تاریخ درج خبر : 1394/07/19
کد خبر : ۵۲۰۱۹۴
+ تغییر اندازه نوشته -
سید محمد علی حیدری پور:

خاطره ای فوتبالی از دهه شصت

بازی تاریخی تیم سادات حیدری ومنتخب بهمیی درسال۱۳۶۳
فوتبالی‌ها اصطلاحی دارند که در هرچند دهه یک نسل طلایی درکشور‌ها بوجود می‌آید ودهه شصت نسل طلایی فوتبال ایران بود که بواسطه شرایط جنگی کشور کمتر به چشم آمد. حتی فوتبال عربستان وعراق هم چنین نسل  طلایی داشتند. در‌‌ همان ایام لیگی در منطقه بهمیی برگزار می‌شد که از لیگ فعلی کشور سرآمد و پرهیجان تربود! امثال گودرز دامن، فاطمی و… در آن ایام سرآمد بودند.
جوانان مستعد و خوبی در تیم‌ها دیده می‌شدند. دارگوش‌ها، فاطمی، جاوریان، خلیلی‌ها، چیره نِژاد، مرادپور و….. که اگر الان هرکدام بودند با قراردادهای کلان در تیم‌های تراز اول توپ می‌زدند.
در آن زمان تیم‌ها اکثر یا طایفه‌ای گرد هم می‌آمدند یا برحسب روستا و.. سادات بهمئی بعلت تفرق مکانی و عدم انسجام محلی در جایی و نقطه‌ای مشترک نبودند  که بتوانند تیمی داشته باشند. و جوانان فوتبالدوست کمی که داشتند بعلت عدم وابستگی طایفه‌ای و روستایی در تیم‌ها بکار گرفته نمی‌شدند. در‌‌ همان ایام جوانان بهمیی در تیمی منتخب به نام دبیرستان بهمئی گرد هم آمده بودند و بصورت هفتگی با تیم‌هایی از بهبهان، حومه خوزستان، جایزان و تشان مرتبا سرشاخ می‌شدند و مغرورانه زمین مسابقه را عموما با پیروزی ترک می‌کردند.
نگارنده که خود یکی از جوانان فوتبالدوست و علاقمند بودم و اکثرا به عنوان تماشگر در کنار زمین نظاره گرفوتبال  این همنسلان و یا بزرگترهای آن‌ها بودم و تنها یکبار بعنوان ذخیره در تیم منتخب دبیرستان بکار گرفته شدم که باخت آن بازی آنهم برای چند دقیقه را به گردن من انداختند!! و معمولا هیچکدام از بچه‌های سادات را به بازی نمی‌گرفتند.
شوق بازی چنان مستورم نمود که به فکر ساختن تیمی به هر جهت بودیم. تنها می‌شد به نام بچه‌های سادات چند خانه‌ای که در چند نقطه از کت تا گچ بلند و هادیخانی و لیکک هستند گرد هم آورد. با توجه به بعد مسافت و نبود امکانات و وسیله نقلیه و… کارسختی بود. چند جوانی که روز‌ها در جخون (محل ذخیره گندم وخرمن کوب) گل کوچک بازی می‌کردیم طرح اولیه بود. هیچ تیمی حاضر به بازی با ما نمی‌شد و مجبور بودیم هر جمعه وانتی کرایه کنیم و عازم روستای هادیخانی که فامیل  و وابستگانمان بودند برای مسابقه دوستانه برویم. فامیل علیرغم همه مشکلات بعلت دورهم بودن نیمه انسجامی  وتیمی داشتند. در تمامی این مسابقات دوستانه با برادرانمان با قضاوتهای ناعادلانه  در زمین فوتبال ولی پذیرایی گرم در منازل مواجه می‌شیدیم!!
سرانجام ایده تیم دربهمئی شکل گرفت، برای خودی نشان دادن نیاز بود که در یک آزمون سخت محک بخوریم. ایده‌ای متهورانه و خطرناک که می‌توانست به تحقیر دایمی سادات در منطقه منجر شود بازی با تیم منتخب دبیرستان (منتخب بهمئی) و بهترین تیم تاریخ منطقه تا این تاریخ بود. علت پیشنهاد هم آن بود که در آن تیم من (امیدعلی) را به بازی نمی‌گرفتند و حق داشتند چون واقعا جوانان بهمئی و حتی ذخیره‌های آن‌ها از هر نظر (بجز فکری) از امثال من سر‌تر بودند!
