تاریخ درج خبر : 1394/06/16
کد خبر : ۵۱۶۷۳۶
+ تغییر اندازه نوشته -
محسن جبارنژاد

نقدی بر یادداشت «همگرایی چپ اسلامی و چپ غیر اسلامی»

jabar

نویسنده ی یادداشتِ ” چرایی همگرایی چپ اسلامی و چپ غیر اسلامی” مدعی شده که چپِ رادیکال اسلامی و طرفداران اسلام انقلابی، هم کاسه اند! البته نگارنده چپ غیر اسلامی یا چپ مارکسیستی و همچنین چپ اسلامی ( که به زعم بنده اصل عبارت غلط است و بهتر است نام چپ التقاطی برآن نهاده شود) را دارای انحرافات اساسی میدانم و آن دو را تحت هیچ شرایطی قابل جمع با اسلام انقلابی نمیدانم و هیچ گاه در صدد دفاع از این دو جریان فکری غلط که یکی در گرداب کفرگویی و هرزه دری و دیگری در مرداب جمود و التقاط گرفتارند، نبوده و نیستم ولذا به مدعیات نویسنده در باره ی اسلام انقلابی (که دقیقا نقطه مقابل اسلام لیبرال از یک سو و اسلام مارکسیستی، تکفیر و … از دیگر سو است) میپردازم:
1. یکی از اشتباهات اساسی نویسنده محترم که خود دل در گرو آرمان های لیبرالیسم دارد و مرتبا بر اسلام رحمانی تاکید میکند (که دقیقا معادل همان اسلام لیبرالی است)، این است که چپِ اسلامی و اسلام اصیل و انقلابی را یکی میگیرد، در حالی که فاصله ی این دو زمین تا آسمان است که البته در ادامه به این تفاوت ها خواهم پرداخت. پس ابتدائا باید توجه داشت که اسلام اصیل انقلابی با چپ مارکسیستی و چپ التقاطی از یک سو و با قرائت لیبرالی از اسلام از سوی دیگر مرزبندی جدی دارد.
2. نویسنده مدعی شده اسلام انقلابی، ایدئولوژی محور است وآن را به داشتن نگاه ایدئولوژیک متهم میکند. در پاسخ به این سئوال که چرا در ساحت علم و اندیشه ورزی، برخی متهم به ایدئولوژی سازی می شوند، میتوان به سخن اندرو هیوود رجوع کرد که با صراحت تمام در کتاب بنیاد های نظری سیاست میگوید:” مفهوم ایدئولوژی در گذرِ دوران گاه پر پیچ و خم خود،عموما به صورت صلاحی برای محکوم کردن یا انتقاد از اعتقادات یا آموزه هایِ رقیب به کار رفته است”. در واقع با آغاز جنگ سرد این لیبرال ها بودند که از واژه ی ایدئولوژی استفاده میکردند. نظریه پردازانی نظیر کارل پوپر، جی.ال.تالمن و هانا آرنت برای نظریات رقیب یعنی فاشیسم و کمونیسم از واژه ی ایدئولوژی استفاده میکردند و در عین حال هم از این موضوع که لیبرالیسم خود یک ایدئولوژی است، امتناع داشتند.البته این هم به قدری روشن است که باز هم اندرو هیوود میگوید: ” هر شرحی در باره ی ایدئولوژی سیاسی را باید از لیبرالیسم آغاز کرد، بدان سبب که لیبرالیسم در واقع ایدئولوژی غرب صنعتی است”.جالب است که نویسنده تلاش میکند تا نشان دهد اسلامِ لیبرالی ایدئولوژیک نیست. این نکته را البته نباید فراموش کرد این بحث یک ریشه ی تاریخی نیز دارد وآن اینکه ناکامی بسیاری از ایدئولوژی ها در قرون معاصر باعث شد تا عده ای آن را پایان عصر ایدئولوژی اعلام کنند و به تبع همین نیز در کشور ما موجب گردید که دفاع از ایدئولوژیک بودن اسلام موجب سوء تفاهماتی شود که این سوء تفاهمات ناشی از تلقی های متفاوت از ایدئولوژی در اذهان بود. به نظر میرسد نویسنده ی محترم و دوستان لیبرال ایشان و همچنین مارکسیست ها (اعم از غیر اسلامی یا التقاطی)، در دو سر افراط و تفریطِ این قضیه قرار دارند. در یک طرف مارکسیست ها با تلقی حداکثری از ایدئولوژی، همه چیز را خط