تاریخ درج خبر : 1394/09/17
کد خبر : ۵۲۶۳۹۵
+ تغییر اندازه نوشته -
س.ی.م

یاسوج، شهر بی‌دفاع

Capture

سال‌ها پیش، در اواخر دههٔ چهل، یکی ازبزرگان طوایف، از یکی از روستاهای نزدیک شهر، آمده بود یاسوج خریدی بکند که سرهنگ علیزاده را ایستاده بر سه راه شیر خورشیدی دید، سرهنگ مغرور ایستاده بود و به جنب و جوش اندکی که در تنها خیابان یاسوج در جریان بود نگاه می‌کرد. خیابانی که یک طرفش به خیابان پهلوی (که بعد‌ها شد خیابان طالقانی) می‌رسید و طرف دیگرش می‌رسید به زمین‌های کشاورزی‌ای که مردم در آن گندم می‌کاشتند. (همانجایی که بعد‌ها مدتی معروف شد به چهاراهِ علی آبادانی، بعد‌تر شد فلکهٔ ساعت و بعد‌تر میدان شهدای نیروی انتظامی).
آن بزرگ طایفه، در آن بعد از ظهر بهاری شهر یاسوج، از سرهنگ علیزاده پرسیده بود، چرا خیابانهای یاسوج را این قدر کم عرض ساختید؟ سرهنگ علیزاده، در حالی که چوبی که در دست داشت را به ساق پایش می‌کوبید، نگاهی به آن مرد کرد و گفت: «شما بزرگان طوایف که من هرچه التماس می‌کنم خانه‌تان را به شهر نمی‌آورید، این خیابانهای باریک برای من و […] کافی ست».
پانزده سال بعد از آن بعد از ظهر بهاری، در اواسط دههٔ شصت، محمد (جوانی از گچساران) که در جبهه زخمی شده بود، بعد از ترخیص از بیمارستان سپاه، مدتی را در خانهٔ دایی‌اش در محله‌ای در غرب تهران بستری بود، وقتی در طول روز حوصله‌اش سر می‌رفت، چند ساعتی در روز را در پارکی که در‌‌ همان نزدیکی بود، روی نیمکتی می‌نشست، گاهی وقت‌ها پیرمردی شیک پوش و سالخورده که در اواسط دهه شصت، هنوز هم کراوات می‌زد (و محمد از این کارش تعجب زده بود) به پارک می‌آمد. وقتی پیرمرد فهمید که آن جوان اهل گچساران است، به او از روزگاری گفت که جوانی‌اش را همراه با […] در خیابانهای کم عرض یاسوج طی کرده بود. او سرهنگ علیزاده بود. محمد هنوز هم به خاطر دارد پیرمردی را که در آخرین سالهای عمرش، وقتی از یاسوج می‌گفت، اشک در چشمانش حلقه می‌زد، پیرمردی که در حسرت دیدن دوبارهٔ یاسوج، سالهای آخر عمرش را طی می‌کرد.
سرهنگ علیزاده اگر می‌دانست، روزگاری یاسوجِ کوچکِ آن سال‌ها آنقدر شلوغ خواهد شد که برای قدم زدن در پیاده روهای سه راه شیر خورشیدی باید سرصف ایستاد، یقینا نقشهٔ خیابانهای یاسوج را آنگونه طراحی نمی‌کرد.
بزرگان طوایف و سرهنگ علیزاده و […] سالهاست که در آغوش خاک آرمیده‌اند و محمد هم سالهاست که از یاسوج رفته است، اما یاسوج مانده است، با‌‌ همان زیبایی‌های افسون کننده‌ای که اشک‌های حسرت آمیز سرهنگ علیزاده را در آخر عمر جاری می‌کرد، یاسوج هنوز هم زیباست، حتی اگر پیاده رو‌هایش باریک باشد و خیابان‌هایش شلوغ، در بی‌نظمی بنک فروشان پیاده روهای یاسوج، زیبایی‌هایی هست که در تمام تجملات دروغین بوتیک‌های میرداماد نیست.
