تاریخ درج خبر : 1394/10/29
کد خبر : ۵۳۰۵۰۸
+ تغییر اندازه نوشته -
محبوبه خادمی

صبح مه گون …

khademi

حلاجی کردن [ ح َل ْ لا ک َ دَ ] (مصدرمرکب) پنبه را از پنبه دانه جدا کردن و پاک کردن – دنبال آن نخِ نازکِ نامرئی‌ام. آن نخی که باعث می‌شود جمعی بگویند: “یادمان هست، مگر می‌رود از ذهنِ آدم؟
تا امروز خبرهایِ غمناکی خوانده‌ام و نمی‌دانم که خبرهایِ غمناک‌تری هم در راه است یا نه ، تاریخ بهتر می‌داند. درگیر دهه‌ای هستیم که حامله‌ از رنج است. سیاهی ست. بر سیاهی . شبِ قیرگون. آب تاریک. سیلِ نیمه شب که ماه و ماهی را نامهربانی آبش دزدید. پیش آمده که میانِ خبرها آه بکشم، از سرِ تأسف اینکه پس همیشه این طور بوده، روالِ دنیا بر همین است انگار، براین همه ویرانی و ظلم و جنگ و آوارگی و حبس. من خبرهایِ تلخی تا امروز خواندم. حمله به برج‌هایِ دوقلو در آمریکا، آغاز جنگِ افغانستان. نوارِ خونینِ غزه.خبر.مرگ.ترور.حادثه من سطرهایِ زیادی خوانده‌ام از توقیفِ کلمه و صاحب کلمه. از مرگِ آن‌ها که عاشق‌ترینِ زندگان بودند. دیده‌ام کسانی آن سال‌ها بوده‌اند و حالا دیگر نیستند، شیرین ترینشان اما فرجام انزوای نام ایران سربلندمان اما شیرینی چند ساعته ای که مصادف شد با تلخی تکراری خبر دو حرفیه کلمه ی ر …د ….