وقتی طی نامه‌ای در آبان ماه سال ۶۳ پیشنهاد به زاهد شهرویی سرمربی منتخب مطرح شد (رجب یک سربرگ درست کرد به نام تیم سادات و یک مهر)، بایک لبخند ملیح  و تمسخر آمیز، و تحقیر آمیز در جمع مواجه شدیم. و گفتند پلنگی قوی پنجه باید که تا شیر بر وی چیره آید!!
اما نگارنده مثل روبه پر فریب و حیلت ساز دست بردار نبودم؟ چون شگردم اصرار و پافشاری بر امور است. این اصرار از امید که درس و مشق را‌‌ رها کرد و فقط به دنبال تیم است و انکار از شهرویی دوماهی به طول انجامید تا اینکه سرانجام زاهد شهرویی از فن مذاکره امید خسته شد و پذیرفت، اما به شرط‌ها و شروط‌ها که رحمی و مروتی در کار نیست و تا تیم سادات محترم گل می‌خورند وزمان هست ما (منتخب) گل می‌زنیم و منم پذیرفتم!!
برای رساندن پیام به بچه‌ها سراز پا نمی‌شناختم، همه با اکراه به قضیه نگاه می‌کردند بلاخص علی که علیرغم تکنیک وقدرت بدنی خوب به خاطرخجالتی بودن هیچگاه در تیمی توپ نزد! اما رجب و عبدالخالق  که معمولا بدون فکر پیشنهادات من را قبول می‌کردند  خواهان جلسه‌ای شبانه شدند. در آن جلسه پیشنهاد سرمربیگری تیم به صدرالله ضامنی داده شد و پذیرفت و پیشنهاد دوم جامع نگری که همه سادات باشند و تنگ نظری نباشد.
سرانجام ده روز مانده به موعد مسابقه با رجب و عبدالخالق تمام ادارات و مراکز دولتی بهمئی را با نوشتن پلاکارت با کارتن پوشش دادیم (اولین تبلیغ فوتبالی منطقه) که مسابقه تیم سادات حیدری با منتخب بهمئی در شرف انجام است. لباس تیم اولین مشکل بود که با همکاری عبدالخالق به صورت قرض و قوله از بهبهان خریداری شد (بدون شورت و جوراب). با وجودیکه خودم علاقمند رنگ آبی بودم به خاطر وحدت (اکثر بچه‌ها قرمز بودند) رنگ قرمز را اتخاب نمودم!! در آن زمان شماره انگلیسی ممنوع بود به خاطر علاقه شماره‌ها را انگلیسی زدم!! علت آن هم این بود که من پیش بینی می‌کردم قوانین مملکت احساسی ی است و روزی عقلانی می‌شود!!!!
هر روز با تذکر شهرویی و فرصت انصراف مواجه می‌شیدیم که هما نقدر که توان  فوتبالی  من کم بود ولی در پیشبرد امور و مذاکره چربشی به حریف داشتم به همین دلیل با تدبیر شهرویی را برای روزمسابقه نگه داشتم و با تدبیراجازه ندادم منصرف شود.
روی کاغذ نفرات کم بودند و چند نفری که امید به آن‌ها داشتیم بعلت قوی بودن حریف و ضعف ما حاضر به یاری و بازی در تیم نشدند مثل…. برای دروازه‌بان که مشکل اصلی بود چشم به رمضان داشتیم ولی ایشان درس طلبگی می‌خواند به همراه سید لطف الله سپهر و هم حجره بودند. سید لطف الله شدیدا مخالف ورزش طلبه‌ها بود و این مشکل اساسی و بواسطه پیشکسوتی کنترل محسوسی روی رمضان محجوب داشت. بلاخص غیبتش به چشم می‌آمد!
