تاریخ درج خبر : 1394/04/17
کد خبر : ۵۱۲۶۰۴
+ تغییر اندازه نوشته -
وحید محمدی تبار

«خواص 175 غواص»

vahid.m

سایت استان: وحید محمدی تبار
عدد ۱۷۵ چه کسی فکر میکرد عدد ۱۷۵ روزی تجسم بغض های ترکیده ملتی پس از سه دهه مقاومت ، صبر و ایثار باشد …
هر چه فکر کردم که بغض گلویم را کدام کلمات معنی کند در مخزن ادبیات ذهن کوچکم ، عبارت و یا کلمه ای نیافتم که این درد را بازگو کنم…
مرگ
آب
آتش
خاک
دستها بسته اند ، چشمها باز و ذهن ها تشنه عشق
در گودان مرگ، ۱۷۵ جوان روی هم زنده زنده ریخته می شوند …
دستهایشان بسته است ، حتی نمی تواند ، در این واپسین لحظات، کنار هم درست بایستند ، وای مغز اسخوان انسان میسوزد….
دل آدم فرو می ریزد…
دستهای بسته ای که حتی به نشان خداحافظی نتوانستند تکان داده شوند…
برادرانی هم جنس و هم نوع، که حتی نتواستند در واپسین نفسها ، با هم دست دهند و حتی در لحظه های جان سپردن باهم دست دهند و خداحافظی کنند…
غواص۱وقتی روی آنها خاک می ریختند ، دستهایشان آزاد نبود که روی چشمهای نازنین شان بگذارند ….
و باز هم
بنام خدای غواصان
چند شبی است که با خودم درگیرم !
در عمق ماجرا غواصی میکنم
فکرم مشغول است و روحم نا آرام…
چندباری خواستم مطلبی بنویسم ، یا دلنوشته ای تقریر دارم، که با دیگر نوشته ها و مطلب های روزمره و رسمی متفاوت باشد، ….حتی عکس های اسکلت های نازنین غواصان عشق و اینهمه مطلب نوشتاری و تصویری رسانه ها و تلویزیون برایم کافی نبود …
در مراسم تشییع شان ،شرکت کردم تا شاید آرام شوم …
….لحظات اولیه به جایگاه اصلی مراسم نزدیک شدم ، کلی وکیل و وزیر بودند و مراسم داشت شروع و شلوغ می شد …محسن رضایی را با یک لباس پاسداری دیدم ، صحنه ای زیبا بود
یاد حال و هوا و روزهای تشییع شهدا در ۸ سال جنگ تحمیلی افتادم ، اون موقع ، وقتی شهیدی را می آوردند شهرستان تشییع کنند ، حال و هوای جامعه کاملا معنوی تر می شد ….
وقتی تصویر اسکلت های مقدس دست بسته، در ذهنم تداعی می شد ، بی اختیار بغض گلویم را میگرفت و اشک در چشمان حلقه می بست…
به جایگاه مراسم نزدیکتر شدم ، در پی دیدن و یا شنیدن صدای حاج صادق آهنگران بودم….
مطهری، تاجگردون ،رحمانی فضلی، نوباوه، قاضی پور، حجه الاسلام مجید انصاری، وزیر اطلاعات، کاظم جلالی و خیلی های دیگه را میدیدم ، همه متاثر و غمگین بودند …
کمی آنسو تر پلاکاردهایی دیدم ، تعجب کردم ، عکس ظریف و جان کری و چیزهای دیگه ، غمگین تر شدم ، یک لحظه احساس کردم تجمع منتقدین مذاکرات هسته ای در آنسوی مراسم است ….
غواصان۱بی اختیار جلوی جایگاه را به سوی مسیر ورودی کبوتران سبک بال غواص ، ترک کردم …در مسیر تشییع ۱۷۵ غواص ، گویا قدم به دریا می گذاشتی ، دریایی از احساسات پاک و بی آلایش ملت ، در این سیل میلیونی ، انسانهایی ؛ از هر رنگ و بویی ، از هر دسته و گروهی ، از هر قوم و قبیله ای ، پیر و جوان ، کودک و نوجوان ، و زن و مرد ….میدیدم ،کمی آرام گرفتم ،بغص و اشک ناراحتی ام به غرور ، بدل شد،
