تاریخ درج خبر : 1394/06/16
کد خبر : ۵۱۶۶۲۲
+ تغییر اندازه نوشته -
حامد وکیلی

«چرایی همگرایی چپ اسلامی و چپ غیر اسلامی»

vakili.h

نوشته “چرایی همگرایی چپ اسلامی و چپ غیر اسلامی؟” در آذر ماه سال 92 منتشر شد.
امروز با توجه به نسبتی که آقای یوسف مرادی به رضاتوفیقی و از قِبَل وی به اصلاحات می دهد با اجازه نویسنده آن (حامد وکیلی) پاره ای از آن نوشته بازنشر می شود. بخشی از نوشته مورد نظر در پی می آید:

«ایدئولوژی ها بیش از آنکه مشوق عشق وحدت بخش باشند مشوق نفرت وحدت بخش اند.» (عبدالکریم سروش)
پنج سال پیش (البته منظور سال 87 است) در چنین روزهایی آهنگ «آمدن خاتمی» کوک می شد. گروههای زیادی در قالب طرح نجات ملی دست به شولای سیدِ سپیدپوش سیاست شدند تا مگر ایران را از آنچه سقوط به دره هولناک می نامیدند، نجات دهند. سید آمد و «با تکیه بر همان عهد پیشین». ما البته «عهد پیشین» با سید نداشتیم! اما حاضر به بستن میثاق بودیم. میثاق را بستیم و همگام او آمدیم. اما سید، خود جا زد! ناگهان در واپسین روزهای سال هشتاد و هفت رسانه ها از آمدن میر حسین موسوی وکناره گیری محمد خاتمی خبر دادند. در هر حال ما عزم پای کشیدن نداشتیم. آخر آمدنمان مانند سید نبود. آمده بودیم که بمانیم … و ماندیم … و گویا سید هم رفته بود که بماند!
مرادم از این نگاشت ئه ربطی به خاتمی دارد و نه ربطی به موسوی. حتی به انتخابات هم ربطی ندارد. اصلاً به ماندن و نماندن خاتمی هم ربطی ندارد!
تنها جهت یادآوری روزهایی بود که بدون هیچ «نیمه پنهان»، عریانِ عریان، فعالیت سیاسی می کردیم و تا جایی داستان را جدی گرفته بودیم که حتی حاضر بودیم پول مقرری پدر برای خرید لباس زمستانه را هم صرف تبلیغات خاتمی کنیم. نگو خاتمی، خود، داستان را به اندازه ما جدی نگرفته بود! بگذریم! جالب تر آنکه در آن میان، عده ای، برخی از دوستان را به ارتباط با نهادهای امنیتی متهم می کردند! منِ بیچاره هم به خود شک می بردم و آنان را یاوه گو نمی دانستم. فکر می کردم که خب حتماً بعضی از دوستانم با نهادهای امنیتی همکاری می کنند و به همین علت آن بندگان خدا هم به آنها شک بردند. مگر می شود بی علت چیزی را به کسی نسبت داد؟ تا نباشد چیزکی اینان نمی گویند چیزها. تا روزها دنبال آن «نفوذی» می گشتم.حدس می زدم شاید لابد الان دارد «راپورت» مرا هم می دهد. خیلی گذشت تا فهمیدم آنها (اتهام زنندگان) از من ساده تری بودند که حتی داستان را از من هم جدی تر گرفته بودند! فکر می کردند هر دیواری موش دارد و موش هم گوش. از هر تازه واردی اسم رمز می خواستند و حتی اگر یک شب صدایی از نورگیر «خانه دانشجویی» می آمد آن را به نهادهای امنیتی نسبت می دادند که دارد مخفیانه تجسس و استراق سمع می¬کند و کمترین احتمال را به گربه گرسنه ای می¬دادند که نورِ نورگیر توجهش را جلب کرده باشد. این حوادث در تاریکخانه ذهن من ماند تا با مارکسیسم و فرزند دلبندش «تئوری توطئه» بیشتر آشنا شدم.
ظهور احمدی نژاد البته این آشنایی را تعمیق کرد. می گفتند بسیاری از عادت های مارکسیستی را می توان در سیمای احمدی نژاد به عینه دید.
