امتحانات نهایی آماده کند.

در همه یِ این سالها، ( آقایان کیانی، داود حسینی و رحمت دهقانپور ) آموزگارانِ ورزش اند. همه از معلم گرفته تا شاگرد، باور دارند که ” عقلِ سالم در بدنِ سالم است. ”  با وجودِ معلمینی از این دست، زنگِ ورزش، زنگِ شادابی و نشاط و تازگی ست…

 در همان سالها یک معلمِ پرورشی هم هست که دانش آموزان را برای مسابقاتِ ( قرآن، نهج البلاغه، نمایش و سرود ) آموزش می دهد و برمی انگیزد. کودک نامِ این آموزگارِ پر تلاش را از یاد برده است… حالا به خود نهیب می زند که

یک جا بنشین. بیاندیش و آموزگارَت را به یاد آر.

( دانش آموز می نشیند و او را به یاد می آورد؛ آموزگار برومند را. )

………………………………………………………………………………………………………………………………………

( از کارخانه تا تهران. کودک به یاد می آورد. ) 

مهدی دانش آموزِ درسخوان و با پشتکاری ست. به جز درس هایش، او قرآن را نیز با صوت و صدای به نسبت خوش می خوانَد! سوره های بسیاری را از بَر است و در رقابت های استانی، صاحبِ رتبه. در این زمینه و در تمامِ سالهای دانش آموزی، او حرفی برای گفتن دارد و شیفته ی سوره های مکی ست. هنوز که هنوز است، سوره یِ تکویر با صدایِ دلنشینِ قاری ( عبدالباسط ) در گوشش طنین می اندازد؛

آن هنگام که آفتاب درهم بپیچد

و ستارگان خاموش شوند

و کوه ها به جنب و جوش آیند

و بهترین چیزها از یادها بروند …

آن هنگام که دریاها بخروشند

از دخترانِ زنده به گور بپرسند؛

راستی به کدامین گناه کشته شدند؟! …

در همه یِ سالهای دانش آموزی، آموزگارانِ پرورشیِ بسیاری هستند؛ برخی باورهایِ تند و تیزی دارند و برخی میانه رو اند. همه اما در یک چیز همانند اند؛ همگی دانش آموزان را به تلاشِ بیشتر فرا می خوانند. آموزگاران ؛ ( جعفری، جلیل، مظفری، قادر روایی، سادات و رفیعی ). در این میان، حسابِ ( لهراسب رفیعی ) از دیگران سَواست.

او مردی ست میانه رو با اخلاقی انسانی که به عاطفه و ادب آراسته است. تشویق کننده یِ تلاشگران است و هشدار دهنده یِ کاهلان. به هنگام سختگیر است و به وقتش چشم پوش. آموزگاری که نمی توان از یادش برد ( و کودک در این سالهای هیچ و پوچ او را از یاد برده است. افسوس… )

از آن همه سالِ کلاس و درس، یکی هم سالِ شصت و دو است. مهدی از برگزیدگانِ مسابقاتِ قرآنی ست. او و جمعی دگر از دانش آموزانِ برگزیده در اردویی تابستانی، به نمایندگی از استانِ ( کُهگیلویه و بویراحمد ) راهیِ تهران می شوند. اردوگاهِ شهید باهنر. در آنجا کسانی هستند که می کوشند دانش آموزان را برای دیدار با رهبرِ انقلاب، به جماران ببرند اما برنامه جور نمی شود. در برنامه ای دیگر، برگزیدگانِ استانی را به کاخِ ریاست جمهوری می برند. تصویرِ محوی از دیدار ( دیداری از نزدیک ) با رییس جمهورِ وقت ( حجت الاسلام خامنه ای ) در ذهنِ کودک نقش بسته است. در همان سفر است که اردو را برای دیدنِ کاخ های به جا مانده از پهلوی ها به سعدآباد و نیاوران می برند…

کودک نشسته و می کوشد از کارخانه تا تهران، همه را به یاد آورَد.

………………………………………………………………………………………………………………………………………

( آموزگاری که شاگردی اش مایه یِ افتخار است. )

در کارخانه یِ قند، همه چیز به هم ریخته است. بنا به گفته یِ مدیرانِ محلی، کارخانه یادگارِ رژیمِ منحوسِ پهلوی و استعماری و ضرر دِه است، باید تعطیل شود. کارگران اما نافِ نان و زندگی شان به همین یادگار بند است و خواهانِ ماندگاری اش هستند. مدیران برای آنکه کارگران را عقب بنشانند، اینجا و آنجا شعار می دهند که مسئله یِ اصلی جنگ است؛ برای کارگران اما مسئله یِ اصلی چغندرِ قند است. جنگی اداری شکل می گیرد. تلاشِ نمایندگانِ کارگری و رایزنی هاشان با نماینده یِ مجلس شورا و خبرگان برای جلوگیری از بستنِ کارخانه به جایی نمی رسد. بالادستی ها تصمیمِ خود را گرفته اند. بسیاری از کارگران بازخرید و اخراج می شوند و چرخِ کارخانه از حرکت بازمی ایستد.

