تاریخ درج خبر : 1394/09/29
کد خبر : ۵۲۷۵۱۲
+ تغییر اندازه نوشته -
شهرام مرتضوی

«چرا ما، ما نمی شویم»

mortazavi

سایت استان: شهرام مرتضوی

(پی نوشتی بر رفتار دانشجویان پس از هجوم هجمه های خردستیزانه دلواپسان بر سخنرانی آذر منصوری در آذرماه 94 در دانشگاه آزاد اسلامی واحد یاسوج)

“گر شود اندیشه قومی خراب
ناسره گردد به دستش سیم ناب
میرد اندر سینه اش قلب سلیم
در نگاه او کج آید مستقیم
پس نخستین بایدش تطهیر فکر
بعد از آن آسان شود تعمیر فکر”
(اقبال لاهوری)
اشاره:
آنچه در پی می آید صفر و یک یا سیاه و سفید مطلق نیست؛دنیای پیرامون ما دنیایی است مملو از طیف رنگ خاکستری،آنجا که سپیدی بر ظلمت غلبه می کند و خاکستری روشن می شود اهل عقل هورا سر می دهند و کلاه از سر برمی دارند و آنجا که رگه های تیرگی این بوم خاکستری را مکدر می کند اهل نقل، نقالی می کنند و اهل عقل، نقادی.
پس بی سبب در واژه ها به دنبال دشمن نگردید،صورت حال راببینید و نه قیل و قال را؛به معرفت رهنمون شوید و نه در پس واژه ها آواره…
در این نوشتار سعی کرده ام دو پرسش را به پرسشگاه آورم و داوری ها برانگیزم.بارها با خودم واگویه کرده ام اگر “سکوت” کنیم و همچون “گوسفند”تمثیلی زنده یاد دکتر شریعتی بی تفاوت باشیم،”ترکستان”رهاورد این سفر خواهد بود.
“ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی
کاین ره که تو می روی به ترکستان است.”
(سعدی)
اگر در مسیر پرسنگلاخ آزادی و آزاد گی ره هموار نکنیم،”بیغوله” تنها جایی است که انتظارمان را می کشد و “ترکستان” تنها “ملجا”یی که آشیانه مان می شود.
نه با آن عینک ته استکانی آن پیرمرد “خنزرپنزری” صادق هدایت به واکاوی این “جهالت مرکب”(خرد ستیزی)شمشیر بسته ام و نه با آن عینک بیضی روشنفکر مآبانه “غرب زدگی” جلال آشنایی دیرینه دارم…
دغدغه هایم را با ایمان به آزادی اندیشه کوک و به پیوندی مبارک وسمه کرده ام…
این نوشتار منزلگاهش پرسش است و چالش و اندیشه،اعتراض نمی کند چون اعتراض،اغماض است و کور ،تنها پرسش می کند تا اندیشه کنیم ،چرا که به نظر می رسد در این سرای دیگرکسی نمی اندیشد….شاید تلنگری باشد که اندکی خود را وارسیم.
واونه پرسش می کنم تا مجبور شویم ریشه ها را واکاویم،آنوقت شاید مجبور شویم چشم هایمان را بشوییم تا اشتباهی اشتباه نشویم….
…………………………………………………………………………………………………………………………………..
باری آن زمان که مشروطه خواهان مشروطه چی شدند و این زمان که اصلاح طلبان اصلاحات چی ؛می توان پی برد که بنیان های اندیشه ورزی بر بنیادهایی سست بنا شده است .وقتی “واکنش”تنها توجیهی است که معیار انتخاب کنشگران سیاسی و عقلانیت تنها دستاویزی است که توجیهی را موجه کند؛ نه انتخاب های ما عقلانی است و نه عقلانیت ما واقعی….
پس در این آشفته بازار اگر خر مهره به جای گوهر نشیند و کلوخ شیخ شبلی،آن عارف دانا که دل حلاج را ریش و تنش را زخمی نامردمی ها کرد و با کج فهمی “یقین باوران” بر دار شد، بارها و بارها روح آزادگان را بخلد و تاریخ در آوردگاهی دیگر و به گونه ای دیگر باز هم تکرار شود،”آش همین آش و کاسه همین کاسه است “؛ پس جای هیچ ملالی نیست،چرا که:
“دهر سیه کاسه ای است ما همه مهمان او
بی نمکی تعبیه است در نمک خوان او”
(خاقانی)
و
“سبویی که سوراخ باشد نخست
به موم و سریشم نگردد درست”
(نظامی)
پرسش من و چالش من با “خویش” است و جدال من نیز با همان”خویش”ی که نا”خویش” است.
بزرگی(آذر منصوری) رنج سفر بر خود هموار می کند تا در آیین گشایشی از روبان “سیاست و فرهنگ” دانش گاهی و نه! جولان گاهی،گره گشایی کند؛که در این آئین رویش،تبر جهل تن این “جوانه” را زخمی خشونت می کند،آری،”آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت”.