کشی شده و مضبوط عرضه میکنند، طبق اندیشه ی مارکسیستی سیاست، اقتصاد، تاریخ، فرهنگ و … همه و همه بر اساس پیش فرض های جزمی تعریف شده و شکل نهایی و آرمانی وایده آلی آنها همه و همه معین شده و همین باعث شده تا این جمود و جزم اندیشی آن ها را به سمت آیده آلیسم افراطی و غفلت از واقعیت ها سوق دهد. از آن طرف نیز لیبرال ها با واکنش دفاعی در برابر تفسیر حداکثری از ایدئولوژیک بودن دین، ایدئولوژیک بودن دین را از اساس منکر شدند و از آن طرف بام افتادند. امثال دکتر سروش با تشبیه دین به تعابیری نظیر ” هوا بودن و ریسمان و رسن بدون جهت بودن” عملا دین را فاقد رنگ و بو و جهت گیری خاصی معرفی کردند حال آنکه اسلام اصیل وانقلابی، هیچ کدام از این دو موضع را قبول ندارد. اسلام در عین محصور نکردن خود به چارچوب و تصویر خاصی از اجتماع، دارای جهت گیری ها و آموزه های روشن در زمینه های مختلف حقوق، اقتصاد، سیاست و … است و اتفاقا ایدئولوژیک بودن دین را به معنای شنیده شدن آهنگ دین در ساحت های مختلف اجتماعی میداند و البته این سخن منافاتی با بهره گیری از عقل و ابتکارات و تجارب انسان ها ندارد
3. نویسنده در متن مرتبا بر” خِرَد محورانه” بودن قرائت لیبرالیستی از دین تاکید میکند و محصول این خرد محوری را نیز “کلام جدید”، “پلورالیسم” و “تساهل و تسامح” میداند. و در مقابل، اسلام انقلابی را متهم به ارائه ی فهم “ایدئولوژی محوارانه” ( در مقابل فهم خرد ورزانه) از دین میکند. در پاسخ باید گفت:
اولا ” پلورالیزم دینی” به عنوان یکی از بنیادهای اسلام لیبرالی ،یک دکترینِ عقل گریز و بلکه عقل ستیزاست و در واکنش به عقل گرایی دکارتی، “عقل گریزی” را در میان متکلملن مسیحی چنان تشدید کرد که ریشه ی تمیز عقلانی در باب حقانیت را برکند. شاهد مثال آنکه ریچارد سوینبرگ دفاع عقلانی و خردمحورانه از دین را غیر لازم دید و همچنین ویلهلم هرمان، ریچارد نیبور، رودلف بولتمان، گورگاتن، جان مک گواری و … از ” تاریخ باطنی مقدس” و از احساس رمانتیک شخصی به جای ” عقل دینی” و واقع گرایی مسیحی سخن گفتند. همچنین تولرانس دینی که نویسنده با آب و تاب آن را به عنوان محصول پیوند میان لیبرالیم و مسیحیت میداند،” عقل” بشر را کاملا آسیب پذیر و غیر قادر به تشخیص حق و باطل و غیر غالب بر غرایز دانسته و “خرد” را اساسا موجودی ناتوان و اسیر در چنگال غرایز می
داند.
نویسنده در جاهای مختلف یادداشت خود، اسلام انقلابی را متهم به انقلابی گری (بخوانید خشونت طلبی) میکند . راه حل را هم به تعبیر خودشان در روی آوردن به فهم خرد محورانه از دین و همچنین تبعیت از یک دین جدید به نام فلسفه ی تحلیلی! میداند. طبق قرائت اسلام لیبرال، بین ” شکاکیت” و ” مدارا” و همچنین بین ” یقین” و “خشونت” ملازمه وجود دارد و به همین خاطر است که به تبعیت از برخی فلاسفه ی تحلیلی ،کوشیده اند با ارائه ی مدل ” شکاکیت معرفتی”، مقوله ی خشونت را به بحث بگذارند، لذا راه حل دفع خشونت را نیز ” نسبی گرایی معرفتی” و زیر سئوال بردن “حقیقت” معرفی میکنند با این استدلال که خشونت قبل از آنکه به نیروی قتاله تبدیل شود، از آنجایی که از سرچشمه یقین میجوشد، باید سرچشمه ی یقین را خشکاند و درست به همین دلیل است که لیبرال ها همانند سوفسطائیان باستان به “رئالیزم معرفتی ” می تازند. البته مثل اینکه