تاریخ درج خبر : 1394/09/03
کد خبر : ۵۲۵۰۰۶
+ تغییر اندازه نوشته -
جهانگیر ایزدپناه

طنزی به نام زندگی

izadpanah-157x130-157x1301-157x130

همانطور که ذکر شد گذشتگان ما از زندگی و امکاناتشان تعریف می کردند که برا ی ما باور کردنی نبود حال ما هم به شوخ و جد و طنز سرگذشتمان را مرور می کنیم . قصد توهین و تحقیر کسی را نداریم و بیشتر شوخی ها هم متوجه خودم است. به قول استاد باستانی پاریزی خود مشت ومالی است. اما باور کنید زندگی سراسر طنز و یک شوخی بزرگ است بخشی از ان برای ما پذیرفته شده و برای ما عادی است و بخش نپذیرفته ان را غیر عادی ، طنز، شوخی و خنده دار می پنداریم انچه دیروز واقعیتی بود امروز یک شوخی و غیر عادی به نظر می رسد و آنچه امروز برای ما متصور نیست فرداهای دیگر امری عادی می شود و بالعکس .
پس صادقانه و بدون پوزخند به گذشته بپذیریم که زندگی چنان بوده ، چنین شده ، و چنانی دیگر خواهد شد، گذشته را مرور کنیم و به همه نسل ها و سرگذشتشان احترام بگذاریم . سیر زندگی طوری است که آینده کمتر به گذشته شباهت دارد ولی تاریخ و نوشته ها و حکایات همچون حلقه ای آن ها را به هم پیوند میزند.
شرح زندگانی: من جهانگیر ایزدپناه متولد تاریخ تقریبی 1334که چند صباحی به سن بازن نشستگی (60سال) رسیده ام . قدیمی ها می دانند که این تاریخ تولدها هم داستانی دارد.مثلا می گفتند همان سالی که قحطی بود ، گاو میرون بود و بز میرون بود به دنیا آمدی یا همان سالی که فلانی عروسی کرد ،یا فلان کس مرد، به دنیا آمدی . اگر زیاد فضول بودی می گفتند: «بچه ی جا نگروته گرب گربی پا قدمت خوب نبود . وقتی بدنیا آمدی،گاو میرون و بز میرون و خشکسالی بود.»حال تولد بچه ها چه ربطی به مردن گاوها و بزها داشت الله اعلم .
این سجل گیر( مأمورشناسنامه)هم که دیر به دیر می آمد و بر حسب اینکه سبیلش چرب می شد یا نمی شد لقب برایت انتخاب می کرداز لقب آبکش گرفته تا یزدان .
سال 39 یا 40 بود که به سال کلو «ملخ »مشهور شد کلو «ملخ»فراوان آمد و همه ی علف ها و غلات را خوردند بعد از مدتی نمی دانم از کجا فتوا آمدکه حلال اند و خوراکی، مردم هجوم آوردند به کلو گرفتن و کباب و برشته کردن آنها (عین گندم برشته) چه خوشمزه بودند . از صد تا سوسیس و کالباس و پیتزا تنوری وهات داگ هم خوشمزه تر بودند.عجب “کلو کبابی”!! پیرمردی بود خدا رحمتش کند که با آدم ها کاری نداشت اما همیشه به زمین و زمان و آسمان بد و بیراه می گفت . توانست با تق تق صدای قوطی وبد و بیراه گفتن به زمین و زمان و آسمان غله اش را نجات دهد. خدا رحمتش کند هر بز و میش و کره و بره ای که می مرد ، می گفت آخ آخ آخ مال بّبّم بود(منظور نوه اش) . با برادر بزرگم امیر ایزدپناه به مدرسه ای در فیلگاه (توابع دهدشت) رفتیم که بچه های همه ی روستاهای اطراف به آنجا می آمدند . مدرسه یک اتاق گلی بود زیراندازمان هم کاه . اولین معلممان مردی صبور و متین بود به نام اقای امرالله جهانبین که زود منتقل شد ورفت ، معلم بعدی جهانگو نامی بود که باید اول مهر ماه و تعطیلات نوروز و گرفتن کارنامه مرغ و جوجه برایش می بردی. یک روز هم برادران خوبانی که همیشه از نظر مالی هوشیار بودند ، دوست بهبهانییشان را همراه آوردند که مرغی نداده کارنامه بگیرند به همین دلیل دعوایی شد و بزن بکوبی که تماشایی بود .