از «توهم توطئه» و «نگاه توده ای به جامعه» تا «منش انقلابی» و «نگرش ایدئولوژیک» همه از آموزه های مارکیسیستی است که در احمدی نژاد تبلور یافته است.
البته این تمام شباهت ها نبود. برخورد قشری و پوپولیستی با قضایا و بر چسب زنی های عقیدتی از جمله عادت واره های این دو گروه بود که نمی شد به سادگی از کنار آن گذشت. خیلی پیش تر البته به فکر نوشتن از این عاداتِ آسیب زا بودم که اگر فزونی یابد و خریداران آن دو گروه نیز این عادات را برگزیدند می تواند تبدیل به آسیب بزرگ اجتماعی و فرهنگی در ایران شود.
لذا بنا دارم به عنوان یک آسیب و بیماری فرهنگی در این مقال کوچک آن را واکاوم. البته این شروع کاوش است. این دفتر تازه گشوده شده است و قطعا در فراغت های بعدی به آن بیشتر خواهم پرداخت.
عزم آن دارم در این مجال به چرای همگرایی دو گروه چپِ رادیکالِ اسلامی (سوم تیری ها) و مارکسیست های ارتدوکس بپردازم.
شأن نزول، در پرداختن به این مسأله در این هنگامه، تحلیل های مشابه و مواضع گاهاً یکسان این دو گروه در بسیاری از اتفاقات در این روزهاست. لذا ریشه یابی این تحلیل ها و مواضع یکسان بر ذمه این مقال نهاده شده است.
1ـ اولین ویژگی مشترک در اندیشه هر دو گروه، «ایدئولوژیک اندیشی» آنان است. بررسی همه مسائل و قضاوت ها در اندیشه هر دو گروه ایدئولوژی محور است. اکثر معرفت شناسان ایدئولوژی را مقابل علم واقع نما قرار داده اند.
گفتنی است فلسفه، وظیفه اش تحلیل است تا بسا با تحلیل گزاره ها راهی به معنا یابد. لذا فیلسوف به وجهی معنا یاب است. ایدئولوژی اما این پروسه را معیوب می کند. با حضور عینک ایدئولوژی با غیبت دردناک عینک تحلیل روبرو خواهیم شد. از دالان ایدئولوژی ها، جهان آنگونه که هست نشان داده نمی شود. وقایع باید مقوم ایدئولوژی باشد. پس جهان آنگونه که «می باید» نشان داده می شود. لذا ایدئولوژی حجاب «معنا» می شود. رجوع یک فیلسوف به تاریخ برای اخذ داوری است اما یک ایدئولوگ پیش از ورود به تاریخ حکمش را داده است و رجوع او به تاریخ برای اخذ مصداق است نه داوری.
در ساحت اندیشه بسیار پیش می آید آنچه می اندیشیم و براساس آن انتظارات و پیش بینی های از بیرون داریم درست از آب در نمی آید. اساساً معرفت شناسان جدید گفته اند اساس پیشرفت علم همین تضاد بین انتظارات ذهنی و وقایع عینی بوده است. همه کسانی که به علم خدمتی کرده اند و آن را قدمی به جلو برده اند، نظریه جدید علمی شان مسبوق به همین تضاد بوده است.
اما همه کسانی که به این تضاد مبتلا شده اند، خادم علم نشده اند. تنها کسانی خادم علم شدند که در این تضاد، مشکل را به گردن ذهن انداختند و در پی اصلاح آن برآمدند. اما بودند کسانی که عین را معیوب دانستند و ذهن را مبرا از خطا. عالمان تجربی و فیلسفان تحلیلی کسانی بودند که به ذهن مشکوک تر از عین بودند لذا در پی اصلاح ذهن برآمدند. این انقلاب در ذهن راز پیشرفت علم بوده است. ایدئولوگها اما راه دومی را بر می گزینند. یعنی از دید آنان حرجی بر ذهن نیست هر چه هست زیر سر عین است. عین باید تغییر کند. لذا حکم به انقلاب در خارج از ذهن می دهند تا عین را به خطِ ذهن آورند. استالین می گفت وای به حال واقعیت هایی که با ایدیولوژی ما نمی خواند! این چنین است که ایدئولوژی با انقلاب پیوند عجین دارد. این پیوند گاهی چنان وثیق می شود که انقلاب به شاخص ایدئولوژی تبدیل می شود. میزان سنجش افراد و جریان ها، انقلابی بودن آنان می شود.
