تاریخ درج خبر : 1394/04/01
کد خبر : ۵۱۲۰۴۹
+ تغییر اندازه نوشته -
آرزو غلامی

بهشت برای «گونگادین» نبود!

30000000

سایت استان: آرزو غلامی

در حدود سال های 1965 میلادی در انگلستان رمانی با نام “بهشت برای گونگا دین نیست” منتشر شد و برای یک سال در لیست پرفروش ترین کتاب های انگلستان قرار گرفت. در آن سال ها سرنوشت نویسنده ایرانی آن رمان چندان آشکار نبود. و حال که روایتگر سرنوشت نویسنده این کتاب هستیم سال ها از مرگ او میگذرد.
در حدود سال های 1320، زمان اوج جنگ جهانی دوم ایران در اشغال انگلیس بود و آن کشور که در ابتدا تعهد داده بود آذوقه سربازانش را از خارج از ایران تهیه کند به قولش عمل نکرد وقحطی، فقر و کمبود غذا برای مردم بزرگ ترین مشکل آن سال ها بود.
«علی دریکوندی» روستازاده ای ناشناس از سرزمین لرستان مانند دیگر هموطنانش برای سیر کردن شکم خود و خانواده اش که مجبور بودند هنگام ناهار و شام به کمپ بدرآباد که انگلیسی ها در آن سرزمین ساخته بودند و در آن اقامت داشتند بروند و از باقیمانده غذای سربازان چیزی برای خانواده به کف بیاورند، در همان سال های 1321 و که یادآور ماجرای “بلوای نان” است به کمپ بدرآباد راه پیدا کرد. اما هرچند که برای بدست آوردن غذا به آنجا رفت ولی سودای دیگری در سرش افتاد و شیفته آن شد که زبان انگلیسی را یاد بگیرد در حالی که سواد خواندن و نوشتن نداشت! در کمپ بدر آباد در کنار ستوان انگلیسی به نام « جان همینگ» مشغول به کار شد و از او خواست در مقابل کاری که می کند، نان نه بلکه زبان انگلیسی را یاد بگیرد و جان همینگ که علاقه و اصرار او را دید تصمیم گرفت کمکش کند و مرد روستایی هر شب آموخته هایش را در قالب نامه ای روی تخته ها و گونی ها می نوشت و ستوان انگلیسی تصحیح اش می کرد. هم ولایتی هایش اما اورا خائن و وطن فروش می نامیدند و شاید به همین دلیل سربازان آمریکایی به او می گفتند «گونگادین» . گونگادین همان سرباز هندی است که به انگلیسی ها کمک کرد تا هموطنان اش را بکشند. گونگادین این نوشتار اما به کشورش خیانت نمی کرد و تنها می خواست زبان یاد بگیرد. جان همینگ یک کتاب لغت نامه انگلیسی به او می دهد و علی دریکوندی در کمتر از چند ماه به خوبی انگلیسی را فرا می گیرد. تا اینکه برای بدست آوردن نان تصمیم میگیرد راه جنوب در پیش گیرد و در نامه ای از جان همینگ خداحافظی می کند و با سربازان به سوی جنوب که در آن سال های قحطی به واسطه نفتی که انگلیسی ها استخراج می کردند رونق کار و نان داشت رهسپار می شود. مدتی در خرمشهر و آبادان روزگار را به پادویی در رستوران ها و کافه ها می گذراند تا اینکه یکی از هم ولایتی هایش اورا می بیند و به طعنه یادآورش می شود که برادران و خواهرت را گرسنه به امان خدا رها کردی و خودت اینجا خوش می گذرانی؟ شنیدن این ها برای او بس بود تا بی درنگ کتاب هایش را آتش بزند تا آشوب خواندن و نوشتن از سرش برود و با توشه ای از آرد و گندم به زادگاهش باز می گردد. کمی که می گذرد باز هوایی می شود. چیزی در درونش شعله می کشد. خانواده اش که حال و روزش را می بینند گاو لاغری که تنها دارایی خانواده بود را به او می دهند تا به شهر برود و بفروشد و از پولش کتاب بخرد. در راه اما دزدان نه تنها گاو که دارو ندار گونگادین نگون بخت را از او می ستانند و او را با لغت نامه اش که از جانش عزیزتر می داند رهایش می کنند. حال نه روی برگشت دارد و نه جایی برای رفتن. به ناچار به روستایی می رود و در برابر نان و غذا، چوپان گله ی گاو و گوسفندان می شود. در یکی از روزها در غفلتی کوتاه میبیند که گاوها کتاب لغت نامه اش را خورده اند و چند صفحه بیشتر باقی نمانده است. ناامیدتر از همیشه به کمپ بدرآباد باز می گردد و جان همینگ او را به عنوان سرکارگر در قسمت مهندسی مشغول می کند و به او پیشنهاد می کند بجای نوشتن نامه شروع به نوشتن داستان کند و این آغاز خلاقیت ذهن مردی ست که در زمانی اشتباه میز یسته است. در روزگاری که نشان مردی زور بازو وتوان بدست آوردن نان بود جایی برای گونگادین نیست. در این که چه زمان شروع به نوشتن رمان “بهشت جایی برای گونگادین نیست” می کند، مشخص نیست اما این شاهکار ادبی زمانی به پایان می رسد که علی به همراه سربازان بریتانیا به لندن می رود. بهشتی که افسوس برای گونگادین نبود! علی خیلی زود در آن جا احساس غربت می کند و توان ماندن در خود نمی بیند و سرزمین مادری اش را با همه دردها و محنت هایش به آن بهشت ترجیح می دهد. کار به جایی می رسد که افسر انگلیسی که چاره ای جر تن دادن به خواسته ی علی نمی بیند، اورا با یک کشتی چوبی هندی به ایران می فرستد. در حالی که علی تمام نوشته هایش را در لندن جا گذاشته بود به محض ورود به ایران به زادگاهش برای دیدن مادرش می رود و جز به او به هیچ چیز دیگر فکر نمی کند. یاسوج و کهگیلویه و خرم آباد را زیر پا می گذارد تا اینکه ردپای مادر را در بروجرد می یابد. مادرش اما از دنیا رفته است و در گورستان بروجرد توسط شهرداری به خاک سپرده شده است. گونگادین که گویی زاده شده است که خاک هیچ بهشتی را به زیر پایش نبیند در همان گورستان زندگی می گذراند. تا این که در سال 1343 عمر این نویسنده گمنام همچنان در بی نشانی به پایان برسد و با نام سید عباس که به خاطر ذکری که ورد زبانش بود «یا حضرت عباس» در کنار مادرش او را به خاک بسپارند.
سید غلامرضا نعمت زاده کارگردان لرستانی که مستندی از زندگی و سرگذشت گونگا دین ساخته است. چنین می گوید: با یافتن روزنامه‌های اطلاعات و کیهان که در سال 1344 سخت کوشیده بودند تا علی دریکوندی را بیابند، دامنه اطلاعاتم بیشتر شد. هر اسم یا نشانه را یادداشت می‌کردم تا این‌که متوجه شدم نخستین بار روزنامه‌های «دیلی اکسپرس« و «ابزرور» انگلستان ناشر خبر جنجالی نویسنده روستایی ایرانی بوده‌اند. با تلاش‌های یک ساله توانستم اسناد کمیابی چون روزنامه‌های منتشره سال 1965 در انگلستان و آمریکا، مقالات استادان دانشگاهی از جمله پرفسور «کراین بروک»، دکتر «مریم فریسر»،«پرفسور بیور» و چند تن دیگر را گردآوری کنیم. در این تحقیقات با افرادی آشنا شدم که مشتاقانه دنبال یافتن حقایق زندگی علی دریکوندی بودند. هنوز هم در فضای مجازی اینترنت کشورهایی مانند آلمان، دانمارک، آمریکا و نیوزلند بحث‌هایی درباره این نویسنده مهجور لرستانی درگرفته بود و افراد صاحب‌ نامی از استادان دانشگاه ‌ها، دانشجویان و داستان‌نویسان خارجی نظراتشان را درباره وی بیان می‌کردند.آوازه و شهرت زندگی علی دریکوندی که خود تمایل داشت گونگادین خوانده شود و گمنامی و مهجوری زندگی او تضادی است که جامعه ساخته است و تاریخ آن را نشان می دهد. تضادی تاسف برانگیز و حیرت آور از پیچیدگی های زندگی.