قرار شد موضوع مطرح نشود تا روز بازی و به صورت حرفه‌ای رمضان در روز مسابقه بایک وانت از بهبهان فراری داده شد. احمد در گچساران بود و چون چند هفته برای بازی با هادیخانی پشت سرهم  مرخصی گرفت، رئیس وقتش  به احمد اجازه مرخصی نداد و ایشان که هم مقداری ساده لوح بود و هم عاشق فوتبال با چهره‌ای مظلوم نزد مافوق رفت و صادقانه گفت: حقیقتا اگر مرخصی ندهی من را اخراج کنید!!! وقتی این سخن صادقانه را شنیدند، احمد اجازه حضور یافت اما مسیر طولانی و نبود وسیله نقلیه مشکل احمد بود که به سختی قابل حل بود.
روز مسابقه فرا رسید. مردمان زیادی در کنار زمین برای تماشا آمده بودند تعداد ما به زحمت به یازده نفر رسید (کاظم یازده سال داشت وبرای جایگزینی احمد در صورتیکه به بازی نرسد، درنظر گرفته شد).
از یوسف خلیلی برای عکاسی دعوت شد (اولین عکسبرداری فوتبالی منطقه).
بهترین داور منطقه تراب نورایی برای این بازی لباس مشکی پوشید. شب قبل مسابقه به دم بستن ودعا خواندن متوسل شدیم و قیچی را و  آیه وجعلنا برای کمتر گل خوردن نزد بزرگترهای سادات بردیم و  آماده نمودیم.
همه چیز مهای بازی ولی احمد نرسید و چشم‌ها منتظر چک کردن ماشینهای ورودی به منطقه!! متاسفانه از صبح عبدالخالق به طرز مشکوکی ناپدید گردید و از کت نیامد!! چیزی که به ذهن ما متبادر نمی‌شد. از ترس حریف و یکدست بودن آنان چند دقیقه قبل از بازی اکثرتیم نیاز به سرویس بهداشتی به دره‌های اطراف رفتیم و همین باعث خنده تماشاگران گردید!! ضمن اینکه همین موضوع باعث رسیدن وانتی از سمت بهبهان و پیاده شدن احمد از آن بود که یکی از بچه‌ها متوجه شد و کلی خوشحال شدیم.
در کنار زمین بعلت یار کم مجبور شدیم از خدامراد (به جای عبدالخالق) که تا آن زمان فوتبال جدی بازی نکرده بود استفاده کنیم ولی کفش نداشت که با اصرار از یک تماشگر بهمئی برایش کفش گرفتم! جورابهای یکی را به دیگری قرض دادیم و خلاصه مهیای ورود به زمین شدیم.
بزرگترهای سادات تقی، شمس الله، جمعه، قاسم، سید قمصور، عبدالکریم، نصیر، حسن، کامل، هجیر، فرج، هدایت، علی عسکر، رحمان و خلاصه پیروجوان سادات ازعباس که ازتصادف جان سالم بدربرده بود تا ریش سفیدان.. با چشمانی نگران ودعا گویان منتظر سوت آغاز بازی بوده‌اند و مطمئن هستم به خاطر ترس از حریف هیچکدام دوست نداشتند بازی شروع شود. و نرسیدن عبدالخالق مزید برعلت گردید. می‌شد در چهره صدرالله  که معمولا همیشه اهل تبسم و شوخی بود، نگرانی را در صورتش مشاهده نمود.
من، علی و صدرالله اهل خواندن دنیای ورزش بودیم و نصرالله معلم ورزش باهم قبل بازی مشورت نمودیم. ضمن اینکه بازیهای جام جهانی ۸۶را درماغر دیده بودیم و الگوی لازم را داشتیم. اضافه برهمه این‌ها وجود صدرالله ضامنی به عنوان سرمربی تیم روی نیمکت قوت قلب بچه‌ها بود، برنامه ریختیم که چکار کنیم و تاکتیک تیمی چگونه باشد.