روزی معلم گفت که فردا به مدرسه نیایید تعطیل است و یکی مرده احتمالا شهادت یکی از امامان بود، ما نمی دانستیم شهادت چیست و شاید خود معلم هم نمی دانست شهادت کدام امام است.چند وقت بعد از اهالی روستا یکی مرد و ما فکر کردیم مدرسه تعطیل است خلاصه بعد از کلی بحث و دل بی دلی رفتیم و دیدیم نه خیر مدرسه تعطیل نیست . متوجه شدیم که اینطور نیست که برای هر مرده ای تعطیل کنند به قول معروف مردن داریم تا مردن .
نظر بگیری(سربازگیری): چون کمتر کسی شناسنامه داشت ژندارم ها هم هجوم می آوردندو کسانی که به نظرشان موقع سربازیشان بود می گرفتند و می بردند (نظربگیری) عده ای را که می بردند سربازی موقع برگشت «دگری»یعنی فارسی صحبت می کردند مثلا به رودخانه می گفتند شط و به محل «اوبلی» می گفتند آب بلوط .
ژندارم ها : ژندارم ها هم خود حکایتی داشتند . هر وقت می آمدندمردم فرار می کردندو صدا می زدند ً گاو زرد ً (جل زردها) آمدند که افراد دیگر آبادی ها هم خبردار می شدند . یک روز بطور ناگهانی گروهبانی وارد آبادی برادران محمود منطقیان شد. کسی که پرونده داشت فرار کرد . گروهبان خواست دنبالش کنند . منطقیان که آن زمان حدود پانزده سال داشت،گروهبان را محکم گرفت . گروهبان داد زد محمود چه خبره؟ ولمون کن تخم مرغ ها شکست ! جا خشاب هایش پر از تخم مرغ تلکه ای بود و تخم مرغ های شکسته را جبران کردنددهمه چیز به خیر گذشت . گروهبان مهربانی بود و سختگیری نکرد. معلم بعدی ما پیرمردی بود بهبهانی باز هم خدا رحمتش کند. مقرر نمود علاوه بر مرغ و جوجه باید هر روز یک چوب هیزم خشک هم بیاوریم . آقا هم خوب جوجه کباب می خورد و هم یکی دو تا “کرکری “مرغ پر می کرد و می برد برای خانه اش بهبهان . بیچاره معلم های امروزی با آن حقوقشان فقط خواب آن جوجه کباب ها را ببینند .
انشا در مورد تابستان بود . برادرم امیر یا خودم نوشتیم که بعد از تعطیلات تابستان به مدرسه می اییم و برای اقا مرغ می آوریم آقا با کلی اعتراض گفت : شما دو تا که همیشه کبک یا تیهومی آورید ، مرغتان کجا بود؟ یک روز هم انشا در مورد بهار بود . باصطلاح طبع شعری من گل کرد ونوشتم که :
بهار آمد که گلها چیدنی شد دبستان خوب ما بستنی شد(تعطیل شد)
چه خیطی کاشتم غافل از اینکه بستنی خوراکی خوشمزه ایست در شهر . معلم بعدی ما آقای فضیل افراشته بود . مردی بومی و اشنای همه که احتیاجی به مرغ و جوجه کسی نداشت و با همه مهربان بود . روزی در ساعت قرآن باید آیه ای را می خواندیم نوبت که به من رسید دستپاچه شدم و بدون گفتن بسم ال… شروع به خواندن آیه کردم ؛آقا گفت : اولاد میرزا علی جماعت کدامشان قرآن درست خواند که تو درست بخوانی ؟در کلاس خنده ای شد و تفریحی !!!! البته کا کیامرث هم همین نظر را داشت که از اولاد میرزا علی آخوند پا نمی گیرد . ولی حالا ما از طایفه مان یکی در قم سالهاست درس حوزوی می خواند و انشاا… بزودی به محل می آید برای راهنمایی مسایل شرعیه و حلال و حرام . چشم براهش هستیم که بیاید از این نظر هم خود کفا شویم .