«حزب ما نخستین نیروی سیاسی انقلابی است که اهمیت بزرگ معنوی مبارزه جانبدارانه حسین بن علی و یارانش را علیه خلافت اشرافی و استبدادی یزید برجسته ساخت و محتوای اجتماعی این ایثار را توضیح داد.» (احسان طبری، ما و روحانیت مترقی).
ایدئولوژیِ (انقلابی) بر همه ساحت های سیاسی و معرفتی سایه می اندازد. حتی در قرائت هایشان از یک مکتب نیز گزینشی و ایدئولوژی محور عمل می کنند. و راز اصلی پیوند انقلابیونِ چند مکتب همین جاذبه نگاهِ انقلابی است!
«من که یک مارکسیست-لنینیست هستم برای نخستین بار عدالت اجتماعی را در مکتب اسلام جستم و آنگاه به سوسیالیسم رسیدم. می توان از مولا علی به عنوان نخستین سوسیالیست جهان نام برد. در یک جامعه مارکسیستی اسلام حقیقی به عنوان یک روبنا قابل توجیه است و ما نیز چنین اسلامی را، اسلام حسینی و اسلام علی را تأیید می کنیم» (خسرو گلسرخی در دادگاه سال 1352).
گلسرخی البته اسلام علی را تا جایی که علی شمشیر به دست دارد و در جنگ علیه «دشمنان » می جنگد «تأیید» می کند. آنجا که پای تسامح و کظم غیظ علی (ع) وسط می آید پای گلسرخی هم می لنگد. در میدان جنگ علیه بعضی از کفار (که از قضا از طبقه اشراف بودند) جان مارکسیست ها گرم می شود اما در عرصه رحمانیت و غفاریت، دل همراهی ندارند. اسلام محمد در عفو عمومی اهالی مکه، اسلام علی در مدارا با دشمنان، اسلام حسن در صلح با معاویه، اسلام های مورد «تأیید» گلسرخی و اسلافش نیست. چونانکه در اوایل انقلاب که مارکسیسم قصد هم آغوشی با اسلام گرایان انقلابی را داشت، به حکومت گران توصیه می کند که راه پیامبر اسلام در موقع فتح مکه را در پیش نگیرند.
«فراموش نکرده ایم که رئیس دولت موقت بارها با اصرار و سماجت، عفو عمومی جنایتکاران و وابستگان نظام طاغوتی را خواسته بود و در این زمینه حتی به احکام و سیره اسلامی نیز استناد می کرد و می گفت پیغمبر در موقع فتح مکه همه دشمنان خود را بخشید. دیدم فرزندن همین طلقا یعنی آزاد شدگان با علی بن ابی طالب و فرزند شجاع وی حسین بن علی چه کردند».(کیانوری، دنیا، شهریور 59).
یعنی کیانوری معتقد بود که پیامبر اسلام (ص) اگر در فتح مکه به روش استالین قتل عام می کرد قطعاً عاشورا رخ نمی داد!
علاقه کیانوری به اسلام شمشیری و گریز از اسلام رحمانی شباهت عجیبی به گروه موسوم به «جبهه پایداری» دارد. حتی در استفاده از واژگان «ارتداد» «مرتد» و «فتنه» همگرایی غریبی دارند. این همگرایی سابقه زیادی دارد.
«رژیم با توسل به انواع فتنه درگیری های آشکار و نهان و خشن و ظریف از راست و از چپ می خواهد مخالفان خود را متفرق نگه دارد» (احسان طبری، ما و روحانیت مترقی).
کیانوری نیز در بسیاری اوقات مخالفان خود را «مرتد» می نامید.
موارد بعدی را می توان گفت فرزندان طبیعی (نه منطقی) مورد اول است.
