تاریخ درج خبر : 1394/05/04
کد خبر : ۵۱۴۰۰۹
+ تغییر اندازه نوشته -
سعید پرندوار

« دردناکترین خودکشی »

saeid parandvar

سایت استان: سعید پرندوار

سلام دهدشت عزیزم ٬ غریب و همیشه تنهایم ، دهدشت بن بستم .
سلام برزخم های کهنه ات، دردهای نگفته ات که هیچ وقت مجالی برای گفتن نداشتی ٬ سلام برمردمان دلتنگ و همیشه قانعت که با ۱۰ کیلو برنج و یه پنج کیلویی روغن سرنوشت خودشون رو می فروشن … دهدشت گلم حالت چطور ه ؟ … بامریضی هات چطوری؟ … می دانم مثل همیشه می سوزی و می سازی .. گلو درد چرکینت چطوره ؟ … هنوز هم تزریقات چی های ناشی بهت پنی سیلین می زنن؟ … تنگی نفست چطوره گلم ؟ شنیدم داری تلاش می کنی آسم مزمنت رو درمان کنی… ؟
راستی هنوز دنبال دود و دمی یا نه؟! اعتیادت را چکار کردی؟ … زبونم لال شنیدم مصرفت بیشتر شده ؟ با مرام می گن تازگی ها اکس خور شدی ٬ کراک هم که مصرف می کنی؟ میدونی خیلی خطر ناکه؟ میگن اگه ادامه بدی کرم میزنه به همه جات ٬ با آرتروز گردنت چه می کنی؟… هنوز درددت می کنه ؟ احتمال میدم دیگه تاحالا باید دیسک کمرت هم عود کرده باشه…؟
بازخم معده چطوری؟… یادمه خیلی اذیتت می کرد ٬ یادته میگفتم اینقدر کم خوری نکن عاقبت زخم معده می گیری! … این غذاها دیگه با معده ات سازگار نیست .
یادم میاد اون موقع ها بیکار بودی ٬ هنوز هم بیکاری ؟ .. با بیعارای شهر چکار می کنی ؟ با نداری زمان بیکاری بچه هات چکار می کنی؟ … الهی بمیرم ٬ شنیدم یکی از دخترات چند ساله که منتظر جهاز خونه بخته ٬ و یکی دوتا از پسرات از درد بیکاری رفتن عسلویه ٬ … سن و سالت هم که دیگه بالا رفته ٬ اگه تا حالا کاری گیر نیاوردی بعیده بقیه بذارن کاری گیرت بیاد… !
دهدشت غریب و غیور من … می دونم زخم کم لطفی مسئولین هنوز رو تنته… هنوز که هنوزه شاهد دردناکترین خودکشی هایی ، دردمند همیشه گرفتارم… باوفای همیشه قانع و ماندگارم… تو مستحق این همه بی مهری نبودی بخدا … هزار بار بهت گفتم نذار این همه نسخه های مختلف جور وا جور برات بپیچند… گوش نکردی ٬ هر که رسید یه جور گرفتارت کرد ٬ آخه تو کدوم شهر سیم خار دار می کشن دور چمن بلوار ٬ اما برای تو کشیدن ٬ دیدی از همه اونایی که فقط ادعا داشتند کسی به دردت نخورد و فقط لاف بود و پرستیژ های بی خود اداری …
دهدشت دردمند و آرزومند من٬ حالا که به حرف من رسیدی به چند نکته خوب گوش بده اگه پسندیدی عمل کن و الا…. هر چه دیدی از چشم خودت دیدی ٬ بذار حداقل من حرفامو بزنم تا راحت بشم ٬ بخاطر اینکه خودم رو ببخشم .
