تاریخ درج خبر : 1394/10/13
کد خبر : ۵۲۹۲۲۶
+ تغییر اندازه نوشته -
مهدی غفاری

تند نرو! بز مکُش

CREATOR: gd-jpeg v1.0 (using IJG JPEG v62), quality = 100

سایت استان: مهدی غفاری

روزهای سختی ست این روزها به ویژه برای آدمهای میهن دوست و در حاشیه نشسته اما کنجکاوی که دستهایی خالی دارند و آرزوهایی بزرگ.

دستشان کوتاه و خرما بر نخیل / پایشان لنگ است و منزل بس دراز.

شاهدِ این ادعا نیز حکایتِ تلخ عقلانیت یا همان خردوزی ست که چون آفتابی بر آسمان می تابد امّا به سادگیِ هر چه تمام تر هرچند به تلخی، نه تنها نادیده گرفته می شود بلکه انکار می گردد.

روز، روشن است و آسمان، آبی

قرصِ تمام چهره یِ خورشید بر پیشانیِ جهان آشکار است؛

جان می دهد برای زنی و زمینی و زوری،  برای کار. با امید و با تدبیر.

چه جای نشستن، چه جای نومیدی ست.چه جای ماندن و مرگ. برخیز و بیا.

و اگر نمی آیی یا نمی شود که بیایی؛ با من سخن بگو. نه به نجوا یا پچ پچی در گوش. فریادی برآور.

و او، خسته و نومید، فریادی برآورد از تهِ دل، با تمامِ وجود. پیچیده در جنگل و دشت و کوه، فریادش؛

شگفتا از شب زدگانِ به شب خو کرده یِ نشسته در انکارِ آفتاب. شگفتا از من و از تو! شگفتا از ما!

فردوسیِ بزرگ در شاهنامه یِ خود که می توان آن را ( نامه یِ درد ) نامید، از چهار ویژگی برای انسان به مثابه یِ انسان پرده بر می دارد؛

یکم ؛ خِرَد. ( اندیشه ورزی و عقلانیت )

دوم ؛ گَهَر. ( جوهر و حکمت؛ به زبان امروزی یعنی این کاره بودن )

سوم ؛ هنر. ( آفرینندگی و خلّاقیت )

و چهارم؛ نژاد. ( ریشه دار بودن و پرمایگی در ادب و اخلاق )

و اینک با دانستنِ این سخنِ جاودان که ریشه در تاریخِ فرهنگی ما ( نه فرهنگِ سرهنگیِ تاریخ ما ) دارد، بگذارید تا نه چون قاضیان بیدادگرِ بلخ بلکه به سانِ داوران محکمه یِ داد و انصاف بر کرسی نشینیم و حکم کنیم؛بیش از همه و پیش از هر کسِ دیگر، از خودمان بیاغازیم؛

یک سوزن به خودمان، یک جوالدوز به دیگران.

چه می بینیم؟

اسناد و شواهد به ما چه می گویند؟

کجا و چگونه باید می بودیم و اینک، چگونه و کجا هستیم؟

دلبسته یِ ریش ها شده ایم یا در پیِ ریشه ها هستیم؟ از آن ادب و اخلاقی که هر شرقی در برابر دیگران خود را مبادیِ آن می دانست و بر می شمرد، آیا در تهِ کیسه چیزی برایمان مانده؟ اگر مانده، چقدر؟ در چه حالی و اینک چگونه است؟

آیا هنرمندیم؟ یعنی آفریننده ایم و خلّاقیم؟

اگر هستیم، این هنر چیست، کجاست و پی آمدش چه بوده و هست؟ و ( دیگر چه اش ) کی از راه می رسد؟

و اگر نیستیم، بر سرِ هنر و هنرمندان چه آورده ایم؟ آزادی شان را پاس داشته ایم؟ نانی به ایشان رسانده ایم؟ نامی برایشان برگزیده ایم؟

این از نژاد و هنر. می رسدنوبت به گهر. پرسش این است؛

در ظرفِ تک تکِ ما

به عنوان یک موجود، جوهرِ زندگی چقدر مانده؟

به عنوانِ یک انسان، جوهرِ انسانیت چقدر مانده؟

و به عنوان یک ایرانی، جوهر ایرانیت چقدر مانده؟

بالاخره برای اینکه بتوان با یک قلم ( حالا هر قلمی ) بر لوحی ( از هر جنسی ) چیزی در خور ( حالا هر چیزی ) نوشت، باید جوهری باشد یا نه؟

  • آری. باید باشد.

