تاریخ درج خبر : 1394/04/28
کد خبر : ۵۱۳۶۱۴
+ تغییر اندازه نوشته -
دکتر مهدی غفاری

«کی لهراس! ما شرمنده ایم»

ghafari

سایت استان: دکتر مهدی غفاری

( تقدیم به رُفتگران طبیعت که کاری می کنند کارِستان! )

هنگامی که حسن غفاری پیشنهاد می کند بامداد و پیش از برآمدنِ آفتاب با هم برویم تنگِ تامُرادی تا بتواند از تنگ و آبشار و حال و هوای آن جغرافیا عکس های تازه ای بگیرد، من که این روزها گه گاهی نشسته و در اندیشه ی نوشتنِ داستانواره ای به بهانه ی کی لهراس و نبرد تنگ تامرادی ام با شوری افزون بر همیشه می پذیرم و سحرگاهِ شنبه راه می افتیم. چند سالی می شود که به آن سمت و سو نرفته ام اما اکنون زمانش از راه رسیده تا هم با این بخش از سرزمین مادری دیداری تازه کنم و هم با دیدنِ دوباره یِ تنگ بیش از پیش در تب و تابِ داستان خود قرار بگیرم…

هنوز آفتاب سر بر نکشیده که تنگ کناره و دشتروم و پس از آن دِلی بَجَک و راهِ دهستانِ سپیدار را پشتِ سر می نهیم و می رویم به سوی تنگ.

تا دمی دیگر این تنگِ تاریخیِ تامرادی است که خود را به تماشای ما می نهد با بلندایِ رشته کوهی که سر به آسمان می ساید و نشیبِ درّه ای که در آن ژرفای نادیدنی از چشم می گریزد.

به آبشار می رسیم و نسیمِ دل انگیزی که انسان را می نوازَد.

جایِ سوزن انداختن نیست. به هر جا که می نگری این خودرویی ست که در گوشه ای ایستاده یا چادری که در سایه ساری برافراشته شده است. مردمی از سرزمین های همسایه را می بینیم که انگار از تبِ تند گرما و تشنگی گریخته و برای رفاه و رامشی دو سه روزه به اینجا پناه آورده اند.

جای ماندن نیست. می رویم پایین تر و کناره می گیریم. پیاده می شویم تا نگاهی بیاندازیم.

حسن دوربین به دست راهی می شود. من و حنا ( دخترکِ دلبندِ پدر ) راه می افتیم سمتِ یک فراز برای بهتر و فراتر دیدن. دو دیگر همسفر و همسرِ گران مایه نیز همراهمان می شوند. بر بلندای رو به رویِ تنگ سرِ سخن را با حنا می گشایم؛

می دانی اینجا کجاست؟

می دانم که نمی داند. بی درنگ می گویم؛

تنگِ تامُرادی.

با همان زبانِ خردسالانه اش بازگو می کند؛

تنگِ تامَرادی.

زبان می ریزم؛

اینجا جای زندگیِ نیایِ بزرگِ ما بوده. او خواهرزاده یِ مردمی بوده از طایفه ای بزرگ به نامِ تامرادی. خودش نیز از آنها زن گرفته و در کنارِ خالوهای خویش در این تنگه زندگی می کرده. می گویند گورش نیز همین جا بر بالای تنگه است.

با دستش در آن بالا بلندی جایی را نشان می دهد و می پرسد؛

آنجا؟

می گویم؛

شاید یک همچنین جایی.

و سخنم را پی می گیرم؛

سالها پس از آن است که نیاکان ما می کوچند به روستایِ کنونی مان موردراز.

حنا هیچ نمی گوید. شاید در اندیشه یِ کودکانه یِ خود فرو می رود. من اما همزمان که تنگ را موشکافانه می نگرم می کوشم تا داستان کی لهراس و نبردِ ماندگارش را در خِردِ خویش زنده کنم که فریادِ حسن ما را به خود می آورَد؛

باید برویم. نه آن چیزی ست که پیش از این بوده…

در سخنش خشم و نگرانی و افسوس را یکجا می توان فهمید. خیلی زود درمی یابیم که چرا اشکش درآمده و چنین برآشفته است.

در نشیبِ درّه آبِ اندکی جاری ست. ( افسوس برای کاهشِ سفره های آب در سرزمینِ فراوانی. )

بر برگِ درختانِ بلوط غباری از ریزگرد و فراموشی نشسته است. ( دریغ از این خزانِ زودرس در بویراحمدِ چهار فصل. )

مردمانِ پناه آورده به آبشار در هم می لولَند. برخی نیز نیامده برمی گردند و برخی جاهایی دورتر را برای ماندن از ما سراغ می گیرند. ( افسوس از آن آب پاکی که می ریزیم رویِ دستشان. )

جای جایِ تنگه پر است از زباله و آشغال و پلاستیک و با وجودِ بنایی از یک سرویس بهداشتی، انواع و اقسامِ فضولات انسانی!

بر کناره یِ برکه، در حاشیه یِ جوی، بر شاخسار درختان، در پس و پشت هر سنگی در درّه و کمرکشِ کوه جایی نمانده که از این یورشِ نفرت انگیز در امان مانده باشد.

آبِ اندکِ جو نایی ندارد برای بردنِ بخشی از اینهمه زباله به دوردست های دور.

پلاستیکِ زباله ای آویزان از شاخه یِ یک بلوط انگار پرچمی ست به نشانه یِ شکست یک ملت در پاسداری از مادرِ زمین؛ ( ناموسِ مردمان.) و ما آدمیانِ ناآگاه چه اهرمن وار ناموسِ خویش بر باد می دهیم. افسوس!

و این ماجرا تمامی ندارد. حسن مرا به کمک می خواهد. در نشیبِ درّه برخی از نادانانِ درخت کُش، چاله یِ آتشی برافروخته و آتش به جانِ بلوطِ کهنسالی انداخته و رفته اند بی آنکه به پشت سر نگاهی افکنده باشند. تا دمی دیگر که من به او برسم اکنون ماییم و درختی در خاکستری از آتش و صحرایی انباشته از علفِ خشک که برای سوختن و بر باد رفتن تنها چشم به راه یک چرنگِ آتش است! دست به کار می شویم و با یاریِ آبی که از جوی برمی داریم اتش را مهار می کنیم. آتش که خاموش می شود می نشینیم خیره در بلوطِ سوخته. کارد به حسن بزنی خون درنمی آید. من به خود می گویم؛

این نه درختی ست که چنین بی مهابا می سوزد بل سرزمینی ست که بر بادِ نابودی می رود. دریغ!

