تاریخ درج خبر : 1394/07/05
کد خبر : ۵۱۸۷۰۲
+ تغییر اندازه نوشته -
دکتر حسین عسکری

درنگی کوتاه با ملا علیرضا الهی

سایت استان
دکتر حسین عسکری

img-20150904-wa0051

لار (از توابع باشت) جغرافیایی است با حدود بیست و هفت قرن تاریخ که هیچ کس بر جزییات آن واقف نیست. این جغرافیا به طرز عجیبی اهل بشارت است و اشارت. گویا این خاک پس از خاکسترنشینی ها و خاکساری های فراوان امروز حامل پیغام جدیدی شده است. در این کنج و در این گوشه « اگر دست محبت سوی کس یازی» با لطافت دست از بغل برون آرند و سلامت را پاسخ خواهند گفت. لار میراث دار ارزشی است به نام علیرضا الهی. به یقین زادگاه و زیست جای او نمی تواند جغرافیایی پرتضاد و تنها باشد. این مکان جغرافیایی است که از هر گوشه اش بوی کوشش فرهنگی به مشام می رسد. امروز سخن از فردی است که سال ها در بین همه قشرها نشسته و شاهنامه، فلکناز، مثنوی، قاآنی، خیام، حافظ و سعدی خوانده و سخن گفته و اتفاقا سخن هایش بر دل همگان هم نشسته. حرف هایش همه نغز بوده. او به شهادت خودش به همان اندازه که فرهنگ ملی را دوست دارد به فرهنگ اسلامی و به فرهنگ عرفانی که از قرآن و مثنوی مولانا آموخته عشق می ورزد. سخنان دل نشین و دلربای ملاعلیرضا گویای همزیستی این دو فرهنگ است. اما ملاعلیرضا الهی اینها را نیاموخت که فقط در گوشه ای بنشیند و با خویش خلوت کند. از طرفی آقای الهی شبیه به میرجلال الدین کزازی نبود که از قلب دانشگاه برآمده باشد. او یوسفعلی میرشکاک هم نبود. او ملا علیرضا بود که به هیچ دانشگاهی نرفت ولی همه درس هایش را از مکتب خانه های ایل خویش آموخت و برای حل معضلات پیرامونش از هر کوششی دریغ نمی کرد. باید اعتراف کنم در جغرافیایی که در آن زندگی می کنیم اگر امثال الهی ها نبودند فرهنگمان به تعطیلات تاریخی می رفت. در آن صورت ما چیزی برای گفتن نداشتیم. نه موسیقی یی داشتیم که به ما هویت بدهد و نه نگارنده ای بزرگ داشتیم که نامش این خاک را در ذهن همگان تداعی کند. الهی در چنین فضایی و در بین هزاران «خفته پریشان گو» سر بر آورد و خوش درخشید. باید گفت می طلبد در هر گوشه ای انسانی هویت گرا و معرفت پرور بزید تا دگران بدان دل خوش بنمایند. الهی آرام و بی صدا خرقه اش را به تن پوشید و در لار نزد استادش شاگردی نمود. شاگردی با ذکاوت و با هوش فراوان که هر چه استاد گفت همه را از بر کرد. درسی که الهی از استادش فراگرفت به درد مجالس شادی و اندوه خورد. به درد مجالس رفع خصومت و خون بُری خورد. بسامد و تششعات کارهای فرهنگی اش به همه جا سرایت نمود. چکامه زیر ماحصل چندین ساعت خلوت گزینی با اوست.
عسکری: جناب آقای الهی به عنوان مقدمه و شروع بحث بفرمایید که شما کجا خواندن و نوشتن آموختید و استادتان که بود؟ و چه کتاب هایی را در مکتب خانه ها به شما یاد داده اند؟