یادم می‌آید یک‌بار نوشته‌ای خواندم از حبیبه جعفریان، در آن از شغلش نوشته بود. شغلش نوعی زیستن میانِ سایه‌‌ای‌ست که مرگ یکی بر زندگیِ اطرافیانش می‌لغزاند، مواجه با تجسمِ عینی فقدان – «تجسمِ عینی فقدان» این تِرم مورد علاقه من است، خودم پرداختمش، مسئله‌ای که ماه‌هاست درگیرشم، تجسم عینی فقدان اگرچه که از فقدان ریشه می‌گیرد اما زیستِ خودش را دارد، مستقل است، یک وقتی می‌شنوی که آه! فلانی مرد. آه فلانی رفت. آه فلانی جدا شد.آ فلانی رد شد. یک وقتی می‌بینی که مرد. رفت. جدا شد. رد شد. روبه‌رو می‌شوی با اتاقِ خالی. تختِ خالی.. صندلیِ خالی. کوچه‌های خالی. شب‌هایِ خالی. کاغذ خالی – در آن نوشته حبیبه جعفریان وقتی خواسته بود به معرفیِ شغلش بپردازد نوشته بود که زندگیِ‌نامه نویس است. این روزهایِ با خودم فکر می‌کنم شغلِ من چیست؟ پیش از این روزها من یک هنرمند بودم که دلش می‌خواست اگر شد روزی هم برای دیگران قصه بنویسد. حالا امّا در این مدت وقتی کسی ازم می‌پرسد چه کاره‌ام، مکث می‌کنم. نمی‌دانم جواب چه بدهم. از قطعیت جدا شده‌ام و تمامِ جانم با غلظتِ کارِ جدیدم آغشته شده و تصویر خودم از وقتِ هنرمندانه ام لغزیده به پسِ ذهنم. گاهی آدم‌های واحد شش ازم سوال می‌کنند که از هشتِ صبح در این دفترِ تنها چه کاری می‌کنم که این‌قدر درگیرشم و زمان را حس نمی‌کنم؟ جوابی نمی‌دهم. شاید چون هنوز جوابِ واضحی نیافته‌ام و شاید هم چون دلم نمی‌خواهد برایِ کسی از کارم بگوید..
• من یک «مرورگرم». این کوتاه‌ترین توصیف از کارِ من است. من سال‌هایی را که رفته‌اند و دیگر بازنمی‌گردند را از طریقِ کلمه سعی می‌کنم بازیابم. هر روز، روزهایی از سال‌های دور را می‌جورم، به امید رسیدن به آن لحظه، آن سطر، آن کلمه، آن واقعه که مثل نهرِ کوچکی از سنگ دل زمان گذشته باشد و رسیده باشد به حالا و بخواهد که عازمِ راهِ آینده باشد. من به دنبالِ «لحظه‌ جمعی‌» ام. دنبالِ آن آهِ مشترک، آن گریه‌یِ مشترک، آن اندوهِ مشترک، آن خنده‌ی مشترک، پایکوبی مشترک، امیدِ مشترک. می‌گردم ببینم کدام خبر دلِ جمعی را لرزانده. از شادی. از غم. من حافظه‌ی جمعی را به دنبالِ دردناک‌ترین تاولِ اندوه و مست‌ترین سرخوشیِ می‌کاوم. کارِ سختی ست. ظرفِ شده‌ام. چاه شده‌ام. سال‌ها با عزاهایِ عمومی و جشن‌های عمومی‌شان می‌آیند و می‌ریزند خودشان را در وجودم. با «جان سنگین» روبه‌روام. انگار دارم آن سال‌ها را دوباره زندگی می‌کنم. غلیظ شده‌ام. مسکوت. مکتوب. من مرورگرِ سطرم. سطرِ رنج. سطرِ شادی. سختی کارم نه ساعت‌ها پشتِ صندلی نشستن و یادداشت برداشتن که مواجه با تجسمِ عینی فقدان است. من سال‌هایی را که مثلِ ماهیانی مرده بر آب زمان لغزیده‌اند را سعی می‌کنم به چنگ بیاورم. وجودم دائم در حلّاجی ست. – حلاجی کردن [ ح َل ْ لا ک َ دَ ] (مصدرمرکب) پنبه را از پنبه دانه جدا کردن و پاک کردن – دنبال آن نخِ نازکِ نامرئی‌ام. آن نخی که باعث می‌شود جمعی بگویند: “یادمان هست، مگر می‌رود از ذهنِ آدم…
26 دی ماه 94 از آن لحظه هاست که شادی .تردید.غم.سوال.امید.بی خوابی. دلهره. را همه با هم یک جا داشت . از ان سرنخ های نامرئی که از کلاف انتظار و شوق جمعی زنان،مردان،جوانان خروج کرده و نمی دانی ابتدا و انتهای کلاف دست کیست.
.انتظار شنیدین خبر تایید صلاحییت نماینده ی محبوب ام هم زمان شد با فرجام برجام و هجوم امید به دل های مردمی که تمام رنج انزوا ی دیرینه ی انگشت مغرض امپریالیزم را چشیده اند . اما انگار طالع لب های ساکت ملت ما را بر فال نخندیدن بسته اند. خبر رد صلاحیت های گسترده ی نامزدهای انتخاباتی که سهم بیش ترش نصیب چپ نگاران شد خیرات حلوای تلخ یک شنبه ی سرد دی شد و یک به یک در خانه ی مردان و زنان ایل و ایران مان را کوفت . بماند که تمام امید حضور بانوان نقش بر آب شد و شبیه ی همیشه سکوت نجیبشان ارجح بود بر تمام گله و شکایت های تیتری نام بزرگان میدان انتخابات .
آدمی به امید اما زنده است.
جهان بهار های زیادی به چشم دیده . قدمت بهار را هیچ کس نمی تواند تخمین بزند. برای دل های مشتاق تمام جوانان پر شور کشور کهن ام آرزوی شنیدین خبرهای خوش دست رحمت باران امید را دارم.
اما مگر می رود از ذهن ادم شب 26 دی ماه 94 یاسوج،گچساران،کهگیلویه را… و خوابی که پلک می ز د در نگاه منتظر یاران گوهران ایل..

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • زرین می‌گه:

    باله واژه ها بود!!

  • ناشناس می‌گه:

    زنده باشی بانو. درود بر جسارت کلام شیوای شما

  • ض می‌گه:

    احسنت بر این قلم شیوا این درد درد مشترک ماست ولی چه میشود کرد در جامعه ای مثلاٌ زندگی میکنیم که اگر حرف حق زدی یا دنبال حق رفتی متهم به بیدینی وضد انقلاب ومخالفت با ولی مطلقه فقیه میشی پس فقط باید مثل گوسقند سر به زیر هرچه ریختن توی آخورت نشخوار کنی وبگی شما خودتون منبع حفید ما آدم نیستیم ولی بدانند گه همیشه آسمان همین رنگ نیست زمانی بخود میان که دیگه کار از کار گذشته است

  • سیروس می‌گه:

    برجام لغو نشد،اجرا شد.

200x208
200x208