پدرِ مهدی یکی از نمایندگانِ کارگران است که از کارخانه تا تهران را بارهای بار می رود اما بالاخره اخراج و بازخرید می شود. حالا سالِ شصت و سه است و خانه یِ پدری به یاسوج می رود؛ یاسوج / خیابانِ دکتر علی شریعتی / بالاتر از سه جو.

مهدی برای ادامه تحصیل در مقطعِ راهنمایی به مدرسه یِ ( آیت اله منتظری ) می رود؛ این مدرسه بی تردید بهترین مدرسه یِ راهنماییِ استان در آن سالهاست. مدرسه ای با گَلچینی از بهترین آموزگاران و کوشاترین دانش آموزان…

عبدالنبی اسدی مدیری منظّم است و بردیان ناظمی سختگیر. در دهه یِ شصت، تنبیهِ بدنی و شلنگ هنوز کارآمد است و برایِ درس نخوان ها و بی ادب ها رواج دارد. در مدرسه یِ منتظری، جوّ غالب اما این نیست.

رحیمعلی بناری، ریاضی را به خوبیِ هرچه تمام تر درس می دهد. حیدری و علیزاده، الفبای زبانِ انگلیسی را آموزش می دهند. غریبی و زاهدی آموزگارانِ ادبیاتِ فارسی اند. محمود موسوی پور به دانش آموزان دو درسِ عملی را دیکته می کند؛ یکی ( حرفه و فن ) و دیگری ( دوره یِ یکماهه یِ آموزشِ نظامی – دفاعی ). مهدی در پایانِ سه سال شاگردیِ موسوی پور می تواند دل و روده یِ یک خودرو را بیرون بریزد و بعد درست بگذارد سرِ جایش. او همچنان یاد گرفته که یک ساختمان را برق کشی کند. همینطور او می تواند یک نارنجک را به سمتِ هدف پرتاب کند و خیزِ سه ثانیه برود.

کریمی معلمِ تاریخ است. ( تاریخ؛ مادرِ همه یِ درس ها که در این سرزمین همیشه نادیده گرفته می شود. ) ایرانمنش، علوم را با شوق و ذوق درس می دهد. رنجبرها، یکی معلمِ دینی و قرآن است و دیگری، آموزگارِ هنر و جغرافی. ( ادبِ مرد به از دولتِ اوست. )؛ این سرمشقِ خطی ست که رنجبر به دانش آموزان می دهد برای نشستن و خوش نوشتن.

عسکری، توکل و رضایی هر سه عربی درس می دهند؛ هذا … ماذا … ﺃین تذهبون؟

حسن عسکری معلمِ ورزش است. مردی محترم و دوست داشتنی از روستای ( مازه یِ خریده! ).

در همین مدرسه است که افتخارِ شاگردیِ ملک منصور طاهری به مهدی می رسد. طاهری علوم درس می دهد.

علومی که او به دانش آموز یاد می دهد، هم علم است به معنای دانش؛ هم علم است به معنای اندیشه و خرَد؛ هم علم است به معنای فرهنگ و هنر؛ و هم علم است به معنای اخلاق و ادب؛ یک کلام، ختمِ کلام علمی ست به معنای زندگی در زیست بومِ جهان.

در زندگیِ دانش آموزیِ مهدی، آموزگارانِ باتجربه، دلسوز و فداکار، بسیار اند اما بی تردید، ملک منصور! بهترین است.

………………………………………………………………………………………………………………………………………

( مدرسه ای که پارکینگ شد. )

دهه ی شصت است.

مسئله یِ اصلی جنگ است و جنگ، تلخ است.

مامِ میهن از سویِ دشمن، درگیر و دارِ جنگی ناخواسته گرفتار شده و سرسختانه به دفاع از خویش مشغول است.

در برخی روزهای عملیات و کوبشِ دشمن، همه در حیاطِ مدرسه ( مدرسه یِ منتظری ) گرد آمده و از رادیویی کوچک و تک موج، خبرها را لحظه به لحظه دنبال می کنند؛

نخست، حکمرانیِ ترس و سکوت در چهره هاست !