اول اینکه جوان ها و فرزندان لایق و شایسته ای داری٬ قدرشون رو ندونستی ٬ درسته تو به اون ها نرسیدی ٬ اونا رو دربدر و آواره شهرهای دیگه کردی که الحمدالله همه هم خوب رشد کردن ٬ اما اون ها هیچ وقت تو را فراموش نکردن و تنهات نمی ذارن… مثل همیشه کمکت می کنن روی پای خودت بایستی…
دوم اینکه قول بده دیگه داروی که هر آدم ( مدیر ) ناشی و بی سوادی برات تجویز می کنه نخوری ٬ شاید خیلی ها بخوان دارو خورت کنن … نگران نباش برای همه دردات دوا پیدا میشه فقط ممکنه کمی طول بکشه اما انشاء الله خوب می شی ، سعی کن قدر خودتو بهتر بدونی ، به هر کسی اعتماد نکن ، هر کی که ریش و لباس شیک داره به خونه ات نپذیر و شناسنامه زن و بچه هاتو نده دستش ، آخه کی تو این دوره زمونه پیدا میشه برادر زاده و فامیل خودشو بیخیال بشه و بیاد دست بچه تو رو بگیره ، نگران نباش عزیزم ، خدا کریمه ٬آخه نمی دونم چرا باید بشی طرح کاد مدیران بی تدبیر و بی ترکیب ٬ چرا باید یک تعداد مدیر فله ای صرف طرفداری از یه آدم که در انتخابات پیروز شده بر مستند حساس ترین ادارات جولان بدن ٬ نه علم مدیریت می دونن و نه سوادش رو دارن ٬ بخدا تو خیلی گناه داری دهدشت ٬ دلم برات میسوزه ٬
آخر اینکه عزیزم نگران بیکاری خودت و بچه هات نباش ٬ انشالله و با یاری خدا با همت همین بچه هات یه کار آبرومند پدر مادر دار برات پیدا می کنیم تا از این گرفتاری نجات پیدا کنی .
و حرف بعد از آخرم … خیلی ها شاید هنوز نمی دونن تو چه تعداد از بهترین بچه هاتو تقدیم انقلاب کردی ٬ خیلی جانباز و آزاده داری که همه شون کلکسیون دردند و کسی هم به فکرشون نیست ،،، البته طبیعیه ، چون کسی که نه جبهه جنگی دیده و نه دردی چشیده چطور می تونه درد اینا رو بفهمه٬ خیلی ها نمی دونن که افتخار آفرینان پد خندق زاده تو بودند ، خیلی ها هم نمیدونن که پدر صیاد خمینی و امثالش تو بودی ٬ تو شاهد تشیع جنازه های بزرگ بودی ٬ آوارگی مردم رو زمان بمباران بیاد داری ٬ خیلی ها نمی دونن بچه های شیمیایی تو یکی یکی دارن ترکت می کنن و غریبانه می رن تا ابدیت .
یه کمی هم به داشته هات فکر کن و مطمئن باش میتونی بهتر بشی… هیچ وقت نا امید نباش… با همه مشکلات، دردها و گرفتاریهایت بازهم دوستت داریم و جان ناقبلمان را فدای ماندگاری نامت می کنیم …
طبق روال ، با شعری از مرحوم حسین پناهی از خدمتتون مرخص بشیم :
ای دل ساده
برگرد و در ازای یک حبه کشک سیاه شور
گنجشک ها را
از دور و بر شلتوک ها کیش کن
که قند شهر
دروغی بیش نبوده است …

