تاریخ درج خبر : 1394/08/25
کد خبر : ۵۲۴۰۸۹
+ تغییر اندازه نوشته -
غریب واحدی پور

درسی از رنج و درد مادر و همسر

mail.google.com

تا آنجا که به یاد دارم، دوره دبیرستان که بودم، مادرم همیشه مریض بود. بطریقی که مرتب بی‌قراری می‌کرد. امکانات هم مثل امروز نبود. به سختی و پس از عجز و لابه‌های بسیار ولابد تحمل درد و رنج طاقت فرسا یکی از فرزندان بزرگش او را نزد دکتر می‌برد، من که کاری از دستم برنمی آمد. اما ارتباط دوستی عمیقی با هم داشتیم. برای همدیگر اسم خودمانی ساخته بودیم. و با آن‌ها یکدیگر را صدا می‌زدیم.

از اینرو، شب‌ها گاهی به اصرار خودم کنارم می‌نشست و نخ ریسی می‌کرد تا فرزند دلبندش درس بخواند. برخی اوقات هم که خوابش می‌برد، یک فریاد او بخاطر درد جانسوزی که می‌کشید کافی بود تا رشته کلامم را پاره ودرس خواندنم را متوقف کند.

با خاتمه تعطیلات نوروز آخرین ترم تحصیلات دانشگاهی برای خداحافظی در حالی نزد او رفتم که بسیار مریض و حال و روز خوبی نداشت. سر و صورت همدیگر را بوسیدیم. پولی را که در روسری خود با چندین گره نگهداشته بود با دست هائی لرزان و بی‌رمق بیرون آورد و به من داد. سرانجام خرداد۷۲ هنگامی که در دیار غربت بودم، خبر جان دادن رقت بار او را در آغوش کوچک‌ترین دخترش شنیدم، ولی حتی اکنون اگر چه خاطره آن خداحافظی را با گذر قریب به دو دهه از آن هنگام هرگز فراموش نکرده‌ام.

اما، به هر حال پس از مرگ مادر از دانشگاه فارغ التحصیل، خدمت سربازی رفته و سرانجام در سازمانی بزرگ مشغول بکار و تشکیل خانواده هم دادم.

به لطف خدا اوضاع هم با نشیب و فراز‌های معمول زندگی بر وفق مراد بود، تا اینکه مدتی قبل همسرم برای اولین مرتبه بشدت مریض شد. از آنجا که طبق معمول همیشه خودش به دکتر مراجعه می‌کرد. به همین علت ضمن اینکه نگرانش بودم، کار را‌‌ رها نکردم. ولی گویا مراجعات مکررش به پزشکان بی‌اثر بود. به گونه‌ای که آخرین ساعات یک روزی کاری فرزند کوچکم تماس گرفت و گفت، «وضع مادرم خوب نیست، بیا او را نزد دکتر ببر»
بنابراین، فی الفور به خانه آمدم. برای یک لحظه با مشاهده وضعیتش‌‌ همان عجز و لابه‌های مادرم در سال‌های دور در ذهنم تداعی شد که محرومیت‌ها از هر گونه اقدامی ناتوانمان کرده بود. در حالیکه امروز دیگر بهانه‌ای نیست. در نتیجه او را به بیمارستان رساندم. پس از انجام تشریفات بلادرنگ بستری و تحت مراقبت قرار گرفت. ارتباط با او را هم قطع نکرده و تمام نیاز‌هایش را نیز رفع کردم.

عصر دومین روز بستری شدنش در پیامی برایم نوشت که، «خیلی از لطفت ممنونم، بچه که بودم. هر وقت مریض می‌شدم. پدر و مادرم نازم را می‌خریدند، و امروز شما…»

من که کم گریه می‌کنم، با این پیام بغضم ترکید و اشک از گونه‌هایم سرازیر شد. بطریقی که به سختی اثر آن را از منشی دفترم که از قضا‌‌ همان هنگام وارد اتاق شد، مخفی کردم. زیرا چند ساعت قبل از آن به نقل از بزرگی خوانده بودم که، «.. اگر دری بسته می‌شود. درهای دیگری بر روی ما باز می‌شوند. ولی ما آنقدر در حسرت و افسوس درهای بسته می‌مانیم که به درهای باز شده کمتر می‌اندیشیم.»

لذا، همین پیام را برای او ارسال و افزودم که افسوس و حسرت فقدان پدر و مادر‌هایمان نباید ما را از نعمت وجود همدیگر غافل کند. اگر آن‌ها را درهای بسته فرض نمی‌کنیم. لااقل به خودمان بیندیشیم که درهای گشوده شده بر روی همدیگریم.

صدالبته هرگز هم فراموش نکنیم که فقط ناز کودکان را باید. خرید. خریدن ناز انسان‌ها نیازی است که سن و سال. و جنسیت نمی‌شناسد.
«تنور دل‌هایتان همواره گرم و پر انرژی باد»

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • رستگار قم می‌گه:

    سلام بر آقای مهندس واحدپور گداختی مان بسیار زیبا و تاثیرگذار

  • فرزندايل می‌گه:

    سلام دایی جان، خیلی ناراحت شدم، بله مابایدبه اطرافیان خودتوجه کنیم حتمانبایدکوچک باشندبزرگاهم دل دارندوحتماهم نبایدبیمارباشند….

200x208
200x208