تاریخ درج خبر : 1394/05/30
کد خبر : ۵۱۵۸۳۵
+ تغییر اندازه نوشته -
محمدکاظم احمدی

«از عظمت فیلسوفانه تا لطافت کودکانه»

ahmadi

سایت استان: محمدکاظم احمدی
“من و نازی” که به چاپ رسید و پشت ویترین کتاب فروشی ها قرار گرفت ، من در شهر مشهد دانشجو بودم. در یکی از روزهای آخر شهریورماه 1374 برای خرید این کتاب به یک کتاب فروشی واقع در چهار راه دکترا رفتم. فروشنده مردی بود میان سال با قامتی بلند، چشمان درشت و ابروان پرپشت و گره خورده در هم . پیشانی اش بیش از آنکه اقتضای سن و سالش باشد خط خطی و پر چین و چروک بود و بر خلاف آنچه که هنگام خداحافظی دریافتم ، درنگاه اول بسیار جدی و اخمو جلوه می کرد. وقتی کتاب “من و نازی” را از او درخواست نمودم ، پیش از آنکه کتاب را به دستم بدهد ، نظرش را در خصوص محتوای آن پرسیدم. در حالی که کتاب را از قفسه برداشته بود و آن را ورق می زد و در لابلای صفحاتش عناوینی را جستجـو می کـرد ، شعری از کتاب را برایم خواند.سپس مکثی کرد و در ادامه گفت : “من دختر خردسالی دارم که هربار که از محل کار به خانه برمی گردم ، به سراغم می آید و سعی می کند با دستان کوچکش چین و چروک پیشانی ام را از هم باز کند! این کتاب هم حرف هایی نو و تازه از جنس چنین رفتارهایی دارد.”
از این تمثیل ظریف و تشبیه زیبای او دریافتم که هنر، نقش ها ، نوشته ها و شعرهای حسین پناهی مثل دست های کوچک و لطیف کودکی است که می خواهد اخم و چین و چروک پرسش های بی جواب را از پیشانی روزگار باز کند و گره از زلف پرچین فلسفه بگشاید.
“من و نازی” را خواندم و همزاد پنداری و حس نوستالژیک من با واژه واژه ی آن عجین گشت . پایان نامه ام را که آمـاده نمودم ، در آغـاز آن از روزگار کودکـی ام نوشتم و به نقـل از کتاب “من و نازی” در آن افزودم : “مشکلات راه مدرسه در روزهای بارانی ، مجبورم کرد به خاطر پاها و کفش هایم به باران با همه عظمتش بدبین شوم و حفظ کردن فرمول مساحت ها ، اهمیت دادن به سبزه قبا را از یادم برد.”
پس از اتمام تحصیل در سال 1375،هنگامی که دست تقدیر نیز مرا راهی تهران کرد،یک سال بعد حسین پناهی “چیزی شبیه زندگی ” را در سالن اصلی تئاتر شهر به روی صحنه برد و من این توفیق را داشتم که هنرنمایی او را از نزدیک به تماشا بنشینم. پس از تماشای نمایش، راغب شدم که اورا در فرصتی مناسب از نزدیک ببینم. بدین منظور در نامه ای به وی باب آشنایی را چنین گشودم: من نیز مثل تو گم کرده ام در هیاهوی شهر، آن نظر بند سبز را که مادربزرگ در کودکی به بازویم بسته بود……… . نامه را با ذکر نشانی و تلفن به یکی از دست اندرکاران نمایش دادم . گرچه نه از سرنوشت آن نامه خبری یافتم و نه از قرار دیدار، اما پس از آن هم ، حسین پناهی همواره برای من یک هنرمند مأنوس و آشنا بود و به عنوان شاعر و نویسنده ای محبوب یاد و خاطره او درباغ خاطرم سبز ماند و تا فرداها نیز سبز باقی خواهد ماند.

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

200x208
200x208