دریغاگو برمی خیزیم و راهی می شویم. از آبشار تا روستای تِمِنَک در دامنه یِ یکی از کوه های رو به رو. در میانه یِ راه آسفالت تمام می شود و جاده یِ خاکی آغاز.

هوا گرم و تبدار است. بر سنگهای کنارِ راه تِیتَکُم های درشتِ بسیاری توجه حنا را به خود جلب می کنند. با بردمیدنِ آفتاب صدای سوزناکِ جیرجیرک ها تنگه را از آن خود می کند و آن سکوتِ نخستین را می شکند. از دوردست صدایی نیز می پیچد گویی پمپی ست که از جویِ تهِ درّه آب را بالا می کشد برای کشتزارهای کوچکِ خیار و ذرت و لوبیا.

جز تک و توکی مردِ میانسال در کشتزار های میانِ راه کسی به چشم نمی آید.

نرسیده به روستا برمی گردیم. در میانه یِ راهِ خاکی برمی خوریم به یک پرایدِ سفید که از اهالیِ روستاست. کنارِ ما می ایستد. ما نیز کناره می گیریم. از مسافران یکی هم پیرمردی ست که بر صندلیِ جلو نشسته از ما می پرسد؛

کی هستید؟

آشناییم و از بویراحمد.

اینجا چه می خواهید؟

برای سرکشی و دیدنِ تنگ آمده ایم.

حسن می افزاید؛

عکاس و خبرنگارم.

تا این را می گوید پیرمرد سفره یِ دلش را پهن می کند. از سختی زندگی در روستا می گوید و راهی که بخشی از آن تا کنون آسفالت نشده و وعده های عمل نشده یِ بسیار و  …

بدرودکنان راهی می شویم. ما به سمتِ شهر و آنها به سویِ ده.

در لته های کناره یِ راه هر جا که می ایستیم برای خریدنِ بالنگ تیرِمان می خورد به سنگ. خیارها را همان دمدمه های صبح چیده و برای فروش برده اند به شهر.

باید برگردیم.

دستِ پر و امیدوار آمده بودیم و اکنون دستِ خالی و نومید برمی گردیم.

در سربالاییِ راه آنجا که باید برگردم و با تنگِ تامرادی برای آخرین بار دیداری کنم ناگهان چشمم می افتد به سایه یارِ بلوطی کهنسال و خسته. مردی چقه زناره  پوشیده با تفنگی به دوش و دستانی به هم آمده آنجا بر تخته سنگی نشسته و خیره شده است در من. با آن چهره یِ تکیده و اندامِ ترکه اما پیچیده و مردانه چقدر آشنا به چشم می آید. بی تردید او را پیش از این در جایی دیده ام.

به مغزم فشار می آورم …  بالاخره می شناسمَش.

کی لهراس است. لهراسِ باتولیِ بویراحمدی.

اما او اینجا چه می کند؟ مگر او را با نیرنگی از پشت نکشته و در چاهِ فهلیان نینداخته بودند؟!

شنیده ام که چنین است اما اینگونه که او ما را می نگرد حتی اگر توهم و خیال هم باشد، مرا به خود می خواند. سر از خودرو بیرون می برم و به سمتش فریاد می زنم؛

به ما گفته اند که تو بر ستم شوریدی

با دستِ تهی دست به قلعه یِ شاه گرفتی

از همه چیز بریدی و جان بر سرِ ناموس و سخنِ خویش نهادی.

گفته اند که نیایش تو این بوده ( خدایا! یا کورم کن این ننگ را نبینم یا توانی بده با آن بجنگم. )

اکنون بدان؛ ما نه کوریم که نبینیم و نه توانی داریم که بجنگیم.

می مانَد این سخن میانِ ما که

کی لهراس! ما شرمنده ایم.

( صدا در تنگه می پیچد؛

شرمنده ایم، شرمنده ایم، شرمنده ایم … )

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • خان می‌گه:

    داستان خاطره انگیز بود و هر ایلیاتی با ان مواجه بوده. درود بر شما که دور دست ها را برایمان زنده کردی و درور بیکران بر کی لهراس و کی لهراس ها.

    • آفتاب می‌گه:

      سلام بر دکتر غفاری محترم . دست نوشته هایت را مثل همیشه خواندم و لذت بردم . سپاس فراوان .

  • رضواني گچساران می‌گه:

    درودپروردگار ایران بر دکتر غفاری و بهزاد کاظمی ،کی لهراس هم به اندیشه خویش مبارزه با ظلم نمود ، ایا در این دوره زمانه کی لهراسی هست ،ما که داریم به طبیعت هم ظلم میکنیم ،و ظلمهای فراوانی که کمر هم وطنان من زیر ان خم شده اند

  • ناشناس می‌گه:

    ۳- نویسنده ای به تنگ تامردای رفته و از دیدن زباله های فراوان دلآزرده شده است. او نام چه کسی را در تاریخ تنگ تامرادی بیش از باقی نام ها شنیده است؟ کی لهراس! پس نویسنده می گوید٬ لهراس شرمنده توایم وقتی اینگونه تنگ تامرادی را پر از زباله و زشتی کرده ایم و اینگونه در برهوت بی نامی از یک …….. به خاطر تخریب محیط زیست پوزش میخواهد. من نیز تا هزاران سال از مزدوران محلی که دست در دست ………. محلی (برای پول و زمین) با یاغیان به جنگ برخواستند به عنوان قهرمان یاد نخواهم کرد. دست بسیاری از ما …………… به دزدی و غارت و دروغ آلوده بود. لهراس شاخه ای بلندتر از درخت همین سرزمین بود.

  • ناشناس می‌گه:

    ۲- کی لهراس مردی بود که در زمان غارت یک قافله به اتفاق راهزنان همراه خود به گروهی از نظامیان برخوردند. (به نقل از شاهدی عینی) و ناخواسته انها از کشتند. از آن پس راهی بی بازگشت برای یاغی بویراحمدی آغاز شد. اما او در ادامه این راه را با جسارت (جسارت آقایان! و نه چیز دیگری مانند بینش سیاسی که هنوز هم جای خالی اش در این سرزمین احساس می شود) ادامه داد و در راه هدفش کشته شد! به دوستانی که نام لهراسِ …. و ….. را تاب نمی آورند بگویم که این خصلت توده های مردمی است که خود غرق در فساد و کثافت های پنهان باشند و در عین حال اشتباهات مردان بزرگ را مانند جیرجیرک های پنهان فریاد بزنند.