نویسنده ی محترم و دوستان شان توجه ندارند که وقتی نسبی گرایی باب شد، میتواند حتی توجیه گر استبداد باشد و خود منشا خشونت های فراوانی شود. اگر قرار باشد ورای قرائت من و تو، هیچ حقیقت ثابت و مسلم و هیچ امکان داوری وجود نداشته باشد، اتفاقا به مستبد حق داده ایم قرائت خود را کافی بداند و دقیقا با همین فهم از گزاره های معرفتی است که جهان لیبرال سرمایه داری و نماینده ی مدعی آن یعنی آمریکا و متحدانش اینچنین برای خود، مجوز پرتاب بمب اتم صادر میکنند و هر جا را که بخواهند به خاک و خون میکشند و ثروت های عمومی جهان را غارت میکنند، آنهم با این توجیه و پشتوانه ی معرفتی که بالاخره هر کسی قرائتی دارد و همه هم درست میگویند!!!
4. نویسنده، اسلام انقلابی را متهم به برچسب زنی نموده و میکوشد تا این جریان را یکه نگر معرفی کند. نویسنده دقیقا میخواهد وصله ای را که برتن لیبرالیسم میچسبد، به تن اسلام انقلابی بچسباند. کیست که نداند عبور از خطوط قرمز معرفتی و سیاست های لیبرالی در سطح جهان ، با شدیدترین تهمت ها و سخیف ترین برچسب ها و حتی احیانا با ترور فیزیکی و … روبرو میشود. کافیست به عنوان مثال در محیط های دانشگاهی خودمان، کسی یک علامت سوال در مقابل گزاره های معرفتی لیبرالی در یکی از حوزه های علوم انسانی بگذارد اینجاست که آن فرد سریعا متهم میشود به اینکه ایدئولوژیک صحبت میکند، صحبت های او علمی نیست یا قضاوت ارزشی میکند و …تازه این وضعِ محیط های آکادمیک است. در محیط سیاست که نمونه ها فراوان است. کافیست یک ملت یا یک دولت مستقل، اندکی به سیاست های لیبرالی آمریکا و متحدانش در سطح جهان خرده اعتراضی کند و همین اعتراض کافیست تا به قول خودشان همه ی گزینه ها را روی میز بیاورند، گزینه هایی نظیر متهم کردن آن کشور یا آن ملت مستقل به حمایت از تروریسم و ضدیت با حقوق بشر و حتی اگر در توان خود ببینند، حمله ی نظامی. در داخل نیز فراموش نمیکنیم که برخی لیبرال هایِ وطنی که در برهه ای به درون بدنه ی حاکمیت هم نفوذ کرده بودند، انتقادات بعضا ساده را با انواع ترورهای شخصیتی و متهم کردن طرفداران اسلام انقلابی به خشونت طلبی و همچنین برچسب زنی های متعدد جواب میدادند و حالا ژست آزادی بیان هم میگیرند و این هم البته ظنز روزگار ماست که جای مدعی و پاسخگو عوض شده است.
5. نویسنده در جای دیگری اسلام انقلابی را در کنار جریان چپ نشانده و هر دو را متهم به” توهم توطئه” میکند و حیات هر دو را قائم به وجود دشمن میداند.!!!
البته این جمله در مورد حکومت های مارکسیستی حتما مصادیقی دارد.به عنوان مثال استالین در شوروی و همچنین مائو در چین تئوری توطئه را دستاویزی جهت توجیه حذف رقبای سیاسی خود قرار دادند. اما در مورد اسلام انقلابی قضیه کاملا متفاوت است.
توضیح آنکه همه ی مسائل را متوجه دشمن دانستن، به نوعی توجیه بی عرضگی های خود ما نیز هست، اما مشکل لیبرال های وطنی همواره این بوده که یا در موضع افراط اند یا تفریط. در بحث مواجهه با دشمن نیز با واکنش در مقابل توهم توطئه،اصل وجود دشمن را نادیده گرفتند و از آن طرف بام افتادند. البته شاید به نوعی حق داشته باشند، چرا که نسخه ی اسلام لیبرالی (و به تعبیر امام(ره) اسلام آمریکایی) معارض و دشمن خاصی ندارد و لذا آقایان تا حدودی حق دارند دشمن دانستن چنین اسلامی را توهم