تاریخ درج خبر : 1394/06/13
کد خبر : ۵۱۶۷۹۴
+ تغییر اندازه نوشته -
مجتبی وکیلی

«رفاقت یا رقابت»

mojtaba-205x300

سایت استان: مجتبی وکیلی

گاهی آدم چیزهایی میبیند که دلش می گیرد؛
به یکی از شهرهای آباد کشور میروی،همینکه گشتی میزنی ناخواسته قیاسی از دیار خودت و جایی که حالا ایستاده ای در ذهنت شکل می گیرد و باخودت میگویی:چرا دیار من نباید آباد باشد؟
از بیکاری سرکی به اخبار جهان میزنی می بینی در جهانی به فاصله سیصد سال دورتر از ما،فقط کم مانده است مردمانش از فرط شادی و رفاه بخواهند برای دیدن مردگانشان برای ساعتی به دیار باقی سری بزنند و برگردند!!!.وباز ناخواسته به فکر فرو میروی که کی قرار است ما بدینجا برسیم؟
رمانی دستت می گیری تا وقتت را به بطالت نگذرانده باشی و لااقل به ثانیه های سرانه مطالعه اندکی افزوده باشی؛اگر قهرمان کتاب سرگذشتی تلخ داشته باشد ،با خودت میگویی که این روزگاره این روزهای من است و یقین پیدا می کنی که نویسنده کتاب ایده کتابش را از زندگی یکی از همین ماها گرفته است! اما به تاریخ انتشار که نگاه میکینی می بینی سالها پیش نوشته شده است و یک پدر بیامرزی دیده،چقدر این داستان میتواند برای یک ایرانی جذاب باشد و آن را ترجمه کرده است.به رختخواب که میروی قبل از خواب با خودت میگویی:چقدر ما بدبختیم!!!یکی که حالا دیگر استخوانهایش پوسیده،سالها پیش در گوشه ای از همین زمین خاکی دست به قلم برده است و بدبختی را با تمام توان و نبوغش آب وتاب داده است تا شخصیت مفلوک داستانش را بسازد.حالا،من،اینجا،همان قهرمان مفلوک داستان اویم!!
اگر رمانی که میخوانی تصویری از دنیای پرزرق و برق داشته باشد،چون هضم داستان واین همه خوشبختی در تصورت نمی گنجد،کتاب را پرت می کنی و میگویی:گور پدر سرانه مطالعه!…این دروغها واین جفنگیات چیست که این یارو نوشته است؟! تازه اگر اینکار را نکنی و تا آخر داستان پیش بروی و به این متن برسی که این داستان واقعی زندگی فلانی است،بیش از پیش افسرده میشوی و همان سوالهای تکراری؛چرا ما باید اینقدر بدبخت باشیم؟!
با این مقدمه چینی خواستم بدینجا برسم که اگر به تریپ قبای کسی برنخورد! بگویم ما از جهان عقبیم،نه یک سال و دوسال،چند قرن عقبیم.تا شاید تلنگری باشد به خودمان که کمی بیشتر بفکر خود باشیم.که شاید دست از این جدلهای منسوخ در دنیای مدرن برداریم و کمی از غبار کهنگی از دیارمان بروبیم…
به یمن تکنولوژی و پیشرفت همان پدربیامرزهایی که در جهانی دورتر از ما زندگی می کنند به فضایی فرای تصورمان دست پیدا کرده ایم(تا همین چند سال پیش اگر می گفتند روزی بایک گوشی موبایل میتوانی با چندین نفر همزمان صحبت بکنی،میگفتیم اینها زاده تخیل کودکی است که شبها رویای آدم فضایی ها را می بیند!)اما حالا رویای دنیای مجازی براورده شده است…
وقتی به پیامهایی که هر روزه رد و بدل میشود مینگرم،امیدواری و یاس باهم درونم شکل می گیرد.امیدوار میشوم وقتی می بینم حالا در دوردست ترین روستاها مردم از ریز اتفاقات جهان باخبرند.از اینکه بصورت اتفاقی افراد مختلف با نظرات متفاوت باهم در کاری مشارکت می کنند ولو اینکه خندیدن باشد.و ناامید می شوم وقتی این هجم دروغ و بداخلاقی را میبینم…همه بخوبی به ظرفیتهای مثبت و منفی فضای مجازی واقف هستند و هرکس میتواند بیشمار از این کارکردها را برشمرد.
دلیل اینکه این دردها در درونم سرباز کرد،این است که میبینم در همین فضای غبار آلود، دوستان و هم استانیهای عزیزم هرشب مقابل هم جبهه می گیرند و هرکسی برای اثبات خود و نفی طرف مقابل ادله ای می آورد.اینکه در بحث مجادله باشد و در مجادله گاها توهینی و تندی پیش آید برای ما چیز غریبی نیست!!! علاج این درد هم جز این نیست که آنقدر در کارهای جمعی شرکت کنیم و با گفتمان تمرین کنیم تا راه درست گفتگو را بیاموزیم. بدی امر این است که این جنگ و جدلهای دوستان نه برای اثبات خودشان که برای شخص ثالثی است که خارج از گود نشسته است و این فوج فوج بی اخلاقی را نظاره می کند،گاهی به حرفی خشنود و گاهی عبوس می شود…
ما کجای این جهان و کجای زمان توقف کرده ایم؟حالا که برای پیشرفت میهنمان کاری نمی کنیم،چرا نباید برای پیشرفت خودمان کاری انجام دهیم؟
از اینکه می بینم جامعه جوان ما به تعداد افرادی که میخواهند به منصبی برسند تقسیم شده اند و دائما بر سر و کله هم میزنند!!
وقتی این جدلهای حامیان و سکوت آقایان را می بینم بیاد این چند بیت از شاهنامه می افتم،آنجا که رستم از افراسیاب خواست که لشکریان مبارزه کنند و خودشان نظاره گر جنگ باشند و آن پاسخ دندان شکن افراسیاب؛
چنین گفت رستم به آواز سخت
که ای شاه شادان دل و نیک بخت
از این گونه مستیز و بد را مکوش
سوی مردمی یاز و باز آر هوش
اگر جنگ خواهی و خون ریختن
برین گونه سختی برآویختن
بگو تا سوار آورم زابلی
که باشد با خنجر کابلی
برین رزمگه شان به جنگ آوریم
خود ایدر زمانی درنگ آوریم
بباشد بکام تو خون ریختن
ببینی تگاپوی و آویختن
چنین پاسخ آوردش اسفندیار
که چندین چه گویی نابکار
زایوان و شبگیر برخاستی
ازین تند بالامرا خواستی

