تاریخ درج خبر : 1394/03/23
کد خبر : ۵۱۱۵۹۴
+ تغییر اندازه نوشته -
سیمین طاهری بویراحمدی

«زن و زمین»

simin

تقدیم به سرداران و نواده گان کـــورش بزرگ .
به صبورترین ، زحمت کش ترین و هنرآفرینان
دختران لــر ایران زمین
به یوتــاب ها ، مانــداناها و تـهمینه های استانم …..

خصوصا به کی بانو های گچساران و دهدشت که هنوز در کنار چاه های شعله ور گاز ، احاطه در میان لوله های پرفشار نفت ، گاز در حال گذر!!!
در هوای گرم و سوزان ، آلوده به بوهای خفه کننده ی ترش این منابع جهان ساز،
مَشک و مَلار را آهنگین به حرکت در می آورند و حزن انگیز آواز می خوانند :
مَشکُم ، مَشکوله ، کَرَش سی از ما بهترونه ، دوش هم سی تِهرونه ، تِی نا مَشک سیم ایی مونِه .

زن و زمین
قرنهاست که پشت دیوارهای زمان به غل و زنجیرم
قرنهاست که بیمارم، تب دارم و هذیان می گویم
به کدامین خطا ؟
چه گناهی مرتکب شده ام ؟
که هنوز مورد بخشش نیستم
تا کی ؟
این عمر چند !
تا کی این جسم، روح تحقیر شده ام را به یدک راه بَرَد
به ستوه آمده ام ، سالهاست که دست بر قفل های بسته می سایم .
انگار راهی نیست ، خدایا آی آسمانها ، ماه و خورشید کمکی بنمائید .
بند ، بندِ انگشتانم زهم بگسیخته اند .
چگونه این غُل و زنجیر، قید و بندها را زهم بگشایم .
تا کی به عبث سر به آستانه در بگذارم
تا که از عالم غیبت روزنه ای باز شود
تو که هستی؟
آی نگهبان
پشت آن پرده سحرآمیزت به درآئی
پاره کن ، بینداز ، عیان شو
قرنهاست که به نامت مرا به اسارت برده اند ، به ستون اقبال بسته اند .
قرنهاست که پژواک شروه های غمناکم را کوهستان ها نجوا می کنند .
قرنهاست که می گریم
و امیدوار که کسی می آید
تا همتی بنماید و قفل زنجیر تقدیر را از گردنم بگشاید .
آه ، در این کره جهنمی که زن و زمین خواهرند ، به عبث می کوشم تا دری بگشایم.
نه ، نه
باز هم می کوشم ، باز هم می کوشیم ، می کوشیم ……

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • ناشناس می‌گه:

    ای زن! با روح لطیفت، که به فکر شاعر است، نگران زن، نگران گل ها، در اسارت زنجیرها، روئیده بر زمین، سرشار از سرودها، در تشویش همسایه، منتظر بر آستانه، کسی که بیاید، کسی که تسکین دردهایت باشد و صدای لای لایی کودکی… تو که زنی،
    یک زن و نمود تمام جهان، یک زن، و آغاز هستی، یک نقطه برای تمام حرف ها…
    ای زن! دقیقه ای بنشین، چشمانت را ببند و از دریچه چشم تمام زن های زندگی ات ببین، یک لحظه ببین زن بودنم را…
    زن بودن من سال هاست که مرده است، با اجازه یک زن…

  • ناشناس می‌گه:

    تا اینجاش فقط ترکیبی از نوستالژی و اوهام را می نمایاند. این شعر نشون نمیده که گمشدۀ شاعرش چیست!؟

  • لیزه می‌گه:

    ببخشیدم بانو! به تصویرت در سایت نگاه کرده ای ؟ تو نیز خود را به غل و زنجیر کشیده ای ! از دیگران چه کمکی بر می آید ؟
    به قول کماالدین اصفهانی شاعر قرن هفتم باش تا صبح دولتت بدمد !

200x208
200x208