سپس؛ پژواکِ این خبر در گوش هاست که دشمن را چنان و چنین در هم کوفتیم.

آنگاه؛ ناگهان فریادِ شادی و شور و هلهله در آسمانِ وطن می پیچد؛

در آخر این آرامش است که به ذهنِ آشفته برمی گردد …

آرامشی که دیری نمی پاید و با از راه رسیدنِ یک دوشنبه به پایان می رسد.

دوشنبه ای با کاروانی از شهیدانِ جنگ؛ صف به صف، انسان به انسان، رو به رویِ مدرسه بر سرِ میدانِ هفتِ تیر، با خیلی از عزادارنِ سیه پوش که فریاد زنان و شعار گویان برای تشییع آمده اند!

دوشنبه های دلگیر …

پرسش این است؛ ( جنگ کی به پایان می رسد؟ )

شعار این است؛ ( جنگ، جنگ، تا پیروزی. )

پرسش این است؛ ( کی پیروز می شویم؟ )

شعار این است؛ ( راهِ قدس از کربلا می گذرد. ) …

دهه یِ شصت است.

دهه ای لبریز از تلخی و شیرینی. در بیشترِ روزها، کفه یِ تلخی بر شیرینی می چربد. در خانه، این هنرِ پدر و مادر است که به هزار زحمت و ترفند، تلخی را به شیرینی بدَل می کنند و در مدرسه، شعبده یِ آموزگاران.

این، بخشی از آن چیزی ست که دانش آموزِ سالهای جنگ از مدرسه اش به یاد می آورد. مدرسه یِ راهنماییِ آیت اله منتظری.

مدرسه ای که پارکینگ شد.

………………………………………………………………………………………………………………………………………

( آموزگارانی که فراموش نمی شوند. )

در سالِ شصت و شش، وقتی سه سالِ راهنمایی تمام می شود، برای مهدی راه و رَوال مشخص است. او برای ادامه یِ تحصیل در رشته یِ تجربی به دبیرستانِ مطهری می رود و در دبیرستان با معلمی آشنا می شود که غیرِ بومی ست و فیزیک درس می دهد. در همه جا پیچیده که این آموزگارِ باسواد و جوان را به یاسوج تبعید کرده اند. با وجودِ دوستیِ دانش – بنیان میانِ مهدی و منفرد کرمانی، شاگرد از معلم خود هیچ وقت نمی پرسد که تبعید، حقیقت دارد یا نه؟!

در سالِ دوم که زمانِ انتخاب رشته است، مهدی به راهِ تجربه می رود اما منفرد کرمانی از این انتخاب راضی نیست. او در سه روزِ پی در پی، سه بار دست مهدی را می گیرد و از کلاسِ تجربی به جمعِ ریاضی – فیزیک می برَد؛ باشد که از هدَر رفتنِ شاگرد در رشته یِ تجربی جلو بگیرد … مهدی اما تصمیمَش را گرفته و بالاخره آموزگارِ دلسوز را قانع می کند تا به انتخابش احترام بگذارد … آموزگار ( هر چند به سختی ) می پذیرد و برای شاگرد بهترین ها را آرزو می کند…

 در چهار سالِ دبیرستان، دانش آموز فرصت می کند تا از محضرِ معلمانِ بسیاری با شکل و شمایل و ایده های دیگرگون، بهره ببرَد.

غلامعلی پردل دبیر ریاضی ست. دبیرِ دوست داشتنیِ ریاضی. انسانی فروتن و کوشا اما زیرِ بار مرو. تکیه کلام هایش در کلاس، نقلِ محفلِ شاگردان است. این شگردِ اوست که در یک روز هم درس می دهد، هم درس می پرسد، و هم درس های گذشته تا آن روز را گُزیده اما مفید با شاگردان مرور می کند. گاهی نیز پیش می آید که او با انگشتانش، گوشِ دانش آموزی بازیگوش را می گیرد، می چرخانَد و جِر می دهد… هم اوست که در سالِ شصت و هشت، وقتی شاگردش در مسابقات درسی، نفر اولِ استان می شود، بر سرِ صف، از او با نامِ ( گلِ سر سبد ) یاد می کند… عنوانی که برای شاگرد، همیشه افتخار است و برای همشاگردی ها، گهگاه مایه یِ مزاح!

( زنده یاد ) اردشیر ارجمند، دینی درس می دهد. او از دستِ شاگردانی که ( به نظرش ) حزب اللهی! اما تنبل اند، سخت دلخور است.