2. هر دو گروه انقلابی کیش اند. خوی و طبع انقلابی آنان جز انقلاب چیزی نمی پسندد. انقلاب یعنی فروپاشی یکباره. انقلاب با تخریب عججین است. نه تنها در ساحت سیاست حتی در نظام معرفتی به حرکتهای چریکی و انفجاری میل دارند! فرهادپور نقد را تخریب می نامد و ویرانگری را از لوازم نقد می داند. (مراد فرهادپور- عقل افسرده)
این نکته البته گفتنی است اینان در ساحت ایدئولوژی به کسوت انقلابی رسیده اند. لذا فهم آنان از انقلاب و اصرار آنان بر تخریب رنگ عقیده نیز به خود گرفته است. و این یکی از علل پیوندهای نامأنوس این دو گروه است. چرا که مهر ایدئولوژی در پای انقلاب، آن را به شاخصِ سنجش تبدیل کرده است.
پیش تر گفتیم که آنان در سنجش افراد نیز انقلابی عمل می کنند. «یا با ما و یا برما» از اصول مسلم آنان است. یکی را چنان دوست می دارند که شریف ترین صفات انسانی را نثارش می کنند و تا سر حد معصوم می ستایندش و یکی را چنان خوار می کنند که سفیه ترین و رذیل ترین صفات را به او نسبت می دهند و میان این دو هیچ کس نمی تواند باشد. این بار اما انقلاب خود شاخص می شود. هر که انقلابی بود به طرز انقلابی در صدر انسانیت می نشیند و هر که انقلابی نبود شایسته هر صفت رذیله می باشد و او را تا سرحد «اسفل سافلین» می کشانند. در این میان هیچ کس هم نمی تواند نسبت به انقلاب و انقلابی بدون موضع باشد.
البته این صفات بدون «بازخورد عملی» هم نبود! «سرکوب مخالفان» میراث استالین بود که حتی به صورت رسمی توسط مارکسیستها به اسلام گرایان انقلابی تعارف زده شد!
«چنین اعتقاد استواری به ارزش وکرامت و مقام والای انسان که معرف روح انسان دوستی ژرف دکتر شریعتی و دیگر رهبران مکتب توحید می باشد. می تواند پایه فکری و معنوی جالبی برای مبارزه برای تعمیق وتحکیم انقلاب، سرکوب ضد انقلاب و … و رفع تمایزات ناشی از بی عدالتی قرار گیرد». (رحیم نامور، از روزنامه نگاران توده ای، دنیا، مرداد 58).
«سرکوب» سوغات استالین بود که عمال ایشان در ایران به اسلام گرایانِ چپ زده پیشکش کردند.
3ـ هر دو گروه به توهم توطئه دچارند. همه حوادث را با «احاله های پشت پرده ای» تحلیل می کنند. همه شکست ها را به یک توطئه پنهان نسبت می دهند. در نا کامی ها، “نگذاشتند” توجیه موجه باورمندان به ایدئولوژی است. از دید آنان نه فقط شکست های خود بلکه توفیق های دیگران نیز محصول توطئه است. این البته طبیعی است. آنها می گویند مگر می شود از راهی به جز از راه ایدئولوژی ما به پیروزی رسید. قوانین طبیعت و رموز موفقیت تنها در سایه ایدئولوژی ما کشف شدنی اند. همه ایدئولوژیها «کج نما» اند و تنها ایدئولوژی ما «واقع نما» است. لذا پیروزی اغیار امکان ندارد مگر اینکه توطئه ای در کار باشد.
4ـ حیات هر دو قائم به وجود دشمن است. اساساً با دشمن است که تئوری توطئه قوام می یابد. این دو گروه همیشه در پی علل بیرونی (دشمن) برای رخدادهای درونی اند. دشمن علت العلل همه شکست هاست. اساساً بشریت به دو دسته تقسیم می شود. آنها و دشمنان آنها! (براساس اصل یا با ما و یا بر ما).