  • ناشناس می‌گه:

    ۱- برخی آدمها مث مین های کنار جاده هستند. فلسفه وجودی شان اینست که در باقی موضوعات زندگی سکوت و بی تحرکی مطلق هستند. اما بی صبرانه منتظر هستندتا یکی از آن راهی که کاشته شده اند گذر کند! برخی از مین ها فقط در مسیر سنت ها کاشته اند. اگر سنت و یا پدیده ای تاریخی را نقد کنی این یکی می ترکد. اگر تغذیه شان کنی آن یکی منفجر می شود. مین هایی بی حرکت و منتظر! برای از پا درآوردن هر کس که راه برود!
    روشنفکر بهتر است وقتی از میان رخدادهای تاریخی میگذرد و پدیده ها را می کاود٬ مراقب گوش خود باشد تا از صدای منفجر شدن مین ها آزار نبیند.

  • گل گل می‌گه:

    اقایان کاظمی وغفاری بهتر است بیاناتتان را یک بار دیگر مرور کنید.نمی دانم امثال دلدارودلواپس ها چه می دانند که مردم نمی دانند ویا شما می دانید ولی به روی خود نمی اورید.تلخی واقعه از دفاع هایی است که شما ازبیانات خود می کنید..اگربه کلام دلواپس که گفت چرا شماها خود راعقل کل می دانید ودیگران را احمقبنگریم .شماها دربیانتان به عینه سخن اورا تائید کردید .چون با نظر اوموافق نبودید او ودیگران را احمق خطاب کردید چرابه سوالات اومبنی برگناه نوامیس مردم وظلم وستمی که برمردم بهبهان فهلیان وسمیرم ودیگر نقاط استان شد جواب نمی دهیدچرا به دارالرحمه سمیرم سری نمی زنید

    • مهدی غفاری می‌گه:

      سلام.
      همانگونه که گفته بودید همه ی نوشته ها را یک بار دیگر مرور کردم.
      بر خلاف ادعای شما جایی ندیدم که کسی را چه آشکارا و در کلام و چه در لفافه و در مفهوم نادان خطاب کرده باشم.
      برای من شخصیت پی نویسان ( چه شناس و چه ناشناس ) بسیار محترم است. روی نوشته های من با ادعاهای مطرح شده در متنِ پی نویس هاست و نه شخصیت نویسندگانشان.
      اگر جایی هم از ( خود کم بینی ) نوشته ام اشاره ام به یک بیماریِ فراگیر فردی – قومی ست که خود نیز ( به عنوان یک انسان روستازاده یِ لر ) در مقاطعی از زندگی ام به ان مبتلا بوده و چون به آن دانایی نداشته و در تشخیص و درمانش نادان بوده ام درد و رنجش را کشیده ام. ( درد و بیماری از وجود نازنین شما هم دور باد. )
      فرموده اید چرا به پرسش های دیگران در حوزه ی تاریخ پاسخ نمی دهی؟
      پاسخ این است که من از حوزه ی ادبیات سخن می گویم و نه گستره یِ تاریخ.
      ارجاع من به یک شخصیت مشهور از تاریخِ زیست بومی که در آن به دنیا آمده ام برای نوعی بهره یِ ادبی ست تا بتواند در پناهِ خود چشمان بیشتری را بر طبیعتی که در آستانه ی نابودی ست گریان و بینا کند.
      برای این کار من به شعرهای محلی زیست بومَم و کتب تاریخیِ منتشر شده در سرزمینم مراجعه کرده ام.
      شما از من می خواهید تا این آخرین منابع در دسترس را رها کرده و برای چنین کاری به گفته های شفاهی و ادعاهای بی سندِ منتقدان بسنده کنم و به سرزمین های همسایه سر بزنم یا به گورستان سمیرم بروم؟
      اگر روزی روزگاری قرار شد تاریخ را روایت کنم، بخشی از این پیشنهاد را می پذیرم.
      بدرود.

      • گل گل می‌گه:

        دکترجان سلام .ادبیات است که تاریخ را زیبا می نویسد چه بسیارندتاریخ نگارانی که قومیت راقبله خویش کردندوحقایق راپشت…………پنهان کردند وهمیشه کلام دربار برتر ازکردار انان بود .تاریخ نویسانی که به انها اشاره کردی فرزندان همان قوم بودند که ……..نیکانشان را ازفرصت استفاده کردندوازانان حماسه ساختند .وجنایاتشان راپشت ان مخفی کردند.تاریخ شفاهی بالاتر ازمتونی است که دولمردان ازفرصت بدست امده می نگارند .تودرهمان قرنی زندگی می کنی که پدر بزرگت حاضر بود بهتر است تاریخ را ازروایات اوپیداکنی نه از کتب انانی که می خواستند از پدرانشان شهید بسازند یا کتبشان را به نام حماسه افرینان جنوب برمردم تحمل کنند

        • بهزاد کاظمی می‌گه:

          و اما پاسخ توضیح تان باید از همه مخاطبین مطلب پرسید که آیا این حقیر خود را در کامنتش عقل کل دانسته است و آیا دیگران را احمق؟ در مورد عقل کل شما را به قضاوت سایرین می سپارم و در مورد خطاب احمق لطف کنید دوباره پاسخ من به دلواپس مشکوک را با دقت بخوانید.
          و در مورد سوال شما دارالرحمه سمیرم و مردم فهلیان و بهبهان چه ارتباطی با نریختن زباله در محیط های زیبای طبیعی دارند و مدد گرفتن از یک نام اسطوره ای با گرایش ادبی در مکانی که بنام او مشهور است چه ربطی به تاریخ دارد؟
          شما اسامی گمنام مشکوک چرا پاسخ پرسش ساده امثال مرا نمیدهید؟ برای همین من گفتم دکتر عزیز افسوست را برای این جماعت سوراخ دعاگم کرده بگذار

      • بهزاد کاظمی می‌گه:

        من به اسمهای پنهان مشکوکم به بی صداقتی مخربی که هدفش تخریب زحمات دیگران است مشکوکم من افسوسم برای وجود نازنینی چون مهدی غفاری است که با همه این ناملایمتی ها بازهم از خود و وقت و توانش مایه می نهد برای بهبود حال این سرزمین برای تنگ تامرادی بدون زباله برای فدایی بهتر اما پاسخش کاوش و بازجویی گذشته ای است که او هیچ نقشی در آن نداشته آن هم با روایتی که سلامتش را هیچ مورخ منصفی تایید نکرده.
        حال گل گل خان میشود بفرمایید ددار کجای این کامنتها بوده نکند کامنت منتشر نشده ای از دلدار مانده یا تنها بازی کلمات است با دلواپس؟ ولی لطف کنید سوال اول خود را برای من حقیر توضیح بدهید چون منظورتان را نفهمیدم.