تبر به دوشان در “جهل مرکب” خود آزادی اندیشه را سر می برند چون کماکان در توهم “حقانیت” به سر می برند و به گمان خود “بر”جای حق نشسته اند وحتی نه “در” جای حق،پس بی درنگ”حق” را مصادره و چون کلید بهشت نیز در دستانشان به ودیعه نهاده شده است در تلاشند این جماعت را با زور کلماتی چون”نفوذی”،فتنه”،”فتنه گر” و “ضد ولایت فقیه” پرسان پرسان و کشان کشان به محکمه برده و در پایان با موعظه ای به بهشت خود حوالت دهند.”تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل”.
بهشتی که “احمدی نژادها” از آن متولد شد و توهم همزاد آن نیز در مملکت داری بر اریکه نشست،تاریخ همان “سووشونی” است که بر این ملک آرشی،این مرز پر گهر رفت؛بهشتی که در آن خون بر خنده،تعصب بر عقلانیت،جنگ بر صلح، دشمن بر دوست و دسیسه خائنین زشت سیرت بر خون سیاوش پاک نهاد ارجحیت دارد…
و اما تلخ تر آنکه:
“خانه از پای بست(بند) ویران است
خواجه در نقش بند ایوان است”
(سعدی)
داستان “خواجه” تلخندی است بر توجیه عاملان و شاید آمران خردستیزی در دانش گاه که سر خر را در دیگ نمی بینند و دم موش را زیر خروارها قانون شکنی رصد و رسن می کنند،دم از قانون می زنند اما خود در هیبت و هیات قانون شکنان ظاهر می شوند،به یک زن حمله ور می شوند و به یک اندیشه می تازند،غافل از اینکه ناشیانه به آنارشیسم سیاسی دامن می زنند و به اسطوره سازی و عقلانیت گریزی امداد می رسانند.
این تعصب ورزان بازمانده از “قلعه ی الموت” را به خود و خدای خودشان وامی گذارم،چرا که در این روزها بسیار نقد و نفرین و لعن ها نثارشان شد و هر نوشتاری از کنجی و دنجی این واقعه را رقعه و شاید طومار کرد؛من نیز بیش از این بی سبب این جریده را بریده و شقه نمی کنم…
اپیزود اول:پرسش
الف:
و اما پرسش نخست….
آنچه به دلمشغولی هایم بطور فزاینده ای ،فزوده است واکنش دانشجویانی است که در برابر این قانون شکنی، عربده کشی،میهمان نانوازی،عصیان و…. تنها به تماشاگرانی کور و کر مانده اند ؛نه اعتراضی،نه خروشی،نه جنبشی و نه مقاومتی….
نسلی بی تفاوت،نسلی کرخت،نسلی هیچ و پوچ،نسلی بی معیار،نسلی رفاه زده ،نسلی بی دغدغه،نسلی بی درد،نسلی که رویاهایش در “دیوونه ام دیوونه” متبلور می شود.
آیا امید رهایی از این نسل هست؟(مراد از نسل، مطلق نیست)
چرا”سکوت”،می بایست پرسش اکثر کنشگران سیاسی باشد که اعتلا و آبادانی وطن شان را در پاسخ به این پرسش جستجو و تورق می کنند و از دریچه آن برای نسل شان “شِفا” می خواهند و نه “شَفا”.
رازگشایی از این سکوت به تبیین رابطه قدرت،نهاد و جنبش ها می انجامد.
رازگشایی از این سکوت لغزشگاههای جنبش ها را ذره بینی می کند.
رازگشایی از این سکوت به جنبش ها، “حرکت” می دهد و به حرکت ها، “فهم” تا با فهم عاریتی در عرصه سیاسی به “نقد قدرت واقعی” و “نقد واقعی قدرت”گام ننهند.
ب:
و اما گذر و گذار تراژیک اصلاحات را زرورق پیچیده و ساندویچی مرور می کنیم تا به پرسشی بنیادین دست یازیم.
پرده اول:مشروطه؛همان فرزندی که زائو ندیده، مرده و یا به تعبیری نارس به دنیا آمد.مشروطه چی ها در مصاف قدرت،آرمان های مشروطه را گردن زدند و سلطنت را پرواری کردند.
پرده دوم:سرگذشت غمبار نهضت ملی نفت،همان انقلاب و جنبشی که فرزندان خود مصدق و فاطمی را بلعید و توده اجتماعی که تنهاشان گذاشت تا زیر جور سلطنت له شوند و پایمال.
پرده سوم:سفیر اصلاحات همان مرد عبا شکلاتی دوست داشتنی که نغمه اش پرواز بود اما ارمغانش در سالهای دور و نه دیر، زنجیر و قفس،همانی که با صفیر آزادی،خفقان و تک صدایی در سالهای بعد از صدارتش نهادینه شد.