مهدی در همه ی عمرِ دانش آموزی اش تنها یک بار آنهم به خواهش دوستان تقلّب می کند و برگه ی امتحان در درس ریاضی را طوری در دست می گیرد که یکی ازهمکلاسی های نیازمندش بتواند از روی آن بنویسد؛ ارجمند که مراقبِ جلسه است، می فهمد و برگه را از دستَش می قاپد. همشاگردی ها، بیشترشان به نشانه ی اعتراض و در پشتیبانی از مهدی جمع می شوند و می کوشند تا آموزگار ( ارجمند ) را به عقب نشینی وادار کنند اما او، مردِ عقب نشستن نیست. او ادعا می کند که مهدی تقلب کرده؛ مهدی اما جوگیر می شود و به اِکراه دست به انکار می زند. حالا دروغ هم به تقلب افزوده می شود. ارجمند بر سرِ شاگردش فریاد می زند که؛ ( هر چه بگندد، نمکش می زنند؛ وای به روزی که بگندد نمک! )

مهدی از شرم عرق می ریزد و از خجالت، سرخ می شود. این تاوانِ درسی ست که تا آن روز به درستی نیاموخته و حال باید به چنین بهای گزافی بیاموزد…

روح اله حسینیان، دبیرِ دینی ست. دبیری منظم و سخت کوش … و صد البته سخت گیر! او به اکراه از ماتریالیسم می گوید و تنها وقتی که مجبور شود از دیالِکتیک می گوید؛ مهدی به یاد ندارد که این دبیر حتی یکبار بر سرِ کلاس نیامده باشد.

نگهبان با آن کلاه گیسِ قشنگ و لهجه ی شیرینِ بهبهانی، جبر درس می دهد. رییسی زاده، دبیرِ مسلّم فیزیکِ مکانیک است. گل پسند ( مردی ست از خطه یِ گیلان )، او نیز به خوبی از پسِ فیزیک برمی آید. موسوی ( مردی محترم و با ادب از خانواده ی بزرگِ میرزا ) تاریخ را روایت می کند. فتحی ناظمِ دلسوز دبیرستان است و فاضل منصوری، دفترداری خوش نویس.

راستگو( یِ گرامی ) شیمی درس می دهد؛ چهره یِ او، وقتی آن جلو در کلاس ایستاده و مبهوت به دانش آموزی می نگرد که پیوندِ شیمیِ آلی میانِ کربن و هیدروژن ( یعنیC – H  ) را ( سی منهای اچ ) می خوانَد، هرگز از یاد نمی رود.

باقری اما یک بلندگویِ مادرزاد است و وقتی فریاد زنان می گوید؛ ( اسیدم را با بازم ترکیب می کنم، خنثی به دست می آید ) حتی خنثی ترین شاگردِ کلاس هم یک پا شیمیدان می شود.

غفار رضوی، دینی و الاهیات را کنار گذاشته و دبیرِ شیمی شده است. با وجودِ حاشیه های بسیار که برخی برایش ایجاد می کنند، او با همه ی وجود تلاش می کند تا کیمیاگری اش به فرجام برسد. کَل کَلِ مزاح گونه یِ او و غفاری ها در کلاس خالی از لطف نیست.

جمشیدی و شیرازی آموزگارانِ زبانِ انگلیسی اند، هر دو کاربلد و چیره در کاری که می کنند.

فروزان اهلِ صرف و نحو است و دبیرِ درسِ شیرینِ عربی.

امین صفایی اهلِ حال است و شیفته یِ شعر و ادبِ پارسی. او ادبیات را شاعرانه و پر شور درس می دهد. از بهترین ساعت های کلاس برای مهدی، یکی هم کلاسِ درسِ امین صفایی ست.

عبدی افتخاری دبیر ورزش است. مصمم به کاری که می کند و با پشتکار در آموزشی که می دهد. زنگِ ورزش از دوست داشتنی ترین زنگ هاست. مهدی دانش آموزی ست سبزه رو با سری تراشیده و اندامی به نسبت نحیف که عینکی از کائوچو بر چشم دارد. با این وضع و حال، او از پسِ بارفیکس، دراز نشست و دویِ پانصد و چهل متر برنمی آید اما تلاشش را می کند. افتخاری اما دبیری ست که نگاهش نه به رکوردها بلکه به تلاش هاست. اینگونه است که نمره یِ هفده یِ مهدی همیشه تضمین شده است.