البته گفتنی است مرادم تنها اشاره به آنانی که تابلوی مارکسیسم را بالای سر برده اند نیست بلکه آنانی که این تابلو را بالای سر ندارند اما در سخن گفتن و نقد کردن می توان نشانِ مارکسیستی در آنها جست را هم شامل می شود!
***
اسلام گرایانِ چپ زده، البته مصداق های فراوانی در طول تاریخ داشته اند. سایه «چپ زدگی» از زمان ظهور و نفوذ شوروی در ایران، بر ساحت های معرفتی و سیاسی ما چنبره زده است.
نه تنها در مواقعی برخی اسلام گرایان بلعیده این پدیده شدند بلکه مدت مدیدی بر روشنفکرانِ این دیار نیز سایه افکنده بود. زمانی قرائت های سوسیالستی و چپ زده، سرتاپای ما را گرفته بود. این البته صفت ننگین نیست و خبر از رذالت اخلاقی نمی دهد بلکه حاکی از شوربختیِ جبریِ ماست. که در کنار مسیحیت، لیبرالیسم می روید و در کنار ما مارکسیسم. مسیحیت با لیبرالیسم می آمیزد و حاصل این آمیزش فهم خرد محورانه و تحلیلیِ دین بود و نهال های «کلام جدید»، «پلورالیسم»، «تساهل» و «تسامح» از ردرون آن رویید. ودین روحانی و معنوی به جای دین دنیایی و عرفی نشست.
اما در این سوی دنیا، اسلام با مارکسیسم آمیزش یافت. هر چند تولد مارکسیسم در غرب است اما تبلور آن در شرق بود. بزرگترین محصولِ این آمیزش، ایدئولوژیک کردن دین بود. فهم ایدئولوژی محورانه از دین (در مقابل فهم خردمحورانه از دین) ما را به ورطه «اسلام انقلابی» کشاند. اسلامی که همه چیزش انقلابی تفسیر می شد. در این فهم، اولیای دین، چریک های انقلابی بودند که برای برابری و برادری انسانها به پا خاسته بوند و علیه طبقه اشراف قیام کرده بودند. طبیعی بود در این غوغا هیچ گوشی آهنگ پرلطافت «مدارا» در دین را نشنود. این چنین بود که قرائت دنیایی و عرفی به جای قرائت روحانی و معنوی نشست. و متاع سوسالیسم به گران ترین بها خریده شد.
مرحوم مطهری که گرایش های خفیف به لیبرالیسم در او دیده می شد و به فلسفه تحلیلی علاقه ذاتی داشت، «انقلاب اسلامی» را مقابل «اسلام انقلابی» مطرح می کند و این فهم از دین را به چالش می کشد. شاید به همین خاطر است که مرحوم مطهری و مرحوم بازرگان سرِ سازش با مرحوم شریعتی نداشتند.
باری؛ اسلام گرایان چپ زده دچار تحولات زیادی شدند. بسیاری که یک زمان این قرائت را می پسندیدند کم کم دچار استحاله و تحول فراوان شدند. پرچم اسلام انقلابی دست به دست چرخید (و در این چرخش ریزش های فراوانی داشت) تا امروز به دست گروهی موسوم به «جبهه پایداری» افتاده است.
از سوسیالیست های خداپرست تا خداپرستان سوسیالیست، از مجاهدین خلق تا مجاهدین انقلاب (در ابتدای انقلاب) و … همه و همه زمانی را زیر این پرچم سپری کرده اند. امروز این پرچم سایه سارِ اندیشه پیروان آیت الله مصباح شده است. طنز روزگار البته آنجاست که زمانی این پرچم به دست مرحوم دکتر شریعتی بود و آیت الله مصباح در آن زمان از منتقدان و مخالفن جدی او بود ولی امروز پیروان مصباح را با همین پرچم می شناسند!
***
[…]
البته این چنین خرد را ذبح کردن نه شیوه دینداران خاضع است و نه عالمان نکته سنج بلکه از هوس های ایدئولوژی سازان (چه دینی و چه غیر دینی) مدرن است!