توطئه بدانند. اسلامی که نسبت به حق و باطل موضعی ندارد و سازش و دوستی با استکبار را منع نمیکند، حتما دشمن خاصی نخواهد داشت، اما اگر منظور اسلام انقلابی و به تعبیر امام(ره) اسلام ناب محمدی(ص) مد نظر است، قطعا معارضین جدی دارد. متاسفانه زمانی به دلیل رسوخ برخی افکار لیبرالی در دولت اصلاحات، علی رغم آنکه دلسوزان عرصه ی فرهنگ در آن روزها دولت را از خطر نفوذ فرهنگ لیبرال سرمایه داری به عنوان بزرگترین دشمن فرهنگ اصیل دینی و ملی هشدار میدادند، گوش آقایان به این حرف ها بدهکار نبود و دوستان انقلاب را دچار توهم توطئه میدانستند و خطر تهاجم فرهنگی را از بیخ نوعی توهم میدانستند میگفتند این کاری که دارد اتفاق می افتد تعامل فرهنگی است و نه تهاجم فرهنگی و البته آنچه را که نباید بر سر فرهنگ این مملکت آوردند و حالا بعد از سال ها به لطف اینکه بسیاری از کشور های اروپا، آسیا و آمریکای لاتین نیز از رخنه ی فرهنگیِ ارزش های لیبرالی، دادشان در سراسر جهان بلند شده، تازه برخی از این آقایان از خواب خرگوشی بیدار شده اند و لطف نموده و اصل تهاجم را تایید فرموده اند!!!
6. نویسنده در ادعای عجیب دیگری، استاد مطهری را دارای گرایش های لیبرالی و نزدیک به بازرگان و همچنین دکتر شریعتی را دارای گرایش های مارکسیستی می داند. و در ادعایی عجیب تر، از موافقت استاد مطهری با اسلام لیبرالی، حکم به مخالفت ایشان با اسلام انقلابی داده است!!!
اولا کسی که اندک آشنایی با اندیشه و آثار استاد مطهری داشته باشد،متوجه مرزبندی جدیِ عقیدتی ایشان با اسلام لیبرال و اسلام مارکسیستی میشود، ضمن آنکه آن معلم شهید، همواره هر دو جریان را دارای یک آبشخور فلسفی میدانست و از اساس با هر دو جریان سر ستیز داشت.
ثانیا اسلام لیبرال هایی چون بازرگان اساسد فاقد جهت گیری و بدون موضع ِشفاف و مرزبندی جدی در عرصه ی سیاست بود و اصلا اگر شهید مطهری مدافع چنین اسلامی بود، چه وجهی داشت که ترور شود؟ چرا گروه فرقان و چپ های التقاطی حساسیت و نگرانی هایی که در باره ی شهید مطهری داشتند یک هزارم آن را در مورد مهندس بازرگان نداشتند؟ البته راز این موضوع نیز چیزی جز خلوص اندیشه ی تئوریک استاد و شفافیت و مرزبندی آن نمی توانست باشد.
در مورد دکتر شریعتی نیز باید گفت ایشان نه یک لیبرال بود و نه یک مارکسیست و هر کسی کوچکترین آشنایی کلی با آثار ایشان داشته باشد میفهمد که دال مرکزی نظریه شریعتی در باره ی سیاست و حکومت نظریه ی” امامت و امت” است و اتفاقا راز حمله ی لیبرال های وطنی به ایشان نیز در همین موضوع نهفته است و مارکسیست بودن شریعتی فقط یک بهانه است.
7.در مورد آیت الله مصباح نیز نویسنده فقط ادعا کرده و سند خاصی ارائه نداده است ضمن آنکه نگاهی گذرا به اندیشه و آثار ایشان به خوبی نشان میدهد که طرفداری از چپ اسلامی(به تعبیر نویسنده)، یک وصله ی ناچسبیدنی به ایشان است. اتفاقا یکی از کسانی که جزو مبارزین انقلابی بود و نویسنده ی محترم به ایشان ارادت خاص نیز دارند، حدود سال 55 که گروههای مارکسیستی خصوصا مجاهدین خلق و … فعالیت داشتند به آیت الله مصباح پیشنهاد همکاری با آنها را میدهد که این موضوع یا مخالفت شدید ایشان روبرو میگردد. صحبت تفصیلی در باره ی چارچوب نظام معرفتی و هندسه ی فکری آیت الله مصباح را به وقتی دیگر موکول میکنم.

