تاریخ درج خبر : 1394/11/25
کد خبر : ۵۳۲۷۷۹
+ تغییر اندازه نوشته -
سعید پرندوار

دشتمان اگه گرگ داشت ، نمی نالیدم …!!!

User comments

سایت استان: سعید پرندوار

آمده ام یک بار بر ای همیشه پناهم بدهید ، نباید رویم را زمین بیندازید . من روی شما حساب کره ام . اگر دست رد به سینه ام بزنید لب به چای تان نمی زنم .
چند روز از اون ماجرا گذشت و ما در حال و هوای آونگ چپ و راست شدیدی به سر می بردیم که یکی دیگر از آقایان در حالی که یک جلد قرآن را تندتند می بوسید ، همراه با جمعیتی ده نفره ، همچون حمله ی یک سیل ، مرز کوچه و حیاط را شکستند و بدون مکث لنگه کفش ها را داخل حیاط جا گذاشتند . آمده ایم قسمتان دهیم . شنیده ایم به فلانی قول هایی داده اید . ما از یک ایل و تباریم و نباید هم از همدیگه جدا باشیم .
حالا ما در محصره ی چند نیزه مانده بودیم که هر کدام به زهر التماس ها و هشدارها و وعده های عجیب و غریبی بودند ، آن از فلانی که احتمال می رفت خودش را به شعله های آتش بسپارد و اگر این اتفاق رخ می داد ما یک عمر در عذاب وجدان به سر می بردیم و پرداخت هیچ کفاره ای نمی توانست از شریک بودن در ارتکاب یک قتل ، تبرئه مان کند ، اگر خودش را هم نمی کشت ، دست کمش این بود که ته مانده استکان چایی اش تنها یادگار او از آخرین دیدارمان باشد و حتما پرس برانی شدید صورت می گرفت . و دیگری هم مربوط به فلانی بود که بعد از سالها آمده بود تا با دستهای مهربان اش طناب های فامیل بودنمان را به هم گره بزند و قولهایی را داد و ستد فرمود ، که دست هیچ انسان دوپایی قادر به انجام دادنشان نبود و از یک طرف بنده خدایی بود که چون نیزه خوارج با قرآنی بر سر ، دستهای تسلیم ذهن هر مسلمانی را مجبور به بالا گرفتن می کند و بال های تصمیم گیری پدر و مادر را محکم از پشت می بندد که بعد از گذشتن سالها از این ماجرا هنوز صلوات می فرستند و جرات تصمیم گیری منطقی از کف اراده شان در رفته است .
جالبتر اینک هر چند سال یک ماه مردم ما دست در گردن صمیمیت انداخته و بر اوج دوستی ها ، به دور از تمامی کینه های سالیان و روزمره ، صورت لبخند همدیگه را بوسه می زنند و جالب اینجاست که این کارهای سخت و صعب و دشوار و شعار ، تنها یک ماه بر دوش تحمل آنها می نشیند و به محض خروج از ماه دوستی و لبخند ، پرده ی اخمها کشیده می شود و سلام ها در آرشیو لب ها قفل می شوند و آدمها با تکان سری آرام از کنار دلتنگی هم می گذرند . دیگر نه از سلام علیک های ثانیه ای خبری هست و نه از روبوسی های دسته جمعی .
آن وقت درگوشه ای زانوی پشیمانی و داد و هوار در بغل بگیرند و اگر این چنین است باید بر مزار آرزوی های شهر رفت و خواند : فاتحه !!! چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید …
و اما … ؟!!
حاج آقا به گوش باش و به هوش :
بودید و بردید و به دنبال تجربه ی نوح در قوطی زندگیتان هستید.
معرفت الهی ایل برگرفته از قوانین ساده احساس و صداقت که در آن تولد و پرورش یافته اند به وجود یکتا و لایزال الهی ایمان دارند .
زیبایی های درونت ، فکر و عقل این مردم ساده دل ایل را که به وجود مقدست دلالت می دهد گمراه کرده ، حاج آقا : دشتمان اگه گرگ داشت نمی نالیدم ، نیمی از گله ی ما را سگ چوپان خورده است. .

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • مالک پرندوار می‌گه:

    درود بر تو مهندس ، قلمت عالی بووووود عااااالللللیییییی

  • بانوی بختیاری می‌گه:

    از پل نامردان عبور نکن ، بگذار آب تو را ببرد …
    از ترس شیر به روباه پناه نبر ، بگذار شیر تو را بخورد …
    ببر باش و درنده ، ولی از کنار آهوی آرمیده به آرامی بگذر …
    (کوروش بزرگ)
    ———————
    از آدمها “بت “نسازید;
    این خیانت است;
    هم به ” خودتان ”
    هم به “خودشان”

  • هانیه حسینی می‌گه:

    با سلام
    نکته مثبت در مطالب شما کاربرد جملات ایهام دار هست که با مهارت خاصی بکار برده بودید جلوه گری میکند . اما بنظر من یه نقد به کار شما وارد هست اینکه زمانی که تازه داشت مسیر اصلی دلنوشته شما مشخص میشد مطلب را به پایان رساندید والبته این هم شاید از شگرد قلم شما نویسنده محترم باشد. بهر حال درد را با زبان خودمانی نوشتن دلنشین تر است .
    با احترام

200x208
200x208