پاورقی: توضیح اینکه موارد استنادی به مواضع اعضای جبهه پایداری به جهت تلخیص نیامده است و یک سرچ ساده اینترنتی می تواند ما را از آن آگاه کند. اما برخی از مواضع اعضای حزب توده برای آشنایی بیشتر آمده است.

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • داریوش ارجمند می‌گه:

    سلام
    روی سخن من با جناب کاظمی است زیرا از آن یکی دوست عزیز توقعی جز هتاکی وبه قول مرادشان(مباهته) ندارم
    روی سخنم با شماست چون توقع میرود زمانی که برآشفته شدید(والبته حق دارید چون که با اصولگرایان همسفر عنوان شده اید) اره حرس بر دار مقاله میزدید نه چماق لفظ بر سر نگارنده
    با سپاس

    • بهزاد کاظمی می‌گه:

      جناب داریوش ارجمند عزیز
      باز هم سوال ساده ام را میپرسم شاید در جدال گم شده باشد و به چماق لفظ بر سر نویسنده تعبیر شده باشد توسط عزیزانی چون شما که مرا به شمایان هم امید بسیار هست و هم انتظار فراوان.
      اگر متن را حامد وکیلی منتشر کرده آن اجازه اول چه ضرورتی داشته اگر ناشر شخص دیگری است چه هراسی از مشخص شدنش وجود دارد؟
      حالا عزیز دل برادر کجای این سوال چماق است؟
      داستان من و حامد خان هم داستان دیگری است مرا با او عهد اخوتی بود که بدان وفا نکرد صیغه بطلانش را در همین سایت خدمت حضور اشرفشان ارسال فرمود این حقیر کمترین.

  • عارف نگين تاجى می‌گه:

    آذر ماه ٩٢ بود که این مقاله را در صفحه اى مجازى از دوستى مجازى خواندم ، سر تیتر را که دیدم چگونگى ربط واژها برایم جالب بود !!
    ولیکن خواندش کنجکاوى ام را پاسخ داد ..
    من ِ آن روزها تازه دانشجو متن را شناختم و به دنبال متن رفتم فارغ از اینکه چیزى بیش از یک تصویر و یک نام از نویسنده بدانم و بخواهم ، تعجب مى کنم دوستان ِ فرهیخته به جاى کمرِ برهانِ متن شکستن ! سر نویسنده را میشکنند ..
    جناب سید یوسف مرادى !!
    بنده نیز هیچ انتظارى از شما ندارم !! زیرا انتشار یادداشتى را که ٢ سال پیش نگاشته اند و دیگران دیده اند و شنیده اند ..و اکنون به خاطر روشن شدن موضوعى دیگر باز نشر داده شده است را به دلیل”حال گیرى از چپ گراها” مینامید!!
    به این واژه هایتان دقت کنید : “دعواهاى خاله زنکى ” !!!؟؟؟ براى روشنگرى نیست و هدف حالگیرى است ؟؟!! ”
    حتى اگر اینچنین هم بود ( که نیست) من قبل از این انتظار چنین ادبیات و چنین قضاوت هایى در عرصه ى قلم از شما نداشتم و اکنون نیز هیچ انتظارى از شما نیست ..
    و باز میگویم که کاش “برهان متن را کمر میشکستید نه سر نویسنده اش را ”

    این درست است که قلم زبان و بیان عقل و معرفت انسان هاست ، ولى باید از متن به معرفت رسید نه اینکه نه به متن برسیم و نه به معرفت!! و. بکوبیم بر سر منظور و هدفى که خودمان حکم کرده ایم و بسائیم سنگ را برسرِ صاحب قلم !! که ما را گر پاسخى هست به قلمش باید دهیم وگر نیست بهتر که سکوت کنیم و دانش بیشتر کسب کنیم

  • حامد وکیلی می‌گه:

    سلام/ نه انتظاری ندارم! نه از شما و نه از جناب بهزاد کاظمی!
    راستش را بخواهید برایم دور از انتظار نیست که شما در پاسخ تان، به متن کمتر از صاحب متن اعتنا کنید. و دور از انتظار نیست که بهزاد جان نیز تنها از روی نویسنده ی مقدمه ی متن (حتی نه نویسنده خود متن تا چه رسد به خود متن!) دنبال فهم مطلب است!
    “بعد که مشخص شد مقدمه نویس و ناشر چه کسی است میتوان فهمید به دنبال چه میباشد”
    اساسا متن مورد نقد شما عزیزان، در پی بیان همین “همگرایی” ها بود.
    بلی انتظاری ندارم و کامنت هایتان نشان می دهد که این “عدم انتظار” بی وجه نیست.
    بلی! انتظاری ندارم… اما امید به اصلاح دارم!