یک سال هم بر اثر خشکسالی از مسیر لوداب و چین آمدیم . نمی دانم کدام محلش بود در کنار دهی بودیم . مرد باسواد (ملا) و محترمی بود از فاصله دور آن ور رودخانه یکی صدایش زد: های های ملا سیاه می خواهم گاوم را بشویم آیا روزش خوب است؟ ملا هم با کمی تاخیر که احتمالا می خواست کتابش را نگاه کند که ایام نحس و قمر در عقرب نباشد ، جوابش داد بشویید روزش خوب است . بعد سپاهیان دانش آمدند که خود تحولی بود . مدارس نو ساخته شدند و جیره ی غذایی برقرار شد . روزی سپاه دانش ضبط صوتی آورد که صدای آواز خواندن محلی راضبط کند . برادرم امیر صدایی خوش و دلنشین داشت ولی من صدایم چندان خوب نبود و گویا ضبط صوت هم با من لج کرد و قطع و وصل می شد و آوازم شبیه قوقولی قوقوی جوجه خروس شد . بازهم تفریح بود و سرگرمی .
برای روستای بیمنجگان هم سپاه دانشی آمد که همراه ایل به دیلگان آمد . رختخواب و پتو و ملحفه ی سفید و تمیزی داشت که دران خوابیده بود . شب سگ آبستنی هم آمده بود توی رختخوابش چند توله زاییده بود . اما معلم قبلی بیمنجگان اقای جمشیدی بود ، به ما گفت : روز جمعه مهمان دارم . چند تا کبک یا تیهو برایم بیاورید . روز بعد سوالی کرد که جوابش را بلد نبودم . تنبیهم کرد که به گریه افتادم و گفتم کبک و تیهو برایت نمی آورم . البته فقط حرف بود دستورش را اجرا می کردیم . خودمانیم سوالش ربطی به درس نداشت . سوال این بود که کاسه ی کاسه پشت (لاک پشت) برای چه خوب است؟ بعد ازتنبیه من توضیح داد که به گردن میش مرو (گوسفندمفو) آویز می کنند تا خوب شود . (به اطلاعات عمومی ما خیلی افزوده شد ). یک بار هم پسر همسایه مان بنام شوجری کلاس اول بود . برای تمرین درسش به خانه اش رفتم سوالی ازش پرسیدم ، بلد نبود من هم شلوغش کردم . خلاصه اهل خانواده اش یکی به او گفت گوش وال است و چیزی نمی شود . دیگری گفت فیرش اینجوریست . دیگری گفت این بچه ملا نمی شود بهتر است برود دنبال خرها . شوجری هم لج کرد کتکی نوش جان کرد . فردا صبح به مدرسه نیامد که هیچ بلکه دیگر هیچ زمانی به مدرسه ای نرفت . این هم از درس دادن من . خدا مرا ببخشد. برای امتحان نهایی ششم همه جمع شدیم دهدشت در حیاط بزرگی جلسه ی امتحان شروع شد . سوال ها را با صدای بلند میخواندند . یکی از هم مدرسه ای های ما بنام محمد ذکی پرما(مشهور به آقای چیز) نمی دانم چرا واجد شرکت در امتحانات نهایی ششم نشده بود او هم لج کرده و می آمد روی دیوار و جواب سوالها را که شنیده بود با صدای بلند برای ما می گفت . چند بار در این گوشه و آن گوشه ی حیاط تکرار شد تا بالاخره سرایدار و فراش ها افتادند دنبالش و او را فراری دادند . حیف شد نگذاشتند بیشتر به ما کمک کند . یکبار هم که به بهبهان رفته بودیم خانم دوست بقالمان ما را از برق و سیم برق خیلی ترساند . چند روز بعد در صحرا با کمک چوپان دنبال گله رفته بودم که ناگهان حدود دو متر سیم در صحرا دیدم با کلی ترس از سیم فاصله گرفته ، ایستادم و نگاه می کردم که چگونه بزها و گوسفندها از روی سیم رد می شوند ولی برق نمی گیردشان . بعد از کلی فکر و تفحص استدلالم این شد که بز و گوسفند و حیوانات را برق نمی گیرد ، برق فقط آدمها را می گیرد . غافل از اینکه هر تکه سیمی برق ندارد. ولی الان فکر می کنم که زیاد