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • ناشناس می‌گه:

    بسیار عالی جناب پرندوار..خداکنه این حرفا به گوش مسولین برسه و کاری برای شهر و دیار و جونامون انجام بدن.

  • لیلا از تهران می‌گه:

    بسیار عالی جناب پرندوار عزیز

  • کاظمی می‌گه:

    شهر من دردهای زیادتری داره چرا نگفتین قبلت را چه کسانی شکستند چرا نگفتید دهدشت ام معذرت میخوام که جونهات بیشتر از اینکه به فکر تو باشند به فکر خودشون هستند و انتخابهای قومی و قبیله ای.باید گفت ببخش دهدشتم که همیشه شعار میدم ولی پای انتخاب که میشه کورکورانه انتخاب میکنم.آقای پرندوار متن زیبایی نوشتین ولی دهدشت گوشش از حرف قشنگ پر شده.اگر خیلی نگران دهدشتیم اسفندماه چشمامون و باز کنیم و دهدشت رو ببینیم نه خودمون و قوم قبیله مون رو.

  • فیروزه..فشیان می‌گه:

    سلام…احسنت از متن جالب…

  • ناشناس می‌گه:

    دورد وسلام خدمت دوست عزیز…واقعا از دردمردم شهرمان نوشته ای مردمی که اول بخاطر فقر وبعدا هم بخاطر غیرتشان سرنوشت خودشان را عوض میکنن…سپاس ..

  • دهدشتی می‌گه:

    نجات وطن عالی­ترین و بزرگترین قانون است

  • بویراحمدی می‌گه:

    بنازمت کر بیراحمدی

  • تاجگردون می‌گه:

    با سلام و درود بیکران خدمت شما جناب پرندوار
    قلم زیبایتان را می ستایم و دستان شجاعتان را با افتخار می بوسم تا بدان که حک شده ذهن های مردمان این دیار باشد و شادی این حقیر نیز بر آنست که افتخاری دگر بر برگ برگ تاریخ این خطه غیور و شهید پرور کشف استعدادی با ارزش از فرزندان با درایت کهگیلویه.
    زیباترین تبریکها با افتخار تقدیم شما.

    94/5/9
    تاجگردون

  • ح. ضرغامپور بویر احمدی می‌گه:

    نگاهی دلسوزانه و کارشناسانه همزمان ، متنی بسیار دلنشین که ضمنا من را به خاطرات دو سال زیبا و فراموش نشدنی بهترین دوران کودکی و نوجوانی ام در این شهر عزیز، هم برد . شهری همیشه جاوید و دوست داشتنی در ذهن و قلب من هر کجای این کره خاکی که باشم . به امید اینده ایی بهتر و روزهایی روشن و خوب برای ان دیار عزیز با وجود فرزندان خوبی چون شما !

  • ناشناس می‌گه:

    با درود و سپاس بر نژاد اصیل ایرانی.
    بازهم نطقی زیبا و سوزان از دوست عزیز و با تدبیرم از شهر زیبا و با قدمت دهدشت (بلادشاپور) درد دلم را تازه کرد.
    دوست گرامی حرف های زیبایی زدی و واقعیتی را بیان کردی که جز آدم های باغیرت و با تعصب و با اندیشه و تدبیر بالا میبینن و میفهمن اما متاسفانه مسئولینی که به قول خودشان درک بالایی دارند فقط منافع شخصی خودشان و اقوامشان را در نظر میگیرند انشالله که جوانان غیور و با غیرتی چون شماها مسئولین آینده شهر دهدشت باشید.

  • مهدی دانشی می‌گه:

    افرین برادر .

  • سعادتخواه.. می‌گه:

    بحرحال ممنون از شما و دید زیباتون.

  • سعادتخواه. می‌گه:

    متاسفانه تا ذکر از پیشرفت و توسعه می شود سریعآ جواب کلیشه داده می شود که آقا مردم این مناطق بهتر از ما هستند و هزار توهین هم بخودمان روا می کنیم که چرا ما چنین چنانیم .به نظر من اونها عدالت رو نادیده گرفتند و نبایستی این زرنگی و حق کشی با پای بهتر بودن آنها گذاشت چراکه حداقل از نظر شرع اسلام بسیار ناپسند است.
    آقا این چه عدالتی است که منبع اکثر نفت و گاز کل کشور محرومترین استان و شهرستان هستند ،
    متــــــــــــــــــــــــــــــــــاســفـــــــــــــــــــم ؟؟؟؟؟؟؟؟

  • سعادتخواه می‌گه:

    شعار نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران از آغازین روزهای تشکیل عدالت برابری بود. به همین خاطر بسیاری از مردم منتظر بودند که عدالت بطور خودکار برای همگان اجرا شود و روزی هم نوبت به آنها خواهد رسید و عدالت نیز شامل آنها می شود.اما متاسفانه عدالت گرفتار منیتها شد و افراد بانفوذ سیاسی خود بسیاری از منابع کشور اسلامی را به مناطق ویژه و مورد دلخواه خود هل دادند .استان ما که از مرکز کشور دور هستیم و سیاسی با نفوذ و مستقل چندانی هم نداشیم نبایستی انتظارمان بیش از این باشد چونکه نماینده ای نداریم.شما اگر گچساران و یا… جاهای دیگر امکاناتی نصیب آنها شده است .

  • گچساران می‌گه:

    افسوس که این مزرعه را آب گرفته……………..دهقان مصیبت زده راخواب گرفته

    دوستان گرامی هم استانی های عزیز ازسر تاپا فقره
    ی استان توسعه نیافته که متأسفانه مواد
    برای جوونها بهتر و راحتر از امکانات پرورش استعدادها فراهم میشه……
    من که دارم ازاین استان میرم….
    البته با کوله باری تلخ از مسوولینش از جووناش از پسراش از دختراش از
    نبود آگاهی از ظلم آگاهانه از ………….

  • عباس خيري می‌گه:

    باسلام وعرض ادب خدمت دوست عزیزم
    دلت بزرگ است ودنیایت زیبا، باردیگر اوراق زرین تاریخ دهدشت نگاه حیرت وتحسین دوستان رابرانگیخت.

  • ناشناس می‌گه:

    ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﻟﺮﻩ ….
    .
    .
    .
    .
    .
    .