الهی: در روزگار نوجوانی با تاکید پدر در مکتب خانه لار و تلچگاه ماندم و نزد استاد «علی اکبر رضایی» که اصالتا بهبهانی بود توانستم کتاب های ارزشمندی چون قرآن، شاهنامه ، مثنوی مولانا و دیوان قاآنی را بیاموزم و همواره به صورت ناخودآگاه همه آنچه را که استاد می گفت حفظ نمایم. از طرفی بعضی افراد مستعد و خاص را که می دیدم با انگیزه بیشتر به این ارزش ها می پرداختم. خاطرم هست یک دکتر آلمانی بعد از جنگ جهانی دوم به لار آمد و قرآن را با صوت دلنشین می خواند. با دیدن این چیزها انسان تحت تاثیر قرار می گیرد. به هر صورت به این سمت رفتم و می دانستم که راهی که فردوسی و سایر بزرگان فرهنگ ایران زمین از آن حرف می زنند راهی روشن است. زیستن در این راه برایم دلنشین بود. هیچ گاه هم دنبال مزد از کسی نبوده ام.
عسکری: نام شاهنامه، شعر و ادبیات در ایل باوی همه را ناخودآگاه به یاد شما می اندازد. شما که پرچمدار این تفکر هستید ارزش فردوسی و آموزه های فردوسی را در چه می دانید؟
الهی: فردوسی انسانی بود که در زندگی اش دنباله روی معنویت بود. دنباله روی پیامبر بود. این ها برای من زیبایند. هم به اسلام توجه کرد هم به ایرانیت. این دو ارزش را به هم گره زد و کار مبارکی کرد. خواست فردوسی خواست مادی نبود. او به دنبال تقویت معنویت در جامعه بود. فردوسی همه پهلوانان و قهرمانان کتابش را ابتدا به سجده در برابر ایزد وادار می کرد. فردوسی با زبان حماسه، معنویت را در جامعه تقویت کرد. از طرفی فردوسی به کمک سایر بزرگان به جامعه « معنا » هدیه کرد. جامعه که از معنا تهی باشد سست می شود. شعری هست که می گوید:
تخم معنا کشت فردوسی نظامی آب داد
سعدی اش خرمن نهاد و حافظش بر باد داد
همه بزرگان تلاش کردند که جامعه را تغییر بدهند. تغییر مثبت بدهند. به نظر من نظامی گنجوی می تواند در کنار فردوسی قرار بگیرد.
عسکری: از فردی مصری به نام «هیکل» پرسیدند که چرا با ورود بیگانگان به ایران و مصر کشور شما (مصر) زبانش دگرگون شد ولی ایران زبانش فارسی باقی ماند؟ هیکل در پاسخ گفت مصر از زادن فرزندی چون فردوسی عاجز بود. آیا شما واقعا نقش فردوسی را اینگونه می بینید؟
ما فردوسی را دوست داریم چون در دنیا الگوست. روزی که عجم در کار نبود برای عجم ها کتاب تاریخ نوشت. پند واندرز داد. ما ایرانی ها هم قلبا انسان های بزرگ را دوست داریم. فردوسی انسانی عملگرا بود. سی سال از عمر خود را وقف این کتاب کرد تا ما هویت خود را حفظ کنیم. سی سال نصف عمر یک انسان است. فردوسی برای ایران و ایرانی زحمت کشید و بیشتر عملگرا بود.
بزرگی سراسر به گفتار نیست
دو صد کرده چون نیم کردار نیست
بزرگترین کردارش حفظ نام و هویت ایران بود.
عسکری: دوستداران موسیقی معتقدند که شهرام ناظری اولین فردی بود که شاهنامه خوانی را با سازهای موسیقی ایرانی به جایی رسانید. بعدها افرادی چون همایون شجریان هم شاهنامه خواندند. همه را گوش دادیم. ولی برای ما که از این خاک برخاسته ایم سبک خوانش شما بیشتر تکانمان می دهد. به قول اسماعیل خویی برای ما «صدای تو اندوه خیام دارد». شیوه شما بیشتر بر دلمان می نشیند. آیا تا الان تلاشی کرده اید که شاهنانه را با موسیقی گره بزنید؟ به عبارتی با ساز بخوانید؟
الهی: در روزگار گذشته «خان جان» و «محمد جان» و «خان ویس هوشیاری» از نوازندگان چیره دست بودند که تار و کمانچه و ساز و کرنا می نواختند و روح مردم را تلطیف می کردند. با خان ویس یک کاست پر کردم. خان ویس نی می نواخت. هم یار یار خواندم هم شاهنامه. متاسفانه کاست را به شیراز فرستادم و هیچگاه به دستم نرسید. حیف شد. محصول دوران جوانی ام بود. دوران که پرشور می خواندم. اگر این کاست وجود داشت می توانست مفید واقع شود.
