تاریخ درج خبر : 1394/02/09
کد خبر : ۴۷۸۱۴۱
+ تغییر اندازه نوشته -

من قاتلم …؟!!

parand

سایت استان: سعید پرندوار

دلخور نشو اگر می گویم تعداد این پته ریس ها روز به روز بیشتر و بیشتر می شود به حدی که نفس کشیدن در هوایی که از کرک کلام و پشم پیامشان آغشته و آلوده و آشفته است ، همدم مرگ شدن است….

ورود این عالی جاهای یقه چرکین که همه ی داد سخنشان از حوالی جیب و شکم بالاتر نمی رود، به عرصه ی فرهنگ، زمانی آغاز شد که برای دریافت مزد بی مقدار چند ساعت اضافه تدریس ، ساعت ها و شب ها ی بسیاری خمیر به دست از تیرهای برق و دیوارهای سخت بالا رفتند و شان اجتماعی معلمین را پشت عکس کاندید مورد نظر شان به دار آویختند و به تیر بستند. ..
درست همان روز ها و سال ها بسیاری از دانش آموزان در کلاس های نمور و تاریک بر حلب خالی روغن می نشستند و نماینده منتخب بر آمده از زحمت های خمیری همکاران ،جای آفتابگیری در بهارستان لم می داد و با آرامش تمام ،همه ی دوره ی نمایندگی ، تسبیح متبرک صدو یک دانه اش را صد و یک هزار بار دوره می کرد تا همه ی جمعیت حوزه انتخابیه اش ثوابی برده باشند. و صدها تن از آن نهال های نارس با عوارض شدید انحراف در ستون فقرات، ضعف بینایی و روماتیسم مفصلی تاب تحمل ثقل سنگین زندگی را نداشته باشند و با انتخاب بی بدیل ما ،گزینه ای جز رقصیدن بر شعله های آتش برایشان نباشد.”جواد” سوخته ی جان به در برده ی امروز علیل ، شا’گرد کلاس های نمور مدرسه ی من بود و “یاسمن”پشت حیاط مدرسه ی من جان به تنگ آمده از زرد رویی اش را به شعله های سرخ آتش سپرد …هم تو که پیشکسوت خمیر کاری دیوار های گلی و فاتح قله های چسبان اطلاعیه ای و هم من که پیشانی سپید رای را به نام نادرستی آلودم باید به عاملیت مرگ و ضعف صدها ” جواد” و “یاسمن” یا همان رومئو و ژولیت اقرار کنیم .
من به قتل ناخواسته ی “یاسمن”ها و جراحت جبران ناپذیر “جواد” های بویراحمد و بویراحمدیهای بسیاری اعتراف می کنم…
بارها و بارها و سال ها و سال ها این پشمینه پوش های فرهنگی که بی شک از عوامل مهم شقاوت جامعه اند شب های سرد زمستان در ستاد های انتخاباتی لرزیدند و لرزیدند تا عاشقانه نام محبوبشان را بعد از جمله ی ” حائز اکثریت آرای ماخوذه” بشنوند و بی درنگ لذت ابلاغ مدیریت مدرسه ی چند پایه ی دژکوه سوق را به تیر و تفنگ بیاویزند و به سینه ی آسمان شهر بدوزند. بی خیال شاگردان بسیاری که در کلاس های کپری از سرما مچاله بودند و بی درد از دود بلوط گریه می کردند و به دور از آب آشامیدنی سالم ، نماینده ماخوذه در تلاش مضاعف اخذ موافقت اصولی طرحی اقتصادی برای برادران عزیزتر بود و سخت مراقب که مویی از محاسن خضاب کرده ی مستحبش آشفته نشود و از حد مشتی که بر دهان امید همه ی رای دهنگان اجنبی اش کوبیده بود، بیرون نزند…
هم تو، تویی که فیش حج را پاره می کنی و غیرت لری و آریایی بودنتو نشان داده ای
تویی که دست فرزندتو گرفته ای و با شجاعت تمام مقابل داعش و داعشیان وایساده ای
همیشه هرجورشده در صحنه که از سر ایمان انقلابی و تکلیف عجیب شرعی به تن تنهایت ده ها برگ رای را به نام کاندیدی سیاه کردی و سلامت نتیجه ی انتخابات را نگهبان بودی و هم من که با جان کندنی ده ساعته فقط یک رای بد فرجام نوشتم عامل مرگ بچه هایی هستیم که کلیه های کوچکشان در آن کلاس ها ی سرد ،یخ زد و در بیمارستان فاقد دستگاه دیالیز مشق دردناک “آب ،آب،بابا،آب” را به سرخط مرگ رساندند.”ابوذر”شاگرد رنگ باخته ی دیالیزی من بود که قیمت تمام شده ی یک کلیه اش از همه ی محاسن و معایب پیدا و پنهان نماینده منتخبش سرمی زد .
من به قتل غیرمستقیم “هنگامه “های بسیاری اعتراف می کنم….
و چه تابستان های گرمی صف های طولانی حوزه های اخذ رای را در عرق ریزی و جنگاوری و حرمت شکنی و بی ادبی به خویشان و دوستان البته مخالف سر کردیم در حالی که بسیاری از شاگردان نوجوانمان تعطیلات تابستان ،جوانمردانه کوچه های سعادت آباد را برای پیداکردن آوار به تفریح گرفته بودند تا تمام نصیبشان از نعمت های دنیا و دولت کریمه سایبان فقیر فلزی باشد که پناه دروگران خسته است و چوپانان یخ بسته وکنج کز کرده ی پنج شنبه های پشته زیلائی ، لای لای مویه های مادرانه…
هم تو که سینه ی حرمت دوستان را به گلوله بستی و هم من که بعد از آغشته شدن چهار گوشه ی فرمانداری ، از خون کم رنگ همشهریانم، خبر رد یا تایید نتیجه ی انتخابات خوشحال یا غمگینم می کرد ، در سرعت فرو ریختن آن آوار،کلنگ ها زده ایم.”عاطفه” یکی از آن به سعادت رسیدگان و جان باخته گان شاگرد کلاس های بی حس مدرسه ی من بود .
من به واسطه ی انتخاب های نادرستم به قتل “عاطفه” های بسیاری اعتراف می کنم….
هم تو جناب وزیر که به لطف دکمه های چهار فصل بسته ی یقه ی سفید پیرهنت ،شعله های ایمان و اعتقاد و عشق به خدمتت سربر نمی کشند و با بی باکی تمام در جمع دختران سوخته و برشته ی پشته زیلائی مزاح می فرمایی و در ساعات رسمی آموزشت سال هاست زنگ بریانی معلم و محصل را اضافه کرده ای و عکس معلم های سوخته افتخار پشت جلد کتاب های درسیت شده است و حتی شبی از کابوس صورت های ذوب شده ی دختران نیم سوز نماز شبت ترک نشد و هنوز به احدی از خلق پاسخ نداده ای ….و هم من که روزی به اثربخشی وزارت توامید بسته بودم و وکلای در مجلس نشسته و خفته ام از صدای شیون مادران شین آباد که دل کافران دنیا را لرزاند بیدار نشدند و جنابت مسولیت حادثه را از گردن گرانتان دور ساختید همه و همه در سوزاندن معلم ها و دانش آموزان مسولیت مشترک داریم چرا که من با رای خویش این همه آدم ناپخته ی بی دغدغه را بر مسندی بی خاصیت نشاندم تا برشعله های آتش کلاس درس قرن بیست و یکمیش به شیون بنشیند و ققنوس گرگرفته ی آموزش و پرورش باشد.
حالا هم اتفاقی نیفتاده است ،فقط تو در پستی که شایسته اش هستی بمان و به طغیان و سر کشی شعله های آتش بیفزای حتی اگر ” الهام و الهام هایی دیگر” در گچساران و یا هر جای دیگه ای هم بمیرد یا کشته شود ، و بقیه هم تا آخر عمر دشمن آینه باشند و از خود بینی بگریزند ، توهمچنان نماد های ایمانت را حفظ کن ،یقه ی پیرهنت را سفت بچسب و مواظب بسته بودن دکمه ی سر آستینت باش و با همان ایمان و اعتقاد به کارت ادامه بده و پته ات را بریس …
به قول حسین پناهی:
می دانی، یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی “تـعطیــل است” و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت، باید به خودت استراحت بدهی، دراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری به آسمان خیره شوی و بی خیال ســوت بزنی، در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند، آن وقت با خودت بگویـی :
بگذار منتـظـر بمانند…

