تاریخ درج خبر : 1394/09/30
کد خبر : ۵۲۷۷۱۳
+ تغییر اندازه نوشته -
مهدی غفاری

« اَلَختُر »

m.gh

سایت استان: مهدی غفاری

 …

در خرمن جا، دو نفر که از بقیه قُلچماق­تر و بزن بهادرترند و تا حدی پُر سن و سال­تر، می ایستند آن وسط برای یارگیری. از این سوی میدان، اکبر و از آن سوی، یاسر. بقیه، دو نفر دو نفر جدا می­شوند و می­روند  این سمت و آن سمت. کسی نباید از آنچه میان هر دو نفر می­گذرد، چیزی بفهمد. فریدون و شیرزاد هم در یک گوشه­ی میدان خلوت می­کنند و هر یک برای خود نامی برمی­گزینند. یکی چشمه می­شود و دیگری بَرد ( سنگ ).

با صدای اکبر و یاسر، گروه های دو نفره به ترتیب پیش می­آیند و خود را بر آنها عرضه می کنند تا به نوبت انتخاب کنند. مسلم و مهران اولین گروهِ دو نفره­ای هستند که از راه می­رسند. یاسر کسی­ست که باید انتخاب کند. مهران می­گوید:

ـ شِر.

­یاسر پاسخ می­دهد:

ـ بِدِر.

مهران می­پرسد:

ـ گرگَ ایخِی یا میشَ؟ ( گرگ را می خواهی یا میش را؟ )

­یاسر می­گوید:

ـ گرگَ. ( گرگ را )

تکلیف دو نفر اول مشخص می شود. مسلم گرگ است، می­دود پشت سر یاسر می­ایستد و مهران نیز خود را به اکبر می رساند و پشت سر او قرار می­گیرد. حالا نوبت اکبر است که انتخاب کند. فریدون و شیرزاد پا پیش می­گذارند. فریدون زبان می­ریزد:

ـ‌ شر.

ـ بدر.

ـ‌ چشمَنَه ایخِی یا بَردَ؟ ( چشمه را می خواهی یا سنگ را ؟ )

ـ چشمَنَه.

فریدون سهم دایی می شود و شیرزاد به دسته یِ یاسر می پیوندد.

تکلیف دیگر گروه­ها هم خیلی زود مشخص می­شود. تا دقایقی دیگر، دو گروه بزرگ رو در روی هم صف می­کشند. یک گروه به رهبریِ اکبر و دیگری به سرکردگیِ یاسر. اکبر یک سنگ کوچک و تخت پیدا می­کند و می­آید وسط می­ایستد. رو می­کند به یاسر و می­پرسد؟

ـ تَرَ ایخِی یا خُشکَ؟ ( تر را می خواهی یا خشک را؟ )

پاسخ می شنود:

ـ خشکَ. ( خشک را )

بلافاصله اکبر یک سمت سنگ را جلوی چشم همه با تُف تر می­کند و بعد مثل سکه­ای به هوا پرتش می­کند. سنگ چرخ­زنان بالا و بالاتر می­رود و بعد برمی­گردد، می­چرخد و با شتاب به زمین می­خورد. همه به سمت سنگ می­دوند. شیرزاد زودتر از همه می­رسد. هوارش بلند می­شود:

ـ ای تُف!

و این یعنی گروه اکبر شده­اند دسته­ی داماد و دار و دسته­ی یاسر ، بِیله­ی(گروه)عروس.

الختر مبارزه­ای ست بر سر قدرت و نُماد این قدرت، فتح دک یا رهاندن عروس است. یک جنگ تمام عیار که غریزه­ی قدرت طلبی، خودخواهی و زن­دوستی ِمردان، آتشش را شعله ورتر می­کند و اگر مردی باشد که از این غرایز در او خبری نیست، بهتر است هیچ وقت به فکرش نیفتد و هوس الختر نکند.

بیله­ی عروس آن عقبِ میدان، چاله­ی کوچکی در زمین می­کَنند به عنوان دَک یا همان عروس.

بیله ی داماد اما کار مهم­تری دارند که بی آن بازی سر نمی­گیرد. انتخاب داماد.

آنها فریدون را داماد می­کنند.

آیا فریدون از همه بزرگتر است؟ نه.

آیا گردنش از همه کلفت تر است؟ به هیچ وجه.

آیا از همه خوش­تیپ تر است؟ او خوش بَر و رو هست اما تک نیست.

آنها می­دانند که دامادِ بی حال و ترسو یعنی شکست در قدم نخست. فریدون، فِرز و نترس است.

آنها قبول دارند که دامادِ گیج و فرصت سوز یعنی مبارزه برای هیچ. فریدون، تَجیک( نوجوان) و گوش به زنگ است.

بیله­ی داماد اگر می­خواهند آبروداری کنند باید کسی را انتخاب کنند که چاق و درگیر نباشد. فریدون، ترکه و بزن در رو است.

از همه­ی اینها مهم­تر، فریدون آدم سِمِج و زیر بار مَرویی­ست. در الختر، داماد بُزدل و ترسو یعنی همه­اش هزینه بی اندک فایده­ای. یعنی شکست و نومیدی و سر­شکستگی.