هم استدال بی ربطی نبوده چون آدم اگر فکر کند ، کنجکاو شود و در بعضی امور سرک بکشد و حرف های خلاف میل بزند ، برق می گیردش. باید سر به زیر و سر به راه بود تا برق نگیردت . آمدن رادیو هم خود داستانی دارد . یکی از آشنایان می رفت در جاده بندر ها قافله ها را غارت می کرد همراه اموال غارتی رادیویی بود که روشن بود و کسی نمی دانست که چگونه آن را خاموش کند تا قافله ی بعدی خبردار نشود ناچارا آن را محکم بر زمین کوبید تا صدایش خفه شد . بنظرم کار بسیار خوبی کرد این رادیو هم از مظاهر تهاجم فرهنگیست، البته در زمان طاغوت ، الآن اشکالی ندارد و برای پخش سخنرانی و …خیلی هم خوب است . به دبیرستان بهبهان رفتیم برای ثبت نام . برحسب توانایی مالی باید مبلغی برای ثبت نام می دادیم هر چه باصطلاح قیافه ی فقیرتری داشتی کمتر پول می دادی . من هم الحمدالله قیافه ی شلخته و مظلوم داشتم . دوست بقال بهبهانیمان هم واجد همین شرایط بود بدنبالش برای ثبت نام راه افتادیم صدای سرسر کفشش تا صد متر آن طرف تر هم شنیده می شد . البته نه مثل تق تق با عظمت کفش خانم ها ، بلکه سرسر کفش بود از سر بی حالی ، بی خیالی و پیری . پول کمی پرداختیم خوب کاری کردیم به رژیم طاغوت هرچه پول کمتر می دادی ثواب داشت . حالا امروزه کمک به مدرسه فرق دارد اسمش کمکهای مردمیست و ثواب هم دارد . بالاخره دیپلم را گرفتم و شدیم سرباز صفر صفر در تیپ55 هوابرد -چتر باز شیراز . در یکی از پرش ها در هواپیما حالم بهم خورد و نتوانستم با چتر بپرم . فرمانده مرا سوال پیچ کرد . گفتم حالم بد شد اما نگفتم که دلیل اصلیش اینست که من لرم و بد ماشین و بد هواپیما . یک شب هم معاون گروهبان نگهبان بودم هر چه آمار می گرفتم یک نفر کم بود ناچارا گروهبان نگهبان را از خواب ناز بیدار کردم و موضوع را به وی گفتم . با کمک هم دوباره آمار گرفتیم گفت خودت را هم حساب کرده ای ؟ آن موقع فهمیدم چرا یک نفر کم بوده است !. (بمیرم برای خودم با این همه نبوغ!) در سال 1357 انقلاب اسلامی شروع شد . معلم و چادری برای تشکیل کلاس درس به محل ما آوردند همه ی بچه ها از اطراف به این مدرسه می آمدند . بعد از چندی معلم از بچه ها پرسید که رهبرتان کیست ؟ همه گفتند «هژیر» ! معلم به هژیر گفت بچه ها چه می گویند ؟ هژیر هم گفت آقا من به اینها چیزی نگفتم خودشان مرا بعنوان رهبرشان انتخاب کرده اند . غافل از اینکه منظور معلم، رهبر معظم انقلاب ، امام خمینی بوده است . بعدش هم فیل ام هوای هندوستان کرد و رفتم و لیسانس و فوق لیسانس علوم سیاسی گرفتم و به ایران برگشتم . مدرک تحصیل من خاک می خورد و بی فایده مانده . می گویند عقل که نباشه جون در عذابه . بارها به خودم گفته ام آدم کم عقل فوق لیسانس علوم سیاسی به چه دردت می خورد؟ می رفتی همین نزدیکی های تهران به علوم دیگه ای می خوندی . چند بار هم خانواده ام گفته اند این مدرکت را بگذار در کوزه آبش رو بخور ! منم عصبانی شدم و گفتم شما در جریان امور مملکتی نیستید فکر نکرده حرف می زنید . با این تورم و گرانی کوزه خیلی گران است وانگهی در این آپارتمان لعنتی جایی برای کوزه نیست!.