    • بهزاد کاظمی می‌گه:

      جناب وکیلی شما دیگه چرا؟
      براستی چنان سوال روشنی چنین پاسخ دودره بازانه ای داشت؟
      این همگرایی مورد اشاره شما را حقیر در همان زمان انتشار نظرم را خدمت مبارکتان عرض کردم حال بگذریم که خیلی حرفها را نمی شود به این سادگی زد چون حساب کار امثال ما روشن است با کی و کجاست و حساب شما و جناب مرادی مجزاست هرکدام حامیان مخصوص خود را دارید.
      اما اگر منظور سوال ساده این حقیر را واقعن متوجه نشده ای نه اینکه با هوش سرشار جنابعالی متوجه شده باشی و …
      این است که:
      این مطلب را الان بعد از دوسال چه کسی منتشر کرده؟
      آن بنده خدای بدون نامی که از حضرتعالی برای انتشار مجدد بخشهایی از آن اجازه گرفته کیست؟
      انشاله که …

    • بهزاد کاظمی می‌گه:

      که خود جنابعالی نباشی؟
      چون خیلی کار … خواهد بود اخوی.
      پاسخش هم دست جناب صداقت پرهیز یا آرام را می بوسد تا هویت آن ناشر بدون نام اجازه گرفته مشخص شود و البته بعدش مشخص شود به دنبال چه بوده و …؟
      اما حالا که خیلی علاقه داری به همگرایی خیلی هم خوب
      این حقیر سابقن چپ و البته حتمن هم چپ غیر اسلامی
      یوسف مرادی اصولگرای طرفدار هدایتخواه و احمدی نزاد هم چپ غیر اسلامی
      شما هم اصلاح طلب.
      خودت خنده ات نمی گیرد؟
      برادر من تقدیرنامه بزرگان فکری لبرالیسم جهانی در IMF هنوز در میان هدایای کاخ ریاست جمهوری جناب احمدی نژاد برق می زند برای اجرای شجاعانه طرح تعدیل اقتصادی و نظام یارانه ها و نزدیک شدن به شرایط …

      • بهزاد کاظمی می‌گه:

        با عرض پوزش چپ دوم اشتباه تایپ شده است:
        یوسف مرادی اصولگرای طرفدار هدایتخواه و احمدی نزاد هم چپ اسلامی

    • بهزاد کاظمی می‌گه:

      شرایط جهانی سازی سازمان تجارت جهانی.
      شما که خیلی خوب بلدید آقای دکتر چکار می کرد راهنمای چپ می زد و راست میپیچید و گاهی اینقدر تند به راست میپیچید که همون جا سر پیچ چپ می کرد تا جماعتی فریاد بزنند وامصیبتا از دست این چپ اسلامی…
      مثل خود شما دوستان که راهنمای اصلاحات می زنید و راست میپیچید توی اتوبان تعدیل اقتصادی.
      آخرین ورژن چپ های اسلامی میرحسین موسوی بود که انتخابات 88 رفت به دنبال دوستان قدیمش که سال 76 راست پیچیدند توی کوچه کارگزاران و هاشمی و عنان اقتصاد مملکت را دادند دست کسانی که حاصلش شد عوامفریبی مردم با شعارهای زیبای دکتر محمود و حالا هم که گوشت را دادند دست گربه ی اتاق بازرگانی….

    • بهزاد کاظمی می‌گه:

      حالا جناب وکیلی
      حقیر یه سوال ساده پرسیده؟
      اگه خود شما احساس نیاز کرده اید به بازنشر این مطلب چه نیازی به آن مقدمه کذایی و کسب اجازه از محضر جنابعالی بوده؟
      اگر هم شخص دیگری چنین احساس نیازی کرده چه هراسی بوده از مشخص شدنش و چنین سفسطه ای که: “بهزاد جان نیز تنها از روی نویسنده ی مقدمه ی متن (حتی نه نویسنده خود متن تا چه رسد به خود متن!) دنبال فهم مطلب است”؟
      جناب وکیلی مرا دیگر به جماعتتان حتا امید اصلاح هم نیست چرا که اصلاح نیاز به انصاف دارد و اولین شرط انصاف این است که یک سوزن به خود بزنید و یک جوالدوز به مردم…
      اندکی تنها اندکی با همین عینک خود را مشاهده بفرمایید حضرت اشرف.