    • شگفتا می‌گه:

      بنده خدا جناب گل گل شما که سی وچندسال اختلاف تاریخی بین سمیرم وتنگ تامرادی را نمیدانی چراحرف میزنی درباره تاریخ؟
      اصلاچه ارتباطی بین نبرسمیرم تامرادی هست؟
      اول کمی مطالعه کن بعداظهارنظرکن

  • دلواپس می‌گه:

    جناب اقای غفاری واقای بهزادکاظمی .چراشما خود را عقل کل میدانیدوبقه را احمق جلوه می دهید.اقای غفاری می فرمایند هر کس زور دارد باید غارت کند ودیگران را موردظلم وتجاوز خود قرار رادرد وهر کس چون دیگران یاغی گری نکرد شایسته ظلم وستم است ظلمی برمردم وارد شد که بیان می کنند گوشه ای از ان جنایتی که نزد شما ها عادی است دفاع از ظالم وستمگرمثل عمل همان افراد است.قانون نا عادلانه ای که شما می فرمایید.غارت اموال وناموس مردم بودگناه مردم فهلیان .بهبهان .سمیرم .چه بود

    • مهدی غفاری می‌گه:

      سلام.
      نخست اینکه نه من و نه بهزاد گرانمایه ( آنچنان که از پی نویسش برمی آید ) خود را عقل کل نمی دانیم. اگر شما استدلالی بر این ادعای خود دارید لطف کرده با شواهد و قراین بفرمایید. اگرهم ندارید و تنها با خواندن نوشته های ما چنین حسی به شما دست داده شاید از نوعی ( خود کم بینی ) ناشی شده باشد. این یکی از بیماری هایی ست که ممکن است بسیاری از ما در مقطعی از زمان به آن دچار شویم و بهتر است زودتر در پی درمانش باشیم. ( درد و بیماری از وجود نازنین تان دور باد. )
      دوم اینکه ادعایی را به نوشته ی من نسبت داده اید که نه با شکل و نه با روح آن هیچ سازگاری ندارد. کجای نوشته ی من آمده که هر که زور دارد باید غارت کند و آنچنان که شما دست و پا شکسته و ناشکیبا با انشایی درهم بیان کرده اید فلان و بهمان؟
      بگذارید از تفاوت دو واژه ی قدرت و زور برایتان بنویسم تا بدانید که مرا با زور کاری نیست و یاغی شدن بر زور ( و به قول امروزی ها نافرمانی از زور ) را نه تنها کاری خردورزانه و اخلاقی می دانم بلکه آن را یک حق تمام عیار به شمار می آورم.
      قدرت بر دو نوع است؛ مشروع و نامشروع.
      قدرت مشروع برآمده از نظر مردم، در خدمت رفاه و رامش آنها و به آنها پاسخگوست.
      اما قدرت نامشروع حتی اگر به مردم خدمتی کند، خود را برآمده از آنها نمی داند و به هیچکس پاسخگو نیست.
      این دومی را زور می گویند. از این منظر می توان گفت که استبداد زور است. زور و استبداد البته خود انواع و اقسامی دارند که به دو نوع آنها اشاره می کنم؛
      یکم؛ استبدادی که خواهان یک نوسازیِ آمرانه و بالادستی ست
      و دوم؛ زوری که بنیانش بر نو – هراسی ست و پیامدش جز ارتجاع و واپس گرایی چیزی نیست.
      این دو البته در نتایج با هم قابل قیاس نیستند اما در زوری که می ورزند و سرکوبی که می کنند ( با اندک کم و زیادی ) همانند اند.
      با این مقدمه می رسم به نکته ی سوم؛
      من یاغی شدن بر ( یا نافرمانی از ) زور را روا می دانم. چه این زور از نوع نخست باشد و چه از نوع دوم.
      ( می توان در جمله ی بالا زور را برداشت و به جایش نوشت؛ ظلم، ستم، تجاوز، غارت، قانون ناعادلانه و از این گونه. )
      ( در این جمله اصالت به رویارویی با زور برمی گردد نه به یاغی بودن یا نافرمانی. )
      ( یادمان نرود که یاغیگری به معنای دزدی و غارتگری و کشتن انسان ها و از این گونه چیزها نیست. هرچند ممکن است یک یاغی از این کارها هم بکند که در آن صورت می شود یک یاغی دزد و غارتگر و قاتل. یک چنین کسی البته یاغی ست اما نه بر زور بلکه بر انسانیت و داد و ارزش های اخلاقی. )
      اما نکته ی چهارم؛
      ادعای مطرح شده در بالا مربوط به یک شهروندِ ایران معاصر است.
      اینطور نیست که من در نوشته ی خود برای این ادعا در پی یافتن مصداقی از دلِ تاریخ باشم.
      چنین کاری نیاز به بحثی مستدل و مبنی بر اسناد و شواهد با رعایت اصول تاکنون شناخته شده ی علم تاریخ دارد که نه من چنین علمی دارم و نه نوشته ی بالا چنین ادعایی دارد. و از آنجا که چنین نبوده، دوستان منتقد ( به ویژه آن کسان که با پاسخ های من قانع نشده اند ) را به منابع و مآخذ تاریخی ارجاع می دهم.
      نکته ی پنجم؛
      همانگونه که پیش از این گفته ام برداشت ادبی – حماسی من از شخصیت تاریخی کی لهراس بیشتر برمی گردد به دو منبع. یکی شعرهای محلی سروده شده در وصف او و دیگری برخی کتب تاریخی منتشر شده در سالهای اخیر.
      ( از پژوهشگران بنام یکی هم هست که درباره ی لهراس و ادعای دشمنانش در مهنامه ی ژاندارمری که او را برادرکُش می خوانند چنین استدلال می کند؛ چگونه یک برادر می تواند برای سرکوبی برادر خود لشکری چند هزار نفری گسیل کند و آنگاه که او به دفاع از خویش برمی آید او را برادرکش بنامد؟ )
      می اندیشم که برای نوعی استفاده ی ادبی از این شخصیت تاریخی همین ها کافی ست. دوستان منتقد چنین باوری ندارند چرا که از اساس با چنان تاریخی ( و البته چنین برداشت هایی از آن ) مشکل دارند.
      یکی از پیشنهادهای من برای این دوستان، تلاش برای نقد اثرگذار و راهبردی آن منابع تاریخی و کوشش برای نوشتن تاریخی ست که به باورِ این دوستان از اصالتی بیشتر و خطایی کمتر برخوردار باشد.
      به این امید، بدرود.