عسکری: در مجادلات فرهنگی، دوستان غیر لر زبان معتقد بودند که لرها به خاطر برخی روحیاتشان به شاهنامه حماسی روی آورده اند و گرنه چرا دیوان حافظ نمی خواندند؟ آیا شما چنین چیزی را می پسندید و با این گفته هم رای هستید؟
الهی: ببیند روحیه عشایر طبع کوهستانی دارد. روح شان آزاد بوده. روح آزادی خواه و پرخاشگر را دوست می داشتند. لرها شبیه به همه قومیت های ایران در آن روزگار زندگی می کردند. همه قوم های ایرانی چه لر چه ترک چه کرد همگی دغدغه ها و آمال ها و آرزوهای مشترکی داشتند. در آن موقع خشونت شجاعت بود. خشونت در همه جای ایران بود. از طرفی کسی که شاهنامه می خواند اهل ستیز نبود اتفاقا. شاهنامه دنیا را از معنا پر می کرد. اینگونه نبود که دنیا را از معنا تهی کند. شاهنامه خوانی در همه جای ایران مرسوم است. اکنون در همه جای ایران رسم شاهنامه خوانی وجود دارد. طبق نظر دوست شما پس باید بگوییم همه اهل ایران چون شاهنامه می خوانند طالب خشونت اند . چنین گفته ای را نمی پسندم. دانایی با خشونت سازگاری ندارد.
عسکری: خیلی ها تصور می کنند که شاهنامه کتاب گرز و شمشیر است و قهرمانان و پهلوانانش به دنبال ستیزند. در دنیای امروز که همه جای دنیا را خشونت فرا گرفته و جنگجویان حتی به کودکان رحم نمی کنند آیا می شود نکاتی در باب صلح در شاهنامه یافت؟ ما از شاهنامه می توانیم صلح بیاموزیم و به بقیه بگوییم ما ایرانی ها میراث دار چنین تفکری هستیم؟
الهی: شاهنامه تخم صلح را در دنیا می پراکند و در ذهن انسان می کارد. در روزگاری کیخسرو به رستم نامه ای می نگارد و در خطاب به او می گوید که ای پهلوان بزرگ، دشمنانت را دستگیر کن ولی نکش. کیخسرو در شاهنامه می خواهد که حتی در حین جنگ خون کمتری بر زمین ریخته شود. همه نخبگان ایرانی معتقدند که «اگر آدمی را بکشی عالمی را کشته ای». خشونت عملی بر ضد مذهب و بر ضد عرف و اجتماع هست. آیت الله مطهری از بزرگان روحانی ایل باوی بارها می گفت از لحاظ انسانی بهای خون هیچگاه صاف نمی شود. آدم کشی شدیدا مورد نکوهش است. در جنگ «یازده رخ» پیران ویسه به گودرز می گوید که بیا برای به نتیجه رسانیدن جنگ به جای دو سپاه حداقل ده نفر از هر کدام برگزینیم و به جای اینهمه انسان، ده نفر را به جنگ واداریم تا خون انسان های کمتری را هدر دهیم. اینها همه آموزنده هست. در دنیایی که همه از خشونت سخن می گویند این تفکر زیباست و مثل نوری در تاریکی می تابد و دل ها را روشن نگاه می دارد. در شاهنامه موارد اینچنینی فراوان است.
عسکری: در کتاب آقای نصیر هادی پور مقدمه ای در باب شاهنامه خوانی به لهجه لری آرندی آمده و به طرز جالبی تمام حوادث شاهنامه گویا در چرام اتفاق افتاده. اینها قطعا یک سری نمادها هستند. مردم آمدند اسطوره ها و مکانها را بومی کردند تا به آنها نزدیک تر شوند. آیا در حوزه ایل باوی مکانی هست که از شاهنامه اقتباس شده باشد؟