    ﯾﻪ ﻟﺮﻩ ﻣﯿﺸﻪ ﺩﮐﺘﺮ نیک اقبال ﺗﻨﻬﺎ ﭘﺰﺷﮏ ﭘﯿﻮﻧﺪ
    ﮐﺒﺪ
    ﺩﺭ ﺁﺳﯿﺎ
    ﯾﻪ ﻟﺮﻩ ﻣﯿﺸﻪ ﻋﻠﯽ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺧﺎﻥ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﺭﺗﺶ ﺭﺿﺎ ﺧﺎﻥ
    ﻣﯿﮕﻪ ﻫﺮ ﻋﻘﺎﺑﯽ ﺑﺨﺎﺩ ﺍﺯ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﮐﺸﻮﺭ ﻋﺒﻮﺭ ﮐﻨﻪ
    ﺑﺎﯾﺪ
    ﭘﺮﻫﺎﺷﻮ ﺑﺎﺝ ﺑﺪﻩ
    ﯾﻪ ﻟﺮﻩ ﻣﯿﺸﻪ ﭘﺮﻓﺴﻮﺭ ﻣﻮﺳﯿﻮﻧﺪ ﻭ ﻗﻠﺐ ﻣﺼﻨﻮﻋﯽ
    ﺭﻭ
    ﺍﺧﺘﺮﺍﻉ ﻣﯿﮑﻨﻪ
    ﯾﻪ ﻟﺮﻩ ﻣﯿﺸﻪ ﺳﺮﺩﺍﺭ ﺍﺳﻌﺪ ﺑﺨﺘﯿﺎﺭﯼ ﻓﺎﺗﺢ ﺗﻬﺮﺍﻥ
    ﯾﻪ ﻟﺮﻩ ﻣﯿﺸﻪ ﭘﺮﻓﺴﻮﺭ ﮐﺮﻡ ﺯﺍﺩﻩ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺟﻬﺎﻧﯽ
    ﺭﯾﺎﺿﯽ
    ﯾﻪ ﻟﺮﻩ ﻣﯿﺸﻪ ﺍﺣﺴﺎﻥ ﮐﺎﻣﺮﺍﻧﯽ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ
    ﻫﺎﺭﻭﺍﺭﺩ ﻭ
    ﻣﺨﺘﺮﻉ ﻗﺮﻧﯿﻪ ﻣﺼﻨﻮﻋﯽ
    ﯾﻪ ﻟﺮﻩ ﻣﯿﺸﻪ ﭘﺮﻓﺴﻮﺭ ﺑﺎﻫﺮ ﻣﻐﺰ ﺳﻮﻡ ﻓﯿﺰﯾﮏ ﺟﻬﺎﻥ
    ﯾﻪ ﻟﺮﻩ ﻣﯿﺸﻪ ﺑﺎﻧﻮ ﻗﺪﻡ ﺧﯿﺮ ﺭﻫﺒﺮ ﻣﺒﺎﺭﺯﺍﻥ ﻋﺸﺎﯾﺮ ﺩﺭ
    ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺍﻧﮕﻠﯿﺲ
    ﯾﻪ ﻟﺮﻩ ﻣﯿﺸﻪ ﺑﻬﻨﺎﻡ ﻣﺤﻤﺪﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻧﻮﺟﻮﺍﻥ ﺷﻬﯿﺪ
    ﺭﺍﻩ
    ﻭﻃﻦ
    ﯾﻪ ﻟﺮﻩ ﻣﯿﺸﻪ ﺣﺴﯿﻦ ﭘﻨﺎﻫﯽ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﻣﯿﻤﻮﻧﻪ ﺣﺮﻓﺎﺵ
    ﯾﻪ ﻟﺮﻩ
    ﻣﯿﺸﻪ ﺑﺎﺑﺎﻃﺎﻫﺮ
    ﯾﻪ ﻟﺮﻩ ﻣﯿﺸﻪ ﺍﺭﯾﻮﺑﺮﺯﻥ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﺭﺗﺶ ﺩﺍﺭﯾﻮﺵ
    ﻣﻦ ﺍﺯ ﻧﺴﻞ ﻫﻤﻮﻥ ﻟُﺮﻡ
    ﺑﻪ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻫﻤﻪ ﻟﺮﻫﺎﯼ ﺍﯾﺮﺍﻥ …
    تو کی هستی ؟ ها ؟؟تو کی هستی؟؟

    • سعادتخواه.. می‌گه:

      ﯾﻪ ﻟﺮﻩ ﻣﯿﺸﻪ ﺩﮐﺘﺮ نیک اقبال ﺗﻨﻬﺎ ﭘﺰﺷﮏ ﭘﯿﻮﻧﺪ
      ﮐﺒﺪ
      ﺩﺭ ﺁﺳﯿﺎ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
      دکتر نیک اقبال چشم پزشکه و دکتر ملک حسینی اولین دکتر پیوند کبد در خاورمیانه بود.

  • ناشناس می‌گه:

    سلام بر دوست عزیز و گرامی ام جناب مهندس پرندوار.
    متن بسیار زیبا و شیوایی بود کاش همه مسئولین استان مقداری از تفکرات زیبا و دلسوزانه شما را داشته بودند ولی متاسفانه تفکرات آنها شده پست و مقام؟ بگذریم ولی با داشتن نسلی جدید همچو شما باید به آینده ای خوب برای سرزمین مقدسمان امیدوار و خوش بین بود.
    لر یعنی پاک ترین نژاد آریایی زاگرس نشین
    دروود بر غیرت غیور مردان لری که تا آخرین نفس برای ناموسشان جنگیدند و به هیچ گروهی اجازه دست درازی به خاک و وطن خویش ندادند و هنوزم که هنوزه از اتحاد و یکپارچگی لر ،
    دشمنان ترس و واهمه دارند .
    به امید آنروز که لر هویت واقعی خود را بدست آورد.