اکبر مُهر قبولی می­زند پای این انتخاب و خطاب به فریدون می­گوید:

ایخُم نِشون بِیی که سَر هالو شیرِت رَهتی یِه. ( می خواهم نشان دهی که به دایی ِ شیرت رفته ای.)

بعد با صدای بلند، دامادیِ او را به همه اعلام می­کند. فریدون به نشانه­ی دلگرمی سرش را برای خودی­ها و به علامت آشنایی دستش را برای رقبا تکان می­دهد که یعنی ( من و گرز و میدان افراسیاب . )

بعد مثل بقیه کفشش را درمی­آورد و پرت می­کند گوشه­ی میدان.

عده ای پاچه­ی تُنبان را تا بالای زانو بالا می­کشند و از تَن­پوش تنها به زیرپیراهن نازکی بسنده می­کنند و جماعتی دیگر از جمله فریدون ، به همان راهی می­روند که اجداد غارنشین رفتند با تنها زیر­جامه­ای پاچه بلند برای نگاه­داشت حیای مردانه؛

نقشه­ها و آخرین تدابیر بررسی و مرور می­شوند. بیله­ی داماد گِرد اکبر و فریدون حلقه می زنند و بیله­ی عروس کنار دک، یاسر را در میان می­گیرند. در این گروه، یاسر می­شود نگهبان ویژه­ی عروس و سرباز فداییِ دک. مگر به ضرورت، نباید از جا بجنبد. دیگران هر یک به تناسب زوری که در خود سراغ دارند و مَحَکی که از رقیبان می­زنند، حریفی را بی آنکه خودش بداند زیر نظر می­گیرند تا در فرصت مناسب دَمار از روزگارش برآرند. در این میان داماد از همه مهم­تر است و هیچ کس نیست که برای درهم­کوبیدنش، نیم­نگاهی به او نداشته باشد.

در گروه دیگر امّا کار فریدون تا جایی که امکان دارد نه مبارزه­ی رویارو و درگیر شدن با رقیب که به هر ترفندی رساندن خود به دک و عروس است. یارانش، تنها و تنها یک کار دارند؛

حلقه زدن گِرد او، با تمام توان رهاندنش از شرّ رقیب و دفع هجمه­ی دشمن حتی اگر به قیمتِ سرنگون شدن هر یک تمام شود.

در این میان، اکبر می­شود محافظ ویژه­ی فریدون. سایه به سایه­ی او می­ایستد و همه چیز را تحت نظر می­گیرد.

پیش از نبرد در دل فریدون جنگی شکل گرفته است.

جنگی میان وسوسه­های شک ­برانگیز و دل آزار با آن یقینِ سفت و سختِ نخستین.

اینهمه آدم دور و بَرَش هستند و می­داند تا آخرین توان، در کنار و برایش خواهند جنگید اما گویی که نیستند.

از آن فاصله­ی دور که فریدون در ته میدان ایستاده است، عروس دست نیافتنی به نظر می­رسد و دوردست هیچ امیدی نمی­آموزد.

حال و هوای فریدون با این تردیدهای بنیان­کَن چون آن حکایتی­ست که در آن سگ­ها را رها کرده و سنگ­ها را بسته اند. آیا او آدم ترسو و نا امیدی­ست؟ هرگز.

اگر بود، سرش هم می رفت داماد نمی­شد.

دامادی، غیر از آن شرط­های نخستین، دلِ شیر می­خواهد که او دارد، همینطور کلّه­ی خر که او از آن کلّه­خرهای روزگار است. با اینهمه در نگاهِ اول؛

 میدان، فراخ و راه، دراز و گردنِ رقیبان، کلفت و حلقه­ی یاران، چه مُفت و فریدون، انگار که بی­کَس و حال و هوا، ناجوانمردانه پَس است.

در این چشم­انداز، داماد نه فریدون که رستم دستان هم اگر باشد کار چندان آسان نخواهد بود.

با اشاره­ی رهبران  و برای آغاز بازی، همه یک لنگه پا می ایستند و فریدون که راست دست است، روی پای چپش می ایستد. بعد پای راست را از زانو خم می­کند و از پشت، انگشتانِ دست چپ را در انگشتان پای خم کرده قفل می کند تا مهم ترین قفل این بازی شکل بگیرد. اگر برای بیله­ی فریدون ، مهم ترین چیز رسیدن به دک و رهاندن عروس به وسیله­ی او­ست، برای بیله­ی رقیب هیچ چیز از درهم­کوفتن فریدون و باز­کردن همین قفلی­ که دست و پای او را به هم بسته، مهم­تر نیست.

در میدان، نبرد آغاز می شود.

در دل فریدون امّا جدالی بزرگتر آغاز میشود؛ جدال نام با ننگ .