الهی: داستانی وجود دارد در شاهنامه که در آن اسفندیار در غل و زنجیر می افتد. هنگامی که اسفندیار در جنگ ها توفیق می یابد نزدیکان گشتاسب (پدر اسفندیار) او را تحریک می کنند که اسفندیار هوای تخت و تاج دارد. گشتاسب می آید و اسفندیار را در مکانی به نام «دژ گنبدان» به غل و زنجیر می کند. به عقیده ی من این دژ گنبدان همان دو گنبدان خودمان بوده است.
عسکری: وضع زنان در شاهنامه را چگونه می یابید؟ آیا روش زنان شاهنامه را می پسندید و آنها را تحسین می کنید؟
الهی: ببینید گوهر در زندگی انسان ها خیلی پر اهمیت است. منش و بزرگی باعث می شود تا دوشیزگان شاهنامه عفیف و نجیب باقی بمانند. آنها که گوهر دارند خوب باقی می مانند.
زن خوب و فرمان بر و پارسا
کند مرد درویش را پادشاه
به گیتی به جز پارسا زن مجو
زن بد گنش خاری آرد به رو
خیلی از زنان ما خوشبختانه از وضع جهان توجیه هستند. فرنگیس زن سیاوش و مادر کیخسرو هنگام عبور از آب رودخانه در خطاب به کیخسرو می گویدکه جز سیاوش تاکنون کسی چهره مرا ندیده است. از بس پاکزاد بود. منش و گوهر نصیب هر کسی نمی شود.
دلا تا بزرگی نیاری به دست
به جای بزرگان نشاید نشست
بزرگیت باید در این دسترس
به یاد بزرگان برآور نفس
زنان ایرانی همواره خوب و نجیب بوده اند.
عسکری: چند وقت پیش کتابی خواندم حاوی مطالب ارزشمندی بود. در این کتاب آمده بود که چندین قرن قبل از اینکه «آلن رنه دکارت» و « ولتر» در مغرب زمین از خردگرایی سخن بگویند فردوسی فقط در مقدمه کتاب 27 بار از خرد سخن گفته است. از طرفی خیلی ها معتقدند که انه اید نوشته ویرژیل و ایلیاد و ادیسه خرد را از خود برنمی تابند. آیا شما فردوسی و کتابش را حاوی پیام عقلانی می بینید؟ آیا فردوسی جلوتر و بهتر از دانشمندان مغرب به جایگاه عقل در زندگی پی برده است؟
الهی: خرد افسر شهریاران بود.
خرد زیور نامداران بود
نزد فردوسی آن پهلوان و آن قهرمانی بهتر است که خردش بیشتر باشد. خرد ملاک کار فردوسی است.
هر آنکس که دارد روانش خرد
سر مایه ی کارها بنگرد
کسی که اصول زندگی، شعون زندگی و ادب دارد به خرد مجهز است. برخورد اجتماعی را از خرد می آموزیم. خرد به دانش منتهی می شود.
ز دانش به اندر جهان هیچ نیست
تن مرده و جان نادان یکی است
انسان بی دانش هیچ ندارد. دانش و خرد جزو سعادت بشر است. تن مرده و جان نادان شبیه به هم است. انسان بی دانش را خداوند هیچ بدو نداده است. انسان بی دانش جلو نمی رود. البته خرد تا حدودی فر ایزدی است. خرد با اقبال اگر توام شود بزرگ خواهی شد. چند وقت پیش کتابی به دستم رسید به نام « شاهکار اندیشه ». درباب شاهنامه بود. مسایل اینچنینی مطرح شده بود.
عسکری: به نظر شما اگر فردوسی یک اشراف زاده بود یا از قلب اشرافیت بر می خواست می توانست چنین خدمتی به ایران و زبان فارسی بکند؟
الهی: صاحبان اشرافیت معمولا درون شان روشن نبوده تا کنون. از طرفی ثروت از مقام دانش می کاهد. این را هم در نظر بگیریم که خرد فردوسی خداداد بود. او یک الگو بود. نمی خواست عجم فراموش شود. سی سال تلاش کرد و نتیجه اش هم به بار نشست. گرچه در تاریخ نمی شود آرزویی داشت. مهم این است که عجم مفقود نشد حال چه خوب که از قلب یک کشاورز زاده بیرون آمد. بیشتر به او احساس نزدیکی می کنیم.