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • dariush می‌گه:

    نظر خود را وارد نمایید…بسیار دلنشین و زیبا بود و البته غریب و موثر. نهایت تشکر سرکار خانم

  • اشکان می‌گه:

    آفرین خانم آرزو غلامی. به سوژه ی خوبی اشاره کردید. این نوشتار برای ورود به موضوع خوبه. اما به نظر میاد با کمی وقت گذاشتن و استفاده از منابع بشه اثر قابل تأمل تری رو از زندگی گونگادین در قالب یک نوشتار تهیه کرد.
    خوندنش برام جالب بود. سپاس

  • سلام می‌گه:

    سلام
    خانم غلامی اگر امکانش هست ایمیل خودتون رو قید بفرمایید

  • اسلام رسایی نسب می‌گه:

    سپاس از معرفی و شرح مختصر زندگی این چهره خاص و غریب!
    حقیقتا زندگی پر فراز و نشیب و عجیبی داشته است

  • مردی ازلیشترگچساران می‌گه:

    واقعا جالب بود خانم غلامی لذت بردم…………..

  • ناشناس می‌گه:

    اون موقع اصلاً چیزی به نام یاسوج در نقشه های جغرافیایی ثبت نشده بود.سنگ بنای یاسوج در سال1342نهاده شده است.
    «…به محض ورود به ایران به زادگاهش برای دیدن مادرش می رود و جز به او به هیچ چیز دیگر فکر نمی کند. یاسوج و کهگیلویه و خرم آباد را زیر پا می گذارد تا اینکه ردپای مادر را در بروجرد می یابد…»

    • ناشناس می‌گه:

      یه جوری میگی ثبت نشده بود انگار اصلا این منطقه وجود نداشته روی نقشه.. شهر یاسوج نبود جاش که بوده!!! بعد اگر یه نفر بخواد اسم ابن منطقه رو قبل از سال 42 بیاره نگه یاسوج چی باید بگه؟ مثلا بگه به دنبال مادرش در سرزمینی ناشناخته که امروزه نامش یاسوج شده می گشت!

      • ناشناس می‌گه:

        جناب ناشناس،دو نفر را پلیس به اتهامی دستگیر کرد.یه مرتبه یکی پرید وسط و گفت:ما سه تا را کجا می برید.حالا شما چه اصراری دارید پای یاسوج را وسط بکشید.
        یاسوج چه ربطی به خرم آباد داره؟!مجبور نیست بگه در سرزمین ……….

  • عیدالله می‌گه:

    به نام خدا
    بسیار جالب بود چنانچه از این موضوعات داشته باشید مشتاقیم
    موفق باشید.

200x208
200x208