درون دروازه سادات  جوانی خوش هیکل وسیما با شانه‌هایی برجسته، دستانی بلند و کشیده و سینه ستبر ایستاد که برای مردم بهمئی ناشناخته بود و همه می‌گفتند یار خارجی آورده‌اند و آن کسی نبود جز مرحوم شهید رمضان سیروس عزیز!!! که بعد‌ها مجبور شدم کپی شناسنامه‌اش را در تابلوی اعلانات دبیرستان جهت مشاهده عموم نصب نماییم!
در تیم حریف نفراتی چون معنایی، ظفری، چامپور، باغ سخا، چندکاران، چندکاری، بیلر کریمی، خیبرجاوریان، غلامعلی مرادپور، یارمحمدمرادپور، عیدی زکی نِژاد و فضل الله فاطمی توپ می‌زدند. مقابل تیمی که ذخیره‌های آن امثال جهانگیر چیره‌نژاد جوان و خازنی و عطا کریمی باشند کاری بسیار دشوار بود.
ترکیب تیم سادات به این شکل بود.
در جناح راست اسکندر توپ می‌زد که قرار شد پیشروی نکند چون فضل الله فاطمی جوان تکنیکی و لاغراندام با گامهای بلند در گوش چپ تیم منتخب بهمئی بکارگرفته می‌شد که هردفاع ودروازه‌ای مقابلش سر تعظیم فرو می‌آورد ودر اون روز‌ها کسی حریفش نمی‌شد. وقرار شد که اسکندر به خاطر کمک به عبدالخالق نفوذ نکند.
در جناح چپ غلام بکار گرفته شد که از قدرت بدنی خوبی برخوردار بود قرار شد فقط به دفع توپ بپردازد چون قدرت بدنی‌اش به تکنیکش می‌چربید و مرادپور سرعتی و خوش تکنیک در گوش راست منتخب بهمئی  یار مقابلش بود که نگران سرعت بالا و جا گذاشتن غلام بودیم. به همین جهت به رحمان توصیه کمک در جناح چپ گردید.
درقلب دفاع عبدالخالق که از قامتی خوب برخوردار بود یار من تومن با فضل لله فاطمی بکار گرفته شد که قرار بود تمام توپ‌های مورب را باضربات سر قطع و به کناره‌ها دفع کند تا حریف از ضربات سوم درپشت محوطه جریمه سود نبرد. قرار بود اگر حمله‌ای ویا ضربات کاشته‌ای نصیب تیم سادات شد عبدالخالق به واسطه قد بلند خود را به دروازه حریف نزدیک کند و ضربات سر بزند.
پشت سرهمه این‌ها رسول سروش بود که بتواند توپ‌ها را جمع کند. دردرگیریهایی که سایر مدافعان باحریف ایجاد می‌نمودند وظیفه رسول پوشش کامل پشت سر آن‌ها بود. عیب رسول ناتوانی در پای چپ بود و هر سه فوروارد تیزچنگ حریف (زکی‌نژاد، فاطمی و مرادپور این قضیه را می‌دانستند).
در خط هافبک تنها کسی که در قیاس نفر به نفر با منتخب بهمئی در تیم سادات وجود داشت نصرالله بود که هم مرتب فوتبال بازی می‌کرد و هم دبیر ورزش بود ودر هافبک وسط قرار گرفت و نقطه اتکای تیم بود. وجودنصرالله درهافبک یک وزنه بود و می‌توانست درموقع فشارحریف تاحدودی زیادی به بچه‌ها کمک کند.
در جناح راست محمد موسوی بکار گرفته شد که باید به کمک اسکندر می‌شتافت و فشار را روی دفاع کم می‌نمود و مثل سایرین  باید میل به عقب می‌داشت با وجودیکه ذاتا علاقه به پیشروی درفوتبالش بود. آدمی محجوب و آرام که تابع تصمیمات تیمی بود.
درجناح چپ میانی رحمان موسوی بکار گرفته شد که هم تکنیک خوبی داشت و هم میل به تک روی، قرار بود که مرتبا با حرکات پابه توپ بازی را به کناره‌ها هدایت کند تا از فشار حملات حریف کاسته شود و در صورتیکه شرایط فراهم شود به ارسال از جناحین بر روی دروازه حریف اقدام نماید تا شاید احمد و رجب از غفلت دفاع حریف استفاده نمایند ودروازه را تهدید کنند.