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • بئاتریس می‌گه:

    زیبا و دلنشین بود. درود بر این جوان مستعد و مسئول .

  • سعید سلیمانی می‌گه:

    به نثر مصنوع نرویم ….زبان ساده

  • سعید سلیمانی می‌گه:

    درود بر شما .. اما با ادبیاتی ساده تر …با زبانی ساده تر … سخن بگوییم…قابل درک و فهم برای عموم…

  • حسین می‌گه:

    عالی خدا حفظت کنه

  • عبدالله می‌گه:

    مرسی.فقط دادگاه عدل الهی وبس

  • پویا می‌گه:

    آفرین جسارت داشته باشیم وبه دل حقیقت بزنیم،دوران ریاکاری ونان قرض دادن به پایان رسیده است.

  • بویراحمدی می‌گه:

    سلام عرض می کنم جناب پرندوار
    تحسین می کنم چنین قلم و چنین شجاعتی و به خود ، ایل و تبارم می بالم که چنین فرزندانی را در خود پرورانیده و وارد عرصه علم و سیاست نمودند
    مطلب شما دارای نکات مهم و با ارزشی بوده که می توان روزها را وقف آن کرده و به واقعیتهای زندگی ما که با ان دست به گریبان هستیم و گه گاهی به ذهنمان خطور نمی کند و یا فکرمان مقصور از آن است که بهش دست یابیم و دارای درسهایی مفید و تاثیر گذار است
    سربلندی و پیروزی را از درگاه خداوند براتون آرزومندم

  • فرهاد می‌گه:

    دست مریزاد مهندس

  • محمد می‌گه:

    درود خدا بر این قلم شیوا ودردمند

200x208
200x208