موسوی، منصوری و روشناس دبیرانِ زیست شناسی اند. هر چقدر که منصوری در بیانِ درس آهسته و خونسرد است، موسوی در تدریس پر حرارت و خونگرم است. از این لحاظ، روشناس همانندِ موسوی ست با این تفاوت که که شسته و رُفته به کلاس می آید اما سر تا پا، آغشته به گچ از کلاس بیرون می رود. دانش آموز از یاد نمی برَد که دو دبیرِ نخست، قائل به حفظِ فاصله میانِ معلم و شاگرد اند، روشناس اما اهلِ این قبیل چیزها نیست…

شهیدی دبیرِ زمین شناسی است. آموزگاری که دمَش گرم و سرَش خوش است. برای پزشکی، ضریبِ این درس در کنکور صفر است و این یعنی هیچ اما شهیدی از این هیچ، چیزی می سازد در حدّ بیست. اوجِ کار او ترتیب دادنِ سفری ست  ( گشتی – درسی )  برای بازدید از موزه یِ تاریخ طبیعیِ فارس، تختِ جمشید و طبیعتِ کهن. سفری که در گذرِ زمان از یاد نمی رود.

 و اما

محسن حیدری!

او هم مدیرِ مدرسه است و هم دبیرِ ادبِ فارسی. مردی ست پر انرژی، پر جنب و جوش و خستگی ناپذیر؛ رفیقِ شفیقِ شاگردانِ کوشا و زرنگ و بلایِ جانِ درس مخوان های مشَنگ! اُورکتی آمریکایی به تن دارد و ته ریشی انبوه به صورت. او آموزگاری خودمانی ست و برای فهماندنِ منظورش از هیچ مثالی اَبا ندارد. در برقراریِ نظم و آموختنِ دانش، سخت گیر است و در وزیدنِ نسیم از سرزمینِ غرایز به دشت های جوانی، آسان گیر … در دورانی که او مدیر است، دبیرستان بهترین است …

دانش آموز به یاد می آورَد آن روزی را که حیدری از درِ مدرسه وارد می شود؛ در حالی که شاداب و عجول است و برگه ای در دستانش دارد که بازیچه ی باد است. شاگردان همه در حیاط میخ کوب اند. حیدری می آید و می آید تا می رسد به شاگردش! خم می شود و او را از زمین می قاپَد، بر دوش می نهد … آنگاه، رو می کند به سمتِ همه، به برگه اشاره می کند و فریاد می زند؛

( ما بُردیم و اوّل شدیم. در استان اوّل شدیم … شاگردمان اوّل شده … کلاس مان اوّل شده … مدرسه یِ مان اوّل شده … بیایید به افتخارِ این پیروزی، همه با هم بدویم … )

و می دوَد، با یکی شاگرد به دوش و شاگردانی بسیار در پی اش …

برای مهدی، از چهار سالِ دبیرستان؛ شصت و هفت، تلخ ترین سال است و شصت و هشت، شیرین ترین سال.

اوّلی، سالِ خشم و اشک و نومیدی ست و دوّمی، سالِ امید و لبخند و آغازی دوباره.

اوجِ افتخاراتِ دانش آموزی در همین سالِ لبخند است. در همین سال است که یکی از آموزگاران به مهدی می گوید؛

– اگه همه یِ دَرسا رو در امتحانات بیس شی، دخترم رو بهت میدم.

مهدی بیست می شود اما از دختر خبری نیست…

پس بی خیالِ همه چیز می شود و نخستین گام برای پیروزی در جنگِ کنکور را زیرِ سایه یِ آموزگاران با همه ی توان و به درستی برمی دارد؛

آموزگارانی که هرگز فراموش نمی شوند.

………………………………………………………………………………………………………………………………………

( معلمی که توانسته کوه ها را به حرکت درآورَد. )

با پایانِ جنگ و از راه رسیدنِ دهه ی هفتاد، هاشمی رفسنجانی رییسِ دولت می شود. پیش از آن، وجودِ گزینش ( گزینشِ سختگیرانه یِ سیاسی ) از ورود بسیاری افراد به دانشگاه جلو گرفته و حالا کشتیبان را سیاستی دگر آمده است. گزینش کم رنگ تر می شود و امید برای راهیابی به دانشگاه، فراگیرتر.

از همشاگردی های مهدی، بسیاری در همان یکی دو سالِ نخستِ دیپلم و پس از آن به بهترین رشته ها در دانشگاه های معتبرِ ایران راه می یابند؛

مهدی برخی از آنها را به یاد می آورد؛

( دکتر علی محمد سادات، دکتر فرید مرادیان، دکتر غلامحسن سجادی، دکتر طهمورث نیکنام، دکتر خیبر علی نژاد، دکتر حمیدرضا حسین زاده، دکتر حاتم صالح پور … و هنرمندِ عزیز؛ حسن غفاری. )

 چند سالی می گذرد …

از خیلِ همشاگردان، دو تن ( مهدی و حسن ) تصمیم می گیرند از آموزگاری یاد کنند که هیچ وقت در کلاسِ درسش نبوده اند اما شاگردِ شاگردانش بوده اند.