از حوادث سالهای 40 یکی بدار آویختن نعش عبداله خان ضرغامپوردر فلکه اصلی بهبهان بود که علیرغم مسایل سیاسی امری بود خلاف آداب وفرهنگ واخلاق انسانی واسلامی . دیگری عصیان شجاعانه میرزا طلا ومیرزا فتح اله از میرزاهای سرفاریاب وسادات .که گاهی بطور مخفیانه مهمان ما میشدند. هردوکشته واعدام شدند .یادشان گرامی .
ازهم مدرسه ای مان دونفر شهید شدند یکی شهید علی جاودان که خیلی مهربان بود وچابک دیگری شهید غلامحسین برسیاه، انسانی بسیارمحجوب ومهربان آوازی بسیار زیبا ودلنشین داشت ولی گویا خانواده اش از خواندن منع اش میکردند .
جاده بهبهان دهدشت وبقیه جادها خاکی وناجوربود بیشتر جاها باید پیاده میشدی .ماشینها هم پیکاب بودند ولاری 55 . گاراژ داربهبهان فضل اله معروف به مورک بود که چنان مسافرها رادر یک ماشین میچپاند که اگر وسط راه پیاده میشدند دیگرکسی قادربه جادادنشان نبود .
فصل بهار نزدیک بهبهان بودیم وقوطی های ماست رابا خر به شهربهبهان میبردیم ازکوچه ها (تنگاره) میرفتیم چون پاسبانها وظیفه شان جلوگیری ازورود خروباربه خیابان اصلی بود .خوشبختانه خرها پلاک نداشتند که مثل این روزها جریمه سنگین شوند.بجای بوق هم میگفتیم خبر خبر! که به پیرزنها نخورند .اما گاهی گوشه ای ازبار خر به پیرزنها میخورد که خود مکافاتی بود که معمولا پیرزنها نفرینمان میکردند و می گفتند ” مرده شوره خوت وخرتوببرن خیر ندیته پهلی مت خرد کرد” . گاهی هم پیرزنها با دمپائی دنبالمان میکردند البته سرعت خرها بیشتر بود وازمعرکه درمیرفتیم .
داستان سید ماندنی : حدود سالهای 50 بودکه شخصی بنام سید ماندنی آمد ودرجوار امامزاده علی ازتوابع فیلگاه دهدشت دم ودستگاهی درست کرد وادعا میکرد که ناشنوایم وشما باید راز ونیازهایتان رابه دونفرکه همیشه با طهارت بودند وکنارش نشسته بودند بگوئید،تا من از طریق قلب و وحی دریافت کنم ومشکلتان را حل کنم . ناگفته نماند که فالگوش نشسته بود وهمه صحبتها راگوش میداد ومیشنوید .کلی طرفدار پیداکرده بود برادرم امیر ومن هم یکبار از زائرین اش بودیم .زبانم لال زبانم لال کم مانده بود که سید ماندنی بشود صاحب الزمان ولابد دایی های عزیز ومهربانمان یعنی حضرات شرانی ها هم بشوند لشکر صاحب الزمان .ما چه مردمان ساده ای بوده وهستیم .
خدا رحمتش کند ” کا کُردم” شرانی تعریف می کرد که زمستان خشکسالی بود و بیشتر احشام می مردند همسایه پیری داشتیم مرد . به زحمت فقط توانستیم خاکش کنیم . دم بهار برای فرزندان پیرمرد متوفی فقط تعداد کمی بز و میش و خری مانده بود . بالاخره برای خیرات ان مرحوم شله شیری (شیر برنج) درست کردند در همین حال خر هم گم شد ، این طرف و آن طرف دنبالش بودند. بر روی تپه ای خانم اش را صدا زد
” گ… خرکو من خیر کو ” . این هم از بد شانسی آن مرده ی مرحوم که زمستان قحطی مرد و بهار هم خر گم شد.
کوچ کردن مال بالا (ییلاق) و مال زیر (قشلاق) هم خود حکایت ها و زحمات فراوانش را داشت. علاوه بر زحمات راه مشکلات دیگری هم بود ، در راه دزدها کم نبودند. بد نیست یک نمونه کوچک را ذکر کنیم . یک دزد دست و پا چلفتی و فقیری بود که در تنگ بیرزا کمین می کرد و در تاریکی شب از گره طناب دامی درست میکرد و در مسیر گوسفندان می گذاشت که شاید پای گوسفند یا بزی در ان گیر کند و ان را بکشد . از تکان شدید طناب خوشحال شد که لابد گوسفند چاق و چله ای پایش در دام است ، طناب تله را محکم کشید طرف خودش ولی از شانس بد این دزد دست وپا چلفتی فقط پای سگی در طناب بود. خدا رحمتش کند که از اینجا هم شانس یاری اش نکرد.
