تاریخ درج خبر : 1394/05/28
کد خبر : ۵۱۵۶۸۷
+ تغییر اندازه نوشته -
مهدی غفاری

در سوگ شهاب!

ghafari

 سایت استان: مهدی غفاری

خبر کوتاه بود اما بر سرِمان آوار شد. شهاب فرزند دکتر مندنی پور از دنیا رفت. نمی دانستم چه کنم؟ ( که چنین بود و این بودنی کار بود. ) باید خود را می رساندم به وعده ی آخرین دیدار پدر با پسر در آرامستان روستا. پدری که برایم نمونه ی بارز درستکاری و یکرنگی ست و پسری که ادب و لبخندش هیچگاه از یادم نمی رود. باری! خود را رساندم. به سان بسیاری از مردم که آمده بودند تا در این سوگواره ی بدرود تا ابد، کنار دکتر باشند.

چشمم که به چشم دکتر افتاد گویی قفلی سنگین بر زبانم نهاده باشند از گفتن هر سخنی باز ماندم.

که غم جانکاه بود و باران بی وقفه ی حسرت از آسمان می بارید و کلمه را هیچ توان بازگویی آن حال غریب نبود.

تنها کاری که از من برمی آمد همراهی او بود تا همان خانه ی همیشگی اش در روستا. همانجا بود که نشستم و آنچه را که نمی توانستم بر زبان بیاورم نوشتم.

دکتر مندنی پور عزیز!

در همین خانه براى آنچه که آزادى و آبادى و امنیت وطن مى دانستیم عزم سیاست کردیم

در همین خانه براى لحظات خوبى که براى سرزمین و مردم و خانواده مان پیش آمده بود به شادى و شور نشستیم

و اکنون در همین خانه براى پر کشیدن شهاب عزیز که به راستى شهاب بود و ماندنى نبود، به سوگ نشسته ایم

و شگفتا که تو در همه ى آن روزها و اکنون ایستاده بودى و ایستاده ای بی آنکه حتی برای لحظه ای هرچند کوتاه کمر خم کنی.

یادت هست

که ما از سیاست ورزیدن به هیجان آمده بودیم و تو، تنها راهى مى جستى براى آبادیِ میهن

که ما در شادى ها سر از پا نمى شناختیم و تو دل نگران بودی؛ نکند این شادی را بر سرمان خراب کنند

و اینک ما

بغض در گلو و اشک در چشم

با کمرى شکسته و نگاهى بهت زده

از یکسو به انکار مرگ شهاب نشسته ایم ( که اى کاش تنها خوابى باشد و بس. و ای دریغ که نیست. )

و از دیگر سو بر این زمانه ى بى رحم و سرنوشت شوم که چون بیدادى اهرمن خو دست به مرگ جوانان برده، نفرین مى فرستیم

با اینهمه باز هم تویى که یکه و تنها ایستاده اى

با همه ى دردهاى جهان در دلت اما کلمه اى از جنس امید بر لبت

و با همه ى افسوس هاى جهان در قلبت اما فروتن و سپاسگزار در سخنت.

سپاسگزار از مردم

مردمی که تو همیشه دوستشان داشته اى

و اینک برای سوگت سنگ تمام گذاشته اند…

بگذار با تو خودمانی تر باشم؛

دکتر علی جان!

من باور دارم این گفته ی تاریخی را که مردانِ بزرگ دردهای بزرگ دارند.

و اینک در میانه ی دردهای بزرگ ( از آن دردهایی که فولاد را در هم می شکنند و آب می کنند )

تو را می بینم که شکسته دل اما استوار ایستاده ای

دریغ از قطره ى اشکى در چشمت یا برآمدن آهى از سینه ات!

ای کاش فرو می ریختی ای مرد و می گریستی

که به سوگ ایستادن از آنِ مرد است و در سوگ گریستن نیز!

و ای کاش چون آسمان می غریدی و بارانی از اندوه می باریدی

که غریدن از آنِ مرد است و باریدن نیز!

اما شگفتا! که تو هیچ یک نبوده و نیستی.

چرا که تو کوهی.

ایستاده و استوار

سرو قامت و سخت جان

درست به سانِ دنای سر بلند و سترگ

هر آنچه درد و رنج و ماتمِ مردم را به چشم دیده و به گوش شنیده و به جان خریده

آری!

هر آنچه غم و اندوه را سالیان سال در خویش فرو برده و پنهان کرده و دم بر نیاورده است

که این نیز تنها از دنای سرافراز برمی آید و رادمردان بزرگ.

مندنی پور عزیز!

من و تو

در سوگ شهاب

زانو به زانوی هم نشسته ایم فرو رفته در بهت و تاریکی و سکوت.

و این نخستین بار است که اینچنین در کنار هم هستیم و دور از هم بی آنکه حرفی داشته باشیم برای به هم گفتن.

و ای دریغ!

که تو را اندوه فقدان پسر با خود برده است و مرا اندوه سوگِ تو.

پدری در اندوه فرزندش و پسری در اندیشه ی پدرش!

( و مگر ما نه همانگونه که استاد عطا طاهری گفت؛ همه فرزندان توایم و در غمِ برادر از دست رفته ی خویش با تو هم سوگ و سوگوار! )

استاد گرانمایه!

تو خود به من و ما آموخته ای که ما میراث دار سرزمین کهنی هستیم به نام ایران.

با یل نام آوری به نام رستم دستان که به سوگ دو فرزند خویش بنشست؛

مرگ سهراب و سوگ سیاوش.

ما میراث دار رستم ایم.

او در هم نشکست و امیدوار به سوی زندگی ادامه داد

ما نیز باید چنین کنیم.

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • سید می‌گه:

    امروز را برای بیان احساس به عزیزت غنیمت شمار
    شاید فردا احساسی باشد اما عزیزی نباشد
    بادرود بر دکتر توصیف زیبایی بود

  • ناشناس می‌گه:

    به خاطر فاجعه ای که به ناگاه و از بد روزگار رخ داد٬ برای دکتر مندنی پور عزیز و خانواده گرامی شان بسیار متاسف و نگرانیم. سلامتی دکتر و نزدیکانشان را آرزو داریم.

  • ناشناس می‌گه:

    بسیار زیبا بود

  • حسین می‌گه:

    ای سرو این رسم توست که ایستاده بمیری

    • آفتاب می‌گه:

      زندگی ست دیگر ….
      زندگی تجربه ی تلخ فراوان دارد .
      به جوانی که رفت ؛میانسالی که می رود …
      به زمستانی که رفت ،بهاری که دارد تمام می شود کم کم ….
      این غم سنگین را به خانواده دکتر مندنی پور تسلیت عرض نموده .روحش شاد .

200x208
200x208