درخط میانی امیدعلی و علی یزدانی بکار گرفته شدند با توجه به تکنیک خوب علی و هماهنگی خوب با امید و بازیخوانی همدیگر برنامه این بود که با دادن پاسهای کوتاه بهم و همون اصطلاح تیکی تاکی که بعد‌ها اسپانیایی‌ها به آن روی آورده‌اند، ضمن آرام کردن مرکز زمین به ارسالهای آنی در پشت محوطه جریمه برای ضد حمله و راه اندختن احمد را داشته باشند. کوتاهی قد هر دو نفر و ضعف بدنی امید نگرانی صدرالله سرمربی را به همراه داشت اما خوش فکری هر دو نفر برای کمک به نصرالله  نقطه امیدوارکننده بودند. اما حریف درمرکززمین خیبر جاوریان جوان خوش قد وقامت و خوش تکنیک اون روز‌ها را داشت که مغز متفکر تیم تختی و منتخب بهمئی بود و شوتهای ویران کننده‌ای از پشت محوطه جریمه می‌نواخت. در کنار او دو جوان خوش تکنیک غلامعلی چندکاری و بیلر کریمی توپ می‌زدند.
در جلوی هافبک‌ها و کمی عقب‌تر از احمد  در خط حمله رجب بکار گرفته شد که هم سرعت خوبی داشت و هم از بدن فوق العاده آماده‌ای برخوردار بود قرار بود که علاوه بر کمک به خط هافبک، با توجه به انرژی زیادی که داشت مرتب روی دفاع حریف به صورت ضربدری فشار بیاورد تا شاید احمد بتواند از ضربات سوم و توپهای سرگردان استفاده کند.
احمد هم که به عنوان بازیکن نوک بکار گرفته شد. علاقه و میل ذاتی احمد  به گل زنی وچارچوب‌شناسی از محاسن احمد بود اما نگرانی همه از خستگی زود رس احمد وضعف تکنیکی وی بود که دستور کار این بود که احمد کمتر بدود ولی مرتب دفاع حریف را به خود مشغول سازد. و فقط چشم به توپهای ارسالی به پشت دفاع حریف داشته باشد.
با توجه به نرسیدن عبدالخالق به شروع بازی، صدرالله ضامنی سرمربی تیم  نصرالله را به قلب  دقاع برد و خدامراد در خط هافبک بکار گرفته شد و مجبور شدیم جای اسکند ر و غلام را در دفاع عوض نماییم (تغییر تاکتیک).
این‌ها همه روی کاغذ بود وبس!! قبل بازی چند نفر از مردم بهمئی نزد زاهد شهرویی رفتند و درخواست ترحم به تیم سادات نمودند. زاهد که خود مردی خوش مشرب و از دوستان سادات بود وقتی تیم خواست وارد زمین شود به درخواست مردم به بچه‌هایش توصیه کرد سادات را تحقیر نکنید! فقط سادات را ببرید همین!
حلقه یا علی گویان به پیشنهاد نصرالله شکل گرفت، نصرالله به خاطر زحمات من با وجود بزرگ‌تر بودن خودش پیشنهاد کاپیتانی را به من داد ولی  قبول نکردم چون کاربلدی ایشان (معلم ورزش) وحفظ وحدت تیم از همه چیز برایم مهم‌تر بود.
خیبر جاوریان هافبک طراح تیم منتخب به شوخی به نگارنده گفت سید امید چرا بقیه ائمه را فریاد نزدید بیایند کمک شما؟ ویاد دارم غلامعلی مراد‌پور شوخی را تکمیل نمود گفت اگر ۱۲۴هزار پیغمبر و پیغمبرزاده هم بیاند فایده‌ای برای تیم سادات  ندارد که من محکم در جواب گفتم شیری که درب قلعه خیبررا از جا کند (هم نام خیبرجاوریان) شما‌ها را هم زمین می‌زند!!