داستان دوم هم مربوط به “کا طلای ” از طایفه “شرانی” است که تنها به طرف گرمسیرمی آمد و مرغی هم همراه داشت ، در همین حوالی هم دزدان آن را گرفتند یکی کتش را گرفت و گفت کت ندارم، یکی کفشش را گرفت و… دست آخر هم تفنگچی یعنی رییس دزدان گفت ” من نذر دارم این مرغ را هم برای ادای نذر سر ببرید”. کا طلای بیچاره هم اعتراض کرد و گفت این مرغ مال من است و نذر کردنش قبول نیست ، در جواب پس گردنی خورد و اینکه من نذر دارم! می خواهم مرغ را نذر کنم به تو چه که حرف میزنی ؟ چه نذر روایی!! قبولش باشد !!
در دبیرستان 25 شهریور بهبهان برادر رئیس دبیرستان ازما پوست روباه خواست . فصل بهاربود وآبادیمان نزدیک بهبهان پنج شنبه وجمعه نتوانستیم روباه شکارکنیم خیلی پکروناراحت بودم شب ناگهان صدای سگهای ابادی بلند شد دیدیم سگها روباهی راگرفته اند چه شانسی چه معجزهای .همه گفتندچه شانسی وچه ….داری ما هم ازاین توصیفهاکلی خوشحال شدیم چراکه نه؟ . این پوست روباه کلی هم بدردم خورد یکبارکه قراربودهمراه چند دانش آموزدیگرتوسط رئیس کتک بخوریم معاف شدم .یکباردیگرهم برای شرکت درجشن شاهانه چهارم آبان یا ششم بهمن ،رئیس ازهرکلاس چندنفری ازجمله مرا انتخاب کرد .لباسم شیک نبود اما پوست روباه شیکش کرد .بامقداری پز برای همکلاسیها که من جز متشخصین کلاس هستم مارابه مرکز شهر بردند
درمراسم جشن شاهانه انصافا زنده باد وآمین هم گفتم بعدش هم گفتم خدا پدرت را بیامرزد که مرا برای نصف روز از درس عربی وریاضی و….نجات دادی .اما حالا مد شده بعضی ها درمصاحبه ها وخاطرانشان میگویند ما بجای آمین گفتیم نه آمین وبجا ی زنده باد گفتیم مرده باد وفلان،و اعلامیه ای را که همیشه از بدو تولد درجیب داشتیم پخش کردیم . اگرهم بپرسید آخه نالوطی چرا یکبار یک اعلامیه ای به ما ندادی ؟ میگویند صلاحیت نداشتید .بهمین سادگی رد صلاحیت شدیم اعتراض وشکایت هم بیفایده، بی فایده.
لحظه شماری میکردیم که دبستان ودبیرستان تعطیل شود به کوه وصحرابرویم که پر از کبک وتیهو وروباه وشکار بود . یک بار با یکی از بچه های فامیل که همیشه سگش همراهش بود بکوه ساورز دیلگان رفتیم موقع برگشت یا خودش درکمر کوه گیرمیکرد یا سگش، برای نجات خود وسگش هربارمبلغی پول نذر امام زاده شاعبداله بیمنجگان میکرد خداکند که نذرهایش راهمان موقع ادا کرده باشد درغیراینصورت با نرخ تورم امروزی باید برای ادای نذرهای آنروزش حقوق دو سه ماهش رابپردازد.
خانه انصاف : اوایل سا لهای50 خانه انصاف( شبیه شورای حل اختلاف فعلی) تشکیل شد .مسئول خانه انصا ف بییمنجگا ن وحومه مرد شوخ طبع ومجلس آرایی بود وبرای رسیدگی به دعواها باید مجلسی وچلووپلویی میبود. کتابچه قانون کوچکی هم داشت. پیرمردی شکایت داشت که چارپایان متهم ،گهل ( ارزن) اش راخورده اند .مسئول خانه انصاف که پلومرغ وپیشکشی متهم به مذاقش خوش امده بود گفت شلوغش نکن گهل بدردچه میخورد اصلا چیزی بنام گهل در کتاب قانون نیست .

