تاریخ درج خبر : 1394/08/05
کد خبر : ۵۲۱۹۸۸
+ تغییر اندازه نوشته -
غریب واحدی پور:

تخم مرغ هایی که سنگ را به آسیاب رساندند!!!

DSC_01291-300x199

قریب به هشت دهه قبل مادر بزرگم که در منطقه ای بنام سرفاریاب واقع در حدود 30کیلومتری شهرستان دهدشت از توابع استان کهگیلویه و بویراحمد زندگی می کرد، به رسم روزگار هنگامه ای که دختر کم سن و سالی بیش نبود، یتیم شد.در نتیجه مطابق با سنت مرسوم مادرش به عقد عمویش در آمد، که از قضا مردی بسیار زیرک و با ذکاوت بود. بطوریکه حتی با گذر دهه ها از مرگش هنوز حکایت های بیشماری از او نقل محافل است. از آن جمله اینکه به تواتر نقل می کنند که، آسیاب آردی داشت، به همین علت لازم بود که سنگ آسیاب بسیار بزرگی را از فواصل زیاد و مسیرهایی سخت و صعب العبور کوهستانی از دامنه کوهی به آسیاب بیاورد.
از اینرو، جذابیت و زیبایی زایدالوصف دختر برادر و بالتبع خواستگاران زیادش را فرصتی ارزشمند یافت. لذا با برنامه ریزی خاص تمام خواستگاران جوان را بصورت انفرادی، مخفیانه و به نوبت به حضور طلبید. به هر کدام نیز یک تخم مرغ داد. ضمن اینکه توصیه اکید کردکه گرفتن این تخم مرغ رمزی است بین خودشان و بنا به دلایلی که بر می شمرد. هیچ‌کس نباید از آن راز مطلع می شد. سپس در روزی مشخص همه را دعوت و از آنها خواست که با کمک همدیگر سنگ بسیار بزرگ را با غلتاندن به آسیاب ببرند، در کل مسیر هم در حالی آنها را همراهی می کرد که تکه کلام لاینقطع او این جمله بود که، “تخم مرغی هل بده، داماد خودت هستی”
خلاصه، با این ترفند از طریق تلاش بی وقفه و عاشقانه جوانانی که هر یک غافل از اصل ماجرا فقط خود را صاحب تخم مرغ سحرآمیز و داماد آینده آسیابان سیاستمدار می دانست، آن کار خارق العاده به سهولت و در حداقل زمان ممکن انجام گرفت.
بدیهی است که در نهایت هم مادر بزرگ قسمت پدر بزرگ ما گردید که بعید می دانم از جوانان آن جمع معروف بوده باشد.
بگذارم و بگذرم که فارغ از معیار اخلاقی و یا غیر اخلاقی، اتخاذ چنین شگرد مدیریتی در آن عصر و زمانه آن هم توسط فردی فاقد حداقل تحصیلات کلاسیک بسیار قابل تأمل است.

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • ناشناس می‌گه:

    باتشکر از اظهار لطف دوستان بویژه پهلوان خوش ذوق جناب آقای عبدالهی ،نظر به الطاف بیکران عزیزان هر حکایتی را که از زبان صحنه گردانان نسل های قبل می شنوم .در اولین فرصت تنظیم و در سایت شخصی خود totamnews.irو نیز سایر سایت های استانی بویژه سایت وزین استان کهگلویه و بویراحمد منتشر می کنم.با آن امید که خدمتی هر چند اندک به فرهنگ دیارمان باشد.
    تنور دل هایتان گرم باشد.
    غریب واحدی پور

  • سید مصطفی عبدالهی می‌گه:

    مرحبا به این قلم و ذوق که این حکایت تاریخی و پنداموز که به واقعیت 100درصدی اتفاق افتاده و هم اکنون آسیاب با سنگ وزینش وجود دارد به بهترین نحو بیان فرمودید . و خداوند هم عمو و هم عمه را بیامرزد.

  • میر می‌گه:

    خاگی بکش. خدا میر اصغر را هم بیامرزد. اسیاب و سنگ ها هنوز موجود است.

  • فرزندايل می‌گه:

    بسیارعالی وزیبابوددایی جان، سپاس

200x208
200x208