سوت آغاز بازی به صدادر آمد، حریف در میان صدای کرکننده تماشاگرانش از‌‌ همان دقایق آغازین دروازه سادات را به توپ بستند. بعلت تعجیل در کار گل زنی و ارسالهای مستقیم ازدفاع به حمله، خط هافبک تیم سادات کاملا از کار افتاد و سرگردان بود چون توپ‌ها مستقیم به روی دروازه ریخته می‌شدند گویا حریف دو گل از ما عقب بود که اینهمه عجله گل زدن داشت! ده دقیقه اول به سختی گذشت. حملات برق آسای حریف و یورش جوانان منتخب بهمئی چنان عرصه را بر تیم سادات سخت نمود  که مرتب مجبور به توقف بازی می‌شیدیم. اکثر توپهای بلند وارسالی را رمضان با دستانی بلند جمع می‌نمود و هربار که توپ را می‌گرفت با سینه‌ای ستبر و خنده‌ای ملیح  اعصاب محاجمان معجول  حریف راه با صبر زیاد بهم می‌ریخت. گویا بعد‌ها عابدزاده فیلم بازی وی را دیده بود وه‌مان رفتار را در بازی با استرالیا از خود نشان می‌داد!!
از چپ و راست دروازه سادات به توپ بسته شد رسول، نصرالله، اسکندر و غلام  مقاومت جانانه‌ای را به همراه رمضان پشت سر گذاشتند.
دو شوت سرکش از کریمی و جاوریان دروازه سادات را به شدت تهدید نمود و ضربه سر فاطمی در دقیه ده بازی آه از نهاد تماشاگران بهمئی بلند کرد.
در دقیه ۲۰ بازی ناگهان سر وکله عبدالخالق پیدا شد و فورا لباس برای تعویض پوشید و به دستورصدرالله سرمربی تیم به جای خدامراد به  زمین آمد. مجددا تغییر تاکتیک دادیم و نصرالله به خط هافبک آمد. همین موضوع باعث آرامش نسبی و کشاندن بازی به میانه زمین شدیم.
چندین بار رمضان بعد از گرفتن توپ با شوتهای بلند توپ را به زمین حریف ارسال می‌نمود که همین عامل باعث گرفتن سرعت بازی حریف و مجالی برای نفس کشیدن سایرین بود که این یکی از تاکتیک‌های توصیه شده توسط صدرالله  ضامنی سرمربی تاریخی سادات به رمضان بود. یکی از همین توپ‌ها با دخالت رجب به کرنر رفت و اولین کرنر با ارسال محمد موسوی از جناح راست و ضربه سر چکشی عبدالخالق  پیش تاخته با نوک انگشتان خلیفه معنایی دروازه‌بان تیم منتخب  به کرنر رفت. مجددا کرنر ارسال شده توسط رحمان از چپ  وتوپ برگشتی از دفاع حریف پشت محوطه جریمه با ضربه نصرالله در قوس محوطه جریمه به شکلی باورنکردنی به کنار تور دروازه فرود آمد و همه تماشاگران و تیم منتخب بهمیی مبهوت شدند. وباعث روحیه وخودباوری دربین بچه‌ها گردید.
حدود پانزده دقیقه‌ای آرامش در وسط زمین حکمفرما شد. بعد از آن چند توپ خطرناک از باغ سخا، جاوریان و فاطمی به شدت دروازه سادات را تهدید نمودند اما رمضان مثل شیری در مقابل همه آنان ایستاد و سرانجام نیمه اول با نتیجه غیر قابل باور مساوی بدون گل به پایان رسید.
شروع نیمه دوم  درمیان تشویق بزرگترهای اندک سادات و تعدادی از تماشاگران بهمئی که از مظلومیت سادات و مقاومت خوبشان شگفت زده بودند به تشویق سادات پرداختند. امید در چهره تیم  سادات و خستگی در ساق‌ها کاملا نمایان بود ، تیم نفر ذخیره برای تعویض نداشت وبچه هابا خرما وشکلات وآب مورد پذیرایی سایرسادات قرارگرفتند. حریف سادات بسان نیمه اول با سه تعویض وارد زمین شد. بسیار عجول و عصبی یورش مجدد به دروازه سادات از جناحین شکل گرفت اما هرچه از زمان بازی می‌گذشت خودباوری در نزد بچه‌های سادات بیشتر می‌شد. حدود دقیقه شصت فاطمی با عبور ازعبدالخالق و نصرالله توپ را به تیرک دروازه کوبید.