عسکری: در حال حاضر حفظ محیط زیست در دنیا بیشترین نگرانی ها را ایجاد کرده است. در تاریخ ایران باستان هرودوت گفته که ایرانیان طبیعت را به خوبی پاس می دارند و در جهت حفظ آن تلاش می کنند. آیا فردوسی به این مقوله هم توجهی کرده و این نگرانی آیا تا روزگار فردوسی تداوم داشته؟
الهی: شاهنامه به طبیعت تاکید کرده. کیخسرو در طی اقدامی قسمت های مختلفی را به نزدیکان می سپارد. مثلا قم و اصفهان را به گیو داد. سپهسالار را هم به طوس دارد. باغ گلشن را هم به گودرز داد. چون به طبیعت توجه داشتند باغ گلشن را در حد سپهسالاری می دانست. درباره آب و چشمه و درخت هم سخن هایی گفته شده که همه نیک اند. در باب حفظ طبیعت تاکید شده است.
چو خواهی که یابی ز هر بد رها
سر اندر نیابی به دام بلا
نگه کن ازین گنید تیز گرد
که درمان ازویست ازویست درد
خیلی از شخصیت های شاهنامه به خاطر کم لطفی به طبیعت روی خوش نمی بینند. فریدون در سوگ ایرج جنگل سرو را به آتش می کشاند و پس از آن دیگر چشمش شادی نمی بیند.
گلستانش برکند و سروان بسوخت
به یکبارگی چشم شادی بدوخت
عسکری: آقای الهی برای حسن ختام این بحث هر مطلبی که دوست دارید بفرمایید. گرچه همه سخن های شما نیکو و جان فزاست. باید عنوان کنم که در برابر دانش شما حیرت زده شده ام. من از چند روز قبل داشتم فکر می کردم که هر وقت خواستم به شما گریزی بزنم چه بپرسم و الان هر چه پرسیدم شما بدون فکر کردن پاسخ هایی دادین که در حد استادی است که سال ها در دانشگاه زیسته. واقعا از هم صحبتی با شما شوق کردم.
الهی: بنده هم وقتی جوانان را می بینم که شوق دانستن فرهنگ را دارند خوشحال می شوم. من از همه جوانان می خواهم که غم و اندوه را کنار بگذارند چون اگر شاد نباشند زندگی را می بازند. عشق داشته باشند. و سعی کنند که جهان را به چشم جوانی نبینند و همیشه با معونیت زندگی کنند. در انتها داستان اسکندر را خدمتتون عرض می کنم. اسکندر پس از جهانگشایی های فراوان وصیتی به مادر خود نوشت و گفت که ای مادر هنگام مرگ مرا به انگبین آغشته کن و جسدم را با مشک و گُل بیارای و تابوتم را جوری بساز و به خاک بسپار که هیچ اسکندر نامی در آن مکان دفن نشده باشد. موعد مرگ که فرا رسید مادرش هر جا گشت جایی ندید که اسکندر نامی در آن قبرستان دفن نشده باشد. پس از گشت و گذرهای فراوان بالاخره جایی را می یابند. زمین را که می کَنَند لوحی بیرون می آید که روی آن نوشته بود در این مکان 999 اسکندر دفن شده است. اسکندر با این وصیت می خواست به مادرش بگوید فقط تو نیستی که اسکندرت را از دست می دهی. در همین مکان و در این لحظه تو هزارمین مادری هستی که عزیزیش را ازدست داده است. خوب این داستان بسیار برای ماها آموزنده است و باید درباره اش اندکی تامل کنیم.

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • ايل ترك می‌گه:

    نظر خود را وارد نمایید…منهم ضمن درود و سپاس خدمت ،اقای عسکری و جناب الهی ،سرامد شاهنامه و شعر و سیاست را در منطقه باوی جناب اقای ملا ابوالفتح رضوانی میدانم ،

  • م.خادمی می‌گه:

    ممنونم. لذت بردم

  • باشت می‌گه:

    درود به دکتر عزیز با مقالات هر روز جالبترش

200x208
200x208