    • بهزاد کاظمی می‌گه:

      دلواپس چه اسم بامسمایی…
      برادر پرده نشین براستی کجای کامنت حقیر و متن و کامنتهای مهدی غفاری عزیز که حیف است با چون منی مقایسه شود احساس عقل کلی وجود دارد؟
      شما برادر عقل کل که میخواهید در پشت اتهام حماقت خود را مبرا کنید اگر کمی دقت کنید یا شیطنت نکنید میبینید که دکتر غفاری با کامنت من مخالفت کرده و در دفاع از آزادی بیان هر هزینه ای را حتا اگر اتهام دفاع از دزدان باشد را بجان خریده براستی منظورش را نفهمیده اید یا خود را به کوچه پشتی زده اید یا مخاطب را احمق پنداشته اید دلواپس مدعی جایگاه عقل کلی و نگران از غضب آن توسط امثال حقیر؟

    • بهزاد کاظمی می‌گه:

      و ایکاش در این عرصه آزادی بیان به قول دکتر عزیز امثال شما و جناب میر را شجاعت برافراشتن نام خود بود و آنگاه رجز میخواندید بر صفحه مجاز…
      و ای دریغ آزادی که حاصلش پنهان شدن در پشت عناوین عجیب و غریب باشد.
      باز هم برهمان مدعایم که جناب دکتر حیف تو که درگیر چنین جماعتی گردی و افسوس بر این ….

    • حميد می‌گه:

      درودبردکترغفاری عزیز
      گرمدعی فهم سخن نکندچه جای پاسخ است؟شما وحسن ازخانواده ای شرافتمندو بزرگ برخاسته اید به همین دلیل هم برای بزرگان ایل همواره احترام قایل هستید.آنچه نگاشتی البته که ارتباط چندانی باکی لهراس نداشت امالابد میدانی انانکه اینگونه برآشفته میشوندچند دسته اند1باشخص شما مشکل دارند2باپاکی طبیعت مشکل دارند3چواندرتبارش بزرگی نبود/نیارست نام بزرگان شنود
      ارنه کیست که نداندکه فاتحان تاریخ درگنج خانه وباسلام وصلوات فاتح نشدند
      کارنامه نادر ورضاشاه وخشایارشاه وداریوش واسکندر و..رابنگرید
      چگونه است که یعقوب لیث موردستایش تاریخ نگاران است؟چه ویژگی هایی داشته است؟

    • حميد می‌گه:

      آنانکه درتاریخ بزرگ شدهاندهمه انسانهایی رئوف ومهربان وگوشه گیربودند؟
      شک نکنیدکه دشمنان بویراحمددرپی آنندکه اسطورههای بویراحمدرالگدکوبکنندچون امروزخودرابه قول خودبرترازبویراحمدمیبینندافتخارات دیروزبویراحمدرانمیتونندتحمل کنند

      • مهدی غفاری می‌گه:

        درود بر شما.
        ما ( من و حسن ) را به مهربانی و نیکی نواخته اید. سپاسگزارم.
        پرسش هایی اساسی و در خورِ توجه را طرح کرده اید که اگر پاسخ هایی مستدل بیابند می توانند راهی به آینده ای بهتر بگشایند.
        بهتر است قدردان این آزادیِ نیم بند باشیم و تلخیِ سخنِ منتقدان را با آن شیرینیِ پنهانی که در این گفت و گو به دست می آید تاخت بزنیم و از یاد ببریم.
        بدرود.

  • ناشناس می‌گه:

    جناب میر .آ قای دکترغفاری انسانی شایسته وصاحب اندیشه ای زیبا وانسا ندوستانه است.درحیرتم که چنین نا بخردانه توسخن گفتی ای !!.

    • میر می‌گه:

      قضاوت نابخرادنه بوده و گرنه در صاحب کمالی دکتر هیچ شکی نیست. و نوشته ای که منتقد نداشته باشد نوشته نیست.

  • ناشناس می‌گه:

    درودوسپاس فراوان بردکتر مهدی غفاری.انسانی راسیتین وواقعی.

  • ناشناس می‌گه:

    ……………………………………………………. کی لهراس رو بیخیال اونم زمانی درمقابل بیعدالتی ایستاد ،شاید بنظر خویش ،،حالا بیعدالتی در میان مردم ما موج میزند ،افسوس از گذشت و رحم مروت که درمیان مردم نیست تا چه برسد به رحم نسبت به طبیعت ، اسطوره ها میمانند چه با بدنامی چه با خوشنامی جناب غفاری

  • بهزاد کاظمی می‌گه:

    افسوس که چنین انسان ارزشمندی که بسیاری از ارزشهای والایش به سبب فروتنی اش پنهان مانده چنین مطلب دل انگیز و اثرگذاری نگاشته و عده ای بد سلیقه تمام مساله را رها کرده اند و دمب غارت و قتل و روایت نیمبند و حتا بر فرض مثال صحیح خود از تاریخ را چسبیده اند و رند بدکاره ای هم با عنوان ره گم کننده میر فرموده اند ” بلکل دکتر تعلق خاطر و علاقه خاصی به یاغیان و دزدان دارد. علت را نمیدانم.” دریغ و افسوس بر حال این مردمان …
    دکتر عزیز و شرف جامعه سودمحور امروز بجای شرمندگی برای اسطوره مظلومت باید برای این جماعت اظهار شرمندگی کنیم وغم دل بخوریم که تا کی باید راه به بیراهه ببریم و سوراخ دعا را گم کنیم؟

    • مهدی غفاری می‌گه:

      درود بر بهزاد گرانمایه.
      از خوبی های ( آزادی ) یکی هم این است که راه برای هر گونه اظهار نظری باز می مانَد.
      البته نبود امنیتی که بتوان بر آن تکیه کرد از یکسو و از سوی دیگر ریاکاریِ تاریخی ما ایرانیان سبب شده تا سخن گفتن ما ( اغلب از موضوعاتی نه چندان اساسی ) حتی گاهی که از آزادی هایی نیم بند برخورداریم، چندان که می بایست راه به جایی نبرَد.
      از حاشیه های این آزادی و امنیت نیم بند دو چیز هم هست که آزار دهنده است؛
      یکی خود سانسوری ست.
      و دیگری رواج بازار دروغ و تهمت با طرح بی استدلال و بی سند ادعاهای گزاف.
      با اینهمه چه باک اگر فایده ای که از آن در درازمدت به دست می آید از هزینه هایش بیشتر باشد.
      بدرود.