بعد از آن ضربه خطرناک جاوریان با بلوکه شدن به بدن اسکندر به شکلی خطرناک از کنار دروازه سادات به اوت رفت.
بیلر کریمی وعیدی زکی‌نژاد و غلامعلی چندکاری سه بار تا آستانه فتح دروازه سادات رفتند اما سدی به نام رمضان سیروس وبازی درخشان مدافعین تا این دقایق مانع از باز شدن دروازه سادات گردید.
توپ بلند برگشتی از نصرالله به رحمان در جناح چپ رسید که در پشت محوطه جریمه با خطا مواجه شد. ضربه کاشته درون پا و کات دار علی یزدانی به شکلی خطرناک به روی تور دروازه فرود آمد و آه از نهاد تماشاگران تیم سادات برخاست.
در دقیقه هفتاد وپنج بازی جاوریان که به شکلی خطرناک از حرکات خدامراد ویارگیری من تو من خدامراد (اولین بار در یک بازی رسمی و مقابل تماشاگران فوتبال بازی می‌کردکه باید به وی آفرین گفت وتعصب خوبی ازخودش به خرج داد) در‌‌ همان بیست دقیقه اول عصبی شده بود و به درستی برای جاوریان مزاحمت ایجاد نمود، اینبار نصرالله قلدر وتکنیکی را مقابل خود می‌دید ودریک برخورد دو نفره منتظرگرفتن خطا توسط داور بود اما تراب نورایی که در آن بازی یکی ازبهترین داوری‌های خود را به نمایش گذاشت، به بازی جریان داد که با توپ قاپی علی از زیر پای خیبر عصبی  و یک دوی خوب باامیدعلی، توپ را به امید سپرد که  امیدعلی باخوش فکری توپ را به پشت مدافعان جلوکشیده حریف انداخت و احمد در یک حرکت استثایی وبرق آسا از تله کمند آفساید ظفری و باغ سخا گریخت و مثل شیری غران با گام‌های بلند و حرکتی برق آسا توپ را از بالای سر خلیفه معنایی به تور دروازه حریف درکمال ناباوری چسباند!! حلقه شادی مثل اول بازی شکل گرفت اما اینبارخبرازمتلک جاوریان ومرادپور وسایرین نبود!! شادی وهلهله جمع کوچک سادات و سکوت وخاموشی برتماشاگران تیم منتخب حکمرفا شد.
سادات یک   منتخب بهمئی صفر ساعت  دقیقه نزدیک هشتاد را نشان می‌داد.
هوکردن تیم منتخب توسط تماشاگران خودی (فرهنگ ایرانی) و روحیه گرفتن بچه‌های سادات لحظات تاریخی و سرنوشت سازی را به همراه داشت. حریف برای جبران فشار مضاعفی بر روی دروازه وارد نمود  که با کمک دوهافبک کناری رحمان ومحمد به خط دفاع و دفاع جانانه و قهرمانانه مدافعین و دروازبان هر گونه فرصتی را از حریف گرفت. دردقیقه هشتاد دو زکی‌نژاد مهاجم قلدر و سرعتی حریف توپ ارسالی ازجناح راست را با ضربه سربرای فاطمی بی‌قرار ارسال نمود که فاطمی با یک بغل پا توپ را به قعر دروازه سادات فرستاد اما پرچم جهانگیرخلیلی کمک داورخوب آن بازی به علامت آفساید بالا رفت وبچه‌ها نفس راحتی کشیدند.
در دقیقه هشتاد وپنج بازی در شلوغی دروازه و بعداز چند بار رفت وبرگشت توپ وسراسیمگی خط دفاع وبلوکه شدن چندباره توپ، علیرغم مقاومت جانانه رمضان و خط دفاع، فاطمی توپ را از زیر دستان رمضان به سختی عبور داد ولی توپ با برخورد به آرنج رمضان مثل گرداب برروی خط دروازه چرخید و وارد دروازه نشد و آنجا بود که مردم قدرت جد سادات و من قدرت آیه وجعلنا من بین ایدیهم سدا… را مشاهده نمودم. در‌‌ همان لحظه که رمضان توپ را گرفت به نگارنده که به کمک دفاع آمده بودم آروم گفت: امید قیچی (دم بستن) کار خودش را کرد و الا توپ داشت از خط  دروازه رد می‌شد!!!!