چرا ساختی بند مکر و فریب
همانا بدید به تنگی نشیب
چه باید مرا جنگ زابلستان
وگر جنگ ایران و کابلستان
مبادا چنین هرگز آیین من
سزا نیست این کار در دین من
که ایران را به کشتن دهیم
خود اندر جهان تاج بر سر نهم
افسوس میخورم که چرا پهلوانی نیست که بلند شود و فغان براورد که چرا باید بذر نفاق میان جوانان دیارم جوانه بزند؟و بگوید بس کنید، آینده با این جدلها که سالهاست گریبانگیر ماست ساخته نمی شود.افسوس و صد افسوس که خودمان هم نمیخواهیم که این بزرگواران پهلوانانه عمل کنند.
به دوستان و جوانان پر انرژی هم استانیی که این روزها در فضای مجازی و واقعی به استقبال انتخابات رفته اند،پیشنهاد میکنم؛بجای آنکه در این ماههای باقیمانده تا انتخابات لباس رزم بپوشیم و پشت سر اسم هایی که تک تکشان برای همه ما عزیز هستند صف بکشیم و در دفاع از نامها مرثیه سرایی بکنیم و بدتر از آن دست به تخریب بزرگان قوممان بزنیم،جمع شویم تا با خرد جمعی مجموعه ای مطالبه محور تشکیل دهیم و با هم اندیشی کاستی ها و مطالبات را مکتوب کنیم و به عزیزانی که در صحنه هستند و آنان که نیستند ولی ممکن است حضورشان برای عملی کردن مطالبات و خواسته های موردنیاز برای پیشرفت و اعتلای دیارمان مثمرثمر باشد ارائه دهیم،تااز میان همه شایستگان به شایسته ترین گزینه برسیم.در اینصورت است که هم شانس موفقیت در انتخابات آتی را دوچندان می کنیم و فردای انتخابات خدای نکرده از کرده خود پشیمان نمیشویم.مهمتر از همه برای بعد از انتخابات برنامه ای خواهیم داشت.

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • بهزاد کاظمی می‌گه:

    بسیار زیبا بود.
    فقط یک سوال؟
    پیشنهاد عملی شما برای چنین هم اندیشی چیست و چگونه باید به منصه ظهور برسد؟
    و بعد از عملی شدن آن چگونه و با چه ملاکی باید آنانکه پا به راه صواب نمی نهند و به دنبال منافع و متامع خصوصی خویش هستند و خرد جمعی و خواست عمومی را بر نمی تابند و عامل تفرقه و جدایی و عدم حصول نتیجه لازم از چنین هم اندیشی هایی هستند را مشخص نمود و متوقف کرد و راه ثواب مورد نظر را ادامه داد آنهم بدون تفرق و دلنگرانی و خصومت عده ای؟
    شاد و سرفراز باشید و موفق و کامیاب.
    در انتظار راه حل پیشنهادی شما هستم بنده بعنوان فرزند کوچک این سرزمین.

    • مجتبی می‌گه:

      دوست عزیز قطعا تضمین صد درصدی وجود نداره.این تنها یک روش هست که میان همه راههایی که رفته ایم و میرویم از نظر حقیر مقبولتر است.حقیر پیشنهاد داده ام که بجای این صف آرایی های هیجانی و قومی ،بجای همه انرژی که صرف توهین و تخریب می کنیم.بیاییم و برنامه آینده را با توجه به کاستی ها بنویسیم.و به دوستان ارایه بدهیم از میان همه پاسخهایی که دریافت میکنیم باز بررسی کنیم و بهترین را برگزینیم.تنها تضمینی که این روش دارد این است که طبقه نخبه ما از عوام و شعار و قومگرایی راهش جدا میشود و برنامه محور عمل می کند. بنظرم شروع خوبیست برای گذر از بسیاری تعصبهای بیجا.برخود واجب دیدم به سوال شما پاسخ دهم.مجتبی وکیلی.

      • بهزاد کاظمی می‌گه:

        ببخشید شاید حقیر منظورم ر ا خوب نرسانده ام.
        همین کار ارزشمندی را که فرموده اید یعنی ارایه برنامه ها چگونه عملی کنیم و به مرحله اجرا دربیاوریم؟
        کجا بر نامه هایمان را به یکدیگر ارایه کنیم و چگونه پاسخها را گردآوریم و از میان آنها نتیجه گیری نماییم؟
        خلاصه کلام این یادداشت زیبا و پیشنهاد خوب شما را چگونه به اجرا درآوریم؟

      • هم استانی می‌گه:

        پس چرا جوابشون رو ندادیت جناب اقا ی روشنفکر

200x208
200x208