  • R divsar می‌گه:

    وقتی این مطلب را خواندم واقعا ناراحت شدم، دهدشت اگر بن بست و بدون دلسوز و مدیر باشد، به هر شکلی که باشد، نقطه اشتراکی ست بین همه اهالی این شهر، حتی اگر ساکنش نباشند، اما کاش اشاره ای میکردید به اینکه هر نا متحرکی می گندد، چه مرداب، چه خون و انرژی جوانی، چه شهر، کاش جاده ای برای رفت و آمد پول به این شهر کشیده میشد، جاده ای که مسافر بیاورد، ده نفر رد شوند و صد نفر به بلاد شاپور بروند و بیایند و بگویند و بخرند و ببرند و قهوه خانه لازم داشته باشند و بازار ببینند و چیزی بخرند و پولی بدهند، جاده ای که معنا داشته باشد، معنایی در حد قرن 21 هم نشد، در حد عرضه ها و آرزوهای این همه روستایی که شهری شدند و پشیمان شدند، در حد آرزوهای زنان و مردانی که بر گور جوانان معتاد و لیسانسه های بیکار پیر شدند، اگر مدیری نتوانسته به این جاده ها معنا بدهد یعنی دلیلی برای گرفتن حقوقش وجود نداشته، اگر برای نجات یک سال این شهر تلاشی شود، این تلاش در خلاقیت این همه پسر و دختر ضرب می شود، در امید ها و آرزو ها ضرب می شود، خون در رگ معتادها تازه می شود و خیابان ها اگر هنوز هم خوش ساخت و ترکیب نباشند، پر انرژی می شوند.. فقط تصور کنید با مرمت و تبلیغ بخش معروف به مرده شهر چطور می توان این همه زندگی را نجات داد.. تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته

  • رزمجو می‌گه:

    درود برادر پرندوار
    بسیار عالی بود واقعا دل هر دردمندی به درد میاید
    باید نگران اینده این شهر و جووناش بود و گرنه مصیبت و عقب ماندگی تا ابد برای شهرستان دهدشت ادامه خواهد داشت
    مدیران شعاری لطفا یک کم به سمت عمل گرایی حرکت کنید این شهرستان سالهاست با مرگ دست و پنجه نرم میکند

  • عباس جعفری می‌گه:

    با سلام
    این متن زیبا از استاد محمد بهمن بیگی را تقدیم دوست عزیزم جناب پرندوار می کنم ، امیدوارم که هر جا هستید موفق و پیروز باشید.
    «به دنبال چه می گردید؟ من معجزه خداوند هستم!» من به نام این مردم، با این چشم های پر فروغ، پوست های پر چروک، لباس های ژنده، شکم های گرسنه، با این لب های بی خنده و دل های پرخون، به نام این مردم به نام چوپان ها، مهترها، کنگرزن ها، درودگر ها، هیزم شکن ها، نی زن ها، فعله ها، بی کارها و ولگردها از شما می خواهم که به پا خیزید و روز و شب و گاه و بی گاه درس بدهید، درس بخوانید، درس بدهید، درس بخوانید…»

  • بی طرف می‌گه:

    دوست عزیز؛ همون شعر پناهی کافی بود. سمیرا نظر قشنگی داد, خط دوم , شهر من …

  • r.kh می‌گه:

    بسیار زیبا بود جناب پرندوار. …درک این مطالب واسه ما که وطنمان دهدشته راحت تره و بیشتر متاثر میشیم .هرچند من خودم هیچ وقت دهدشت زندگی نکردم ولی خودم رو متعلق به اونجا میدونم و امیدوارم با وجود این همه افراد با سوادی که داره ی روز به اون جایگاهی که لیاقتش رو داره برسه .موفق باشید.

  • مستوفی زاده می‌گه:

    احسنت برشما وهرنگارنده ای که برای شهرم مینویسدحرف دل روزدی برده نشست

  • فرهاد می‌گه:

    دست مریزاد مهندس پرندوار عزیز…امکان نداره کسی که کوچکترین حس و علاقه ای به دهدشت مظلوم داره با خوندن این متن اشک تو چشاش جمع نشه…دمت گرم که الحق درد دل شهرمونو به زیبایی و با لطافت خاصی اینچنین بیان کردی ..قلمت را میستایم.