وقتی دیدم شهدای غواص ، در دریای وطن پرستی و شهادت طلبی ملتی -که فرهنگش بر گرفته از قیام امام حسین علیه السلام و نهضت عاشوراست – غوطه ورند ، غرور کردم و احساس بزرگی ، که من هم قطره ای ناچیز از این دریایم….
احساس غرور کردم که جامعه ام و جوانان وطنم و نسل چهارم انقلابم ، از اقشار دانشگاهی ، کسبه ، روحانی ، اداری ، بازاری و …و همه و همه در یک مسیر ، میوه های معطر ۳۷ سال ایثار و مقاومت را با عزت و افتخار مشایعت میکنند،
دیدم که اندک حاشیه سازان و کاسبان قدرت و سیاست ، که حتی از مراسم فرشته گان آسمانی مترصد کامجویی و فرصت جویی اند ، در دریایی آگاهی و ارادت ملت به آستان مقدس شهدا ، ناکام مانده اند….
اشک ریختم اما نه اشک …. دست خودم نبود….
همه اش درگیر این موضوع بودم که چگونه دستان پاک آن جوانان و نوجوانان بسیجی را ، بعثی های خبیث ( که امروزه در هیات تروریست های کثیف داعش متولد شده اند ) چگونه بستند؟
وقتی در جلوی چشمان باز و دلهای بیدارشان گودال نسل کشی حفر میکردند، و ۱۷۵ انسان بی گناهی که تنها جرمشان دفاع از دین و خاک وطن شان بود ، را یکی یکی در این گودال قساوت و نسل کشی می انداختند، و وقتی روی این ۱۷۵ سردار شجاع ایرانی که در دل دانش آموخته مکتب حسین (ع) و در ذهن دانش آموخته مکتب علی (ع) و در قلب دانش آموخته مکتب خمینی (ره) ، بودند و همچون آریو برزنها رستم وار به پیشباز شهادت می رفتند ، بیرحمانه خاک می ریختند ، چی می گذشت و چه گذشت ؟؟
مادر غواصچه نگاههایی که در پی ” نگاه مادری ” ، “دست پدری” ، “لبخند فرزندی ” …. جگرسوزانه ، لبریز از خاک شد….
چه نفس های گرمی که تاریخ را قرنها گرم نگه خواهد داشت ، آرام آرام مسدود شد ….
تا امروز من و تو ، بفهمیم و بدانیم
تا امروز ایران ، اسلام و انقلاب استوار و سرزنده بماند
۱۷۵ دیگر عدد مقدسی شده است ، عددی مقدس، برای هر مسلمان ، هر ایرانی و هر انسان آزاده و حق طلبی در دنیا
۱۷۵ “چشم بینا ” و ” نفس برا ” را خاک گرفت ، تا امروز ما باشیم !
باشیم و بدانیم که امنیت و آرامش همه ما مرهون آن نفس های گرم است و تا بدانیم صلابت و عزت میهن مان ، مدیون همین استخوانهای مقدس است.
امروز ما مانده ایم و هزاران یاد و خاطره غمگین و دردناک از شهادت جوانان وطن، از کسانی که هم خون و هم نژاد و هم کیش ماییند…
کسانی که یک مسیر را آگاهانه ، و نه به طمع جاه و جلالی ، نه به طمع پست و مقامی و نه به طمع بهشتی و نه به ترس دوزخی ، بلکه عاشقانه انتخاب کردند ….
راه شهادت را …… و جان خود را تقدیم کردند که ایران عزیز و جمهوری اسلامی ایران سرفراز و سربلند باشد ….. تا همه ما هم صدا بر حول نظام مقدس مان ، با وحدت ، همدلی و همزبانی راهشان را صادقانه ، بشناسیم و بشناسانیم و ادامه دهیم.
تا یاد بگیریم که از یاد و نام آنها برای هوای نفس خود ، برای تحصیل قدرت ، برای حزب و گروهمان بهره نجوییم و یاد و نام آنها را بشناسیم و بشناسانیم و در دعواهای دنیوی مان از اعتبار مقدس شان سود نبریم و پیرو رهبر عزیزمان باشیم که شیوا ترین قلم را در وصفشان مرقوم فرمودند.

منبع:هفته نامه توازن

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

200x208
200x208