او یاد گرفته که تیز بینی، دوراندیشی، فرصت شناسی و نترسی، سربازان جبهه ی نام اند و نزدیک بینی، ناشکیبایی، فرصت سوزی و بزدلی، ستونهای خیمه ی ننگ. در یک سو پیروزی ست و در سوی دیگر، شکست.  فریدون خود در جبهه ی نام، در کنار او و برای او می جنگد. اینگونه او هیچ گاه شکست نخواهد خورد. تا چه پیش آید؟  

میدان سراسر پر از کِشمَکِش میان بازیگران است. در هر گوشه، مردانی پنجه در پنجه ی هم افکنده اند. کار از زورآزمایی و محک زدن گذشته، به مبارزه ای برای گسستن حلقه ی اتصال دست و پای یکدیگر و شکست حریف رسیده است. گاهی یک نفر، دیگری را هُل می دهد. گاهی کسی به ناگاه ضربه ای می خورد و در خاک می غلتد.

یاسر با داد و قال، یاران را به هوشیاری و جسارت بیشتر فرا می خواند. گاهی نعره ای می کشد که بی شباهت به نفیر آتش از دهان و دماغ یک اژدهای افسانه ای نیست. اکبر سایه به سایه ی فریدون ایستاده و انگار شیری با یال های پریشان در باد، همه چیز و همه کس را زیر نظر دارد.

دقایقی می گذرد. ناگاه شکافی در دل رقیب پدید می آید. با اشاره ی اکبر، فریدون دل به دریا می زند و می جَهَد.  انگار دست و پای همه کس جز فریدون را بسته اند. تنها اوست که چالاک و تند می تازد. هیچ صدایی را نمی شنود جز باد که در گوشش جنگ نامه می نوازد. به تندیِ یوز می دود و چون غزال می پرد . مارپیچ و در گریز به سمت دَک.  

گاهی اگر رقیبی به سمتش هجوم می آورد، اکبر مانع می شود، گاهی نیز خودِ اوست که شرّ رقیب را با گریزی به هنگام از سر کم می کند. از پس و پیش او، این دوست و دشمن اند که چون برگ درختان پاییزی فرو می ریزند و چون شهاب های آسمانی فرو می افتند.

حالا دَک پیش روی اوست. از بیله ی داماد تنها او و اکبر و از رقیب، یاسر و دو تن از یارانش مانده اند. اکبر شیر بیشه ی ایران است. به هر سه می تازد. نبردی نابرابر در می گیرد. در اولین رویارویی این اکبر است که یکی از رقبا را از پا در می آورد. او بیدی نیست که با این بادها بلرزد. شده که نیمه شبان در دل تاریکی، بی بیم درّه و جانوران وحشی  سر زده به جنگل و کوه برای یافتن بزی که گم شده یا میشی که از چرای کوه باز نیامده. هیچ وقت هم دست خالی برنگشته. یک چنین یَلی ست برای خودش.

اکنون درست در کنار دَک، میان او و یاسر جدالی سخت در گرفته است .

فریدون ( نفس نفس زنان و با قلبی پر تپش در سینه ) از لایِ بکش و مَکِشِ پیش رو نگاهی به دَک می اندازد. اگر می خواهد به دَک برسد، حالا وقتش است. شیرزاد او را می بیند و به قصدش راه کج می کند.

فریدون با همه ی وجود و توانی که برایش مانده با دستی می کوبد به سینه ی شیرزاد و او را از میان برمی دارد. فریاد شادی و شور هواداران در دشت می پیچد. فریدون دو چندان نیرو می گیرد. حالا باید با جهشی برق آسا، راه  را از میدان نبردی که برپا شده به سمت دک باز کند پس چون تیری از دهانه ی تفنگ شلیک می شود …

برسد یا نرسد، ناگاه دردی را در پهلوی خویش حس می کند. چشم می گشاید. در میانه ی فرود از آسمان، تعادل از کف می دهد و همراه با دو دیگر مبارز، اکبر و یاسر نقش بر زمین می شود. گرد و خاکی به هوا می خیزد. تماشاگران از جا کنده می شوند و به سمت دَک می دوند. یاسر و اکبر دست و پایشان از هم گسسته و باخته اند. همه خیز بر می دارند به سوی فریدون ؛ کنار دَک او را می یابند. هم بر زمین فرود آمده، هم نیامده. بر سر و رویش گرد و خاک نشسته است.  بر زانویش نیز. هنوز دست و پایی که در هم زنجیرشان کرده از هم جدا نشده اند …

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • میر می‌گه:

    ضمنا قیافه اصلی شما خیلی شیرین تر و مهربان تر از عکس پروفایل تان می باشد.

  • میر می‌گه:

    دکتر جان بعد از مدتها از فولکور و خرده فرهنگهای ایل نوشتید ناخوداگاه به آن فضا رفتیم و سر ذوق آمدیم و لبخند بر لبان جاری شد جای تقدیر دارد.( واژه تجیک هم بار معنایی خود را دارد)

  • رحمان می‌گه:

    دکتر جان عالی

  • آفتاب می‌گه:

    درود فراوان بر دکتر غفاری عزیز.
    باز مثل همیشه زیبا نوشته اید .
    وقتی زندگی مسیرش را به سمت دشوارتر شدن عوض می کند می بایست ما به سمت قوی تر شدن تغییر مسیر دهیم …

  • فرزندایل می‌گه:

    آخی نچ، نچ، نچ

200x208
200x208