      • میر می‌گه:

        جناب کاظمی همه کامنت ها و مطالب شما را در سایت های گوناگون خوانده ام و شما را همیشه منتقد و یاغی بر نوشته هایی که گاهاً مورد تایید اکثریت بوده دیده ام. بنده از علاقمندان مطالب دکتر هستم. و متاسفانه مثل شما منتقد نیستم هر چند دلم می خواهد باشم. ولی از نوشته های دکتر بر می اید که به افرادی که در فرهنگ قدیم و فعلی قوم ما بعنوان دزد و یاغی شناخته شده اند ( قتل زیر درخت زردالو و …) علاقه درونی دارد که یان خصوصیت با شخصیت علمی دکتر ناسازگار است. و بیشتر این علاقمندی به طبقات غیر علمی جامعه ما سازگار است. و گناه نظامیانی که کشته شدند برقرای نظم بوده و قوم ما یاغی بر نظم و قاعده و قانون حتی تا ال

        • مهدی غفاری می‌گه:

          (ادامه ی پی نویس پیشین … )
          اگر قرار باشد که ما از همه ی تاریخ مان تنها یک چیز را بیاموزیم شاید از همه مهم تر
          همین ( یاغی بودن ) است بر همه یِ آن چیزی که زور و ستم و گرسنگی و بیداد برمی شمردند
          یا همین نافرمانی در برابر چیزی که یاغیان تاریخیِ ما ( درست یا نادرست ) در حق خود روا نمی دانستند.
          مهم اصل کار آنهاست که ( زیرِ بارِ آنچه زور می پنداشتند نمی رفتند. ) این آن جوهری ست که نوشته های ادبی – حماسی بی آنکه سر سپرده ی تاریخ و شخصیت هایش باشند بهتر است بکوشند تا آن را بازآفرینند.
          در لفافه بگویم که وقتی سخن از زیست بوم کهگیلویه و بویراحمد است، من به خود می گویم که سرزمینی با
          جمعیتی کمتر از یک درصد ایران
          جغرافیایی حدود یک درصد ایران
          اما برخوردار از ( بالای ده تا بیست و پنج درصدِ ) منابع طبیعی و انرژیِ کشور
          چرا چنین نگران؟ چرا چنین فسرده و نومید؟ چرا چنین فقیر و گرسنه؟ و چرا چنین برهنه و نالان است؟
          باز هم باید بگویم؟!
          به راستی ما در کجا ایستاده ایم و از کدام قوم و سرزمین و تاریخ سخن می گوییم ؟
          من با گرایشی ادیبانه در دل تاریخی که داریم پی جویِ آن چیزی هستم که برای برون شد از این واپس ماندگی کهن و نو ما را یاری دهد؟
          کم نیستند اندیشه ورزان خردمندی که مرا هشدار داده اند؛
          نگرد که نیست.
          و من ( من ناشنیده پند! اما امیدوار ) در پاسخ گفته ام و می گویم؛
          یا چیزی می یابم یا اگر که بتوانم آن را برمی سازم.
          بدرود.

  • میر می‌گه:

    بلکل دکتر تعلق خاطر و علاقه خاصی به یاغیان و دزدان دارد. علت را نمیدانم.

    • مهدی غفاری می‌گه:

      سلام.
      شما شاید دروغگو نباشید اما بخشی از ادعایتان ناراست و دروغ است چرا که مرا با دزدان کاری نبوده و نیست. با اینهمه یاغیگری را اگر بر دزدان و غارتگران و چپاولگران باشد می پسندم. یاغی بودن بر ایده های دروغین و بت های زمانه و بیداد را نیز دوست دارم. این را حق هر انسانی می دانم که بر قانون ناعادلانه و قدرت نامشروع و نادانی توده یاغی شود و هیچ یک را برنتابد. یاغی شدن بر استبداد، بر نادانی و بر هجوم دشمن زیاده خواه یک حق تمام عیار است…
      اگر اهل مطالعه هستید و حالش را دارید پیشنهاد می کنم که دو نوشته ی من با عنوان های ( خط سوم ) و ( غارت ) که پیش از این در همین رسانه منتشر شده اند را بخوانید.
      بدرود

      • میر می‌گه:

        با سلام و صبح به خیر خدمت دکتر عزیز: نوشته های شما را همه را خوانده ام( ماه تی تی ، مشک و موری و…) و از علاقمندان نوشته های شما هستم. شخصیت شما برایم بسیار عزیز و محترم است. و بچه ام که نویسنده هست و می خواهم که در گروه پزشکی و پیراپزشکی تحصیل نماید شخصیت شما را برایش مثال می زنم که هم دکتر هست و هم نویسنده و… سرگذشت : کی لهراس کر الیاس میره گلابی /تا صد سال دال بخره کشته نظامی./ را هم کامل می دانم . ولی از شخصیتی همچون شما انتظار می رود بیشتر از مفاخر ادبی و علمی استان مثال و تمثیل بیاورید و گروه کی لهراس و … همان عوام کمتر باسواد بعنوان افتخار ازشان یاد کنند.

        • مهدی غفاری می‌گه:

          درود بر شما.
          از ابراز لطف تان سپاسگزارم و برای شما و فرزند عزیزتان بهترین ها را آرزومندم .
          اگر سخن از ادبیات است باید بگویم که دلبسته اش هستم اما به تاریخ هیچ دلبستگیِ ندارم.
          به باورِ من؛ تاریخ بیشتر به یک کار می آید؛ ساختن فردا. ( گذشته چراغ راه آینده است. ) اما ادبیات همه چیز است.
          من نه در این نوشته و نه در ( مرگ زیر درخت زردآلو ) دلبسته ی تاریخ و شخصیت های تاریخی نیستم بلکه گذشته ای که از جایی خوانده یا شنیده ام را دستاویزی کرده ام برای داستانواره ای. همین و بس.
          نقد تاریخ را نیز بسیار فراتر و پیچیده تر از آن می دانم که شما دوستان به آن اشاره کرده اید.
          ( ادامه دارد … )

  • مهدی غفاری می‌گه:

    با درود به دوستانِ منتقد.
    نخست اینکه سپاسگزارم از دوستان برای زمانی که گذاشته و پرداخته اند به خواندن نوشته ی بالا.
    دوم اینکه از سخن دوستان چنین برمی آید که همه در محتوای گلایه مندیِ طرح شده با موضوع زیست بوم هم سخنیم.
    سوم اما نقد دوستان است به سر – سخن و پایان – دادِ این نوشته که از برساخته ی ادبی – ذهنی نویسنده یعنی ( کی لهراس ) بهره برده است. باید این نکته را یادآور شوم که چند جمله یِ پایانی، برگردان پارسی چند شعر بومیِ بویراحمد است که در بزرگداشت لهراس، ویژگی ها و جنگاوری اش سروده و ماندگار شده اند. البته از منظر تاریخ ( و نه ادبیات ) نه سرودن شعرهایی از این دست و نه ماندگاری شان هیچ یک اصالت ندارد. اصالت در تاریخ با واقعیتِ رویدادی ست که در گذشته رخ داده و نه هیچ چیز دیگر.
    چهارم اینکه من در پاسخ به منتقدی ناشناس پی نویسی نوشته ام برای آشکار نمودنِ مرز میان تاریخ و ادبیات که می دانم خالی از خطا و تمام عیار نیست اما می تواند راهگشا باشد. دوستان می توانند این پی نویس را بخوانند.
    پنجم؛ بگذارید فرض را بر این بگذاریم که ( کی لهراس ) نوشته ی بالا همان شخصیت تاریخی ست. شواهد و منابع و اسناد در دسترس برای همچو منی بیش از آنکه از لهراس یک قاتل و دزد و سرسپرده ی نظام فیودالی (؟ ) بسازد یک بومیِ شورشیِ زیر بار مرویِ کاربلد و جسور را روایت می کند که بنا به نام مشهوری که در افواه عمومی یافته این استعداد را برای پروراندنی ادبی و حماسی می یابد. البته من نیز برخی از شواهد محلی را یافته ام که بر خلاف قول مشهور بالایند اما ملاک کار من نبوده اند. برای کسی که می خواهد در گستره ی ادب و هنر چیزی را بیافریند و برسازد تنها رگه ای از واقعیت لازم ست ( هر چند ممکن است کافی نباشد. )
    از پی نویس دوستان منتقد چنین برمی آید که آنها را با این نظر نه تنها سر آشتی نیست بلکه یکسر با آن مخالف اند. حالا فرض کنیم که حق با این دوستان است. { چه بهتر از این اگر تاریخ این مرز و بوم را می شد زیر سایه ی دو اصل ( آزادی بیان و پس از بیان ) و ( امنیت ) به رشته ی تحریر درآورد و آنگاه تازیانه وار به نقد کشید. کاری که می شد در رسانه های جمعی آغازش کرد و به جای درستی اش رساند اما صد افسوس که تجربه های تلخ پیش از این چندان جای امیدواری برای دلبستگان و نخبگان نگذاشته است. } باری فرض کنیم که حق با دوستان است. حالا با این فرض ما باید چند جمله ی پایانی نوشته ی بالا را حذف کنیم و به جایش چنین بنویسیم؛
    کی لهراس! به ما گفته اند که تو دزد و غارتگر بودی. سرسپرده ی خان ها و خیانتکار بودی. خیلی ها را از زن و مرد و سرباز وطن کشتی. و چه خوب که چنان از پا درآمدی و مردی. با اینهمه ای لهراس! ( با این بلایی که ما آدم ها سر ناموس خویش، مادرِ زمین آورده و می آوریم ) باز هم ( حتی در برابر یک چون تویی ) شرمنده ایم.
    نتیجه آنکه سر – سخن یا تیتر آنچنان که دوستان می پندارند ( حتی با فرض درست دانستن تاریخی که روایت می کنند ) چندان بیراه و مسخره نیست.
    ششم؛ به باور من جامعه نه به قهرمان نیاز دارد و نه به بت اما بی نیاز از اسطوره نیست. بدا به حال جامعه ی بت پرست و دریغا از جامعه ای که برای برون شد خود از نابسامانی ها در به در پی جوی یک منجی و قهرمان است اما افسوس بر جامعه ای که اسطوره ندارد.اسطوره وجود خارجی ندارد و واقعی نیست. ( که رستم یلی بود در سیستان – من آوردم او را در این داستان. ) تنها رگه ای از یک حقیقت تاریخی برای برساختن یک اسطوره لازم ست. اسطوره می تواند آشکار کننده ی نیکی باشد یا بدی و گاهی در هم آمیخته ی شگفت انگیزی از هر دوی اینهاست. اسطوره ممکن است از تاریخ وام گرفته شده باشد اما آن را بازتاب نمی دهد. تا آفریده نشده که هیچ اما آنگاه که پرورانده شد دیگر کاری با تاریخ و هر آنچه در اوست ندارد. او خود برساخته ایست که آدمیان را به پاسداشت ارزش ها و نبرد با بدی ها فرا می خواند و پیش می رانَد.
    بدرود.

    • ناشناس می‌گه:

      ما با خود در جنگی بی رحمانه ایم. اما به روی خودمان نمی آوریم و این جنگ را به تاریخمان می کشانیم. آنکه می گوید کی لهراس فلان فلان شده چنین و چنان کرد چه بسا دل خونی از عقب ماندگی سرزمینش دارد. آنکه می گوید کی لهراس قهرمانی بی بدیل بود٬ چه بسا در پی ایجاد هویتی برای نسل های آینده خود است. آنکه از لهراس بیزار است با چه اطمینانی می تواند بگوید پیرمردان و پیرزنان ناشناس ارزش آن را دارند که ستوده شوند؟ مگر فقیر و ناشناس بودن به معنای خوب بودن است؟ آریوبرزن نیز اسطوره ای سرزمینی است. کی مطمئن است که آن مرد تاریخی در حقیقت خود که بوده است؟ همه اینها به کنار! بیچاره محیط زیست! درود به شما دکتر غفاری

      • مهدی غفاری می‌گه:

        درود بر شما.
        در سرزمینی ناآگاه و بی حافظه با ذهن های بیمار و زبان های دراز
        بیچاره زیست بوم.
        بیچاره تاریخ.
        بیچاره مردم.
        حکایت تلخی ست حکایت ما.

  • دلگیر می‌گه:

    به نوعی می خواهیم برای خود تاریخ یسازیم .اگرقصدنیروهای نظامی ظلم وستم برمردم بود.مردمان زیادی دراصفهان سمیرم چهارمحال فارس بود .بیخود این همه راه رانمی پیمودندودشواری های فراوان را برخود ترجیح نمی دادند.انها به حق امده بودند تا برظلمی که برگرده ی مردم ستمدیده این استان نهاده بودند پایان دهند .کشتارسربازان وطن که عده ای ….. و ….. را ازبین برده بودند هنر نیست بعد از ان واقعه بود که غارتگری در استان از بین رفت ومردم به ارامش رسیدند.طبیعت راباچنین ……..الوده نکنید.