حسن، عکس ها را آماده می کند و مهدی، متن را می نویسد. آنگاه نوشته و عکس را می فرستند به مجله یِ ( ادبی – روشنفکریِ ) آن روزها؛ آدینه.

آدینه آن را با عنوانِ ( یادِ دو عشایر زاده از پدرِ تعلیمات عشایرِ ایران ) چاپ می کند. این کار، انعکاسِ درخوری می یابد و موجی از خرسندی را برای آن آموزگارِ ( تا حدی به عمد ) نادیده گرفته شده، به ارمغان می آورَد.

همین بهانه ای می شود برای آشنایی مهدی با معلم بزرگ؛ محمد بهمن بیگی.

آموزگاری که به گفته ی تاریخ ( در دورانِ کاریِ خود ) توانسته کوه ها را به حرکت درآورَد.

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • […] روزی، روزگاری، آموزگاری! | سایت استان کهگیلویه و بویراح… […]

  • ناشناس می‌گه:

    مهدی رو نمی دونماما بگذار از دانش آموزی بگویم که سا های 61 ت 67 دانش آموز همین مدارس منظری و استاد مطهری یاسوج بود که مایه امید همه علی الخصوص معلمینش برای احراز عالی ترین درجات علمی و مقامات ما بعد آن بود، کسی که رشته درسی اش علوم تجربی بود و اکنون می بایست یکی از فوق تخصص های پزشکی کشور بود که در کارنامه اش جز نمره 20 آن هم همه دروس چیزی نمی دیدی، کسی که هرگاه نمره 75/19 از درسی می گرفت گریه می کرد، و صحت این ادعا رو که همیشه غصه اش رو می خورم از معلمین دوره راهنمایی و دبیرستانش در اون سال ها بپرسی،اون رهام آقائی است که علاوه بر نخبگی، انگلیسی و عربی رو روان صحبت می کرد ولی به حقش نرسید%

  • علی اصغر بهروزی می‌گه:

    صد بافه تو داییه زلفت پیچیدیه اما و نظر ساده زلفت (انصاری)

  • مهدی غفاری می‌گه:

    درود بر دکتر ایاز عزیز!
    سپاسگزارم.
    از بهترین روزهای کاری ام یکی هم دوران حضور در دانشکده ی پزشکی بود…
    به امید دیدار.

  • ناشناس می‌گه:

    استاد عزیز و با سوادم جناب آقای دکتر غفاری عزیز… از متن بسیار زیبا و ادیبانه و اتوبیوگرافی جالبتان لذت بردم و از اینکه شاگردی شما را کردم بسیار خرسند و مفتخرم…رستاخیز کلمات از حافظه ی سبزتان بی نظیر است،خاصه آنکه چینش کلمات که باعث کشش و لذت خواننده میشه هنری است که کمتر کسی دارد…روزت مبارک،ارادتمند شما خادمی-ایاز از کهگیلویه.

  • مهدی غفاری می‌گه:

    درود بر شما که نامت برای من یادآور همشاگردی نازنینی ست از همان سالهای دانش آموزی در دو دوره یِ راهنمایی و دبیرستان.
    همشاگردیِ عزیزی که رفیقی شفیق بود و دوستی متعصب.
    او را همچون بسیاری دیگر از همکلاسی های خوبم، در این نوشته از قلم انداختم…
    حالا، سالهاست که از او بی خبرم.
    امیدوارم ” محمد جمشیدی ” هر جا که باشد در سلامتی و تندرستی به سر بَرَد.

    برای این یادآوری از شما سپاسگزارم.

  • رضا زمانی می‌گه:

    سلام دکتر مهدی عزیز .چه زیبا نوشتی الحق که همان مهدی توانمند وپرتلاش و دوست داشتنی قدیمی هستی.هیچ وقت از یادم نمیرود وقتی که دانش اموز بودم همیشه تلاش و موفقیت تو درمسابقات قران و درس زبانزد خانه های فامیل بود و از همان کودکی با اینکه ارتباطم باتو کم بود به تو می بالیدم و دوستت داشتم .واقعآ” مایه مباهات اولاد میرحسینی. پاینده و برقرار باشی.

