تاریخ درج خبر : 1394/08/15
کد خبر : ۵۲۳۸۶۲
+ تغییر اندازه نوشته -
غریب واحدی پور

« درسی از رنج و درد مادر و همسر»

vahedpor

سایت استان: غریب واحدی پور

تا آنجا که به یاد دارم,دوره دبیرستان که بودم ,مادرم همیشه مریض بود.بطریقی که مرتب بی قراری می کرد.امکانات هم مثل امروز نبود.به سختی و پس از عجز و لابه های بسیار ولابد تحمل درد و رنج طاقت فرسا یکی از فرزندان بزرگش او را نزد دکتر می برد,من که کاری از دستم برنمی آمد.اما ارتباط دوستی عمیقی با هم داشتیم.برای همدیگر اسم خودمانی ساخته بودیم.و با آنها یکدیگر را صدا می زدیم.
از اینرو,شب ها گاهی به اصرار خودم کنارم می نشست و نخ ریسی می کرد تا فرزند دلبندش درس بخواند.برخی اوقات هم که خوابش می برد,یک فریاد او بخاطر درد جانسوزی که می کشید کافی بود تا رشته کلامم را پاره ودرس خواندنم را متوقف کند.
با خاتمه تعطیلات نوروز آخرین ترم تحصیلات دانشگاهی برای خداحافظی در حالی نزد او رفتم که بسیار مریض و حال و روز خوبی نداشت.سر و صورت همدیگر را بوسیدیم.پولی را که در روسری خود با چندین گره نگهداشته بود با دست هائی لرزان و بی رمق بیرون آورد و به من داد.سرانجام خرداد72هنگامی که در دیار غربت بودم,خبر جان دادن رقت بار او را در آغوش کوچکترین دخترش شنیدم,ولی حتی اکنون اگر چه خاطره آن خداحافظی را با گذر قریب به دو دهه از آن هنگام هرگز فراموش نکرده ام.
اما,به هر حال پس از مرگ مادر از دانشگاه فارغ التحصیل ,خدمت سربازی رفته و سرانجام در سازمانی بزرگ مشغول بکار و تشکیل خانواده هم دادم.
به لطف خدا اوضاع هم با نشیب و فراز های معمول زندگی بر وفق مراد بود,تا اینکه مدتی قبل همسرم برای اولین مرتبه بشدت مریض شد.از آنجا که طبق معمول همیشه خودش به دکتر مراجعه می کرد.به همین علت ضمن اینکه نگرانش بودم,کار را رها نکردم.ولی گویا مراجعات مکررش به پزشکان بی اثر بود.به گونه ای که آخرین ساعات یک روزی کاری فرزند کوچکم تماس گرفت و گفت ,”وضع مادرم خوب نیست,بیا او را نزد دکتر ببر”
بنابراین,فی الفور به خانه آمدم.برای یک لحظه با مشاهده وضعیتش همان عجز و لابه های مادرم در سال های دور در ذهنم تداعی شد که محرومیت ها از هر گونه اقدامی ناتوانمان کرده بود.در حالیکه امروز دیگر بهانه ای نیست.در نتیجه او را به بیمارستان رساندم.پس از انجام تشریفات بلادرنگ بستری و تحت مراقبت قرار گرفت.ارتباط با او را هم قطع نکرده و تمام نیازهایش را نیز رفع کردم.
عصر دومین روز بستری شدنش در پیامی برایم نوشت که ,”خیلی از لطفت ممنونم,بچه که بودم.هر وقت مریض می شدم.پدر و مادرم نازم را می خریدند,و امروز شما…”
من که کم گریه می کنم,با این پیام بغضم ترکید و اشک از گونه هایم سرازیر شد .بطریقی که به سختی اثر آن را از منشی دفترم که از قضا همان هنگام وارد اتاق شد,مخفی کردم.زیرا چند ساعت قبل از آن به نقل از بزرگی خوانده بودم که ,”..اگر دری بسته می شود.درهای دیگری بر روی ما باز می شوند. ولی ما آنقدر در حسرت و افسوس درهای بسته می مانیم که به درهای باز شده کمتر می اندیشیم.”
لذا,همین پیام را برای او ارسال و افزودم که افسوس و حسرت فقدان پدر و مادرهایمان نباید ما را از نعمت وجود همدیگر غافل کند.اگر آنها را درهای بسته فرض نمی کنیم.لااقل به خودمان بیندیشیم که درهای گشوده شده بر روی همدیگریم .
صدالبته هرگز هم فراموش نکنیم که فقط ناز کودکان را باید. خرید.خریدن ناز انسان ها نیازی است که سن و سال. و جنسیت نمی شناسد.
“تنور دل هایتان همواره گرم و پر انرژی باد”

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

200x208
200x208