پارادوکسی که در درون هر یک از این جنبش و حرکت ها، مسیر تکوینی اش به تعویق افتاد یا به تحلیل رفت و یا به نوعی دچار استحاله شد، در حال تبدیل به یک “سنت” است.و”خطر” بزرگ، عقیم ماندن هر یک از این جنبش هاست؛ که به دلیل تکرار و توالی تاریخی ،”سنت پذیری اش” را در توده دوچندان کرده است.
نقش مردم در این تعویق،تحلیل و استحاله نقشی پر رنگ است،نقشی که یا اسیر پوپولیسم شده ،یا در دامان تزویر بدعهدی کرده و مباشران و رهبران خود را در بزنگاههای تاریخی تنها گذارده اند ،یا به دلیل واکنشی کور از ادامه حرکت و پشتیبانی معنوی-انسانی-لجستیکی طفره رفته اند.
و اما پرسش دوم:
چرا جامعه یا اسیر پوپولیسم شده،یا بدعهدی کرده و یا از مسئولیتش طفره رفته است؟
مگر جامعه به بلوغ “انتخاب” دست نیازیده که در هر واقعه ای کور و کورمال است؟
پاسخ به این پرسش ما را به بی تفاوتی جامعه دانشگاهی رهنمون می کند.
پاسخ به این پرسش نسبت احزاب را با جامعه و قدرت تفکیک می کند.
اپیزود دوم :مسئولیت ما
در پی “وقایع اتفاقیه” دانشگاه آزاد اسلامی واحد یاسوج در 8 آذر،درآیین گشایش “فرهنگ و سیاست” و سیاست زدگی غلیظ دلواپسان و لاک غلط کشیدن بر”فرهنگ” و سخنرانیِ سخنرانی که هرگز سخنرانی نکرد و روبانی که گشوده نشده به دست عده ای دلواپس گره زده شد و تاوانی که جامعه دانشگاهی از خرد ستیزی و احیای سنت زشت قانون شکنی زین پس باید انتظارش را بکشد و انتقام های کوری که زبانه می کشد وبی شک همه در آن خواهند سوخت، بی شباهت نیست به مثل”دیوانه ای سنگی را داخل چاه انداخت که صد عاقل هم نمی توانند بیرون آورندش”.
خدایش به خیر کند….
دوستان را به جای حاشیه سالاری به عمق باوری دعوت می کتم.
مسئولیت امروز ما “حرکت” است،حرکت جامعه به سمت پاس داشتن آزادی،به سمت اعتلای آگاهی.
وقتی جامعه حرکت کرد و باورمند شد ،بارور می شود،با اختیار شاید به جهنم رود ولی با زور هرگز پا در بهشت خردستیزان نمی گذارد.وقتی جامعه حرکت کرد خودش ارزشها و هنجارهایش را انتخاب می کند،چنین جامعه ای “قیم” نمی پذیرد.
“آگاهی” بذری است که باید پاشید تا خاک جهالت را بگسلد و آفتاب آزادی را ملاقات کند؛در این ملاقات همه دعوتیم….
دوستان با انباشت آگاهی و به اشتراک گذاشتن آن زمینه پذیرش اندیشه مبتنی بر عقلانیت را مهیا و اقبال عمومی را پرورش نمایید تا در حرکت و دعوت و همایش های مصداقی،جریان اجتماعی با بدنه جنبش ها هم همراهی کند و هم پیشرو باشد و جنبش ها که محتاج بسیج توده هاست،تنها و بی یاور نمانند.
کار فرهنگی زیر بنای امر سیاسی است،با این احزاب و تشکلهای یک شبه و فصلی نمی توان “آگاهی” را به جامعه تزریق و آزادی اندیشه را به مطالبه ای عمومی و فراگیر پیوند داد.تا “آگاهی” بعنوان یک ضرورت و “آزادی” بعنوان یک حق به رسمیت شناخته نشود جامعه به اعتلا نمی رسد،در جامعه ای که بارها تاوان موج سواری،موج سازی و بند بازی بندبازان سیاست را داده و چندیست که از گیجی مفرط موج – سازی-سواری واکسینه شده ،هرگز توان موج سازی و موج سواری چند باره را ندارد.امید بستن به “موج” برای همراهی ملت همان دام پوپولیستی است که احزاب را به خود مشغول و حرکت سیاسی و مطالبه آنها را تاکنون عقیم و معطل خود نموده است.”موج” از بی ریشگی در ساحل امن می شکند، اما”بامبو”از پر ریشگی بر اوج سر می ساید.
در پایان
با تعلیق پرسش هایم،خویشتن را با شما ها و شما ها را با خویشتن تنها وامی گذارم تا با نقد هژمونی خرد ستیز معاصر و انباشت و اشتراک آگاهی،روایت مکتوبی شویم از پایان و یا مهار دمینوی خرد ستیزی تا شاید اینگونه “ما،ما شویم”.
و فرصتی تا اندکی غرق در “گفتگوهای تنهایی” خودمان را وارسیم….
شاید
“خود غلط بود آنچه می پنداشتیم….”

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

200x208
200x208