  • رضا زمانی می‌گه:

    سلام بر دکتر مهدی عزیز .چه زیبا نوشتی الحق که همان مهدی توانمند وپرتلاش و دوست داشتنی قدیمی هستی.هیچ وقت از یادم نمیرود وقتی که دانش اموز بودم همیشه تلاش و موفقیت تو درمسابقات قران و درس زبانزد خانه های فامیل بود و از همان کودکی با اینکه ارتباطم باتو کم بود به تو می بالیدم و دوستت داشتم .واقعآ” مایه مباهات اولاد میرحسینی. پاینده و برقرار باشی.

    • مهدی غفاری می‌گه:

      درود بر مهندس رضای گرامی.
      هم خانواده یِ با محبت و پرشور.
      از اظهار لطفت سپاسگزار و بهترین ها را برایت آرزومندم.

  • محمد می‌گه:

    درود خدا بر این همشهری که مایه غرور وافتخار هست زنده وجاوید باشی دکتر جان

    • مهدی غفاری می‌گه:

      درود بر تو که نامت یادآور همشاگردی نازنینی ست که یار غار و رفیق شفیق دوران دانش آموزی ام در دو دوره یِ راهنمایی و دبیرستان بود و نامش چون بسیاری از دیگر همشاگردی ها، در این نوشته از قلم افتاد.
      دوست خوب و متعصبم ( محمد جمشیدی ) که در رفاقت و دوستی یکرنگ و وفادار بود و …
      سالهاست از او بی خبرم.
      با این امید که آن همشاگردی نازنین سالم و تندرست باشد، از شما ( پی نویس محترم ) که سبب چنین یادی شدید، سپاسگزارم.

  • آوینی نیوز می‌گه:

    سلام
    سایت ما را با مشخصات زیر لینک کنید
    آوینی نیوز
    http://avinynews.ir
    بعد به ما اطلاع بدهید تا سایت شما را در “آوینی نیوز” لینک کنیم

  • حسن غفاری می‌گه:

    برای هرکدام از مارازخلقتی وجود دارد، بی شک راز خلقت شما در ” تشخیص ” نهفته است.

    • مهدی غفاری می‌گه:

      سلام بر همشاگردی قدیم و دوست عزیز؛ حسن غفاری.
      من و تو هر دو عکاسیم.
      و آنجا که هر دو از دردها عکس می گیریم تا اگر بتوان برای درمانشان کاری کرد، از همیشه به هم نزدیک تریم.

  • همشهری می‌گه:

    آقای دکتر شکی نیست که شما از نخبگان این استانی – اما شما که این قدر به خوبی از معلمانت یاد نموده ای پس براستی چرا در یاسوج نماندی که به فرزندان این معلمانت که این همه به تو آموختند خدمت نمایید؟؟؟؟؟؟؟

    • مهدی غفاری می‌گه:

      درود بر همشهری عزیز!
      در پاسخ آن چرا، دلایلی هست که مجال طرحش در این جا نیست …

  • بهزاد کاظمی می‌گه:

    قلمت آدمی را به پرواز در می آورد و چنان شیدا می کند که فراموش می کنیم در برابر این همه توانایی صاحبش باید سرتعظیم فروآورد.
    پاینده باشی و برقرار ای مایه مباهات خانواده و معلمان و شهر و دیار و حتا عالم پزشکی بخصوص در شرف انسانیت و اخلاق.
    یاد تمام آن عزیزان ارزشمندی هم که تو را آموزگار بودند گرامی باد.

    • مهدی غفاری می‌گه:

      درود بر بهزاد عزیز.
      لطف تو همیشه شامل حال من است.
      یاد آموزگاران ارجمندمان گرامی باد.

  • کورش می‌گه:

    یاد همه معلمانم از دوره راهنمایی ۶۴تا۶۶ و چهار سال دبیرستان از سال ۶۶ ۱۳تا ۱۳۷۰ به خیر به خصوص دوران راهنمایی که هیچوقت یادم نمیرود

  • ش اسلامی می‌گه:

    آفرین بر آن کودک که اکنون پزشکی حاذق است و مایه افتخار هم استانی هایش در شیراز و درود بر معلمانی که چنین کودکانی را با عشق و ایثار پرورش دادند.