اگر هست، بگذارید با آن بر این لوحِ رسانه اینگونه بنویسیم که

به راستی ما ایرانیان در درازنای تاریخ و تاریخِ معاصر و این چند دهه یِ دمِ دست، با خردِ خویش چه کرده ایم؟ تا کجا و چگونه و در برابرِ چه چیزی یا چیزهایی آن را به کار گرفته یا تاخت زده ایم؟

ما

نه در برابر دیگران

بلکه در محکمه یِ خویش، در برابر خود

متهمیم.

ما

برده ایم یا باخته ایم؟

اینها همه به گزیده گفتم تا برسم به قصه یِ تلخ و طنزی که همین چند شب پیش از پیرِ رند و جوان دلی شنیدم؛

حکایت انسانی که تا دیروز سوارِ خر بود و یگانه راهی که می شناخت، باریکه مالرویی بود که نرسیده به کوهی ( که همه می پنداشتند آخر جهان است ) به پایان می رسید و حالا امروز، تقّی به توقی خورده و دنیای پیشرفته و پیشرو، یک شبه خود را کش داده و آورده بود تا دیارِ این فرد.

آمدنِ دنیای پیشرو ( البته با هزار و یک قز و قمبیل، و گاه در نقابی از فریب و خشونت ) سبب شد تا زمین های میراثیِ هکتاری دو ریال، یک شبه شود متری ده هزار.

( و ) مردِ میراثی چه داند قدر مال؟

پس مهلتش نداد. زمینی فروخت، ماشینی خرید و سوار شد.

خر برفت و باریکه راه، دهان گشود و جهان از پشتِ کوه تا جایی که می شد آرزو کرد، کش آورد.

حالا مرد از خر سواری به ماشین سواری رسیده بود. او یک شبه از دوشِ سنت به پشتِ تجدد پریده بود. آن هم چه پریدنی!

پس گاز می داد. چه گازیدنی!

و به راستی کدام گاز دادنِ بی ترمزی را ( آنهم در جاده های تعریفی ) می توان به یاد آورد که در پیِ خود، سانحه ای به همراه نداشته باشد؟

بار نخست مرد گاز داد و چپ کرد. چه چپ کردنی!

ماشین له و لورده شد و مرد خورد و خمیر، امّا نمرد. رفت بزی خرید و به زمین زد و گوشتش میان مردم تقسیم کرد. سپس زمینی دیگر فروخت و ماشینی خرید و باز هم گازید.

بار دوم از دره ای به پایین پرت شد. ماشین پکید و مرد چپید، امّا نمرد. رفت بزی خرید و به زمین زد و گوشتش میان مردم برد. سپس زمینی دیگر فروخت و ماشینی خرید و … گازید.

و باز از نو چپید و نمرد و بز خرید و …

و بازدوباره چپید و نمرد و بز خرید و …

از اقوام مرد، رندی بود که حالِ نزار او شنید.

شنید که دیگر برای مرد نه زمینی مانده که ماشین بخرد و نه توانی که بزی بر زمین زنَد. دلش بر این نداریِ اندیشه و خرد بسوخت. پس برخاست و راهیِ خانه ی او شد، با این پیام ساده و گیرا امّا دیرفهم که

  • ای مردک! تند نرو. بز مکش.

( و حکایت همچنان باقی ست. )

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • آفتاب می‌گه:

    درود بر دکتر غفاری
    از اینکه گه گاهی دست به قلم می شوید ،بسیار سپاسگزارم .
    منتظر دست نوشته بعدی شما هستیم .

  • رحمان می‌گه:

    دکترجان بسیار زیبا وروان نوشتی.ازخدای خرد واندیشه طلب اندیشه وتعقل وتفکر را برای همه هم میهنان دارم.

  • بئاتریس می‌گه:

    راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک بر زبان بود ترا آنچه مرا در دل بود.حکایت دردناک جامعه ای است که امکانات زودتر از فرهنگ وارد آن شده است. از این گونه حکایات در آن بسیار است.

200x208
200x208