ه‌مان توپ ارسالی توسط رمضان برای رجب می‌رفت که برای بار دوم دروازه معنایی باز شود که با حرکت انفجاری رجب و ضربه کات دار وی توپ به دیرک دروازه حریف برخورد کرد و شگفتی تمام نشد..
فشار بی‌امان حریف و ورود همه نفرات حریف  به محوطه جریمه سادات و دفاع اتوبوسی سادات در این دقایق، وارسال ازجناحین هرلحظه امکان فرو ریختن دروازه را می‌داد که قامت بلند رمضان که در درون دروازه سادات همه توپهای بلند را از آن خود می‌نمود مانع از این کار گردید.
اسکندر وغلام در دوجناح دفاع مرتبا با فشار مهاجمان حریف روبرو بودند اما کشاندن بازی به کناره‌ها ودفع توپ مکرر توسط ایندو، مهاجمان بی‌قرار و منتظر حریف را بیشتر عصبی می‌نمود.
حرص وجوش صدرالله درکنار زمین و گوشزد نکات لازم برای مقابله ومقاوت دیدنی بود.
هوکردن تیم حریف در دقایق پایانی توسط تماشاگران خودی و تشویق تم سادات روحیه مضاعفی به بچه‌ها دادو در کمال نا‌باوری همه تماشاگران مرحوم تراب نورایی که الحق و النصاف یکی از بهترین داوریهای تاریخ عمرش را سوت زد، به نشانه پایان بازی در سوت خود دمید و اشک شوق و گریه بچه‌ها به خصوص احمد در آن لحظات دیدنی بود. زاهد شهرویی نای تکان خوردن از نیمکت چوبی نداشت و تا ماه‌ها این بازی نقل محفل مردم بود و از همین بازی بود که بقیه به تیم پیوستند و بعد از آن تمام تیم‌ها از جمله، سر آسیاب، استقلال ممبی و سایر تیم‌ها یکی پس از دیگری در مقابل تیم سادات سرتعظیم فرود آوردند وسال‌ها نام  تیم خوبی در منطقه روی زبان‌ها می‌چرخید که با توجه به قبولی  نسل طلایی بچه‌ها در دانشگاه دیگر نسل… راه آنان را امتداد نداد.
نکته جالب آن بود که بعد از آن بازی برای گرفتن انتقام از تیم سادات زاهد شهرویی و سایر بازیکنان هر کاری کردند که بتوانند امید حیدری‌پور را برای بازی مجدد قانع کنند نتوانستند و با سیاست وبهانه‌های مختلف از بازی کردن با آن تیم طفره رفت.
یاد وخاطره آن بازی ماندگار برای همه نسل‌ها ی سادات بلاخص ایستادگی و رشادت بی‌نظیر مرحوم شهید رمضان سیروس جوان رعنای سادات در درون دروازه و بازی درخشانش در آن بازی، همیشه در اذهان باقی خواهد ماند.

unnamed

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • سوق - مسعودی می‌گه:

    خیلی خوشم اومد با حوصله و زیبا نوشتی .سوق هم در همان دوران فوقبال خوبی داشت اما فوتبال دهدشت چیز دیگر بود آرامپور ها(افضل) .قلندر سخن سنج و ….یادش بخیر …

  • محمد رحیمی منصورخانی می‌گه:

    جناب مهندس حیدری پور باز هم مثل همیشه زیبا و روان نگاشتید.زبان تمجید قاصر از این متن زیبای شما ست……

  • حمید-هرمزگان می‌گه:

    چه فضای قشنگی

  • ناشناس می‌گه:

    فونت این مطلب را درست کنید. افتضاحه. آرام

200x208
200x208