  • سیاسی می‌گه:

    با سلام
    دست مریزاد از توجه شما به این دیار
    آرزوی موفقیت و سربلندی براتون دارم

  • عمو عبداله می‌گه:

    سپاس عمو جان، زیبا و با احساس نگاشتی و زیباتر، رویکردت به مسایل و البته آسیبهای اجتماعی. قلم را رسالتی است و آن بیان دردها و شداید و مصائب و مسائل پیرامون به جهت آگاهاندن آنانی که گرفتار روزمرگیها، بی تفاوتیها، پنهان کاریها!؟ و…… شده اند. آنگونه که از کارنوشتت پیداست در این مسیر قدم نهاده ای. به درستی بر آمده ای و توصیه که محمل توجهت اجتماعیات باشد. مظفر و منصور باشید.

  • سمیرا می‌گه:

    سلام. متن زیبا ولی تلخی بود .
    شهر من ، خیلی وقته برای خودش سالروز تولد نگرفته. هر روزش داره عزا میشه . سالگرد رحلت زیاد میگیره ، ولی روزی برای شادباش به خودش نداره !
    دهدشت جوونای با استعدادی داشت و داره. اما خیلی از این استعداد ها به خاطر امکانات کم ، به شهر های دیگه مهاجرت کردن. به جا های خوبی هم رسیدن ، ولی کدوم یکی حاضر شد برگرده دهدشت؟ کدوم یکی حاضر شد دل از شهر جدیدش بکنه و دانش و استعدادش رو برای ساختن این شهر صرف کنه؟ ما فقدان استعدادهایی رو داریم که به همه جا رسیدن جز به دهدشت ! اینه درد ما !

  • اسماعيل دوستي می‌گه:

    با درود
    سعید پرندوار عزیز هر بار که برگی از دل نوشته های سرشار از درد این دیارت را میخوانیم تا چند روز در قفس اندوه افکار خودمان محبوس مشویم….. زنده باد حس انسان دوستی ات ، زنده باد اون عشقی که تو را اینچنین به دیار خودت دل بسته نموده….

  • صفایی می‌گه:

    جناب پرندوار عزیز
    با سلام وخسته نباشید:باور بفرمایید به قدری زیبا ،پرمغز ومملو از احساس بود که در حین خوندن بی اختیار اشک تو چشام جمع شده بود…
    من دهدشتی هستم و حدود 18 ساله که در تبریز زندگی می کنم ، و تنها دلیلی که از زادگاهم بگریزم تعصبات بی جای قومی و قبیله ای و نگاههای پلید برخی مدیران بوده و خدارو شاکرم که فعلا دستمون به جایی نمیرسه و مسولیتی وبال گردنمون نیست
    من موندم اونایی که میتونن ی سری کارارو انجام بدن و نمیدن چطور میتونن سرشونو راحت رو بالش بزارن و بخوابن ؟؟؟
    چطور میتونن دهدشت کوچیک رو فراموش کنن و به فکر دیگر شهرها باشن!!!!!!
    ((ای که دستت میرسد کاری بکن …))
    با تشکر…

  • امیر کبیر می‌گه:

    احسنت

  • ناشناس می‌گه:

    شهر غریب و بیکار ومعتاد چه جوری غیور میشه؟؟؟؟؟؟؟

  • غلامرضا پناه می‌گه:

    سلام گرمم نثار سعید پرندوار که خوب ودلنشین می نگارد .شاید محتوا قابل بحث باشد اما نگاه درد مندانه ات وادبیات روان وزیبایت بسیار دلنشین است.قلم وزینت را می ستایم ومفتخرم که رعنا می نگاری.

200x208
200x208