  • ناشناس می‌گه:

    (۱)
    چقدر خوب نوشتید.
    چقدر خوب گفتید.
    درود بر شما.
    اما آقای دکتر غفاری٬ دو دهه بعد٬ بیشتر آن معلم ها رفتند و معلم های دیگری آمدند. حالا دیگر اسم بچه ها مهدی و مجید و حسن و.. نیست. خیلی ها دوست دارند آرشمام و مانی و نیما و کیمیا و امیتیس و … باشند. رنگ و بوی مدرسه ها هم عوض شده. بچه ها هم از جنس آن بچه های سابق نیستند. سفید و سرخ و نازک نارنجی تر از آن نسل های قدیمی شده اند. زورشان هم به همه می رسد. بیشترشان در خانه هم حرف اول و اخر را می زنند. ظهر که می شود صدها ماشین شخصی از سر خیابان منتظر این کارفرمایان ده پانزده ساله هستند. «اما آقایان و خانم های محصل اگر واقعا درس بخوانند خوب است!/ کار هم نمی کنند/ گوش به حرف هم نمی دهند»
    نمی گویم بد است. می گویم اینطوری است حالا. خوب و بدش بعدها معلوم می شود. مثل ان وقتها نیست که دانش اموز درس می خواند. کار هم می کرد. تابستان که می آمد٬ در بازار دوره می گشت و دست فروشی می کرد و یا به روستا می رفت و بازوی کوچکی از کار متصل به بازوان درشت پدر٬ عمو و دایی ها می شد.
    آه! راستی. این سال های اخیر همه چیز پولکی شد. بچه ها را نه بر اساس آروزها و استعدادهایشان که بر اساس رویایی از پولسازی به مدرسه های نمونه می برند. از بخت بد٬ قلم چی هم آمد. سایه سنگین موسسات کنکور روی زندگی خانواده ها افتاد. تا یکی دو سال دیگر بچه های هفت هشت ساله هم هر هفته باید به صاحبان ثروتمند قلمچی و سایرین جواب پس بدهند. پدر و مادرها هر چه پول است می ریزند به حساب آموزش٬ تا بچه ها دکتر و مهندس و وکیل بشوند. به قول لری خودمان «آخ! تا قیامت! از این همه دکتر و مهندس و وکیل. و آنوقت بزرگ که شدند کی ببرد فرمان این ها را؟ معلوم است دیگر٬ همان پدر و مادر ها!»
    بله آقای دکتر غفاری! یک یاسوجی بود و یکی دو تا مدرسه. بچه زمین دارها و مالدارها تیپ و قیافه ای می زدند و می رفتند پی بازی و دختر بازی! الحمدالله وضع خیلی هاشان هم خوب است و زندگی شان به کام است. بچه کارگر و کشاورز هم می نشست پای درس و مشق. این رویای جهش به دنیایی بهتر بود که پدران فداکار را در برابر آنهمه تلاش خستگی ناپذیر تقویت می کرد و نمی گذاشت مایوس شوند و قانون تلخ فاصله طبقاتی را بپذیرند. خودتان و بسیاری از آن دکترهای محترمی که نام بردید محصول چنان تلاش بی وقفه و راه ارزشمندی هستند.
    درباره معلم هایتان چه خوب گفتید. بعضی ها هم هستند که بد معلم ها را می گویند. در سرزمین ما رسم است که می گویند «پشت سر مرده نباید حرف (های بد) زد» اما کی دلش میاید پشت سر آن معلم های قدیمی هم حرف های سرد به زبان بیاورد. بیشترشان آن روزها در حد خودشان خوب بودند. چه می شد کرد؟ بیش از این نیز برایشان مقدور نبود….
    خیلی زیبا نوشتید. بنده نیز نزد برخی از این آموزگاران درس آموختم. در ان دوره که ما بودیم آقایان رئیس زاده و عبدالیوسفی و خرسندیان و باقی هم معلمان خوب٬ خاک و گچ می خوردند و جان می کندند تا درسی داده شود و درسی آموخته شود. شما و آن عزیزان همه به سلامت باشید.

    • مهدی غفاری می‌گه:

      درود.
      مانند همیشه از پی نویس ات بهره بردم.
      به نکته های درستی اشاره کرده ای؛ ( کارفرمایان کودک، طوفان تغییرات بنیادین از نام گرفته تا نان و در ساختار فرایندهای اجتماعی، همه کاره شدن پول و دیگرگونه شدن نظام ارزشی – فرهنگی و … )
      این نوشته همانگونه که خود اشاره کرده ای، نه چیزی ست در نقد نظام آموزشی یا بررسیدنِ آموزگاران و شیوه یِ کارشان یا چیزی در این مایه ها …
      نه!
      تنها بهانه ایست برای یادی از آنها که تلاشگرانه و به درستی، آموزگار بودند و هستند …
      تندرست باشید.

200x208
200x208