تاریخ درج خبر : 1394/03/27
کد خبر : ۵۱۱۸۷۸
+ تغییر اندازه نوشته -
جهانگیر ایزدپناه

به یاد استاد باسنانی پاریزی و طنز و شوخی‌هایش با تاریخ

izadpanah

باستانی پاریزی زاده پاریز کرمان چنان علاقه‌مند به زادگاهش بود که در هر نوشته و بحثی گریزی هم به زادگاهش می‌زد. انسانی توانا خستگی‌ناپذیر پرنشاط و ساده‌زیست که تا آخرین لحظه عمر دمی از تحقیق و تلاش علمی و خدمت به مردم دست برنداشت. همچو قصه‌گویی زیبا و شیرین‌سخن تاریخ ومسایل تاریخی را از حالت خشک وبی روح بدر آورد و به آن ح لاوت و جذابیتی بخشید که مردم را با تاریخ آشتی داد و تاریخ را از تاریخ شاهانه به صاحبان اصلیش یعنی مردم وزندگی انهارساند. بقول خود استاد … حقیقت را بخواهید تاریخ خود هیچی نیست مگر همین حوادث که در اجتماع مردم رخ‌داده است…البته من هم در تمام کتاب‌هایم کوشش کرده‌ام که کمتر اسم پادشاهان را بیاورم و بیشتر به احوال مردم عادی بپردازم ولی مگر پادشاهان در تاریخ دست از سر ما برمی‌دارند … استاد یک اصطلاح جالبی برای آثار خودشان داشتند بنام خودمشتمالی یعنی اثر و نوشته‌های قدیم خودشان را نقادی می‌کردند و حتی به چالش می‌کشیدند. اما همین باستانی پاریزی شیفته‌ی تاریخ از ویل دورانت نقل می‌کنم که قسمت عمده‌ی تاریخ حدس است و باقی تعصب» حالا ما به گفته‌ی استاد هم اضافه کنیم که حاکمان و قدرت‌مداران افتی هستند برای تاریخ و محققین تاریخی زیرا چنان حوادث تاریخی را حول محور خود و قدرت خویش دست‌کاری می‌کنند که محققین با هزار زحمت و مکافات شاید بتوانند حقایق را از لابلای لاطائلاتشان بیرون بکشند.
باستانی پاریزی با تبحر و هنر برجسته‌ای تاریخ را با طنزها و شوخی‌های شیرین درمیامیزند به‌عنوان‌مثال می‌گوید همسرم به من می‌گفت که تو باید در شب یلدا بمیری تا نکیر و منکر وقت کافی داشته باشند ترا به خاطر ان همه دروغ و راستی که به‌عنوان تاریخ بخورد مردم داده‌ای مؤاخذه کنند. استاد می‌گفت روزی به دفتر یکی از نشریات طنز مراجعه نموده بود یکی از حاضرین که تا حالا وی را زیارت نکرده بود به شوخی گفت کاریکاتور از خودش قشنگ‌تر است. استاد در جواب گفته بود زیر این هفت اسمان شانسی نیاورده که لااقل از کاریکاتورم قشنگ‌تر باشم. درجایی دیگر استاد نقل می‌کنم که روزی یکی از اهالی استان‌هایی که شم اقتصادی قوی دارند سوار بر خر بوده و پسرش به دنبال ان لقمه‌ای هم دردهان داشت پدر صدایش کرد برای بله گفتن لقمه در گلویش شکست و از دهانش پرید. پدر پسر را نصیحت کرد که بجای بله بگو هههن صدای قورت دادن لقمه که سه کار انجام داده باشی اول لقمه‌ات را قورت داده باشی دوم جواب مرا داده باشی سوم هم نهیبی بر خر زده باشی که تندتر برود. در مورد فتحعلی شاه می‌گوید از سن بلوغ به بعد یعنی چهل‌وهفت سال دو هزار فرزند و فرزندزاده از وی بجا ماند. این جناب باباخان یعنی فتحعلی شاه بعدی چهارتا از زن‌هایش در یک‌شب وضع حمل نمودند وقتی آقا محمدخان قاجار این خبر را شنید گفت چه خبره؟ یکی بزا یکی بزا اما لطفعلی‌خان بزا. عجب اینکه آقا محمدخان کینه‌ی زیادی به خاندان زند داشت ولی شجاعت لطفعلی‌خان را منکر نشد. این را هم این‌جانب به گفته‌ی استاد پاریزی اضافه کنم که فتحعلی شاه گرچه رگ و ریشه‌ی سعودی نداشت اما شاهان سعودی باید برای وی لنگ بیندازند و از نظر تولیدمثل به گردپای وی نخواهند رسید.
باستانی پاریزی در مقاله‌ای بنام صفای لرهم اشاره‌ای مفصل به قوم لر و صداقت و راست‌گویی آنها دارد. در تایید گفته ی استاد یک مثال تاریخی را ذکر میکنیم: وقتی کریم خان زند پادشاه ایران بود روزی فردی حقه باز برای گرفتن صله و پاداش با کلی گریه وزاری به دربار نزد کریم خان امد. گفت ای وکیل من کور نابینا بودم با هزار زحمت خودم را به بارگاه و قبر پدر مرحومتان رساندم برای شفای چشمانم گریه کردم و از هوش رفتم ناگهان یکی بالای سرم امد دستی برچشمانم کشید بیکباره شفا یافتم و بیناییم را بدست اوردم. کریم خان خشمگین شد و گفت این پدر سوخته حقه باز را بزنید که دروغ میگوید. پدر من تا زنده بود در گردنه ی بید سرخ خر می دزدید معجزه اش کجا بود. وقتی من به قدرت رسیدم عده ای از سر تملق و چاپلوسی در محل قبر پدرم بارگاهی و دم و دستگاهی درست کردند حالا این حقه باز میگوید معجزه هم کرده و چشمانم را شفا داده است. برخلاف راستگویی کریم خان تا بوده اینطور بوده که پادشاهان و حاکمان و قدرت یافتگان برای خاندان خود اعتبار و عظمت دروغین دست و پا کرده‌اند.

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • ناشناس می‌گه:

    حال که یادی از اثار باستانی پاریزی است استاد درکتاب اسیای هفت سنگ مینویسد…چون فرذوسی راوفات در رسیدشیخ ابوالقاسم گرگانی که بزرگ عصر بود به نمازجنازه اوحاضر نگشت وگفت فردوسی مردعالم وزاهد بود ترک سیرت خود کرد وعمردرسخن بد دینان واتش پرستان صرف کردوبرچنین کسی نمازکردن واجب نیست ونباید کرد وباز لابدمیدانید که جنازه فردوسی را به قبرستان مسلمانان راه ندادند وناچار اورا در باغ خودش دفن کردند….

  • فرزندایل می‌گه:

    سپاس، بسیارجالب بود

  • بئاتریس می‌گه:

    احسنت . نکته سنجی های نویسنده بسیار جالب است.

  • سارا می‌گه:

    چه جالب
    ممون جناب ایزدپناه
    یادداشت متفاوت و شیرینی بود
    نیاز است به این جور مطالب متفاوت و البته پر مغز

200x208
200x208