  • ناشناس می‌گه:

    از شما به عنوان یک اندیشمند بعید است این تیتر : باید بنوبیسیدخدایا به خاطر این همه بی تفاوتی که از نعمتهای تو خوب استفاده نمیکنیم عذر میخواهیم

  • زینب آقایی می‌گه:

    سلام و عرض ادب خدمت آقای دکتر غفاری
    سپاس از متن زیبای شما که اینچنین هنرمندانه وضعیت ناشایست کنونی در طبیعت زیبای یاسوج را توصیف فرمودین. باعث سعادت و دلگرمی ماست که چنین متن زیبایی را به گروه رفتگران طبیعت تقدیم کرده اید. امید که همگان در این اقدام فرهنگی شرکت کرده و با همیاری، همکاری و دلگرمی یکدیگر، طبیعتی در خور فرهنگ و اصالت خودمان به “حناهای” عزیز تقدیم کنیم که این طبیعت امانتی ست در دست هر نسل…
    بازهم سپاس.

    • مهدی غفاری می‌گه:

      درود بر شما.
      دلم می خواست که دوستان بدانند همه نسبت به کار پر ارجی که آنها انجام می دهند بی تفاوت نیستند. هستند کسانی که به دلایلی نمی توانند با آنها باشند اما به نوبه ی خود سپاسگزارند.
      پاینده باد کارتان.

  • دلدار می‌گه:

    بیخود دیگران را بزرگ نکنید وگناه انان را نشوئید ظلمی که انان بر مردم کردند بردیگران پوشیده نمی شود………..وتا قیامت باقی است بهتر است بروید از پیرمردوپیره زنان دم مرگ حلالیت بطلبید………….

    • ناشناس می‌گه:

      درود.
      اگر منظور شما از بیخود بزرگ کردن ( کى لهراس ) باشد، باید بگویم که شما مرز میان تاریخ و ادبیات را نادیده گرفته اید.
      تا آنجا که من مى دانم تاریخ مى کوشد تا بدون ملاحظه کارى و مصلحت اندیشى راوى گذشته اى باشد که در نزدیکترین حالت با واقعیت رخ داده و در مقایسه با خود رویداد ها از کمترین خطا برخوردار است. در واقع تاریخ علمى ست که گذشته را بر مبناى شواهد، منابع و اسناد موجود روایت مى کند و اساس آن بر عدم قطعیت و عدم مداخله است.
      اما یکى از مهمترین کارهاى هنر و ادبیات این است که چیزى را برمى سازد. این برساختن که به تمامى مداخله گرانه است گاهى مبنى بر تخیل است، گاهى مبتنى بر رویا و گاهى نیز برگرفته از رویداد یا شخصیتى تاریخى. نتیجه ى این نوع ادبیات وقتى اساسش نادانى توده و مخاطبش احساسات عوام باشد، مى شود بت و وقتى که مبنایش آگاهى باشد و مخاطبش شعور مردم، مى شود اسطوره.
      عوام در برابر بت به سجده مى افتند ولی مردمان آگاه اسطوره را چراغى به راه آینده مى بینند.
      عوام بت را خطاناپذیر و برتر از پرسش و نقد مى دانند و از او انتظار معجزه، شفا و دستگیرى دارند ولی خردمندان بى آنکه اسطوره را بالاتر از چون و چرا بدانند تنها براى تداوم ارزشهاى انسانى و تشویق به نیکو کارى از او الهام مى گیرند.
      در واقع ادبیات تاریخ را روایت نمى کند بلکه تاریخى را که خود مى خواهد بر مى سازد و اسطوره نیاز روح هایى ست که تاریخ نمى تواند آنها را سیراب کند.
      اسطوره ها یا واقعی اند یعنی رگه هایی از حقیقتی تاریخی را با خود دارند یا به تمامی ساختگی اند یعنی زاده یِ خیال و وهم و رویایند.
      از این منظر باید به ( کى لهراس ) نوشته ى بالا بنگرید چرا که نه من تاریخدانم، نه اینجا کارى به کار تاریخ داشته ام و نه اگر بخواهم تاریخ را بنگارم اینگونه مى نویسم.
      با اینهمه اگر باز هم راضى نمى شوید مى توانید ( کى لهراس ) را از آغاز تیتر بردارید و به جایش نام یکى از همان پیر زنان یا پیرمردانى را بگذارید که در متن خود جاى مظلومیت و حق نشانده اید.
      مهم تر از این چیزها آن شرمندگى ما ست که تا آش همین آش و کاسه همین کاسه است، همچنان سر جاى خود باقى خواهد ماند. صد افسوس!
      بدرود.

    • ناشناس می‌گه:

      شما اشاره را بگیر و نه انگشت را! مقصود شرمندگی ما به خاطر آلوده کردن محیط زیستمان است. و اگر شما اصرار داری پیشنهاد می دهم آقای غفاری تیتر را تغییر بدهند: پیرمردان و پیرزنان کشته نشده توسط کی لهراش ما شرمنده ایم! من و شما همینکه آشغال نریزیم توی طبیعت کافیه. حالا چه کی لهراس چه پیرمرد و پیرزنایی که گفتی!

    • طرفدار ناشناس می‌گه:

      تیتر واقعا مسخره است. مطرح کردن نام یک ………. که برای بقای نظام فئودالی سربازان بیگناه این مملکت را کشته است از نویسنده ای چون دکتر غفاری بعید بود.

  • ایمان اشکوه می‌گه:

    به نمایندگی از گروه رفتگران طبیعت استان از حسن توجه شما صمیمانه تشکر می کنم.
    به امید داشتن طبیعتی بدون زباله

  • ناشناس می‌گه:

    تکرار نبود.

  • ناشناس می‌گه:

    دکترجان خوب که سرتنگ ماغروتنگ پیرزال نرفته ای .تنگه های که سرداران محبوبی چو آریوبرزن نامدار آنجا پشت آن صخره هاوسنگها سنگر گرفته بودند .تاراه بردشمنان ایران ببندند.!وحال!.

    راستی نیای اها لی موردراز مگه شاه مختار نیست؟

    • مهدی غفاری می‌گه:

      درود.
      آنجاها هم رفته و درباره شان چیزکی نیز نوشته ام اما تنها این یکی را فرصت شد برای سپردن به دست نشر.
      در این وانفسای ( هر کی به هر کی و به من چه به تو چه یِ مرسوم )کم پیش می آید که ما در برابر اسطوره های واقعی یا حتی خودساخته مان شرمنده نباشیم. صد افسوس!
      بنا به آن بخشِ قابل استنادی که من می شناسم نیای ما ( میر حسین ) بوده و ایشان در تنگ تامرادی با خالوهای خویش می زیسته و همانجا هم از دنیا رفته است. بر همین اساس هم موردرازی ها را به نامِ اولاد میر حسین می شناسند.
      ازبرخی شنیده ام که میر حسین از نسلِ شاه مختار بوده که عده ای او را امامزاده ای عربی می دانند و برخی نیز شاهزاده ای ایرانی!
      بدرود.

200x208
200x208