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • رحمان می‌گه:

    سلام. بنظرم یادداشتی روشنگر و از سر انصاف بود. و صد البته که این بخاطر ویژگی های شخصیتی آقای جبارنژاد است که حرف مخالف رو می شنوند، با جدیت مطالبی زیادی پیرامون اون مطالب می خوانند، و از در انصاف برای داوری مطالب، وارد می شوند.

  • یک دوست می‌گه:

    جناب بهزاد خان
    … از که آموخته ای؟!

    • بهزاد کاظمی می‌گه:

      اگر منظور محترمتان ادب است از بی ادبان.
      اگر منظور دیگری دارید حقیر متوجه نشده ام.
      و اما نکته ای برای شما و سایر دوستان بدون نام و هویت.
      اگر معذوریتی دارید که نمی توانید نامتان را بنویسید هیچ اجباری نیست که خود را زحمت داده اظهار نظر نمایید.
      براستی وقتی کسی متوجه نمی شود این نظر از آن کیست چه اصراری به جز البته عدم سلامت رای و نظر بر اعلام نظر می باشد؟
      و اما اگر یک دوست باشی د حتمن به دوست تان دسترسی دارید و می توانید از خودش سوالتان را بپرسید و خود را در زحمت سوءبرداشت دیگران بر مقصود و نظر واقعی تان نیاندازید.
      و اگر دوست نیستید می توانید عنوان شریف دوست را به بازی مقاصد شخصی آلوده نفرمایید.

  • ناشناس می‌گه:

    کپی از روی کتابها ومقالات نموده ای !!

    • محسن جبارنژاد می‌گه:

      دوست ناشناس سلام!
      شما را ارجاع میدهم به جمله ی همیشگی دوستانتان که: کمر متن را بشکن و نه سر مولف را!!!

      • بهزاد کاظمی می‌گه:

        شوخی با مزه ای بود جناب جبارنژاد با آن جماعت پست مدرن معنا گرای مولف گریز(مرگ مولفی)
        گرچه شما بهتر از آن جماعت لیبرال می دانید که از کوزه همان برون تراود که در اوست
        و هر کس بر همان حوضی که آب می خورد سینه می زند و به قول قدما تا آبشخورش کجا باشد
        و مثل محلی بی ادبانه اما عمیق خودمان، کلام را ختم می کند هر که نان هرجا و هرکه را خورد باید همانجا پارس کند وگرنه می شود مصداق زشت:
        نان نسا را خوردن و پارس برآفتاب را کردن…

200x208
200x208