  • حامد وکیلی می‌گه:

    سلام/ نه انتظاری ندارم! نه از شما و نه از جناب بهزاد کاظمی! برایم دور از انتظار نیست که شما در پاسخ تان، به متن کمتر از صاحب متن اعتنا کنید. و دور از انتظار نیست که بهزاد نیز تنها از روی نویسنده مقدمه متن (حتی نه نویسنده خود متن تا چه رسد به خود متن!) دنبال فهم مطلب است! “بعد که مشخص شد مقدمه نویس و ناشر چه کسی است میتوان فهمید به دنبال چه میباشد” اساسا متن مورد نقد شما عزیزان، در پی اثبات همین “همگرایی” ها بود. بلی انتظاری ندارم و کامنت هایتان نشان می دهد که این “عدم انتظار” بی وجه نیست. بلی! انتظاری ندارم… اما امید به اصلاح دارم!

  • سجاد خلیلیان می‌گه:

    یوسف مرادی عزیز
    حتما انتظار نداری…
    درست است دوست من، همانطور که حتما خودت به من حق میدهی با شناختی که از نگاه ایدئولوژیک شما سراغ دارم هرگز نخواهم پذیرفت که شما قضاوت کرده با مطلب آن جوان پرشور دهه هشتاد برخورد نکنی و تنها در پی مصداق برای قضاوتت نباشی
    حتما انتظار داری…
    آری دوست من، انتظار درک شما در پیدا نکردن مصادیق قضاوتتان در متن جوانی که هنوز استبداد را بو میکشد و در قلم پریشان شما میبیند انتظار بجایست
    انتظار داشته باش…
    من به شما میگویم که پریشان نویسی و نا مربوطی مطالب در بند های متوالی کامنت ارسالی اصالت مقاله شما ( از حیث نویسنده ) را بر من ثابت کرد و شما حق دارید…

  • سید یوسف مرادی می‌گه:

    تا با انتساب جوانان چپ گرا به جبهه پایداری و احمدی نژاد، حالی از آنان گرفته باشید!
    این کار شما من را به یاد دعواهای خاله زنکی انداخت که بعضا در دعواهای درون خانوادگی دیده ایم!
    از شما انتظار می رفت و می رود که با صبر و حوصله تر باشید و وارد بازی های مبتذل نشوید و برای قلم زیبایتان حرمت قائل شوید که مقدس است.
    اگر واقعا منظورتان از انتشار این مطلب روشن گری و شفاف سازی بود خیلی خوشحال می شدم که نقد شود اما…افسوس که چه مبحث شیرینی را باز کردید و …..

    • بهزاد کاظمی می‌گه:

      اولین سوالی که پیش می آید این است که کدام یک از دوستان مدیر سایت یادداشت مقدمه را نوشته است و بالطبع از آقای وکیلی اجازه خواسته برای انتشار این مطلب قدیمی؟
      انشااله که خود ایشان نبوده اند.
      بعد که مشخص شد مقدمه نویس و ناشر چه کسی است میتوان فهمید به دنبال چه میباشدجناب مرادی عزیز؟

  • سید یوسف مرادی می‌گه:

    سلام حامد جان
    حتما انتظار نداری که من بپذیرم که این مطلب شما در جهت شفاف سازی و بصیرت بخشی در فضای به وجود آمده مجددا انتشار یافته باشد!
    از آن جوان پرشوری که در آن سال ها – اواخر دهه هشتاد_ به زعم خود علم دار مبارزه با استبداد بود و روزگاری به استانداری آمده بود تا شکایت کند بر ظلمی که بر او و یاران اش گذشته و همچنین آن روشنفکر خوش سخنی که گاه به گاه در دفتر روزنامه ای در شهرک امام حسین زیارت می کردم، انتظار اینگونه وارد شدن به مباحث را نداشتم.

    نه از این باب که با مضمون مطالب مشکلی داشته باشم_ که در جای خودش دارم_ بل از این جهت که این مطلب را انتشار دادید تا با انتساب جوانان چپ گرا به…

200x208
200x208