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • چترروز می‌گه:

    سلام
    البته کا کردوم اولاد میرزاعلی اقای ایزدپنا :)

  • بئاتریس می‌گه:

    به دار کشیدن مرحوم عبدالله خان سال 42 بوده است.

  • جهانگیر ایزدپناه می‌گه:

    باعرض سلام خدمت همه بزرگواران چون قصدم شوخی وطنز بود بطور پراکنده مطالب را بیاد اوردم .ولی الان فکر میکنم اگر نظر شما را رعایت میکردم خیلی بهتر میشد – اما باور کنید خر وبطور کلی چارپایان نقش بسزایی درزندگی مردم ما داشتند .نقشی مهمتر از ماشین مدل بالاوحساب بانکی وکارخانه . شیربها عروسها راهم درقالب همین حیوانها میپرداختند نه بوسیله پول یا ملک .تازه کلی بحث وچونه رو تعدادشان در میگرفت . ارزش قاطر بالاتر ازبنز الگانس بود . به امید روزی که همه این مسایل بیان شود .دعابرای سالم ماندن وچشم نخوردن کری خر درحال تنگله هم از م.ط.بود ماهم میگوییم امین !جناب ژوبین شماهم بگویید امین

    • سید یوسف مرادی می‌گه:

      جناب ایزدپناه
      ما منتظر مطالب بعدی شما هستیم
      و البته انشاالله یک کتاب

  • بئاتریس می‌گه:

    مثل سایر نوشته هایتان زیبا بود و سرشار از نکته های لطیف گفتنی و ناگفتنی.

  • ژوبین می‌گه:

    آقای ایزپناه ازهمه طنز گفتیدولی خر چارنی (پرورش خر)خوب حرفه ای بودوکی بود که به کره خرمیگفت( تنگله) مکن خداایکشت! تنگله منظور همون جنب وجوش است.

  • رسایی نسب می‌گه:

    پراکنده بود اما شیرین و شنیدنی!
    اگر مجموعه خاظرات بیاد ماندنی از خود و دیگران را ثبت کنید حقیقتا خدمت بزرگی به فرهنگ شفاهی غنی منطقه خواهید کرد.
    پای منبر شما ! و منتظر کتاب مجموعه حکایات و خاطرات شیرین و عبرت آموزتان هستیم.

  • سید یوسف مرادی می‌گه:

    سلام و درود بر شما استاد ارجمند
    بسیار بسیار زیبا نگاشته اید، احسنت بر قلم زیبایتان. تاریخ شفاهی گوشه ی مهمی از سرنوشت یک ملت است.
    کاش دست به قلم می شدید و خاطرات ارزنده تان را جهت ثبت در تاریخ می نگاشتید تا فرزندان فردای ما بدانند که 《 ما چگونه ما شدیم》.

  • میر می‌گه:

    کی جهانگیر مطالب پراکنده و جالبی از فرهنگ و خرده فرهنگ ایل بازگویی نمودید و خاطرات جالبی بود ولی واژه خر در مقاله تان پررنگ تر است.!!!!

200x208
200x208