این مقدمه را گفتم تا برسیم به خیابانی که بعد‌ها نامش شد سردار جنگل، خیابانی که همه یاسوجی‌ها از آن خاطره دارند، خیابانی که انقلاب در آن قدم زده است،‌‌ همان خیابانی که اولین بمب گذاری جریانات ضد انقلاب در زیر ماشین سیدی که از بزرگان سادات شاه مختار بود در این خیابان رخ داد، سید بزرگواری که تنها گناهش این بود که پسرش انقلابی بود.
فلکهٔ ساعت که به دنیا آمد، باید نامی بر خیابان‌های منتهی بر آن می‌گذاشتند (ه‌مان فلکه‌ای که در اوایل دههٔ شصت، علی آبادانی که یک دست بیشتر نداشت، در گوشه‌ای از آن می‌نشست و بساط نوشابه راه می‌انداخت و با‌‌ همان یک دست‌اش درب شیشهٔ کوکاکولای دو تومن و پنج زاری باز می‌کرد). نام خیابانی که فلکهٔ ساعت را قطع می‌کرد را گذاشتند سردار جنگل و فلکه ساعت آن را نصف کرد و شد، سردار جنگل شمالی و سردار جنگل جنوبی.
اینکه اولین بار چه کسی سردار جنگل را به دو قسمت سردار جنگل شمالی و جنوبی تقسیم کرد را کسی نمی‌داند، شاید کار‌‌ همان علی آبادانی یک دستِ نوشابه فروش بود! چرا که بعد از سه دهه مردم فهمیدند که سردار جنگل از شمال به جنوب نیست، از شرق به غرب است و شد سردار جنگل شرقی، سردار جنگل غربی!
خیلی از کارهای ما در این پنج دههٔ گذشته، مابه ازای همین بلایی ست که بر سر خیابان سردار جنگل آوردیم. گویی تمام طرح‌ها و نقشه‌ها و راهبرد‌های یاسوج را در این چند دهه،‌‌ همان علی آبادانیِ نوشابه فروش طراحی کرده است، چون بعد از چند سال می‌فهمیم که چقدر اشتباه کرده‌ایم.
کلام آخراینکه، چند سال پیش، برادر یکی از وزرای وقت، برای اینکه مجوز استانداری استان خودش را بگیرد، نیاز به رزومه داشت ولذا جهت کسب این مهم به یاسوج آمد تا چند ماهی استاندار باشد، یکی از‌‌ همان روزهای اول که داشت پیاده از استانداری می‌رفت خانه‌اش، در بین راه تپه‌ای را دید که مسیرش را سد کرده بود، پیش خودش به این مساله فکر کرد که حتما یاسوج بدون این تپه سر راست‌تر می‌شود! گویی روح علی آبادانی و سرهنگ علیزاده در او حلول کرده باشد، به استانداری برگشت، تشکیل جلسه داد و موضوع را مطرح کرد، تمامی اعضای آن جلسه، یا یاسوجی بودند یا اهل استانی که یاسوج مرکزش بود، اما حتی یک نفر هم جرات نکرد به آقای استاندار بگوید: «جناب استاندار، اگر این تپه بر سر راه منزل شماست و مشکل ایجاد کرده، نباید تپه را برداشت، باید مسیر خانه شما را تغییر داد!».
پی نوشت:
۱- اینبار که آمدم یاسوج، دیدم تابلوهای سردار جنگل را بعد از سه دهه از شمالی-جنوبی به شرقی-غربی تغییر داده‌اند، وقتی به تاکسی گفتم: «سردار جنگل غربی»، با تعجب نگاهم کرد و خندید، فکر کرد شوخی می‌کنم. حتما اگر روزی در آینده پسرم به یک تاکسی بگوید تپه استانداری، رانندهٔ تاکسی به او هم بخندد.
۲- در این چند مدت که رسانه‌ها نوشتند یکی از سازمان‌ها قصد دارد زمین‌های اطراف هتل آزادی یاسوج (پارسیان) را تصاحب کند، بی‌اختیار یاد علی آبادانی افتادم.

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

200x208
200x208